دستی به روسری،دستی به کتاب و دفترهامان،دستی به روسری دستی به دست دوستی،دستی به روسری  دستی به فرمان اتومبیل،دستی به روسری دستی به چمدان،دستی به روسری دستی به غذایمان،دستی به روسری دستی به توسری.توسری هایی که سال هاست می خوریم بی آن که بدانیم چرا؟از حکومت و بسیاری حتی از خانواده هاشان.یک سو روسریمان بوده همیشه و سوی دیگر باقی زندگی مان،روزمرگی هامان.ما فقط با یک دست زندگی کرده ایم.نزدیک به چهل سال است که تنها یک دست داریم و دست دیگرمان به …روسری یا دهانمان بوده…به دهانمان بوده که چیزی نگوییم،حرفی نزنیم.یادمان دادند سکوت کنیم.سکوتمان نشانه رضایت نبود،نشانه ترس بود و ناآگاهی مان…یادمان دادند بترسیم.شجاعت نکنیم…رد شویم…جسارت نکنیم.چشم بگوییم،چشم بگذاریم بر هم،نادیده بگیریم…خودمان را،خودمان را می خواستند نادیده بگیریم..حقمان را هم.حالا ولی مدتی است یک چیزهایی دارد تغییر می کند،عوض می شود.انسانی برخاست…پارچه ای را که بر چشممان،بر روح و روانمان گذاشته بودند…تا نبینیم…دیده نشویم و گم شویم،برداشت،بر چوب زد و تکان داد..آهسته…آهسته در هوا…هوای مسموم این سال ها و کمی تهویه کرد با تکانش و دوباره تکرار شد و افزون گشت و هر لرزش و تکان آهسته و ذره ذره شد بادی قوی تا همه چشم بندها را کنار بزند و هوای مسموم را بردارد ببرد سوی همان ها که متصاعدش کردند در این سال ها.تا اینگونه زنان یک نه…نه محکم بگویند به اجبارها…خفقان ها..تحجرها و نشان دادند که به راستی شجاعت،شجاعت می آفریند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)