توضیح:
این نامه را، یک ماه قبل، در 16 بهمن 1396 مطابق با پنجم فوریه 2018 برای خواهرم، منصوره بهکیش، نوشتم و در همان روز برایش ارسال کردم. اینک که او بر تردید های خود فائق آمده و به درستی تصمیم به ماندن در دیار فرنگ گرفته است، انتشار عمومی این نامه را بی فایده نمی دانم.
طبیعی است که من برای تلاش های فعالین حقوق بشر ایرانی ارزش بسیاری قائل هستم. در این نامه نخواسته ام که بر آنچه توافق داشته ایم اشاره کنم. به اندازه کافی دیگران بر این جنبه های مثبت تاکید می کنند.
این نامه تلاشی بود برای تاکید مجدد بر برداشت های شخصی ام در مورد جنبه های منفی روابط و روش های کار فعالین حقوق بشر ایرانی (و تا حدودی غیر ایرانی) که به گمان من بسیار آزار دهنده و یاس آور است.
از جمله، تاکید مجدد بر این نکته که این فعالیتها “بازار گرا” شده است. اینکه هر کس و هر نهادی تلاش دارد که برای خود رزومه ای درست کند که بهتر قابل عرضه باشد. این خریدار میتواند هیئت انتخاب کننده برنده یک جایزه حقوق بشری باشد، یا کسانی که در مورد دادن بودجه به نهادهای حقوق بشری تصمیم گیری می کنند، یا اینکه تا چه میزان در رسانه های فارسی زبان حضور داشته باشند، یا اینکه در فلان رسانه فارسی زبان استخدام و زندگی در مهاجرت بر وفق مراد اشان بگردد، یا از موقعیت اجتماعی بهتری برخوردار و یا موقعیت خود را حفظ نمایند و موارد دیگر.
در این میان کسان و نهادهایی هم متخصص شده اند که جویندگان را برای ساختن و نوشتن رزومه مناسب آموزش و یاری دهند و یا رفرنس های مناسب و وزینی در این موارد هستند، این افراد و نهادها بخشی از این گردش کار شده اند و از مواهب آن بهره می برند (توجه داشته باشید که بهره مستقیم مالی تنها یک بخش آن است).
به گمان من از بد حادثه، شکست تاریخی اندیشه رادیکال پیشرو در جهان، که فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم (هر چند که در زمان فروپاشی و چند دهه پیش از آن دیگر نشانی از پیشرو بودن و رادیکالیزم در آن قابل مشاهده نبود) مهمترین نماد آن است، با سرکوب گسترده و سیستماتیک جامعه مدنی، از جمله احزاب سیاسی چپگرا، در ایران همزمان شده و زمانی که جامعه مدنی در ایران در اواسط دهه هفتاد شمسی (دهه نود میلادی) دوباره جان می گیرد، جهان و ایران، و بالطبع بخش قابل توجهی از فعالین سیاسی و مدنی، و در این مورد خاص فعالین حقوق بشر ایرانی، مسحور گفتمانی است که پایان تاریخ را اعلام می کند. گفتمانی که تسلط بازار بر همه ارکان زندگی و فعالیت های بشری را مبارک و میمون قلمداد می کند.
این بدان معنی نیست که نادیده گرفتن بازار الزاما به تولید محصولات مناسب و روابط انسانی می انجامد، سرنوشت اتحاد شوروی و کشورهای بلوک سوسیالیستی و شکست آنها در تولید محصولات مناسب مادی و فکری و غلبه روابط غیر انسانی در آن کشورها، نمونه ای آموزنده از خطا بودن این برداشت است.
بارها به دوستانم گفته ام، در چنین محیطی که بازار تعیین کننده همه چیز شده است، به این نکته توجه می کنم که آیا تولید کنندگان محصولات فکری، چیزی بر دانش ما افزوده اند؟ آیا محصولاتی با کیفیت مناسب تولید کرده اند؟ اگر چنین کرده اند، پولی که گرفته اند، جایزه ای که نصیب اشان شده و یا موقعیت اجتماعی که بدان دست یافته اند، نوش جان و گوارای وجود اشان.
اما در عین حال، تاثیرات منفی این بازار گرائی عمومی، در تمام جنبه های آن، از جمله نتیجه گیری های عجولانه و پر سر و صدا که کیفیت کارهای برخی نهادها را تحت تاثیر قرار می دهد، بی آزرمی هائی از آن نوع که وکیل مادر من نسبت به او روا داشته، “خودمانی و انحصاری کردن” حقوق بشر، دادن جایزه هائی که توجیه ای ندارد و شائبه محفل گرائی را تقویت می کند، عدم ارائه گزارش مالی مناسب و بسیاری موارد دیگر مورد نقد جدی قرار گیرد، مکانیزمی که در کشورهای سرمایه داری پیشرفته برای محافظت از مصرف کنندگان وجود دارد و غالب کردن جنس بنجل به “مشتری” را، لااقل، اندکی دشوارتر می کند.
طرفه آن است که بیشتر تولید کنندگان فکری در زمینه حقوق بشر که بر اساس مکانیزم های بازار عمل می کنند، وقتی که این مکانیزم های کنترلی مورد استفاده قرار می گیرند، بر آشفته می شوند و برای بی اثر کردن آن به هر اقدامی متوسل می شوند.
از همین رو این نامه تلاشی بود برای انتقال مشاهدات و برداشت هایم پس از 16 سال اقامت در کانادا به خواهرم، برای هشدار به او که تصوراتی، به گمان من، خوش بینانه از شرایط کار و زندگی در خارج کشور نداشته باشد و لااقل به طور دقیق تر در جریان نگاه بدبینانه من به این مناسبات و روش های کار قرار گیرد.

*******************************
خواهر عزیزم سلام،

متن دردناکی(1) را که در رادیو فردا خواندی و مصاحبه ات(2) با این رادیو (در تاریخ 15 بهمن 1396) را با نگرانی و علاقه فراوان گوش دادم. درد عمیق ات از بی عدالتی که با آن روبرو شده ای را با تمام وجود احساس کردم.
خواهر عزیزم، من هرگز جسارت طرح این پیشنهاد را نداشته ام، اما در برابر سرنوشتی که احتمالا برای تو در این دیار غربت رقم خواهد خورد، خود را مجبور و موظف می دانم که سکوت پیشه نکنم.
همزمان که این نامه را می نویسم گذشته ها را مرور می کنم و با خود می گویم شاید سرنوشت خانواده ما با تصمیم های دشوار پیوند همیشگی دارد. سرنوشت محمدرضا، زهرا، محسن، محمود و محمدعلی را به خاطر می آورم.
می دانم که دو راهی که در مقابل تو قرار گرفته است ناخوشایند و نامطلوب است و هیچ انسانی نباید در برابر چنین تصمیم دشواری قرار گیرد. تلاش برخی از خانواده های قربانیان جنایت های دولتی و برخی از فعالین حقوق بشر، از جمله تو و من، در این جهت بوده است که دیگر هیچ انسانی در برابر چنین تصمیم های دشواری قرار نگیرد. اما چاره چیست؟ جهان به مراد ما نمی چرخد.
خواهر عزیزم، همین فردا رخت سفر ببند و به ایران برگرد. اندک تاملی جایز نیست!
هر چند می دانم که بازگشت تو، همانگونه که تا کنون چنین بوده است، میتواند سبب عذاب سنگینی برای بهاره، شکوفه و محسن، فرزندان عزیزت که می دانی چقدر برای من عزیز هستند، شود. اما، عمیقا نگران هستم که، ماندن در اینجا، تو را در شرایطی به غایت دشوارتر قرار دهد، که میتواند سبب دردی جانکاه تر از درد زندان رفتن تو، برای بهاره، شکوفه و محسن شود.
توجه تو را به این نکته مهم جلب می کنم که در دیار فرنگ لاجرم، با توجه به تلاش های تو برای حقیقت، عدالت و توسعه حقوق بشر، درگیر دسته بندی های حقیر و مبتذل فعالین حقوق بشر می شوی و بخش مهمی از انرژی ات صرف دست و پنجه نرم کردن با این حقارت و ابتذال خواهد شد.
بدون تردید به تو می گویم که رفتن به زندانهای مخوف جمهوری اسلامی، که برای خانواده ما، پایانی دردناک داشته است، بهتر از ماندن در این دیار غربت و درگیر شدن در این دسته بندی هاست.
به یاد آر، سرنوشت وکالت مادرمان به یکی از شناخته شده ترین وکلای حقوق بشر ایرانی برای ثبت نام فرزندان ناپدید شده اش در نزد گروه کاری ناپدید شدگان قهری و پیگیری آزار و اذیت بستگان اعدام شدگان. به یاد آر، بی آزرمی هائی که در این رابطه شاهد آن بودیم.
در اینجا با چنان افرادی باید چشم در چشم قرار گیری.
اما اگر خواستی در این دیار غربت بمانی، هر چند می دانم که پیشنهادی که می کنم تا چه میزان دشوار است، عطای فعالیت مدنی و سیاسی در جامعه ایرانی در مهاجرت را به لقای آن ببخش و تنها کارهائی را انجام بده که سبب درگیر شدن ات در این فضای مسموم نشود.
بگذار برایت خاطره دردناکی را بازگو کنم: چند سال پیش، سمیناری در تورنتو برگزار شده بود و بسیاری از مشاهیر حقوق بشر ایرانی در اینجا گرد آمده بودند. با خود گفتم که فرصت مغتنمی است تا درد دل خود را، که روایتی است از یکی از تاریک ترین دوران تاریخ معاصر ایران، با آنان در میان بگذارم. با ورود به سالن، به کنار یکی از شناخته شده ترین فعالین حقوق بشر ایرانی رفتم، خودم را معرفی کردم، داشتم داستان رنج خانواده امان و رنج “مادران و خانواده های خاوران” را می گفتم که آن شخصیت برجسته، دهان باز کرد، انتظار داشتم که صدائی که از دهان او خارج می شود، نوای همدردی و همبستگی با ما باشد، اما با حیرت، این نوای آزار دهنده از دهان او خارج شد: “اگر ایران بودم فلان جایزه معتبر را به من می دادند نه به فلانی”. از حیرت خشکم زده بود. باور کن، بدون هیچ اغراقی، حتی یک کلام، در همدردی و همبستگی با ما از دهان او خارج نشد!
در مقایسه، به یاد می آورم دیدارها و تماس هایم با شهرزاد مجاب (استاد دانشگاه تورنتو)، سعید رهنما (استاد دانشگاه یورک)، رضا افشاری (استاد دانشگاه نیویورک)، اعظم کیا کجوری (گردآورنده “لغت نامه زندان”) و رودا هاوارد-هاسمن (استاد دانشگاه ویلفرد رولیه و رئیس تحقیقات حقوق بشر بین المللی کانادا) و مقایسه کردم انسانیت آنان را با انسانیت برخی از شناخته شده ترین فعالین حقوق بشر ایرانی. از همین روست که بارها پیشنهاد کرده ام که اگر قصد ماندن در خارج کشور را داری، سعی کن تنها در محیط دانشگاهی باقی بمانی.
من نمی گویم که محیط دانشگاه مشکلاتی مشابه را ندارد و یا بری از مشکلات دیگر است، اما، تا آنجا که من با این محیط در تماس بوده ام، بدون هیچ تردیدی این مشکلات در قیاس با محیط بیرون از آن به میزان قابل ملاحظه ای کمتر است.
علاوه بر آن، مدعی نیستم که این مسائل در ایران وجود ندارند، که می دانیم چنین نیست، اما امیدوار هستم، در آنجا، در زیر تیغ حکومتی غدّار، فعالین مدنی و سیاسی اندکی، تنها اندکی، با هم مهربان تر، اندکی مسئولیت پذیرتر و بیشتر پاسخگو باشند. شاید هم چنین نباشد و آسمان در هر کجا همین رنگ است؟
با مهر فراوان
برادر کوچکترت، جعفر
16 بهمن 1396 مطابق با 5 فوریه 2018
*******************
لینکها:
1-
https://www.radiofarda.com/a/29017724.html
2-
https://www.radiofarda.com/a/29017672.html

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)