از آن زمان که در شعر ایران حافظ را نگین انگشتر غزل فارسی دانستند تا به امروز چندتنی را نیز “حافظ زمانه” نام نهاده اند. اما ابزار لازم برای “حافظ زمانه” خویش بودن چیست؟در زمانه ی اکنون که بسیاری از مراکز و انجمن های “حافظ پژوهی” به بنگاه های “حافظ فروشی” بدل شده اند و اندیشه حافظی با تفسیرهای “پیران جاهل و شیخان گمراه”،به سخیف ترین شکل مورد عرضه و تفسیر قرار گرفته است،مهم ترین وجه تاثیرگذاری و اهمیت حافظ تحت عنوان توانایی او در غزلسرایی مطرح می شود.تالی فاسد این اندیشه این است که برای گزینش “حافظ زمانه” نخست باید از شاعر تست غزلسرایی گرفته شود.مروجان و مدرسان و محصلان این مکتب اندیشه حافظ را لگدمال قالب و فرم شعر کرده و می گویند” شاعر از باده با جام غزل خورد بگو نوشش باد/ورنه اندیشه این کار فراموشش باد”!

اما در دیگر سو کسانی بر این باورند که اندیشه حافظی را هرکه در زمانه خود رواج دهد و به روز کند او “حافظ زمانه” است.حاصل این نگرش نیز چنین است که برای نمونه علی شریعتی به باور برخی از متفکران قوم “حافظ زمانه” نامیده شد.

اما مراد این قلم از طرح موضوع در این زمینه پرداختن به شعر هوشنگ ابتهاج است.او که در مقاطعی از زمان به عنوان مخرج مشترک دو دیدگاه فوق مطرح شد و مدال “حافظ زمانه” را از دستان رزمندگان هر دوجبهه دریافت کرد.

ابتهاج فرزند دوران پس از مشروطه در ایران است.نخستین نغمه های شاعر در 20سالگی تحت عنوان “نخستین نغمه ها” در اختیار علاقمندان شعر در ایران قرار گرفت.اما او با “سراب” که مجموعه شعری منتشر شده در آغاز دهه30 بود به چهره ای شناخته شده در شعر ایران بدل شد.

“سراب” شامل 4پاره هایی بود که در آن روزگار به نوعی شعر زمانه محسوب می شد اما در ادامه تاثیرات نیما بر شاعران هم روزگار خود ،سایه را نیز بی نصیب نگذاشت.در سال کودتا دو مجموعه از سایه به نامهای “سیاه مشق” و “شبگیر”منتشر می شود.

“سیاه مشق” مجموعه ای از غزلیات سایه است که اشعار سروده شده او را در میانه دهه20 چون “نیاز” که اینگونه آغاز می شود:

موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش
جان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنش
تا اشعاری در پایان این دهه چون “افسانه خاموشی” که اینگونه پایان می پذیرد:
نمی سنجند و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی
را در برمیگیرد.

اما “شبگیر” حاصل تحول شاعر در فرم و محتواست.جوانی در آستانه تحولات سخت تاثیرگذار سیاسی-اجتماعی سرزمین خود از چهارپاره های رمانتیک و غزلیات “سیاه مشق”ی فاصله می گیرد و “سرود رستاخیز” را می سراید:

به پا برخاستم پردرد و خشم آلود
زپا بگسیخته زنجیر،
دست آزاد.
نگاهم شعله خیز کوره ی آتشفشان خشم،
و من لبریز خشم وحشی فریاد…

تغییر فرم از چهارپاره و غزل در “شبگیر”،سایه را به “شاعر زمانه” خویش بودن نزدیک می کند.زمانه ای که در آن از زلف یار و خمار چشم و خط خوش و خال سیاه دلفریب و نوش لب می بایست اینگونه به “بیانیه” خواندن برای “جلاد” رسید:

با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!

آنگونه که اشاره شد ابتهاج فرزند دوران مشروطه بود و تحولی که او از “سراب” تا “شبگیر” در شعر خود ایجاد کرده بود اگرچه در فرم بواسطه تاثیرات نیما بود اما در محتوا به سبب عدم درک درونمایه پیام نیما چندان محلی از توفیق نداشت.اندیشه در اشعار سایه و بسیاری از دیگر شاعران آن روزگار تغییر نیافته و اگر تغییر نیز یافته بود تنها در سطح و صورتی ایدئولوژیک بود و بس که از شعر بیانیه های حزبی و پوپولیستی می ساخت.تحولی که در ادبیات ایران و خصوصا شعر پس از مشروطه صورت پذیرفت تا حدود فراوانی منبعث از نظراتی اینچنین از زین العابدین مراغه ای بود«امروزه،شعر سنتی ایران هیچ روحی ندارد.این شیوه کهنه شده،مقتضیات زمان امروز در امثال این تُرهات روحی نگذاشته…امروز، بازار مار زلف و سنبل و کاکل و کساد است. موی میان در میان نیست. کمان ابرو شکسته، چشمان آهو از بیم آن رسته است. به جای خال لب از زغال معدنی باید سخن گفت.

از قامت چون سرو و شمشاد سخن کوتاه کن، از درختان گردو و کاج جنگل مازندران حدیث ران. از دامن سیمین بران دست بکش و بر سینه ی معدن نقره و آهن بیاویز. بساط عیش را برچین، دستگاه قالی بافی را پهن کن. امروز هنگام، استماع سوت راه آهن در کار است، نه نوای عندلیب گلزار. باده ی عقل فرسای را به ساقی بی حیا واگذار، تجارت تریاک وطن را ترقی و رواج بده. حکایت شمع و پروانه کهنه شد، از ایجاد کارخانه ی شمع کافوری سخن ساز کن. صحبت شیرین لبان را به دردمندان واگذار، سرودی از چغندر آغاز کن که مایه ی شکر است«.

آنچه در اشعار حافظ نسبت به کسی چون مولانا یا حتی سعدی محل تفاوت است،انعکاس روح زمانه در غزلیات اوست.تزویر و ریا،اختناق و استبداد،برتری طریقت بر شریعت و شریعت بر حقیقت،تقدم افراطی و رادیکال معاد بر معاش و مفاهیم و جریاناتی از این گونه روح زمانه ی حافظ را تشکیل می داد که او در اشعارش بدانها با بیانی شیوا و البته انتقادی و مصلحانه پرداخته است.

حافظ آنگونه نبود که در عوالم زلف و خال و لب معشوق “غزل” ساز کند و آنگاه که پای انتقاد از روح زمانه به میان می آمد قالب دگرگون نماید.فرم برای حافظ متناسب با محتوا بود و در این مسیر زیبایی شناسی کاربرد کلمات و مفاهیم به شدت مورد توجه قرار داشت.

درباره سایه بسیار نوشته و شنیده شده است که او “حرف های تازه را در قالبی کهن” ارائه کرده است.اما حکایت این است که اگر مراد از قالب کهن “غزل” باشد به هیچ عنوان او چنین نکرده است و اگرهم پا در این میدان نهاده،چندان کامیاب طی طریق نکرده است.

سالی پس از کودتای 28مرداد32 سایه غم آن دوران را در بهاری که از راه می رسد به شعر می کشد.اما قالب “غزل” نیست.او در مثنوی “بهار غم انگیز” که اینگونه آغاز می شود:

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
اندوه شکست را فریاد می کشد.

صدالبته مراد این قلم آن نیست که غزلیات سایه به تمامی از روح زمانه تهی و بی نصیب بوده ،هرگز چنین نیست!اما سخن آن است که راه “حافظ زمانه” خویش بودن از درک ابزار شاعری که از جمله ی آن اشراف بر مقتضیات فرم می باشد،می گذرد.

بسیاری از استعدادهای درخشان شعر در این سرزمین تنها بواسطه ی تعصب و تمرکز بر یک قالب شعر،از بروز اندیشه و توانایی فهمی والای خود به تمامی محروم مانده اند.

اگر در زمانه ی اکنون اثر هنری، خود به تنهایی بیانگر آرا و عقاید و جهان بینی شاعر است،آنگاه چند شاعر در ایران معاصر را سراغ دارید که بواسطه خوانش اشعارشان امکان پیروی از و پی بری به مرامشان ممکن می باشد؟!

هوشنگ ابتهاج از معدود شاعران فارسی زبان است که ماندگاری و تاثیرگذاری خود را در زمان حیات خود ثبت کرده و به چشم دیده است.سایه از “ارغوان” تا “تو ای پری کجایی” و “سپیده” و “یادگار خون سرو” و از “سراب” تا “سیاه مشق” و “شبگیر” راهی را طی کرده است که برای شعر ایران آبرو و اعتباری ست.

او در راه “حافظ زمانه” ی خویش بودن از ورود به وادی تصنیف نیز ابایی نداشته،بسیاری غزلیات سایه را همپای غزلیات حافظ می دانند،این سخن در توانایی های زیبایی شناسی کهن شعر فارسی تا حدودی محل اعتنا و اعتبار است اما و هزار اما سایه با دور شدن از غزل است که به “حافظ زمانه” خویش بودن نزدیک می شود!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)