یادش بخیر من بالا پایین میپریدم که زندانی سیاسی شوم. بالاخره یک حزب پوپولیست و یک روزنامه کانفورمیست و چند تا بادمجان دور قاب چین دست به دست هم داده بودند و تبلیغات وسیعی به راه انداخته بودند تا هر طور شده جایزه عفو بین الملل را برام درو کنند. الحق و الانصاف کم هم نگذاشتند. هنوز پایم به ایران نرسیده بود که عفو بین الملل از زندان شدنم باخبر شد.

از حق نگذریم آنروزها جرات نفس کشیدن پیدا کرده بودم و مخالف کسانی بودم که داشتند از زندان‌های رژیم هیولا می‌ساختند تا مردم را بترسانند که این در حقیقت دقیقا اهداف بازجوها و شکنجه‌گرها هم بود. همچنین مخالف کسانی بودم که تلاش می‌کردند تا ضعف حکومت در سرکوب را نشان دهند و به امتیازاتی که مردم طی مبارزاتشان به‌ دست آورده‌ بودند.

براین اساس خیلی پرکار بودم. در کتابخانه زندان دو کتاب و سه مقاله و شش تا نمایشنامه نوشتم که البته شما خبر دارید. چند ترجمه هم دارم مال همان روزها.

الله و وکیلی تا الان به کسی چیزی در مورد کارهایی که در آن دوره کرده ام نگفته ام. شما هم فعلا به کسی چیزی نگویید… خب…حالا اگر دوست دارید به درک اسفل السافلین، به هر که خواستید بگویید. این تواضع ما ایرانی ها خیلی دست و پاگیر است. آخ از روزهای زندان! روزهای سختی بودند. رفتار زندانبانان زننده بود و ساعات هواخوری کوتاه و نامنظم بود. حتی یکی از روزها آب حمام زندان ابدا گرم نبود. یادم می آید یک روزظل گرما وسط تابستان آب دوغ خیار بهمان دادند اما دریغ از یک تکه یخ!

بدبیاری واقعی آن زمان شروع شد که روزهای زندان تمام شد و به تورنتو برگشتم. ارتش کانادا در فرودگاه پیرسون برایم صف نکشید و جایزه نوبل آن سال هم رسید به یک خانم برمه ای که مجموعا تنها ۱۵ سال از عمرش را آن هم نه در زندان که در حسر خانگی گذرانده بود. او نشان لژیون دونورهم داشت و جایزه ساخاروف و جایزه جواهر لعل نهرو و حتی جایزه اولاف پالمه. من مانده ام کمیته بررسی صلح نوبل چطور آن سال آن همه زحمات مرا نادیده گرفت و همزمانا چطور ذره ای توجه نکرد که آن خانم با آن همه جایزه، جایزه صلح نوبل به چه کارش میاید.

از حق نگدریم یک حزب عوام گرا و یک روزنامه فروش شهر، کنگره ایرانیان کانادا و سلطنت طلبها به من نظرلطف داشتند. آه یک مشت طفیلی و ابوصفر بزدلانه و حقیر، بی شرف و بی شعور، شکست‌ خورده و بشدت حسود و تنگ‌ نظر دائما در هر گوشه و کنار، در گوش این و آن می خواندند که من با دعوت خودم به زندان رفته بودم و زندان هتل بوده برایم و مضملاتی از این دست.

سالها از آن روزها گذشته. من فیلم های رمانتیک زیادی در رابطه با زندانیان سیاسی و زندگی آن ها در زندان ساخته ام و دست از تلاش بر نداشته ام. فراموشی خاطرات زندان در قاموس من جایی ندارد.

خدا وکیلی این روزها اخبار ایران را به شدت دنبال می کنم و مثل بعضی ها جمود نعشی ندارم و از قضا کشف عجیبی هم کرده ام. باورتان نمیشود ولی هر اتفاقی که این روزها در ایران رخ می دهد، ارتباطی با زندانی شدن من دارد. میگوید نه همین الساعه با خبر شدم هواپیمایی که به کوه دنا خورده تمامی مسافر و خدمه پرواز آن جان سپرده اند هواپیما از نوع ” ای تی آر” بوده و ۲۵ سال سن داشته و مال شرکت آسمان بوده. همین هواپیما روزی سه بار از بالای زندان من رد می شد و زجر آور این که خلبان حتی یکبار برایم دست تکان نمیداد و بای بای نمیکرد. نه اینکه من به دل بگیرم و کینه ای باشم. ولی خوب همین قضیه باعث شد نوع هواپیما و شرکت آسمان بد جور توی یادم بماند. قربان شما، شما هم اصلا به دل نگیرید.

زبانم لال خدا نکرده عوضی فکر نکنید، من نه شومن تلویزیون ام، نه آویزان سیاسی و نه از آن افراد خاص که بطور سازمان داده شده و سیستماتیک بدنبال توجیه شرایط خوب زندان ام و نه آدم بی روح، مخوف و ترسناک.

یک مجموعه یک ربعه از فعالیت های من در زندان در برنامه هایتان  بگنجانید، و ملت ایران تا ابد منت دار نما ییم.

نه خواهش می کنم دیگر عرضی نیست. عزت زیاد

 

“برای من ضرورت طرح این موضوع از آنجا ناشی شده است که انسانها ی شریف و فرهیخته در راه آزادی و عدالت جان پاکشان را از کف دادند. در همین زندانهای مخوف. نه پی نان بودند و نه نام. لذا ادامه پرداختن به این موضوع را کافی می دانم.”

 

احمد نائینی
تورنتو – کانادا
۲۲ فوریه ۲۰۱۸

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)