شاعر پیام آوری مینوی بود که ستوده می شد. او دهان «موز» (Muse) بود و آوازش یکسره حقیقت.
از همان آغاز شاعرِ زیرهنایش «موز»ها وخدایان، در همیستاریِ شاعرِ بخود ایستا وخود فرمان جای دارد.
در سرود دوم ایلیاد با این نگرش روبروهستیم.

نزد هزیود وپیندارهمه چیزِ شاعر پیشکشی از «موز»ها ست.
نزد هراکلیت سخنِ دلف کلیدی و کانونی می شود.
نزد پارمنید «آله ته یا» (Alètheia=ἀλήθεια)، خود بغبانویی است.
نزد اشیل، تراژدی به فرمان دیونیسوس است که در اندیشۀ او می نشیند.
سوفوکل یکسره هرآنچه می سراید به فرمان راز آلودِ دلف و آپولون گره خورده است.
این اوریپید است که دیونیسوس و آپولون و «موز» و شاعری را با کتاب و کتابخانه جایگزین میسازد و استوره و شاعران را دروغ و دروغگو می شمارد و «نوسِ» (νοῦς=Noûs) آناکساگوراسی را جای خدایان می نشاند.
سکرات، آپولونِ هومری را از لاشخور و ویرانگر (آپولون در چم ویرانگر همه چیز می باشد و هومر او وخواهرش آتنا را لاشخور خوانده است) به خدای پشتیبان خود دگرش می سازد و خود به «قو»یِ آپولون در «فِدون» تبدیل می شود.
افلاتون در «فدر» شعر وفلسفه را به دیوانگی سپند و مینوی گره زده و آنهمه را در نبودِ خدایان و بی الهام خدایان، به هیچ می گیرد. و در پایان در «قانونها» هرآنچه شاعر(فیلسوف) می گوید و می سراید، یکسره در حال و هوایی مینوی و زیر هنایش و الهام خدایان و بویژه آپولون گفته و سروده می شود.
ارستو در «اخلاق نیکوماخوس» توانی به آدمِ به خود ایستا می دهد که بی نیاز به خدایان و شاعران و به دور از استوره راه خود بپوید.
در «متافیزیک» مانند اوریپید استوره و شعر و شاعران را دروغ و دروغگو می شمارد.
در «پوئتیک» تراژدی را یکسره از بینش تراژیک تهی کرده و لائیسیزه اش می سازد.
نزد هومر و هراکلیت و پارمنید و اِشیل و سوفوکل و افلاتون، نبرد میان بینش دینی و خودفرمانی آدمی است و هماره آدمی شکست می خورد و به ناچار به ژرفایی و چیستان سانی سخن و خواست خدایان و سرنوشت سر فرود می آورد.
فلسفه حتا نزد پارمنید، خدایان را از ویرانگری دور ساخته و راهنمای آدمی می گرداند.
آدمی را هشدار می دهد از «دوکسا» (ِdoxa) دور شده و با «آله ته یا» گره خورَد.
فیلسوفِ افلاتونی از هزارتویِ چیستان، با ریسمانِ لوگوس آپولونی، خود را می رهاند.
دیونیسوس در «قانونها»ی افلاتون، به خدای اندازه در باده خواری دگر می شود.
نزد ارستو جای نهانگویان و پیام خوانان مینوی را هنرِ سخنوری و اقناع می گیرد.
«کایروسِ» (Kairos) هومری به کایروسِ ارستویی دگر می شود.
«فرونزیسِ» (Phronesis=φρόνησις) ارستویی می تواند سرنوشت را نیز دگرگون سازد.
«فرونیموسِ» (Phronimos) ارستویی (پریکلس) می تواند نیک و بد را نه تنها برای خود که برای سراسر شهر بنمایاند و جدایش نیک و بد را فرمان دهد. او می تواند شهر را ناجی باشد. اونه نیازی به نهانگو دارد نه نیازی به «موز» نه نیازی به هومر. دیگر، «فرونزیسِ» و «تِخنِه» (Tekhnè=τέχνη) و «کایروس» چونان ابزارِ رهایی نزد این انسان چابک اندیش و زمانسنج است و رهایی، بی نیازِ به خدایان نیز شدنی است.
نزد افلاتون در غار، فلسفه جاى ریسمانِ «آریان» (Ariane) را مى گیرد و فلسفه ما را از هزارتوى غار مى رهاند. تماشاى «ایدۀ نیک» در روح چیزى مى دمد که همان نقش ریسمان «آریان» را دارد. وآنگاه که فیلسوف به غار باز مى آید، دیگر «تِزِه»اى (Thésée) گشته که «مینوتور» (Minotaure) (ناآگاهى وبیخبرى) را مى کشد و آدمیان را به سوى روشنایى (دانایى و رهایى) راهنمون مى شود.
و ارستو شاگرد بی وفای افلاتون خدای را به جنباننده ای ناجنبان دگرش می کند که تنها با خود خلوت کند و به خودش اندیشد و آدمی را وانهد.
و این چنین است که آدمی راهِ خودویرانی پیش می گیرد و آن را پیشرفت می خواند. و آرام آرام لوگوسِ فلسفی و فرزانگی انسانی بر دانایی خدایی و مینوی چیره می شود. سپس علم خود را بر فلسفه چیره می گرداند. و اینک تکنیک افسارِ علم را در چنگ خود دارد. و آدمی، این بردۀ تکنیک، هنوز به خود نیامده و هنوز به خود می بالد و می نازد.
ویرانگری خداکُش و خودباخته که هنوز از ارستو آموزه می ستاند و جهانِ ناسپند را می ستاید.
آری! وای به حالِ روزگارِ رازگریزی و بی خدایی.
وای به حالِ روزگار آدمِ وامانده و آوارۀ خودکانون.

سنت آگوستین به انسانِ خود کانون می گفت: «خود را بساز، ویرانه ای خواهی ساخت».
آری! وای به حالِ این برّۀ بی شبان.
وای بر روزگاری که دیگر در آن شاعرانِ مینوی نمی زیند و با زبانِ خدایان نمی سرایند.

انگار بر بالای درِ گشودۀ این روزگارانِ دوزخی روی است که سخن دانته را نگاشته اند:
«اینجا که وارد می شوید دست از هر امیدی بشویید».

خسرو یزدانی
دکتر فلسفه از دانشگاه سوربن پاریس

۲۷ ژانویه ۲۰۱۸ – فرانسه

رایانامه (ایمیل) : Khosrowxyz@yahoo.fr
کانال تلگرام : (کانال فلسفی «تکانه») khosrowchannel@

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)