بابک دهقانی

سه شنبه, ۲۱ام فروردین, ۱۳۹۷

اضافه شده توسط نویسنده مطلب:
 

مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز می‌توانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.

نمایشنامه: دوکی قدر نشناس

             نمایشنامه: دوکی قدر نشناسImage result for ‫بابک دهقانی‬‎

             شخصیت های نمایش

راوی

دوکی (الاغ)

خرگوش

زنبورها

مرغ

بره

راوی: درکنار یک کوه بلند که قله ان پوشیده ازبرف بود یه دشت سبزو خرمی وجود داشت.

وسط دشت شهرقشنگی به نام شهر حیوانات بود که تو اون شهر حیوونا خونه های قشنگی

ساخته بودن.صبح ها وقتی خورشید طلوع میکرد اقا خروسه بالای خونه زیباش می رفت و با

صدای قوقولی قوقول حیوونا رو از خواب بیدار میکرد.یه روزهمه مشغول کارو تلاش بودن

که الاغی دوان دوان و هراسان وارد دشت شد.

خرگوش:از کجا میای دوون دوون/چرا تو هستی نگروون/ترسیدی شاید از اینو اون/بدو بیا تو

دشتمون

دوکی:من دوکی هستم یه گرگ دنبالم کردمنم مجبور شدم به دشت شما بیام.

خرگوش:خوش اومدی به دشتمون / دیگه نباش تو نگروون/کسی نمیازاره تورو/کار نداره به

  کار تو/تا وقتی باشی دوستمون همینجا پیشمون بمون/یک و دو سه یک و دو سه/بیا با ما شعری

  بخون.

راوی:دوکی که انتظار چنین مهمان نوازی از حیوونای شهر نداشت گفت:

دوکی:(وای اینا چه حیوونای خوبین که به من تو دشتشون پناه دادن منم باید یه جمله حکیمانه بگم)

 من خیلی خوشبختم واز لطف شما خیلی مچکرم وازاشنایی با شما مفت خورم نه مفت خرم نههه

پس چی بود؟ اهاااا مفتخرم

راوی:دوکی پس از مدتی با خودش فکر کردو گفت:

 دوکی:حتما اونا از من ترسیدن که اجازه دادن من کنارشون زندگی کنم و گرنه دلیلی نداره به من

 پناه  بدن منم باید از فرصت استفاده کنم و سلطان این شهر بشم و اونهارو مجبور کنم که به

  حرفم گوش کنند و به من احترام بذارن(اره این فکرخوبیه)

 راوی:از اون روز به بعد دکی با غرورو تکبردر شهر قدم میزدو خرابکاری میکرد.

            یه روز بدون توجه به زحمتی که حیوونا برای گلها کشیده بودن گلها را له میکرد یکی از

         زنبورها گفت:

            زنبور:اهای اهای دوکی خان دوکی خان ناقلا/چه میکنی تو اینجا/میون این درختا /جنگل و سبزه

         و خاک/یه دشت سبزو نمناک ببین شده چه ناپاک/زحمتمون رفته به باد /بی دقتیت شده زیاد.

            دوکی:هرکاری دوست داشته باشم  انجام میدم توهم اگه دوست نداری میتونی از اینجا بری.

            راوی:روز بعد دوکی به مزرعه رفت و روی گندم ها دویدو گندم های زیادی رو از بین برد

            سپس روی برگ کلم ها خوابید وبا خودش خوند:

            دوکی: راستی که منم چون پدرم خر هستم در خریت توی خرها همه جا سر هستم ازصبح تا

        شب کاری به جز بار ندارم باریکلا به خودم که یک خر نر هستم.

            خرگوش (با عصبانیت): اقا دوکی اقااا دوکی/اینجا جای بازی نیست /جای خرابکاری نیست/

         با این کارت تو جناب /خوراکمون شد خراب/ اینجا همه ما دوستیم /همه  یه گوشت وپوستیم/

         اگر که  شیطونی کنی /حیوونارو میرنجونی.

            دوکی:تمام این گندما مال منه و هرکاری بخوام انجام میدم بهتر توهم بری به کار خودت برسی.

            راوی:دوکی از مزرعه بیرون اومد وبه سمت خونه اقا خروسه رفت وخانه کوچیک و قشنگ

         اونارو خراب کردو چندتا از تخم مرغها رو شکست.

            مرغ(در حال گریه):قدقدقدا قدقدقدا /منم یه مرغه پا کوتا/نگاه بکن تو رو بخدا/ تخمامو دادی به

           فنا/بکن جلو پاتو یه نگاه

            دوکی:تقصیرخودتونه  شما خونتونو بد جایی ساختین.از این به بعد هرکاری میخواین انجام بدین

            باید لز من اجازه بگیرین.

            راوی:اذیت و ازارهای دوکی به حدی رسیده بود که حیوونای شهر تصمیم گرفتن دور هم جمع

          بشن وفکری به حال دوکی کنن.

         مرغ:اهای حیوونا اهای حیوونا/حیوونای خیلی قشنگ نازو ملوس و رنگارنگ /

         بیاین بنشینین کنارم با شما حرفی دارم /این دوکی نامهربون شده بلای جونمون/ باید بشه نصیحت

        نکنه مارو ناراحت.

بره:بع بع اینجا یه سبزه زاره/گلهای زیبا داره/حالا که دوکی با ما سر یاری نداره/باشیم به فکر

چاره باشیم به فکر چاره

خرگوش:ماها سر و پا گوشیم / دارای عقل و هوشیم / با هم چاره میکنیم /دوکی رو بیرون میکنیم

زنبور:اینکار ساده ای ما به اون حمله میکنیم و اون رو از این شهر خارج میکنیم.

مرغه:اقا زنبور خان اقا زنبور خان/ زنبور خان مهربان/ امید ما اول خدا دوم شما

زنبور:توو حیوونا هول نکنید/برای ما دعا کنید/ من بایه زنبور شجاع میرم سراغ اون بلا/ دوکی

باید بفهمه/قدر مارو بدونه.

راوی:صبخ روز بعد دوکی  روی گلها خوابیده بود که زنبورها بهش حمله کردن و اونو نیش زدن

 دوکی هم که نمیتونست از خودش دفاع کنه مجبور شدفرار کنه .

دوکی: وای وای ابکش شدم

زنبور:تو دیگه حق نداری به دشت ما برگردی اگه دوباره به دشتمون بیای بدتر از ان تنبیه میشی.

راوی:دوکی از دشت حیوونا بیرون رفت و باخودش گفت:

دوکی:چقدر اشتباه کردم من فکر میکردم اونا بخاطر هیکل بزرگم از من میترسن اونها به من

خوبی کردن و به من پناه دادن.ای وای من انقد اونارو اذیت کردم تا اینکه منو از دشتشون بیرون

 کردن. حالا از دست گرگها کجا فرار کنم ای وای ای وای.

راوی:بعد از اینکه زنبورها دوکی رو ازدشت بیرون کردن به دشت برگشتن.

مرغ:زنبورای خوب و نازنین/دست شما درد نکنه/ سر شما درد نکنه /زحمت بسیار کشیدین.

زنبور:کاری نکردیم ای خانوم/وظیفمون بوده خانوم/منو این دوست زرنگ/

همیشه هستیم چون پلنگ.

بره:دستتون درد نکنه ایشالا که جبران بکنم.

          زنبور:خواهش میکنم بره جان ما که کاری نکردیم.

 راوی:بعله بچها به این شکل حیوونا ارامشو به دشتشون برگردوندن و با خوبی و خوشی کنار

هم زندگی کردن.

                                پایان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)

مطلب را به بالاترین بفرستید

این مطلب خلاف آیین نامه تریبون است؟ آن را به ایمیل tribune@radiozamaneh.com گزارش کنید
Join

دسته‌بندی‌ها: سرگرمی

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.