یادنامه ای به قلم محمد اعظمی در رثای توکل اسدیان


tawakol-asadian.jpg

سوم آذرماه، سالروز جان باختن یکی از یاران مهربان و دوست داشتنی ام، توکل اسدیان است. توکل یکی از خویشان نزدیکم بود که در سال ۱۳۵۲ با خواهرم فرخنده اعظمی ازدواج کرد و نسترن ۳۲ ساله، حاصل این پیوند است. نسترن در کشاورزی کرج، همان دانشکده ای که پدرش از آن فارغ التحصیل شده بود، رشته مهندسی آبیاری را به پایان رساند و پس از گذران یک دوره تخصصی، مشغول به کار شده است. او مهربانی، شور و سرزندگی را از توکل و فرخنده، به کمال، فرا گرفته و برای همیاری و کمک انسانی به دیگران، گوش به زنگ در حال “آماده باش” همیشگی است.

به رغم این که از سوم آذر ۱۳۶۰ تا به امروز، سی سال گذشته است، اما هنوز چگونگی مرگ توکل، برایمان با قطعیت روشن نیست. این که او در زیر شکنجه جان باخته و یا خود، آتش به جان خود انداخته، در پرده ای از ابهام مانده است. در هر دو حالت، مهم این است که او در میان ما نیست. آن چه که امروز اهمیت دارد این است که بپذیریم و فراموش نکنیم که قتلی رخ داده است، تا دادخواهی برای او، مسکوت نماند.


توکل و نسترن

توکل در یازده اردیبهشت سال ۱۳۲۷، روز جهانی کارگر، در روستای گرزکل از توابع چغلوندی استان لرستان متولد شد. در همین روستا نیز در سپیده دم روز بیستم آبان ۱۳۶۰، دستگیر و سیزده روز بیشتر در زندان، زنده نماند. او برای برگزاری مراسم چهلم سیامک اسدیان (اسکندر)، به گرزکل آمده بود. سیامک، برادرزاده توکل بود که تحت تاثیر توکل به مبارزه سیاسی روی آورد. سیامک در گروه دکتر اعظمی عضو بود که اعضای آن به سازمان چریک های فدایٔی خلق ایران پیوستند. در دوره شاه در عملیات متعددی علیه پایگاه ها و مراکز سرکوب شرکت نمود. پس از انقلاب در ماجرای انشعاب در سازمان فدایٔی، با سازمان “اقلیت” همراه شد و در جریان یک ماموریت تشکیلاتی در آمل شناسایٔی شده و در اثر تیراندازی پاسداران، جان باخت. او را در محل زادگاهش، گرزکل، به خاک سپردند. در مراسم خاکسپاری و بزرگداشت سیامک، تعداد زیادی از جوانان پرشور لرستان شرکت نمودند و از سیامک هم چون یک قهرمان تجلیل کردند. انعکاس برگزاری مراسم بزرگداشت سیامک، که با استقبال روبرو شده بود، سازمان اقلیت را تشویق نمود که مراسم بزرگداشت چهلمین روز سیامک را، هر چه با شکوه تر برگزار نماید. ویژه نامه کار اقلیت به زندگی و مبارزه سیامک اختصاص یافت و همه اعضا و دوستداران تشکیلات این سازمان بسیج شدند تا در این مراسم شرکت کرده و سایر نیروها را به شرکت در آن تشویق کنند. حاکمان نیز بیکار ننشستند. تصمیم به دستگیری و سرکوب در بالاترین سطوح اتخاذ شده بود. شب پیش از برگزاری مراسم، منطقه گرزکل محاصره شد و اکثر جوانانی که آن جا بودند بازداشت شدند. توکل نیز دستگیر شد.

هبت معینی، توکل اسدیان، محمد اعظمی، چند ساعت بعد از آزادی از زندان در سوم آبان ۱۳۵۷

یکی از برجستگی ها و خصوصیات توکل، رابطه گسترده اش با مردم بود. او در چارچوب تشکل های آن دوره نه می توانست زندگی کند و نه قادر بود استعدادهای خود را نشان دهد. چون با ضوابط تشکیلاتی در شرایط استبدادی، نمی توان مناسبات گسترده توده ای ایجاد نمود. لازمه کار توده ای داشتن شناخت و اطلاعات از همدیگر است. افراد زمانی می توانند قدرت و نفوذشان افزایش یابد که برای مردم شناخته شده تر و در همدردی با آنان فعال تر باشند. درک و دریافت ما از کار تشکیلاتی در آن زمان، با توجه به سابقه دیرینه استبداد و شکل مبارزه چریکی، بسیار سختگیرانه بود. از نظر من کار در تشکیلات مخفی، با گروه خونی توکل نمی خواند و در چنین محیطی استعدادهای او نمی توانست در حد توانایٔی هایش، شکفته شود. یکی از بزرگ ترین نقاط قدرت او، توان تنظیم رابطه با مردم و اثرگذاری روی آن ها بود. همین روحیه بود که توکل را در حالی که زندگی مخفی داشت به مراسم چهلمین سالگرد سیامک کشاند. او نمی توانست در خانه تیمی بماند و نظاره گر این مراسم باشد. توکل را این گونه مناسبات از خود بی خود می کرد. خودش هم گفته بود: “نفهمیدم چگونه از تهران به لرستان آمدم تا در مراسم عزاداری و بزرگداشت سیامک شرکت کنم.”

توکل، پرورده مناسبات ایلیاتی بود، که آموزش ابتدایٔی را با سخت کوشی در روستای خود به اتمام رساند و دوران تحصیل دبیرستانی را در خرم آباد طی نمود. او در هنگام تحصیل، در چند ماه تعطیلی و تابستان، دوشادوش خانواده اش، کشاورزی می کرد. در سال ۱۳۴۶ وارد دانشکده کشاورزی کرج شد و چهار سال بعد فارغ التحصیل گردید. دو سال سربازی را در تبعید، در یزد گذزاند. توکل از آن تیپ افرادی بود که مناسبات خود را بر اساس مرزبندی سیاسی و نظری تنظیم نمی کرد. هنوز به خاطرم مانده است، سفرمان به یزد را، که برای آشنایٔی با دوستانش همراهی ام کرده بود. مرا نیز در دوران سربازی، به یزد تبعید کرده بودند. آغاز دوره تبعیدی من حدودا چند ماه پس از پایان دوره سربازی او بود. آن چه که بیش از هر چیز برایم جالب و در ذهنم نشست، رابطه گسترده توکل با مردم بومی و غیر بومی آن جا بود. توکل در مدت کوتاه سربازیش، چنان رابطه گسترده ای ایجاد کرده بود که من در حدود یک سالی که یزد بودم از آن مناسبات، بهره زیادی بردم. او تقریبا با عموم افراد اداره کشاورزی، با نظامیان ژاندرمری، با افرادی که در حال سپری کردن دوران سربازی خود بودند، با مقامات رده های مختلف اداری و با بقالی و رستورانی و قصابی و خلاصه با همه رابطه دوستی داشت. رابطه گسترده توکل در این شهر، مرا از تلاش برای یافتن دوست و آشنا، بی نیاز کرد. جالب است بدانیم روحیات مردم یزد با مردم لرستان، بسیار متفاوت بود و شاید هنوز هم هست. هر چه در لرستان روحیه ستیزه جویٔی، آشتی ناپذیری، سرسختی و جنگندگی ارزش زاست و این حصوصیات میزان و متر سنجش اند، در یزد صلح و لطافت و نرمش است که پذیرفتنی است. البته برایم هنوز روشن نیست در این سرزمین خشک و کویری، بذر این روحیات لطیف چگونه کاشته شده و به بار نشسته است. و شگفت تر از این، چگونگی تنظیم رابطه توکل با آنها بود. او هم با مردم جنگجوی منطقه لرستان خوب پیوند خورده، به دل آن ها راه یافته بود و هم با مردمان آشتی جوی یزد توانسته بود در مدت کوتاهی نزدیک شده و مهر خود را در تن و جانشان، بنشاند.


نورالله اسدیان(۱۲ دی ماه ۶۰ اعدام شده است) و جمشید سپهوند(مهرماه ۱۳۶۴ اعدام شده است) 

تنوع فکری دوستان توکل، برایم جالب بود. او می توانست همزمان با افرادی که نظرات متفاوت داشتند رابطه صمیمانه ای داشته باشد، بدون آن که، نظرات خود را کمرنگ و یا پنهان کند. برای او نظر سیاسی چندان جایگاه تعیین کننده ای، برای تنظیم رابطه نداشت. او انسانیت افراد را ملاک گزینش قرار می داد. هم در کنار هبت معینی فدایٔی لذت می برد. هم با فریدون اعظمی پیکاری رابطه عاطفی عمیقی داشت. هم با اغلب کسانی که به جریانات سیاسی مختلف وابسته بودند، دوستی داشت. او در خانواده به رغم این که از اتوریته بالایٔی برخوردار بود، اما چندان دخالتی در کارهای نظری آن ها نداشت. سیامک اسدیان برادرزاده اش بود. در نگاه سیامک جایگاه توکل ویژه بود. اما توکل در ابتدا، کوششی برای هم نظر کردن سیامک با خود، نکرد. نوراله اسدیان کوچک ترین برادرش بود که در سال ۱۳۳۴ چشم بر این جهان گشود. نورالله حدود یک ماه بعد از توکل، یعنی در ۱۲ دیماه، اعدام شد. او در چارچوب جریان “رزمندگان” فعالیت می کرد. توکل از اتوریته و عاطفه خود برای تغییر نظر برادرش استفاده نکرد. شکراله اسدیان برادر کوچکترش بود. با شکراله، که از مبارزان مقاوم در زندان شاه بود و در جریان مراسم چهلم سیامک نیز بازداشت شد، رابطه عمیق و مهربانانه ای داشت. من سال ها با این دو عزیز، در زندان قصر زیسته ام. هیچگاه توکل از مهر و محبت و اتوریته برادریش، برای تغییر نظر شکرالله استفاده نکرد، به رغم اینکه در مواردی، نظرات این دو با هم تفاوت داشت.

علت تبعید توکل و من به یزد، داشتن سابقه زندان بود. من و توکل در زمستان سال ۱۳۵۱ دستگیر شده بودیم. ما با جمعی از رفقا و یارانمان گروهی داشتیم معتقد به مبارزه مسلحانه. ارتباطی هم با سازمان چریک های فدایٔی خلق ایران داشتیم. ارتیاط ما با سازمان، به واسطه هبت معینی، که با عباسعلی هوشمند از اعضای سازمان رابطه داشت، برقرار می شد. رابطه توکل با ما پس از این که با گروه دکتر هوشنگ اعظمی، که برای همه ما سمبلی بی بدیل بود، به اختلاف رسیدیم، تنگ تر شد. در این گروه یاران عزیز و گرانقدری چون محمود خرم آبادی، فریدون اعظمی، هبت معینی، امیر ممبینی، اسفندیار معینی و تعداد دیگری فعالیت سیاسی در چارچوب مشی مبارزه مسلحانه چریک شهری داشتیم. این که توکل با گروه اعظمی از چه تاریخی فعالیت داشته و چه کارهایٔی انجام داده است، به اقتضای شرایط مخفی دوران شاه، اطلاع چندانی ندارم. هر گز هم در زندان شاه از او نپرسیدم، فقط می دانم کار او آمادگی و تدارک برای مبارزه پارتیزانی در کوه بود.

به تدریج که ما نظرمان چرخشی پیدا کرد، توکل که در کرج می زیست روابطش با هبت معینی برقرار می شود و در جریان صحبت ها متوجه شدیم او هم، شکل مبارزه در کوه را چندان منطقی نمی بیند. از این پس رابطه او با گروه ما بیشتر تقویت شد و در ارتباط با محمود خرم آبادی قرار گرفت. در جریان ضربه به گروهمان، او نیز دستگیر شد. در زیر بازجویٔی توکل همچون عموم دستگیر شدگان این گروه، ایستادگی قابل تحسینی کرد. او نه در رابطه با گروه اعظمی سخنی بر زبان آورد و نه در ارتباط با این گروه، کوچک ترین نکته ای برملا کرد. در نتیجه پس از حدود دو ماه آزاد شد. اهمیت مقاومت توکل و دیگر اعضای گروه این بود که بسیاری از این دستگیر شدگان، به “جرم” همان کارهایٔی که برای ساواک افشا نشده بود، دوباره بازداشت شدند. برخی از آن ها در جریان مبارزه با رژیم شاه جان باختند و تعدادی نیز به “جرم” فعالیت های گذشته شان، حبس های سنگینی گرفتند.

چند ماهی از آزادی توکل نگذشته بود که او ازدواج کرد. پس از دستگیری، هنوز فرصت نکرده بودیم پیرامون سازماندهی جدید صحبت کنیم. اصلی ترین افراد گروه ما پس از دستگیری، محکوم شده و در زندان بودند. بقیه هم قدری پراکنده شده بودیم. من در یزد بودم. فریدون برادرم و بهروز معینی اهواز بودند. محمود خرم آبادی تهران بود. توکل در دزفول کار می کرد و سایرین نیز پراکنده بودند. در این مقطع ماجرای مخفی شدن گروه دکتر اعظمی وضعیت ما را دشوارتر نمود. با دکتر به لحاظ مشی تفاوت داشتیم اما رابطه عاطفی قوی، حداقل مرا آرام نمی گذاشت. برخی از افراد دیگر نیز مثل فریدون در این فاصله دستگیر شده بودند. تعداد دیگری که زندانی بودند، حبس آن ها یک یا دو سال بیشتر نبود. این مجموعه ما را کمی بلاتکلیف کرده بود، که ماجرای دستگیری گروه دکتر اعظمی رخ داد، که در واقع داستان دستگیری توکل و بسیاری از ماست:


فرخنده اعظمی، توکل اسدیان، فریده اعظمی چند روز بعد از آزادی از زندان، و مهرناز (که مهرماه سال ۵۳ در زندان به دنیا آمده است.) 

پس از مخفی شدن دکتر، غیبت او به تدریج طولانی می شد. به طور طبیعی ساواک نیز که روی او حساسیت ویژه داشت، نمی توانست به این غیبت ناگهانی مشکوک نشود. ولی حداقل در یکی دو ماه اول نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. پلیس به تدریج تمامی ارتباطات گذشته او را تحت نظر گرفت و در اواخر تیر ماه ۱۳۵۳ یورش خود را آغاز کرد. تعدادی از مردم عادی، روشنفکران و اعضای فامیل را دستگیر و همزمان در منطقه لرستان حکومت نظامی اعلام نشده، برقرار کرد. چند تیم بازجویٔی از تهران به بروجرد اعزام شد. تیم های بازجویٔی تهرانی و رسولی در بروجرد مستقر شدند و عضدی بر بازجویٔی ها، نظارت می کرد. دستگیر شدگان به خاطر کوچک ترین اطلاعات زیر وحشیانه ترین شکنجه ها قرار گرفتند. انواع شکنجه ها با شدیدترین شکل آن به کار گرفته شد. حتی تجاوز با بطری، که کمتر رایج بود در کنار سایر اشکال شکنجه، مورد استفاده قرار گرفت. علیرغم این همه ددمنشی که اعمال گردید، دستگیر شدگان در مجموع مقاومت قابل تحسینی از خود نشان دادند. توکل نیز از جمله افرادی بود که در لیست سیاه ساواک برای دستگیری قرار داشت. اما او در محل کارش نبود. همراه همسرش به سفر رفته بودند. در زمان یورش ساواک مکان مشخصی نداشتند. اما به محض بازگشت از سفر، هنوز شیرینی اولین سفر به شمال و ترکمن و خراسان را زیر دندان داشتند که در ۱۴ شهریور، توکل را در محل کارش در هفت تپه به همراه خواهرم فرحنده، که در دزفول تدریس می کرد، دستگیر و به بروجرد منتقل کردند. پس از چند ماه شکنجه، که هنوز هم پس از ۳۷ سال آثارش بر تن فرخنده به جا مانده است، به همراه سایر خویشان مان که دستگیر شده بودند، به تهران منتقل نمودند. توکل به ۱۵ سال حبس محکوم شد.

در زندان مطالعات تاریخی را بیشتر دوست داشت و می کوشید از تجارب سایر دستگیر شدگان اندوخته ای کسب نماید. او در عموم حرکاتی که برای عقب نشاندن زندانبانان داشتیم، مشارکت داشت. در آستانه ورود صلیب سرخ، ساواک در نظر داشت تعدادی از زندانیان را، که نامشان در حدی مطرح بود، برای تبلیغ، البته با شروطی، آزاد کند. پرونده ما نیز مورد توجه ساواک بود. در همین رابطه توکل اسدیان، هبت معینی، فریدون اعظمی، بهروز معینی، سیاوش بیرانوند و من به کمیته مشترک فراخوانده شدیم تا در باغ سبز را برویمان بگشایند. جواب همه چنان دندان شکن بود که هیچ جای ادامه صحبتی باقی نگذاشت. صحبت ها به شکلی پیش رفت که پذیرایٔی اولیه آن ها، که با شیرینی و چای همراه بود، به بازجویٔی تبدیل شد و ما را برای گروهی از مبارزان لر که تازه دستگیر شده بودند، ریز بازجویٔی بردند و سپس چند روزی به انفرادی اوین منتقل کرده و بعد هر شش نفرمان را به زندان قصر، باز گرداندند، تا به قول ساواکی ها “آن قدر بمانیم تا بپوسیم”. توکل و سیاوش را روز اول جداگانه خواستند و ما چهار نفر بعدی را به اتاق دیگری بردند. به توکل گفته بودند که تو مهندسی و باید موقعیت خوبی داشته باشی. مایلی بیرون بروی؟ او گفته بود مسلم است که می خواهم آزادشوم. گفته بودند بسیار خوب، تقاضای عفوی بنویس تا بیرون بروی و شغل مناسبی هم برایت درست کنیم. توکل پاسخش این بوده که من کاری نکرده ام که تقاضای ندامت کنم. همین را چنان با قاطعیت گفته بود، که راهی برای ادامه صحبت باقی نگذاشته بود. آن ها هم به قول خودشان دیده بودند توکل و بقیه “آدم شدنی” نیستند، از خیر آزادی ما گذشتند. اکنون از آن شش نفر که نام بردم، با درد و افسوس فقط من به جا مانده ام. مانده ام و به کاری وادار شده ام، که برایم پر از رنج و دردناک است.


توکل اسدیان و فرخنده اعظمی

توکل زندگی را دوست داشت. به طبیعت و موسیقی عشق می ورزید. به موسیقی کلاسیک به ویژه بتهون گوش می داد. او دایٔم در حال زمزمه ترانه های فولکلور بود، بیشتر کوراوغلو و ترانه های علیرضای لر را می خواند. هنگام پخش موسیقی کوراوغلو با علاقه جزیٔیات داستانش را برایمان تعریف می کرد. برخی انسان ها به جهان مثبت نگاه می کنند. به زندگی عشق می ورزند و نهال مهر و محبت در دل دیگران می کارند. توکل یکی از همین بذرافشانان محبت بود. از چشمانش مهر می بارید. بر لبانش همیشه خنده نشسته بود. در کم تر عکسی است که این مهر و این خنده دیده نشود. شاید شاملوی بزرگ در وصف اینان بود که گفت: مردگان این سال، عاشق ترین زندگان بودند.

درهای زندان به همت مردم گشوده شد. ما نیز به میان خانواده بازگشتیم. شوقی که از دیدار یکدیگر داشتیم قابل توصیف نیست. اما افسوس این شور و شوق چندان دوامی نیاورد. شرایط سخت و هوا گرفته و مه آلود شد. عکس هایٔی که هنگام آزادی از زندان بر در و دیوار خانه ها نقش بسته بود به تدریج به دیوار پستوی خانه ها منتقل شد و سپس در پستوی خانه ها مخفی گشت. زندانی سیاسی بودن که در دوره شاه و اوایل انقلاب افتخار بود، با گذشت زمان برای کسانی که با قدرت همراه نمی شدند، جرم تلقی شد. بی اختیار یاد سخن مادرم افتادم که در مصاحبه با ویدا حاجبی در کتاب داد و بیداد در توصیف این اوضاع گفته بود:

“اما هنوز آب خوش از گلویم پایٔین نرفته بود که دوباره آواره درب زندان ها شدم. همان محل های آشنایٔی که در زمان رضا شاه خویشانم را به دار آویختند، محل شکنجه فرزندانم در دوره محمد رضا شاه شد. با انقلاب هنوز مزه شادی به کامم ننشسته بود که باز هم درست در همان محل، بچه هایم را به بند کشیدند. اما این بار چهار فرزندی را که به علت سن و سال پایٔین در دوره شاه از بند جسته بودند، روانه زندان کردند تا هیچ کس در خانواده ام از زندان و شکنجه بی نصیب نماند. این بار هم من ماندم و همان زندان ها با همان در و دیوار ها. با این تفاوت که نگهبان ها و بازجو ها را به جای سرکار، آقا و دکتر، برادر و حاج آقا خطاب می کردند”


مادر (سلطنت اعظمی)، فریده اعظمی، فرخنده اعظمی، توکل اسدیان، رخشنده اعظمی

توکل در جریان انقلاب بسیار فعال بود. در تسخیر مراکز نظامی شاه در خرم آباد مشارکت داشت. همیشه خود را مدیون مردم می دانست. ابتدا از مسیٔولان تشکیلات لرستان بود. برای دوره ای به هفت تپه منتقل شد و در این دوره از کار تشکیلاتی کمی دور ماند. در جریان انشعاب با اقلیت فعال شد و کار شغلی خود را رها نمود. با بسته شدن فضای سیاسی به تهران آمد و برای مدتی از مسیٔولان تبریز بود. در جریان جان باختن سیامک با وجود این که مدتی مخفی زندگی می کرد، نتوانست به محل مراسم نیاید.
توکل به دلیل تجربه اش با شیوه برخورد رفقایش در زدن اعلامیه به درو دیوار منازل روستایٔیان و دادن شعارهای تند در روستای محل مراسم، مخالفت داشت و به سهم خود تا حدی مانع این کار شد. اما جو چنان قوی و احساسات اعضای سازمان اقلیت، تا بدان اندازه برانگیخته بود که بر فضای مراسم غلبه نمود. در مراسم چهلم نیز قرار بود همین روش ادامه پیدا کند. اما حکومت با محاصره منطقه، دهها تن از خانواده اسدیان به همراه تعداد زیادی از اقوام و خویشان دیگرمان را، دستگیر کردند. چندین تن از دستگیر شدگان اعدام شدند، که چهار نفر از بستگان ما یعنی توکل و نورالله اسدیان و دو پسر عمه ام، حمید رضا و عبدالرضا نصیری مقدم در میان اعدام شدگان بودند.

ساعت چهار بعد از ظهر روز سوم آذر ۱۳۶۰ رادیو خرم آباد، این خبر را اعلام نمود: توکل اسدیان عضو گروهک اقلیت در زندان با استفاده از نفت چراغی که برای گرم کردن اتاق به او داده بودند، دست به خود سوزی زد و تلاش مسیٔولان برای نجات جان او بدون نتیجه ماند و کشته شد.

به همین سادگی خبر مرگ او را اعلام کردند. خودکشی کرده است!!؟ مگر در زندان انفرادی و در زیر بازجویٔی کبریت و نفت در اختیار زندانی قرار دارد؟ اساسا فرض کنیم که خودسوزی کرده است. پرسش این است در زندان شما چه می گذرد و چه کرده اید که یک زندانی ترجیح می دهد آتش به جان خود بیاندازد، اما زنده در زندان شما نماند؟
مادر توکل پس از مرگ فرزندانش نتوانست درد و رنج این فاجعه را تحمل کند:

او در یکی از روزهایٔی که غم و درد از زمین آسمان بر سر این خانواده آوار شده بود، گفته بود: به نظر می رسد سرنوشت خانواده پدریم دوباره دارد تکرار می شود. او را به رسم ایلیاتی، به صادق خان پدر توکل شوهر داده بودند. پدر و مادر توکل به دو تیره مختلف از ایل بیرانوند وابسته بودند که ازدواج طایفه ای می کردند. مادر توکل پس از ازدواج، هیچ گاه نتوانسته بود سری به خانواده پدری اش بزند. چون از مردان نزدیک خانواده اش، هیچکس را زنده نگذاشته بودند. حکومت رضا شاه در جریان سرکوب ایل بیرانوند در لرستان، همه مردان خانواده را قتل عام می کند. او می گفت فقط در یک شب، ۱۸ جسد را به ما تحویل دادند. یعنی جسد پدر، عموها، برادران، دایٔی ها و … را روی دست آنها می گذارند. شاید به همین دلیل بود که او به پدر توکل و به پسرانش عشق زیاد و دیوانه واری داشت. می گفت توکل هم پسرم بود و هم پدرم. پس از کشتن نوه اش، سیامک و پسرانش، توکل و نورالله، که همگی را در کمتر از سه ماه از دست داد، او دیگر نتوانست دوام بیاورد. در آخرین لحظات زندگی، در صبحگاه یک روز سرد زمستانی، در حالی که نام پسرش نورالله را بر زبان می آورد، قلب پر دردش از تپش باز می ایستد.


توکل اسدیان همراه با منیر اعظمی مادر جمشید سپهوند 


سیامک اسدیان – زهرا بهکیش (اشرف) که هر دو در جریان درگیری جان باخته اند


حمید رضا نصیری مقدم، از مسولان سازمان اقلیت که در کشتار ۶۷ اعدام شد

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)