شعر ِ ترانه، همبستگی بین زنان را مبنی بر درد مشترک (بیولوژیکی شان یا) حول اندام مشترک شان ترسیم می کند: « ما وارثان دردمشترک …» همبستگی ای براساس جسم و نه براساس تجربیات مشترک از سرکوب جنسیتی. بیولوژی بدن زن در شعر به عنوان یکی از ریشه های سرکوب و عامل شهروند درجه دو بودن زنان مطرح می شود: مثل جاهایی که به درد و باقی خواص فیزیکی بدن زن اشاره شده. بطور تاریخی جنس (بدن) اغلب به عنوان امری طبیعی و غیراجتماعی فرض می شود که براساس آن نقش های جنسیتی و شهروند درجه دو بودن زنها بنا و توجیه شده و طبیعی جلوه داده بشوند. در واقع اشاره به شرایط فیزیک بدن زن بازتولید گفتمانی است که ادعا می کرد (می کند) در آفرینش به حق جنس زن ظلم شده است و ظلم اجتماعی استوار بر ظلم طبیعی‌ است که به واسطه ی وابستگی اش به امری طبیعی گریزناپذیر است. در صورتی که هرچند که مادیت (ماتریالیتی) بدن (یا جنس) امری واقعی است اما معانی خواص گوناگون بدن طبیعی نیستند و بطور سیاسی- اجتماعی در فضا و زمان های خاص ساخته می شوند*. در نتیجه اشاره به این «دردها»ی جسمی که در شعر به آن اشاره شده است اصولا ربطی به شرایط سیاسی-اجتماعی زنها در جامعه ندارند چرا که سرکوب اجتماعی بی ارتباط به امر طبیعی ست. شعر دوگانه ای از زن و مرد می سازد به این معنی که زن را موجودی تصویر می کند که در ارتباط اجتماعی اش به دنبال عشق و احساس است، گویی شعر می گوید که اصولا طبیعت زن چنین است حال آنکه چنین نقش هایی ساخته ی روابط قدرت درصحنه های اجتماعی-سیاسی اند: «ببین چگونه درگیر مغز من / مراببوس از عشق حرف بزن/… مرا و شوق آغوش تو/ و گریه به گوشی خاموش تو/آمدی جانم به قربانت ولی…». در برابر این خواهش ها، مردی را قرار می دهد که تنها ارتباط برای او جسمی است که او در طول شعر اعتراض می کند که چرا زن برای رابطه ی جسمی با او آماده نیست. این دوگانه چیزی فرای استریوتایپ های کوچه بازار نیست: زنی محتاج و نیازمند به ابژه ی عشقی مردی شدن و مرد سر به هوایی که جز به ابژه ی جنسی در روابط اجتماعی اش با زنان چیز دیگری را جستجو نمی کند. شعر این دوگانه را بازتولید می کند به جای اینکه این دوگانه ی احساس و جسم، یا مغز و بدن «ما جسم پژو با مغز پیکان»، یا نیازمند/ضعیف و بی نیاز/قوی را زیر سوال ببرد. در اینجا می توان تا حدی از شعر دفاع کرد که ممکن است که قصد آن اشاره به تقلیل داده شدن زنها به بدن شان در اجتماع و روابط خصوصی شان باشد که به نظرم تا حدی این را سعی کرده نشان بدهد اما در سراسر شعر به نظر می رسد که تولید دوگانه ی احساس و بدن، قربانی و قربانی کننده بیشتر به گوش می خورد. زن در این شعر محتاج است و تلفن های او را نه تنها معشوقش پاسخ نمی دهد که حتی نذرهای او هم در ته چاه از جانب نیرویی الهی بی پاسخ مانده اند. هم مرد و هم «خدا و طبیعت» به او پشت کرده اند. آن هم نذرهای خیسی که احتمالا به روی آنها گریه کرده بوده است. البته دقیق تر آن است که زن خود نذر بی پاسخ مانده ی خیس ِ ته چاه (جمکران) است: «ما نامه های بی جواب خیس عمق چاه». یعنی وجود و هستی او نذر ِ گیرکرده و نادیده گرفته شده در ته چاهی ست که بی پاسخ مانده است. در شعر زن یکسره قربانی ست: قربانی ِ نه تنها جسمش که قربانی شرایط اجتماعی-سیاسی هم هست. این شرایط اجتماعی تا حدی در روند اشاره به بدن و روابط شخصی بین زن و مرد غیرسیاسی می شوند و در جایی حتی سرکوب زنان فرای موقعیت اجتماعی شان ترسیم می شود: چه «روی مین و توی جین و پشت هفت سین»، زنان از خاک برسران یا همان مغضوب شدگان زمین هستند. هرچند در شرایط سیاسی-اقتصادی فعلی، زن ستیزی فرای طبقه و موقعیت اجتماعی وجود دارد ولی این نگاه جبری، با تجربه ی زنان از سرکوب ذاتگرایانه برخورد می کند و نه تنها رهایی بخش نیست که خود نیز سرکوبی از نوع جدید تولید می کند. بین خطوط این شعر وقتی معنی آن را جستجو می کنی، زن داخل شعر را می بینی که حیران در حال فرار از گوشه کنار این شعر است تا جایی میان تصاویری که از او ( و شرایط « طبیعی» بدن و سرکوب اجتماعی علیه او) ترسیم شده خودش را و عاملیت خودش را تعریف بکند و بسازد که شعر به او این مجال نمی دهد

*جالب آنکه برخی از نقدهای فمینیستی به ترانه نجفی و نامجو همین ظلم «طبیعی» به زن را که متعلق به دوران جنس دوم سیمون دوبوار است را بازتولید کرده اند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)