آنچه را می نگارم از برای آنانی نیست که دربرابرِ دشمنانِ ایران وایرانی موضعی دفاعی می گیرند ونیز به هرجا می رسند میکوشند خودرا مهربانْ یار ودوستدارِ اسرائیل بنمایانند. این نوشتار تنها از برای مهرورزان و پاسدارانِ سرزمین وآئین ها وتاریخ واستوره های ایران است. این نوشتار هشداری است از برای آنانی که به ایران مهر می ورزند ولی هنوز درنیافته اند که دشمنیِ باختر و اسرائیل وعربها وترکیه با ایران، تنها ناشی از دشمنی شان با رژیمِ ایران نبوده بل دشمنیِ آنان، تاریخی است. دشمنى با شکوه ونیرومندیِ ایران است. دشمنی آنان، دشمنى باهستیِ سرزمین ومردمانی است که در دلِ هزاره ها، باهرزخمی برپیکرش، برخاسته وشکوهِ از دست رفته اش را بازآفریده است. این نوشتار برای ایرانیانِ ایراندوستی است که از اَنگ خوردنها نمی هراسند وبرای پاسوَری از میهن وتاریخمان دربرابرِ هردولت و آئین وقومِ دسیسه گری می ایستند.

درایران زمین، می توان هر دین وآئینی داشت وآنرا زیست ولی درآغاز می باید ایرانی بود وبرای ایران بود. هرآنکس که دین وآئینِ و قوم خودرا برفراسوی ایران زمین بنهد وبه هم آئینهای خود در دیگر سرزمینها گره خورده وآنرا برتر از ایرانی بودنش وبرای ایران بودنش شمارد، بایسته است که خاکِ ایران را تَرک کرده وبا هم آئینهایش در جایی دیگر بزید. ایرانی را باید با سرزمینِ اکنونش، ايران، و با تاریخِ هزاره ای اش بازشناخت ونه با دین وآئینِ ويژه و قومِ ويژه اش. ایرانِ ما از آغاز، ده ها قوم وآئینِ گونه گون را در خود گردآورده وسرزمینی رنگین کمانی آفریده است و با چنگ ودندان باید از این هم افزایی پدافندی کرد ونگذاشت این تجربهٔ زیبای هزاره ای از هم بپاشد. فرمانروایانِ ایران نیز، هر گز نباید میهن را در راهِ باورهای خود ودستهٔ خود یَزِش (قربانی) کنند. هر ايرانى بايد بداند كه تكرنگى و تكدينى وتكبينى همانا در چم ومعناى فروپاشىِ يكپارچگىِ ايران است.

فرمانروایانِ ایرانِ بزرگِ هخامنشی آوازهٔ نامشان از برای همین بود. آنان با آئین ترینِ فرمانروایان بودند ولی فرمانروائی را با تحمیلِ آئینِ خود وقومِ خود پیش نمی راندند. ایرانیان هرگز خود را نه نژادِ برتر شماردند ونه فرمانروایانِ بنیادنهاننده اش، خدایانِ خود را تنها خدایانِ‌ِ مشروع وحقیقی خواندند. آنان که ایرانِ بزرگِ هخامنشی را سامان دادند به ”منِ نیک“ و ”توی پلید وبد“ باور نداشتند. خدایانِ آنان، خدایانی رَشک ورز وکینه توز نبودند وشاهان را از برای پادافره دادن وشکنجهٔ مردمان برنمی انگیختند. سَرَورِ خدایان، سَرَورِ دانا، اهورامزدا، فرمانروايانِ را فرمان می داد که مردم را هماره شادمان نگاه دارند ودراین راه بکوشند چراکه خداوند، شادی را برای مردمان آفریده است. فرمانروایانِ بنیان گذارِ ایرانِ بزرگِ هخامنشی هرگز آئین های بابِلی، هندی، مصری، حبشه ای، یونانی ووو را پلید وناروا نخواندند وبر آنان نشوریدند وخوارشان نداشتند. جهانگیریِ ایرانی به پسِ پیروزیها، آنچه را سامان می داد جهانبانی بود. آنان میهن ستایانی بودند که جهانی می اندیشیدند. آنان آسایش وآرامشِ جهانی راپاسداری می کردند چرا که پِی برده بودند که تنها در دلِ آرامش وآشتیِ جهانی می شود آسایش وآرامش میهنی را پاسداری کرده ونگاه داشت. ایرانِ هخامنشی هماره درجستجوی یارانی بود که زیرِ سایهٔ قدرتِ جهانیِ هخامنشی درپاسوَری از آرامش وآسایشِ همگان بکوشند. آرامشِ جهانیِ هخامنشی نه ملتها و دولتها، بل تنها قوم هایی را دشمنِ خود می پنداشت که باچپاول وبی سرزمینی وبی دولتی می زیستند.

بیگمان آنانی که در راهِ آشتی وآرامش وآسایش جهانِ هخامنشی سنگ اندازی می کردند به زودی درمی یافتند که نیزهٔ هخامنشی درراهِ آرامش جهانی تابه کجاها رفته است. نیرو وقدرت، هماره خود را می گستراند ودر گستراندنِ خود است که می تواند از خود پاسوَری کند. ولی ایرانیان در گستراندنِ قدرتِ خود هرگز کشتار به راه نمی انداختند، شهرها را ویران نمی ساختند، مردان را از دمِ تیغ نمی گذراندند وزنان وکودکان رابه بردگی نمی بردند. هنوز هم این روحیه در ژرفای نهانِ هر ایرانی زنده است وبرماست که هماره این رفتارِ والا وآزاده را پاسوَری کرده وازخود دورنسازیم. ما مردمانی هستیم که نشان داده ایم به هنگامِ نیاز وخطر، نیک می جنگیم ولی مردمانی جنگ افروز وجنگ سِتا نیستیم. به پسِ هزاره ها، از نژادهای گوناگون، از تیره های دیگرسان، با زبان های گونه گون وآئین های بسیار متفاوت، توانسته ایم یورشها وزخمهای خورده را در کنارِ هم و باهم تاب آورده و از سر بگذرانيم. ودرسرزمین‌ِ پهناورِایران باهم ودر کنارِ هم بمانیم وهمدیگر را نَدَریم ونبلعیم و یکی را به سود دیگری ازمیان نبریم. واینهمه از آنرو است که سرزمینمان رامهرورزیده ايم، با دل وجان ایرانی بوده، آنرا پاس داشته وهماره براین بوده ایم که ایران باید بماند وببالد.

ولى فرزندانِ اِستر كه از مرگ و ويرانى خوراك برمى گيرند، نه ماندنِ ايران را برمى تابند و نه باليدنش را. شگفت آور است كه اينان هماره بر سوگوارى و فغانِ ديگران جشن گرفته و مى گيرند. با گرياندن مى خندند وبر شادىِ غيريهود، كين مى ورزند. خداىِ رشك ورز و كينه توزشان فرمان مى دهد برويد، بكُشيد، ويران كنيد، تجاوز كنيد. نتانياهو، اين مُردخاى نوين، چنين رؤياىِ شومى براى كهن ديارِ ما، ايران، در سر دارد. آيا هرگز از خود پرسيده ايد كه اگر اينان قومِ برتر وبرگزيدۀ خدايند، پس مردمانِ ديگر كه بر كرهُ زمين مى زيند؛ جز بردگانِ اينان مى توانند بود ؟ از اینرو بیزاری از اين بينش تا ابد بجا خواهد بود.

یهودیانی که برسرزمینِ ربوده، دولتی وجامعه ای بپاکرده اند که هفتاد سال است خون می ریزد، می دانند که بسیار اندکند و می دانند که با آنچه در درازنای هزاره ها کرده اند نفرین و بیزاریِ میلیاردها انسان را بسوی خود جلب نموده اند. اینان می دانند که باید هماره تا به دندان مسلّح به جنگ افزارهای کشتار میلیونی باشند. اینان می دانند که اگر روبندِ ترس ودلهره، از دلها واندیشه ها بیفتد ومردمانْ، بی هراس، خود را بیان دارند، میلیاردها آدم بیزاریِ خود از دوروئی، پولدوستی، جنگ افروزی و بیگانه ستیزیِ یهودیان را با فریادهای بلند ابراز خواهند کرد. اسرائیلیانِ سرزمینْ-رُبا نیک می دانند از برای چه وازبرای که، اینهمه بمب هسته ای انبار کرده اند.

یهودیان می دانند که بر کرهٔ خاکی، دوستی ودوستداری ندارند وبهتر از هرکس آگاهند که بيزارىِ مسیحیِ راستین وباایمانْ از آنان، مرز و اندازه نمى شناسد.

به انجیلِ یوحنّا نگاه کنید. مسیح به یهودیان می گوید: «اگر خدا پدرِ شما بود، به من مهرمی ورزیدید چراکه از خداست که بُرون آمده وازسویِ اوست که می آیم…شما فرزندانِ شیطانید. اوست پدرِشما وآنچه میلِ اوست برمی آورید.»[۱]

اینجا خواست وفرمانِ مسیح دربارهٔ آنانی که اورا نمی پذیرند وبا او دشمنی میکنند را می توان آورد : «وامّا آن دشمنانِ من که نمی خواستند برآنان حکومت نمایم، ایشان را اینجا بیاورید ودر حضورِ من گلویشان را ببُرید.»[۲]

به آپوکالیپس ۲,۹ و ۳,۹ نگاه کنید که مسیح یهودیان را وانجمن وهمایش آنان را«کنیسهٔ شیطان» می خواند.

بنگرید به نخستین نامهٔ سن پل به تسالونیکیان : «ای برادران، شما درست به همان راهی می روید که کلیساهای یهودیه دراتحاد با مسیح عیسا خداوند رفته اند، زیرا شما ازهموطنانِ خود همان رنجی را دیده اید که آنان از یهودیان دیدند. یهودیانی که هم عیسا خداوند وهم پیغمبران را کشتند ومارا بیرون راندند. آنها خدا را خشنود نمی سازند وبا همهٔ آدمیان دشمن اند. آنها حتّا می کوشند که مارا از گفتگوی با ملت های غیر یهود بازدارند، درصورتیکه این گفتگو منتج به نجات غیریهودیان می شود. آنها دائماً پیمانهٔ گناهانِ خود را پُرمی سازند، ولی خشمِ خدا سرانجام آنان را گرفتار کرده است.»[۳]

بار دیگر به سن پل گوش می دهیم : «ازآن سگ ها، یهودیان، وکارهای پستِ ایشان وآنانی که برای ختنه یعنی بریدنِ عضوی از بدن اصراردارند برحذرباشید.»[۴]

اگر داستان به دشمنی میان یهودیان ومسیحیان ختم می شد، بشاید که ما کنار ايستاده وخودرا دخیل نمی دانستیم، ولی داستان به این سادگیها نیست چراکه مهم آن نیست که به یهودی کاری نداشته باشی، آنان بنابر فرمانِ خدایشان به همه کار دارند.

یهوه به قومِ برگزیده اش فرمان می دهد : «از قانونهای ملتهائی که پیشِ شما از خود می رانم پِیروی نخواهید کرد وبه شما می گویم که سرزمینهای آنان راتصاحب کنید.»[۵]

یهوه خدائی است که به پسِ توفان، رو به نوح کرده و می گوید : «وخدا نوح و پسرانش را برکت داده وایشانرا گفت بارور وبیشمار شوید وزمین را پُرسازید. دهشت وبیمِ همهٔ جانورانِ زمین وهمهٔ پرندگانِ آسمان شوید ونیز دهشتِ هر آنچه برزمین می خزد وماهیانِ دریا گرديد. اینهمه را دردستانِ شما می نهم. هر آنچه که می جنبد و دارای زندگی است، خوراکِ شما خواهد شد ومن اینهمه را چونان علفِ سبز به شما پیشکش می کنم.»[۶]

و همین داستان در ”مزمور هشت“ نیز آمده است. وجالب اینکه بسالِ ۱۹۶۹، این مزمور روی یک پلاک حک شده واز سوی پاپ پلِ ششم به آرمسترانگ داده شد تا آنرا به کرهٔ ماه برده وآنرا درآن کُره نصب نماید، واو نیز چنین کرد. در این مزمور آمده است : «…آدمی را اندکی کمتر از یک خدا ساختی، تاجِ زیبائی وسرفرازی برسرش نهادی که برسراسرِ ساختهٔ دستانت چیره گی یابد، وهمه چیز را در زیرپای وی نهادی.»[۷]

اينست آواىِ خداى يهودى آنگاه كه قومِ برگزيده اش را مى نگرد : «آرى، از روى صخره ها اورا مى بينم، واز روى كوه ها اورا مى نگرم. قومى كه جدا از ديگران ساكن مى شود، او خودرا درميان ودر پیوند با ديگر قوم ها سامان نمى دهد»[۸]

پيامبرِ اين چنين خدايى و راهبرِ اينچنين قومى، آنجا كه مى جنگند، به قومِ خونريزش فرمان مى دهد : «بكشيدهمۀ كودكانِ مذكّر را. بكشيد همۀ زنانى راكه با مردانى بوده وبا آنان همخوابه شده اند. هيچ كس را زنده مگذاريد بجز دختركانى[۹] كه هنوز با مردى هماغوش نبوده اند وآنان را براى خود برداريد»[۱۰].

اِلی پیامبرِ نازکدلِ خدائی نازکدل تر، به یکبار ۴۵۰ پیامبرِ بَعل[۱۱] و ٤٠٠ پیامبرِ آشِرا[۱۲] را برلبِ رودِ قیشون، گلو دریده وسرازتن جدا می سازد.[۱۳]

يهوه به قومِ برگزيده اش مى بالد و مى گويد: «اينك قومى مانند شيرِمادّه برخواهد خاست، ومانندِ شيرِنر خود را برخواهد انگيخت وتا شكار را ندرد و خونش ننوشد آرام نخواهد گرفت»[۱۴].

در كتابِ تثنيه، خداىِ مهربانِ يهوديان مى گويد : «آنچه رابه شمافرمان مى دهم در نظر آريد وبی چون وچرا وبى آنكه چيزى از آن كاسته يا به آن بیافزایید، به آن عمل کنيد. (…) اگردر بارۀ يكى از شهرهايى كه يهوه، خدایت، به تو براى سكونت داده، آگاهـى يابى كه شمارى از مردانِ برون آمده از نژادِ تو، پِيرو نيروى پليدى و شرّ گشته وبه ساكنانِ شهرِ خود گفته اند ”برويم وخدايانِ ديگر را، خدايانى كه نشناخته ايد را خدمت كنيم“، ساكنانِ آن شهر را به دمِ شمشير بِكُش وآن شهر را با هرچه در آن است ونيز جانوران اش را از دمِ تيغ بگذران وبِكُش. آنگاه همۀ كشته ها ولاشه ها رادر ميدانِ عمومى گِردآر وهمه را به آتش بِكِش وپيشكِشِ خدايت يهوه ساز. از اين شهر تا ابد جز ويرانه اى نخواهد ماند وديگر هرگز آباد نخواهد شد.»[۱۵]

اینجا نیاز است روحِ ویرانگرِ یهودیان در بارهٔ غیر یهودیان را از زبانِ رهبرانِ سازمانِ دهشتبارِ کَهَل، بیاورم. سازمان ودولتِ پنهانی که آماجِ قومی ـ دینی اش هیچ نیست مگر تسخیر جهان وبه تباهی کشاندنِ همهٔ غیر یهودیان.وسپس می پردازم به ”دسیسه نامهٔ اِستر“ که اُمّ الکتابِ همهٔ دسیسه های ویرانگرانِ یهودی است.

ژاكوب برافمن، يهودى اى كه در ٣٤ سالگى به مسيحيّت اورتودوكس مى گرود، ازيهوديانى بوده كه بسيار با دين وآئين و رازهاى دهشتناك سازمانِ پنهانىِ کَهَل[۱۶] آشنا بوده، براى آشكار ساختنِ رازهاى ويرانگرِ اين سازمانِ جهانى كتابى مى نويسد وبيش ازهزار دستور وآموزۀ براستى شيطانىِ اين دستۀ دسيسه پرداز را رو مى كند. گويى از اين كتاب تنها چند نسخه اى بيش نمانده، چراكه يهوديانِ سراسرِ جهان، همۀ نسخه هاى آنرا خريده ونابود كردند. و اكنون تنها اصلِ روسىِ آن در موزۀ بريتانيا است. وترجمه هايى نيز به فرانسه وآلمانى ولهستانى موجود است. ولى گويى كسى به آنها دسترسى ندارد. مى گويند نسخه اى از اين كتاب در كتابخانۀ داستايفسكى نيز بوده است. كتابِ برافمن، با نامِ ”كتابِ كَهَل“ وبه زبانِ روسى، در سالِ ١٨٧٠ چاپخش شد. وُلسكى[۱۷] كه با اين كتاب آشنا بود، به سالِ ١٨٨٧ كتابى مى نويسد و سندهاى بى برو برگردِ كتابِ برافمن رادر كتابِ خود مى آورد. كتابِ او ”روسيۀ يهودى“ نام دارد. اين كتاب نيز با ويرانگرى يهودى روبرو شده ولى خوشبختانه نسخه هايى از آن مانده و اكنون در اينترنت نیز در دسترس است.

كتاب با سخنى از شيلر آغاز مى شود: «يهوديان خود را چونان دولت، در دولت ها سامان داده اند».

يهوديان با سازمان دهشتناكِ كَهَل، فرمانهاى تلمود را پشتِ سر نهاده و راديكال ترين دستورها را براى جهانِ امروز فراهم ديده اند. كَهَل، هم كنيسه است، هم دادگاه وهم دولت. يهوديان در سراسرِ عمرشان بدانند يا ندانند، زير نگاه وفرمانِ اين سازمان هراسناك پرورش مى يابند وجداى از ديگر مردمان ودر خوارداشت ودشمنىِ با آنان مى زيند.

این است آنچه كَهَل مى گويد و مى آموزد :

« ١٨ سده است همۀ آنى كه ابراهيم بما يهوديان وعده داده بود را، چليپا (صليب) ربوده است. ولى از آغازِ سدۀ نوزده، روشن است كه ورق برگشته وهمه جا، همه چيز يا دردستانِ ماست ويا بزودى بدستِ ما خواهد افتاد. يكدم از هدفِ فرجامين مان نبايد غفلت كنيم و هماره هرآنچه مى انديشيم ومى انجاميم بايد در راستاىِ اين هدف باشد.

هدفِ فرجامين همانا تسخيرِ سراسرِ جهان وفرمانروايى بر جهان است، درست همانى كه ابراهيم به ما وعده داده بود.

بدانيد اى يهوديان، اگر درسراسرِ جهان پراكنده ايم، به اين معناست كه سراسرِ جهان از آنِ ماست.

از آنِ ماست گوسالۀ زرّين، اين خداىِ امروز، خداىِ زمانه. آنگاه كه زر وسيمِ سراسرِ جهان دردستانِ ما قرار گيرد، بدانيد كه آنروز وعدۀ ابراهيم واقعيت بخود خواهد داد. زر، برترين نيرو وقدرت در جهان است. زر، ابزار هرگونه لذت وخوشی است، كه همگان هم آرزو مى كنند آنرا داشته باشند وهم از آن مى هراسند. اين است راز بزرگ، اينست روحِ زمانه واينست آينده. با اين سلاح، همين سدۀ نوزده ونيز سده هاى آينده از آنِ ما خواهد بود.

زمانۀ پِيگردها وشكنجه ها به سر آمده است. امروزه، مسيحيان در دلِ ”پيشرفتِ تمدن“[۱۸]  گرفتارند واين سِپرى است كه يهوديان مى توانند پشتِ آن پنهان گشته وبه كارهاى خود براى رسيدن به هدف فرجامين، شتاب بخشند وفاصله ها تاپيروزى را از ميان بردارند.

بيائيد واوضاعِ اروپا را از نزديك ارزياب شويم. ازآغاز سدۀ نوزده بيشترِ سرمايه ها در دستان يهوديان است. در پاريس، در لندن، در وين، در برلين، در آمستردام، در هامبورگ، در رُم، در ناپل ووو ودر دستان روتشيلد ها، آرى، همه جا سرمايۀ مالى كه سر به ميلياردها مى زند، در اختيار يهوديان است. واين بجز سرمايه هايى است كه در همۀ منطقه هاى درجه دو ودرجه سه، در دستان يهوديان مى باشد.

همۀ شاهان، امپراتورها، شاهزاده ها با بدهى هاى كمرشكن سرمى كنند. بورس بايد اينهمه بدهى را سامان دهد. امروز در سراسرِ جهان آقا و اربابِ بورس، يهوديانند.

يهوديان بايد درهمه جا رخنه كرده و راه آهن ها، معدن ها، جنگل ها وكارخانه هاى ذوب آهن وخريدوفروش املاك و ادارۀ ماليّات را دردست گرفته و مديريّت كنند. كشاورزى هماره دارائىِ بزرگ هر كشورى باقى ميماند. تملّكِ زمين هاى بزرگ، هم احترام مى آورد وهم بر ديگران مى توان نفوذى بسيار داشت. يهوديان بايد زمين هاى بسيارى خريدارى كنند. ما بايد كارى كنيم كه املاك بزرگ و وسيع پاره پاره گردند، تا آسانتر بتوانيم زمين ها را خريده وصاحب شويم. بايد به بهانۀ دفاع از كارگران، كارى كنيم تا فشارهاى مالياتى سنگين بر دوشِ صاحبانِ زمين ها بگذارند. وهنگاميكه زمينها بدست يهوديان افتاد، اين مزدبگيران وكارگران، خود سرچشمۀ سودى كلان براى قومِ يهود خواهند شد….»[۱۹]

در فرمانهاى كَهَل آمده :

«قومِ ما جاه طلبى هاى بزرگ دارد، بسيار مغرور است وبسيار هم لذت جو مى باشد. جايى كه نور وروشنايى هست، سايه نيز هست. و بی دليل نيست كه خداى ما قومِ خود را سرزنده چون مار، زيرك چون روباه، تيزبين چون شاهين، داراى حافظه اى چون سگ و داراى همبستگى وغريزۀ انجمن سازى چون كاستور آفريده است.

مارا در بابِل به بردگى كشيدند ولى قدرتمند شديم. معبد مارا ويران كردند، بجايش هزاران معبد بپا كرديم. ١٨ سده ما را برده كردند ولى برخاستيم وامروز از همۀ ديگر قومها سَرتريم.

مى گويند برخى از برادرانِ ما در اسرائيل، مسيحى مى شوند و يهوديان نگرانند ! بگذاريد مسيحى شوند، ما از راهِ آنان به افق هاى تازه اى دست خواهيم يافت كه هنوز براى ما ناشناخته اند. آنان با تن شان مسيحى مى شوند ولى روحشان يهودى ميماند. يك سدۀ ديگر نيازداريم، همه چيز به سود ما خواهد چرخيد. وآنزمان ديگر يهودى، به مسيحيّت نخواهد گرويد، بوارونه اين مسيحيان خواهند بود كه خواستارِ يهودى شدن خواهند بود. ولى ما آنان را نپذيرفته وخوارشان خواهيم داشت.

كليسا كه از خطرناكترينِ دشمنانِ ماست، بايد بكوشيم واز قدرت ونفوذِ آن بكاهيم. بايد نهايتِ تلاشِ خود را به كارگيريم وبه انديشه وهوشمندىِ پِيروان ومبلّغان مَسيحى، ايدۀ ”انديشۀ آزاد“، ”شك گرايى“، ”انشعاب“ و ”درگيرى هاى دينى“ را رخنه دهيم. مسيحيت، در دلِ خود سرشار ازاين سرچشمه هاى درگيرى است كه مى توان از آن بهره گرفت. بايد به بى آبرو كردنِ رهبرانِ دينىِ مسيحيان بيآغازيم. بايد در بارۀ روحانى بودنِ آنان، مردم را به شك بيندازيم. بايد زندگى خصوصى آنان و رفتار آنان را بد وپليد جلوه دهيم وآنانرا ريشخندكرده و دست بيندازيم وشخصيّت آنانرا تخريب كنيم.

بايد با ايده هاى ”روشنگرى“ در دلِ دانش آموزانِ جوان رخنه كنيم. بايد ايدۀ آموزش وپرورشِ مستقل از مسيحيّت را در انديشۀ جوانان نفوذ دهيم. بى مهابا بايد بكوشيم وبرابرىِ دين ها را بميان مردم و بويژه جوانان ببريم. وتا آنجا پيش رويم كه آموزۀ مسيحيّت از درس ها حذف شود. آنگاه بايد بجاى آموزگارانِ آموزه هاى مسيحى، در بدست گرفتنِ آموزش وپرورش تلاش كرد. وآنهنگام كه در اين راه كامياب شديم، وظيفۀ دادنِ آموزش ورفتار مسيحى بدوشِ خانواده ها خواهد افتاد. وخانواده ها هرگز وقت و توانِ كافى براى اين كار نخواهند داشت. آرى، بدينسان آرام آرام از روح واحساسِ دينى كاسته شده و سرانجام يكسره ازميان خواهد رفت.

هر جنگ، هر انقلاب، هر زلزلۀ سياسى يا دينى كه در جهان مسيحى بپا شود، مارا به آن لحظه اى كه چشم به راهش هستيم نزديكتر خواهد كرد.»[۲۰]

اكنون با چنين خدائى، وباچنين انسانى كه آفريده، به چه سان مى توان روبرو شد ؟ با خدائی كه بجز خود همۀ خدايان را نابوده وناهستنده مى خواند وبجز يهوديان هرملتى را بردۀ ملتِ برگزيده اش ميشمارد، خدايانِ ديگر ومردمانِ غيريهودى چه رفتارى می توانند داشت ؟ مردمانِ ديگر چگونه مى توانند اينهمه خودخواهى وخشونت ورياكارى ودسيسه بازى رابرتابند ؟ وچرا بايد برتابند ؟ برهمه ستم مى كنند ولى هماره خود را دادگر وديگران را آزارگرانِ قومِ يهود مى خوانند. همه جا گوسالۀ زرّين بپا مى دارند ولى ديگران را بت پرست مى خوانند. براى آنان هيچ چيز جاى زر و سيم والماس را نمى گيرد، چراكه به آسانى مى توان آنرا به هرجائى برد. يكدم، آرى تنها يكدم در نظر آوريد كشورى بزرگ وپهناور، يكسره درچنگِ اينان بود وصدها ميليون بودند. چه بلائى به سر جهان مى آوردند ؟

داستايفسكى مى گويد:

«هماره به اين مى انديشم كه اگر ما روسها كه در روسيه ٨٠ ميليون ومسيحىِ اورتودوكس هستيم ويهوديان كه در روسيه ٣ ميليون هستند، جابجا شويم ويهوديان روسيه ٨٠ ميليون وروسهاى مسيحى ٣ ميليون شوند، يهوديان با ما چه خواهند كرد ؟ [بيدرنگ داستايفسكى به خود پاسخ مى دهد] ما را آزار خواهند داد، نخواهند گذاشت در آرامش نيايش كنيم، با ما رفتارى مانند دوران سِرواژ خواهند داشت [ومى افزايد] چه دارم مى گويم، بدتر از دورانِ يوغِ تاتارها رفتار خواهند كرد، بيگمان مارا بردۀ خود كرده و دمار از روزگارمان درخواهند آورد، پوستمان را خواهند كند و درآخر چون هيچ چيزِ ديگرى از براى چاپيده شدن نخواهيم داشت، به خاك وخونمان كشيده ونابودمان خواهند كرد.»[۲۱]

داستايفسكىِ آگاه از دسيسۀ هميشگىِ يهوديان مى نويسد: « آنان درهركشورى چونان دولت در دولت[۲۲] عمل مى كنند. آنان درهرجا كه بزيند ودر كنارِ هر ملّتى كه بزيند، بايد به فرمانِ يهوه وفادار بمانند. آنان بجز خود هيچ ملّتى را نبايد بشمارآورند وبايد هرغيريهودى را خواربدارند، آنانرا بردۀ خود سازند وهرچه آنان دارند را به هزار زيركى وفريب از دستشان بدر آورند و در راهِ نابودی غیر یهودیان بکوشند و به آینده ای که یهوه برای تسخیر جهان قولش را به آنان داده اعتماد كرده و وفادار بمانند.»[۲۳]

ولى اينان كه جز نيكى از هخامنشيان نديده و  از سوى كورش بهترين پيشكش رادريافته بودند، دربارۀ شاه هخامنشى، خشايارشا، آن خوارداشت ها را بكاربستند و در ”دسیسه نامۀ“ اِستِر از او شخصيتى ناتوان ساخته و او را شاهى يهوه پرست نماياندند. كورش اينان رابشمارِ ٤٢٣٦٠ نفر روانۀ سرزمينى كرد كه پيشتر درآنجا مى زيستند. وجالب اينجاست كه اين ”برده ها“ خود برده هاى فراوان داشتند. شمار آنها ٧٣٣٧ نفر بود و٢٠٠مرد وزنِ خواننده داشتند، ٧٣٦ عدد اسب، ٢٤٥ عدد قاطر، ٤٣٥ عدد شتر، ٦٧٢٠ عدد الاغ و٦١٠٠٠ دِرهم زر و ٥٠٠٠ مناى[۲۴] سيم و ١٠٠ دست لباسِ كهانت[۲۵] با خود به همراه داشتند.[۲۶]

به سخنم در بارۀ بنيامين نتانياهو و ”دسیسه نامۀ“ اِستِر بازمى گردم.

اسرائيل كه پیشتر نیز ايرانِ پُرتوان وشكوهمند را برنمى تابيد، امروزه روز نيز دريافته كه ايران، هر روزه پُرتوانتر وقدرتمندتر شده وقَدَرقدرتى آنان به حاشيه رانده مى شود. از اينرو نتانياهو شمشير را از رو بسته ودر چهارگوشۀ جهان، از براى ويرانسازىِ ايران وكشتارِ ايرانيان يارگيرى مى كند. خليفۀ اسرائيل وخليفۀ داعش، اگرچه همزبان نيستند ولى همدلند وهر دو از سراسرِ جهان، براى جنگِ با ايران نيرو گردمى آورند.

اينجا در ميانۀ آرزوى نتانياهو و رهبرِ داعش، آرزوىِ فيلسوفِ سنگدلِ قومِ يهود، جورج اشتاينر را مى آورم، تا ژرفاى اين بينشِ اهريمنى آشكارتر شود: «اگر خدا بياريمان برسد، يهوديان دراسرائيل، به يُمنِ جنگِ دهشتبارِ درونِ اسلام، نجات خواهند يافت…آنچه كه مى تواند يهوديان را نجات بخشد، همانا جنگِ ميانِ شيعيان وسنّى هاست.»[۲۷]

ايراندوستان، بدانيم كه ايرانِ ناتوان يكروز هم پايدار نمى ماند. آنانكه به ايران مِهرمى ورزند بايد بكوشند وژرفاىِ دسيسه هاى دشمنانِ ايران را رديابى كرده وخنثى نمايند، تا در تارِ اين تارتنكان گرفتار نيايند. ايرانيان بايد دريابند واختلافاتشان را بميانِ خود، ودر آرامش حل نمايند. دولت با مردم ومردم با دولت، بايد راههايى بجويند كه بى آنكه به ويرانگرى بكشد، مسائل وبغرنج ها را پاسخ بيابند. دشمنانِ ايران، هر دم در پِىِ يافتنِ فضائى چركين به ميانِ ايرانيان اند، به ميانِ دولت ومردم اند، تا در آن فضا برتخمِ كين ودسيسه غنوده وبه هيولاى شورش و انقلاب جان بخشند.

تنها ايراندوستان ومهرورزانِ اين آب وخاك درمى يابند كه نتانياهو با آن سخنرانىِ خطرآفرين، در كنگرۀ امريكا، كجا را نشانه رفته است. او كوشيد بمانندِ بافندگانِ اِستِر، به درهم تنيده بودنِ يهوه وقومِ برگزيده و دادگرش پرداخته وآنرا نشانه اى از شكستهاى ايرانيان وپيروزى ها وجشن هاى آيندۀ يهوديان بنماياند. اين سخنرانى وآن بپاخاستن ها وكف زدن ها، نشان ازگستردگى وژرفائىِ دسيسۀ دولت در دولتِ[۲۸] يهودى، درامريكا دارد. اين سياستِ گاه پنهان وگاه نيمه پنهان، سياستى موريانه اى است كه تجربه اى هزاره اى با خود دارد. دسيسۀ دولت در دولت، هم ازبراى دولت هاى حاضر پديد آمده وهم از براى دولت هاى آينده. اين سامانِ دسيسه، با نيرو و زيركى ودوروئى، از هر ديوارى بالا مى رود، كليدِ هر درى را قلب كرده وآنرا مى گشايد. اين دسيسه چينان هماره خود را دادگر و قربانى مى نمايانند و آنكس را كه دستشان را خوانده، بيدادگر و آزارگرِ يهوديان مى نامند، وبه هزار راه مى كوشند يا از ميدان به درش كنند ويا سربه نيستش سازند.

درانجيلِ متّا مسيح به حواريونش مى گويد: «من شما را مانند برّه هايى بميانِ گرگ ها مى فرستم»[۲۹].

ایرانیان به هوش باشيم ! دسيسه پردازانِ گرگ سرشت در جامۀ برهّ ها بميانِ ما آمده اند.

اكنون با هم نگاهى مى اندازيم به بنيانِ اين دسيسه پردازى كه در كتابِ اِستِر آمده است.

ولى چون به ”دسیسه نامهٔ“ اِستِر می پردازم ودراینِ نوشتارِ شوم، نارواترین رفتارها به شاهِ هخامنشی، خشایارشا، نسبت داده شده، نیاز است سخنم در این باره را با فرازهایی از خودِ خشایارشا بیآغازم:

«اهورامزدا خدای بزرگ است، که این زمین را آفرید، که آسمان راآفرید، که مردم را آفرید، که شادی رابرای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمانروا از بسیار…من خشایارشا هستم، شاهِ بزرگ، شاهِ شاهان، شاهِ‌ِ مردمان با تبارهای بسیار، شاهِ روی این زمینِ بزرگ تا دور دست، پسرِ داریوش شاه، هخامنشی. اهورامزدا مرا وشهریاریِ مرا بپاید وآنچه را من کردم، وآنچه راپدرم کرد، اهورامزدا اینها را نیز بپاید. (…) به خواستِ اهورامزدا، اینها مردمانی هستند که من شاهشان بودم، بیرون از پارس؛ من برآنها فرمانروایی کردم، آنها به من خراج می دادند، آنها آنچه را من به آنها می گفتم می کردند، قانونِ من آن ها را نگاه داد: مادی، عیلامی، ارخوزی (رخجی)، ارمنی، درنگی (زرنگی)، پارتی، آریانی (هروی)، باختری (بلخی)، سغدی، خوارزمی، بابِلی، آشوری، ستگیدی، لیدیایی، مصری، یونانیانی که در کنار دریا هستند وآنهایی که آنسوی دریا هستند، مکیان، عرب، گنداره ای، هندی، کاپادوکیایی، دهه، سکاییان امیرگی، سکاییان تیزخود، تراکیاییان، آکوفکیان، لیبیایی ها، کاریها، حبشی. (…) همۀ آنچه انجام دادم، من آنرا به خواستِ اهورامزدا كردم؛ اهورامزدا مرايارى كرد، تا آن كه من آنرا به پايان برسانم. تويى كه از اين پس خواهى بود، اگر بينديشى: من مى خواهم شاد باشم در دورۀ زندگيم. و مى خواهم پس از مرگم ارتاون (آمرزيده) باشم، اين قانون را كه اهورامزدا وضع كرد پاس بدار؛ مردى كه اين قانون را كه اهورامزدا وضع كرد پاس بدارد؛ و اهورامزدا را ستايش مى كند. در زمان مقرر و بنابر آيين، او خوشبخت است در زمان زندگى وپس از مرگش گرامى مى شود…اهورامزدا اين زيبا را آفريد كه ديده مى شود، كه شادى را براى مردم آفريد، كه خرد ودليرى را در خشايارشا گذاشت. خشايارشا شاه مى گويد: به خواست اهورامزدا، من اين هستم، بدينسان كه دوست راستى هستم، با نادرستی دوست نيستم، خواست من آن نيست كه ناتوان، به خاطر توانا به بيداد تن دهد؛ خواست من آن نيست كه توانا به خاطر ناتوان به بيداد تن دهد. راستى: اين خواست من است؛ من دوست مرد دروغگو نيستم؛ من تندخو نيستم؛ آنچه در يك منازعه براى من رخ مى دهد، آن را با قوّت در انديشه ام پاس مى دارم، با قوّت خود را مهار مى كنم. مردى كه يارى مى كند، من او را بسته به ياريش مى پايم؛ آنكه آسيب رساند، من او را بسته به آسيبش تنبيه مى كنم، نه مرا كام است كه مردى آسيب رساند؛ و نيز نه مرا كام است كه اگر كسى آسيب رساند تنبيه نشود. مردى كه در بارۀ مردى ديگر مى گويد، آن مرا قانع نمى كند تا آنكه گواهى دو تن رابشنوم. آنچه يك مرد مى كند، يا هنگامى كه بسته به داراييش چيزى ميآورد، من از او خشنود مى شوم و خشنودىِ من بسيار است و راضى هستم ومن به مردانِ وفادار چيزهاى بسيار مى دهم. قوۀ درك و ارادۀ من بدين سان است : زمانى كه تو ببينى يا بشنوى، آنچه من در كاخ و در اردوگاهِ سپاهيان كردم، اين است تسلّطى كه من دارم برروحم و قوّۀ دركم. اين تسلّط كه من دارم، همان چيزى است كه جسمم مى تواند بكند: درمقامِ جنگجو، جنگجوى خوبى هستم همين كه قوۀ دركم جاى خود را بيابد، هنگامى كه يك ياغى را مى بينم، هنگامى كه او را نمى بينم، به يمن قوۀ دركم و اراده ام، بر ترسِ خود غلبه مى كنم. زمانى كه يك ياغى را مى بينم، مانند زمانى كه اورا نمى بينم، هم با دستها وهم با پاها ورزيده هستم؛ در مقامِ سواركار، سواركارِ خوبى هستم؛ در مقامِ كماندار، كماندارِ خوبى هستم، چه پياده چه سواره؛ در مقامِ نيزه دار، نيزه دارِ خوبى هستم، چه پياده چه سواره. اين ويژه گيهايى است كه اهورامزدا به من بخشيد. و من توانستم آنها را به كارگيرم. به خواستِ اهورامزدا، آنچه كردم، با اين ويژه گيهايى كه اهورامزدا به من بخشيده است آن را كردم. اهورامزدا مرا بپايد، ونيز آنچه را كردم. من خشايارشا هستم، شاهِ بزرگ، شاهِ شاهان، شاهِ مردمان، پسرِ داريوش شاه، هخامنشى… خشايارشا، شاهِ بزرگ، مى گويد: هرآنچه دراينجا كردم وهرآنچه در جاى ديگر روى زمين كردم، اينها به دستِ من انجام شد؛ هرآنچه من كردم، من آن رابا يارىِ اهورامزدا كردم. اهورامزدا خداى بزرگ است، بزرگترينِ خدايان، كه اين زمين را آفريد، كه آن آسمان را آفريد، كه مردم را آفريد، كه شادى را براى مردم آفريد، كه خشايارشا را شاه كرد»[۳۰]

کتابِ اِستِر، نوشتاری است که هیچ بجز آموزهٔ دسیسه وکینه جوئی در آن نمی توان یافت. این نوشتار نشانگرِ رؤیای رخنه در فرمانروایی ها و ازهم پاشاندنِ آنهاست. این نوشتار که بافته ای سراسر دروغ دربارهٔ تاریخ است، همهنگام باورِ دینیِ قومی است که امروز با دسیسه های پلید وناروا وقانون ستیز، کشوری با برچسبِ قومی-دینی بپا کرده ومیلیونها زن ومرد وکودک را ازسرزمین شان کنده وآوارهٔ چهارگوشهٔ گیتی کرده است. این نوشتارِ سراسر دروغ از لحاظ تاریخی، بایسته است که جدّی گرفته شود وبرای چند دمی هم که شده باید واقعی پنداشته شود چراکه یهودیان هردم ازاین نوشتار آموزه گرفته وآنرا چونان تجربه ای پُربار به کار می بندند.

بيگمان ايرانيان از خود مى پرسند چرا اينهمه كينه، چرا اينهمه سنگدلى ؟ مى پرسند مگربجز هخامنشيان كسى ديگر نيز تا به كنون به يهوديان يارى رسانده است ؟ آيا بجز رشك و كينه توزى به غيرِيهوديان و بيزارىِ از سرفرازى ودليرى وفرمانروايى ديگر مردمان، دليلى ديگر براى پليديها و دسيسه چينى هاى آمده دركتابِ اِستِر مى توان يافت ؟

بنيامين نتانياهو از همان آغازِ سخنش در كنگرۀ امريكا، پايۀ گفتارش را بر ”دسیسه نامۀ“ اِستِر گذاشت. روز وتاريخِ سخنرانى بسياردقيق انتخاب شده بود : روزِپيش از ”پوريم“. ودراين روز سخنِ نتانياهو هم براى يهوديان وهم براى اكثريتِ جمهورى خواهِ كنگره كه شايد دولت آينده رادردست خواهد داشت، پيامى روشن در نهفتِ خود داشت. نتانياهو خامنه اى را هامان خواند و از خشايارشاىِ خود كه امريكا است يارى خواست. و بيش از٢٥ بار، كف زدنها و بپاخاستنها، خود تاُييد و آرى گوئى به خواستِ اين مُردخاىِ امروز بود. اسرائيلِ نتانياهو رؤياى هولوكاستِ مُردخاى گونه را در سر مى پروراند. به اين دليل است كه از مهرورزانِ ايران مى خواهم داستانِ ضد تاريخى ودروغينِ اِستِر را براى يكدم هم شده راست وتاريخى بشمارند چراكه اينان چنين داستان وسرنوشتى را براى ايران وايرانى درسر مى پرورانند.

درآغاز، گوئی کتابِ اِستِر نه بنامِ او که بنامِ آنی بود که رؤیا سراغش آمده بود. او مُردخای بود.

کتاب اینگونه آغاز می شود:

«در دومین سال سلطنت پادشاه بزرگ خشایارشا، در نخستین روزِ ماهِ نیسان، مُردخای پسر یائیر، پسرشِمعی، پسر قِیش، ازقبيلهُ بنیامین، رؤیایی بدید. او یهودیی مقیم شوش و رجلِ مهمّی منسوب به دربار بود ودر شمارِ تبعیدیانی بود که پادشاهِ بابل نبوکدنصر آنان را به همراهِ شاه یهودا یَکُنیا، از اورشلیم به اسارت آورده بود[۳۱].

باری، رؤیا چنین بود که بانگها وهیاهوهایی برخاست وتندر به غرّش درآمد وزمین به لرزه افتاد وگیتی را سراسر اضطراب فرا گرفت. دو اژدهای بزرگ که هردو آمادهٔ پیکار بودند، پیش آمدند ونعره زدند؛ چون نعره شان طنین انداز گشت، تمامیِ ملتها آمادهٔ نبرد با قومِ دادگران شدند. روز سیاهیها وظلمت فرارسید ! مشقّت وفلاکت وپریشانی ووحشت برزمین فروریخت. قومِ دادگر از مصائبی که در انتظارشان بود مضطرب گشتند وجملگی خود رابرای هلاکت آماده ساختند وبه در گاهِ خدا فغان برآوردند. از فغانِ ایشان، گویی از چشمه ای کوچک، رودی بزرگ با آبی سرشار روان گشت. روشنایی باخورشید برآمد. فروتنان برانگیخته شدند وتوانمندان را بلعیدند. آنگاه که مُردخای از خواب برخاست، یکسره دراندیشهٔ این رؤیا ومشیّت الهی فرورفت وتا شب کوشید که به انحای مختلف، معنای آنرادریابد[۳۲]

دراین هنگام گویی دسیسه ای در دربار درجریان بود. مُردخای ازاین دسیسه باخبرشده وخشایارشا را از آن آگاه می سازد. دسیسه خنثی شده ودسیسه گران کشته می شوند. خشایارشا به پاسِ خدمتی که مُردخای کرده به او جایگاهی برتر از گذشته داده ونیز پیشکشهایی به او می بخشد. این کار، هامان، مرد پُرقدرت وپُرنفوذ دربار شاهنشاهی را خوش نمی آید. هامان در اندیشهٔ ازمیان برداشتنِ مُردخای برمی آید.

وآنگاه داستان به یکباره دگرمی شود. مشیّت الهی رویدادها را آنگونه که خود می خواهد پیش می راند. در پایانِ داستان برای همگان روشن خواهد شد که چرا مسیرِ رویدادها این چنین پیش می رفت. داستان به در گیریِ دیگری کشیده می شود. خشایارشا برای بزرگانِ قلمروِ فرمانروائی اش جشنی بزرگ بپاکرده بود. خشایارشا میخواست هم شکوه وجایگاه خود را به رخ بکشد وهم زیبائیِ شهبانوی ایران را. واز برای این فرمان داد شهبانو در این جشن ودر کنار شاهِ بزرگ حضور یابد. شهبانو وَشتی از حضور سرباز زده وخشمِ خشاریارشا را برانگیخت. خشایارشا با رایزنی با حکیمان وقانون دانانِ دربار، به این نتیجه رسید که شهبانو وشتی را رانده و زنی دیگر برای شهبانوئی برگزیند. اگر این نمی کرد همهٔ زنان از رفتار وسرپیچی شهبانو آموزه گرفته وبرشوهرانِ خود می شوریدند.

باری، اینجا بود که اندیشهٔ رخنه گر یهودی بکار افتاد. مُردخای دختر عموئی داشت که پدر ومادر خود را از دست داده و او آن دختررا چونان فرزند خود می پرورد. مُردخای در این اندیشه فرورفت که می توان این دختر را نیز در میانِ دیگر دوشیزه گانی که دربرابرِ شاهِ بزرگ حضور پیدا خواهند کرد، رخنه داده و یکی از نامزدانِ شهبانو شدن سازد. وچنین نیز می کند. اوبه دختر گوشزد می کند که هویّتِ خویشاوندان وقومِ خودرا رو نکند. یکسال آماده کردنِ این نامزدان وقت گرفت که چگونه بخود برسند، چگونه آرایش کنند و چه عطرهائی به خود زنند وخود را دلرباتر نمایند. وسرانجام خشایارشا این دختر یهودی را برای شهبانوئیِ ایران برگزید. این دختر یتیمِ یهودی که اکنون شهبانوی بزرگترین فرمانروائیِ جهان شده وبنا بر مشیّت الهی قرار است بیاریِ او یهودیانِ سراسرِ فرمانروائی خشایارشا از مرگ ونیستی برهند، هَدَسّه نام داشت واورا اِستِر نیز می خواندند[۳۳].

هامان که مقام وجایگاهی بسیار بلند در دربار یافته، برهمهٔ درباریان وزیردستان است که در برابرِ او از برای گرامیداشتش زانو خم کنند. این فرمان را نه او که خود شاهِ بزرگ، خشایارشا، داده بود وسرپیچی از فرمانهای شاهی پادافرهٔ مرگ داشت. بنابر آیین ها وباورهای دینی ایران، کرنش دربرابرِ شاهان وبزرگان، بی آئینی وبی دینی ویا سرپیچی ازفرمانهای سپند بشمار نمی رفت. شاهان وبزرگانِ ایران هماره از با آئین ترینها وخداپرست ترینها بوده اند وهرگز از مرزهای آدمی، که زنده ای است میرا، گذر نکرده اند. هرگز در ایران دیده نشده که فرمانروائی خود را مانند فرعون های مصر وامپراتورهای رم، خدا بنامد.

مُردخای یهودی از زانوزدن در برابرِ هامان سرپیچید. وگفتیم که این در چمِ سرپیچی از فرمانِ خودِ شاه بشمار می رفت. هامانِ خشمگین شکایتِ خود پیشِ خشایارشا برد و اورا دربارهٔ پادافرهٔ یهودیان اقنا کرد. شاهِ بزرگ به هامان پروانه داد تا هرگونه خود بهتر دید این کیفر را فرجامِش بخشد. درمتن اینگونه میخوانیم:

«درسالِ دوازدهمِ سلطنت خشایارشا، درماه اول که ماهِ نیسان بود، برابرِ دیدگانِ هامان ”پور“ (یعنی قرعه) سال وماه کشیدند.»[۳۴] در دنبالهٔ داستان آمده : «آنگاه پادشاه حلقه اش را از انگشت بیرون کرد وبه هامان پسر همداتا و آزارگرِ یهودیان داد. و اوراگفت : این قوم را به تو می سپارم تاهرآنچه می خواهی با آنان بکنی»[۳۵].

سپس فرمانِ کشتار یهودیان مُهرِ شاه خورد وبه زبانهای گوناگون به ۱۲۷ ولایت فرستاده شد. درفرمان اینچنین آمده بود:

«فرمانِ پادشاهِ بزرگ خشایارشا به حاکمانِ صدوبیست وهفت ولایت از هند تا حبشه، وبه رؤسای بخشها وتوابع آنها:

دررأسِ اقوامِ بیشمار ودرمقامِ فرمانروائیِ سراسرِ زمین،برآنم تا نگذارم غرورِ قدرت، مرا ازخود بیخود کند وهمواره وبا روحِ اعتدال وخیرخواهی حکم رانم تا به رعایای خویش خرسندی دائمی زندگانی بی دغدغه را عطا کنم ودرمملکتم که در آن محسنات مدنیّت ورفت وآمد آزاد از سرحدی به سرحد دیگر فراهم است، خواستهٔ همگان راکه همانا صلح وآرامش است، برآورم.باری، شورای من دریافتنِ راههای نیل بدین مقصود کارآمد است ویکی از مشاورانم به نامِ هامان که در میانِ ما خردمندی والامقام است واخلاصِ زوال ناپذیر ووفاداریِ بی تزلزلش آزموده شده است واختیارات او بلافاصله در مرتبهٔ پس از ما قرار دارد، به ما اظهار داشته است که قومی بداندیش با تمامی طوایف جهان در آمیخته اند که به سبب شریعت خود، با جملهٔ ملّتها ضدّیت دارند وپیوسته از فرمانهای پادشاه سرمی پیچند، تا بدانجا که مانعی بر سر راهِ حکومتی که برای خرسندیِ عموم برقرار ساخته ایم، بشمار می آیند.پس قومِ مزبور که درنوعِ خود همتا ندارد، ازهرلحاظ با جملهٔ آدمیان منازع است وبه سببِ نظامِ شریعتِ شگفتِ خویش، با آنها سرِ ستیز دارد وبا منافعِ ما دشمنی می ورزد وبدترین زیانها را تا سرحدّ تهدیدِ ثباتِ مملکتمان ببار می آورد. به این دلایل، فرمان می دهیم تمامی کسانی که در نامه های هامان، که مأمورِحفظِ منافعِ ما وبرای ما پدری ثانی است، به شما معرّفی شده اند، در روزِچهاردهمِ ماهِ دوازدهم که ماهِ آذار است، بی هیچ ترحم وملاحظه ای به همراه زنان وفرزندانشان به تیغِ دشمنانشان از بیخ وبن نابود شوند تا این مخالفانِ امروز، همچون معاندانِ دیروز، دریکروز به درمنزلگهِ مُردگان درافکنده شوند وپس از آن ثبات وآرامشِ کامل برای حکومت تأمین گردد.»[۳۶]

چون مُردخای ازخطر آگاه می شود خاکستر به سر می ریزد وبه چاپلوسی می رود و می خواهد با آن ریختِ خاکسترین پیشِ فرمانروای جهان برود که اِستِر باخبر شده واو را ازاین کار بازمی دارد. وآنگاه مُردخای که شهبانو را وامدارِ خود می داند به پیکِ اِستِر این پیام را می دهد تا به شهبانویِ دسیسه ها برساند : «وبه ملکه امرکرد که نزد شاه رود واز او طلبِ بخشایش کند واز قومی که بدان تعلّق دارد، جانبداری نماید. وبه او پیغام داد : ”روزگارِفرودستیِ خویش را به یاد آر که به دستِ خود طعامت می دادم. چه هامان که نفر دوم مملکت است، مرگِ مارا از پادشاه خواسته است. به در گاهِ خداوند دعا کن ونزد پادشاه از برای ما سخن بگو واز مرگمان برهان !“»[۳۷]

اِستِر باشتاب پاسخی به مُردخای می فرستد ومیگوید که اگر بی آنکه احضارشود به دهلیز درونی برود و عصای زرّین شاهی به سوی او دراز نشود، حکمش در یک چشم به هم زدن مرگ است. این سخنان بگونه ای درچم ومعنای نه گفتن به خواستِ مُردخای بود. مُردخای دوباره پیک را با این پیام پیش اِستِر بازمی گرداند : «گمان مبر که چون در کاخ هستی، از یهودیان تنها توخواهی توانست جان به در بری. چراکه یکسره خلاف این روی خواهد داد. اگر اینک که کار بدین جا رسیده به دم فرو بستن پای فشاری، نجات ورستگاری از جائی دگر (ازسوی یهوه) برای یهودیان درخواهد رسید وتو وخاندان پدرت نابود خواهید شد. که می داند ؟ شاید از برای چنین روزی به دستگاهِ سلطنت راه یافته ای.»[۳۸]

اینجاست که به یکباره همه چیز از وضعیت افقی به وضعیت عمودی دگرمی شود. اِستِر اینبار پیامش معنای دینی واتوریتهٔ دینی می گیرد.او ديگر جايگاهِ قومى-قدسىِ خود را درمى يابد.

پیامِ قومى-دينى او اینچنین است : «برو و همهٔ یهودیانِ شوش را گردآور. به نیّتِ من روزه بگیرید وسه روز وسه شب چیزی مخورید و منوشید. من نیز با کنیزانم روزه خواهم گرفت وچون بدین سان آماده شدم، به رغمِ قانون، نزدِ پادشاه خواهم رفت وچنانچه باید کشته شوم، کشته می شوم.»[۳۹] مُردخای رفت و دستوراتِ اِستِر رابه اجرا درآورد.

اینجای داستان با دو نیایش روبرو می شویم. این دو نیایش یکسره بیگانه با ایران وآداب وآئین های ایرانی ودردشمنی با ایران وایرانی بخود ریخت داده اند.این دو نیایش، با یهوه خدایِ ویژهٔ یهودیان است وبجز یهودیان همه را بیگانه ودشمن می خوانند ونابودیشان را آرزو می کنند. چون این نیایشها مهم اند بناچارهمه را می آورم تا خواننده ای که با متن آشنا نیست مرا به اغراق متهم نکند. دو نیایش را دنبال هم می آورم:

دعایِ مُردخای

«خداوندا، خداوندا، پادشاه قادرا، همه چیز در یَدِ قدرتِ توست، ودربرابر ارادهٔ تو برای نجات اسرائیل، کس را یارای ایستادگی نیست. آری، تو آسمان وزمین را آفریدی، وجملهٔ شگفتیهایی راکه به زیرِ سپهر است. تو سَروَرِ کائناتی، وبرابرِتو کس را یارای پایداری نیست، ای خداوند. تو از همه چیز آگهی ! تومی دانی ای خداوند که از روی تکبّر وغرور وتبختر نبود که ازسجده برابرِ هامانِ مغرور تن زدم. به طیبِ خاطر اورا از برای نجاتِ اسرائیل لگدمال خواهم کرد. لیک آنچه کردم از آن روی بود تامجد یک انسان را مافوقِ مجدِ خدا قرارندهم؛ وبرابرِ احدی سجده نخواهم، مگردرپیشگاهِ تو، ای خداوند، وآنچه خواهم کرد ازسرِغرورنخواهدبود. واینک ای خداوند ْخدا، ای پادشاه و ای خدای ابراهیم، برقومت رحم کن ! چه از برای نابودیمان دسیسه چیده اند، وبرآنند تا میراثِ کهنت رانابود سازند. نصیبِ خویش رابه حال خود وا مَگذار، همان نصیبی که از سرزمینِ مصر برای خویش بازخریدی ! دعایم را اجابت فرما، یاورِ میراثِ خویش باش، وسوگواریمان را به شادمانی مبدل ساز، تا بَهرِ ترنّمِ نامت زندگانی کنیم، ای خداوند. ومگذار دهانِ ثناگویانت برای همیشه بسته شود.» و اسرائیل جملگی باتمامیِ توان فغان برآوردند، چراکه مرگ برابرِ دید گانشان بود.

دعای اِستِر

«ملکه اِستِرنیزازخطرِ مرگ که براو روی آورده بود، به درگاهِ خداوند پناه بُرد. لباسهای فاخرِ خویش را کنار نهاد وجامه های حُزن و سوگواری برتن کرد. به جای عطرهای خوش رایحه، خاکستر وزباله[۴۰] برسرریخت. تن خویش را سخت خوارداشت وبافه های گیسوانِ آشفته اش، بر اندامهایی که همواره به زیورهای فرح انگیزش مزیّن می شد، فروریخت. وبه درگاهِ خداوندْخدای اسرائیل اینگونه استغاثه کرد : «اِی خداوندِ من و اِی پادشاهِ ما، تو آن یگانه ای ! به یاریم بیا، چراکه تنهایم، ویاوری جزتوندارم، و برآنم تا جان بر کف گیرم. از آن زمان که در گهواره ودر آغوشِ خانواده بودم، آموختم که تو بودی ای خداوند که اسرائیل را از میانِ همهٔ اقوام وپدرانمان را از میانِ تمامیِ نیاکانشان برگُزیدی، تا برای همیشه میراثِ تو باشند؛ و با آنان آن گونه که گفتی رفتار کردی. و سپس برتو گناه کردیم، وتو مارا به دستِ دشمنانمان سپردی، چراکه خدایانشان را تکریم کردیم. تو دادگری ای خداوند ! لیک آنان تنها به رنجی که از بردگی می کشیدیم بسنده نکردند؛ دستان خویش را در دستانِ بُتانشان نهادند تاحکمی راکه ازلبانت خارج شده بود، باطل سازند، ومیراثت را از میان بردارند، ودهانهایی راکه ثنایت می گویند، بربندند، وقربانگاهت را ومجد خانه ات را نابود سازند، و به جای آن، دهانِ ملّتها رابگشایند تا بُتهای باطل را مدح گویند، وبرای همیشه برابرِ پادشاهیِ بشری به شگفتی درآیند. عصای خویش را اِی خداوند، به آنان که وجودی ندارند مسپار تا ما را به خاطرِ نابودیمان سُخره کنند !

مَکرِ آنان را به خودشان برگردان، و از نخستین تن از مهاجمانمان سرمشقی بساز ! به یادِ ما باش ای خداوند، وبه روزِسختیِ ما، ارادهٔ خویش را آشکار ساز ! و به من شهامت عطا فرما، ای پادشاهِ خدایان[۴۱] و اِی چیره بر هر اقتدار. آنگاه که برابرِ شیر قرار خواهم گرفت، بر لبانم کلامی فسونگر[۴۲] بِنِه، وکینِ دشمنِ مارا در دلش انداز، تا اورا با جملهٔ همگنانش به هلاکت درافکند. و ما را به دستِ خویش نجات بخش، وبه یاریم بیا، چرا که تنهایم، وجزتوکسی را ندارم، اِی خداوند ! تو از همه چیز آگهی و می دانی که از مجدِ بیدینان[۴۳] بیزارم، و از بسترِ ختنه نشدگان[۴۴] واز بسترِهربیگانه ای[۴۵] منزجرم. تو حاجتم رامی دانی[۴۶] و آگهی که از نشانِ بزرگی خویش[۴۷] نفرت دارم، همان نشانی که در روزهای مراسم به پیشانی می بندم، نفرتی از آن دست که از دستمالی چركين[۴۸] دارم، ودر روزهای آسودگی آن را نمی بندم. کنیزِ تو بر سرِ سفرهٔ هامان ننشسته، و به جشنهای شاهانه وقعی ننهاده، ودر بزمِ مِیگساران باده ننوشیده است. کنیزِ تو از آن روز که به هیأتی دیگر[۴۹] درآمده تا به امروز، روی خوشی ندیده است، جز از برای تو اِی خداوند، اِی خدای ابراهیم. خداوندا، اِی که برهمه چیز قادری، آوای نومیدان را بنیوش، مارا از دستِ خبیثان[۵۰] نجات بخش، و مرا از وحشتم بِرَهان !»»[۵۱]

در این دو نیایش به در گاهِ یهوه، آماده شدن برای پیاده کردن دسیسه به روشنی حس می شود. مُردخای و اِستِر از خدای خود برای کامیابیِ دسیسه، یاری می جویند. این دو نیایش قولی است که اِستِر و مُردخای به یهوه می دهند که تا پای جان برای نجاتِ قومِ دادگرِ یهود پیش بروند واز اینروست که از او یاری می جویند. در این دو نیایش وبویژه در آنِ اِستِر همهٔ مردمان، بجز قومِ یهود، دشمن وبیدین وبیگانه خوانده شده وسزاوار خوارداشت بشمار رفته اند. این نیایشها یهوه را پادشاهِ خدایان خوانده وتنها پادشاهی است که باید در برابرش نه تنها کرنش وسجده کرد بل باید خودرا در برابرِ او خوارداشت. اِستِر برای نیایشِ یهوه خود را زشت می سازد، خاکستر وزباله بر سرِ خود می ریزد وبا بویِ گند وبا چهره ای غرق درکثافات، پیشِ خدای خود می رود. شاید خدای او آدمی را نه زیبا وآراسته که بوارونه غرقِ در لجن و زباله می پسندد. چکادِ طرح ودسیسه دراین نیایش آنجاست که اِستِر به خدای خود گزارشِ کار می دهد ومیگوید که بنا بر ضرورت است که همخوابگیِ شاه وشهبانو شدن را پذیرفته است ! او از کدام ضرورت سخن میگوید ؟ اِستِر دردلِ برنامه ودسیسهٔ مُردخای، جایگاهی کلیدی دارد وبنابر ضرورت است که مُردخای اورا چونان شهبانو در کانون شاهنشاهی رخنه داده است. اِستِر به خدای خود اطمینان می دهد که از همخوابگیِ شاهِ ختنه نشده بیزار است وازاین هم بیشتر وفراتر، از بسترِ هر بیگانه ای بجز قومِ بر گزیدهٔ یهود، منزجر است. او به یهوه می گوید که هم از نشانِ بزرگی وشهبانوئی بیزار است وآنرا چونان دستمالِ چرکینی میشمارد، هم از جشنهای دربار وهم از میگساری های بزرگان ایران نفرت دارد ودر آنها شرکت نمی کند. او از تنهائی در رنج است و می خواهد در کنارِ قومِ برگزیدهٔ خدا، قومِ یهود باشد. او در دربار ودر میان اینهمه خوشی هماره اندوهگین و تنهاست وپیاپِی ازخدایش می خواهد که او را یاری دهد چرا که او تنهاست. او سراسرِ باورها وآئینها و پرستش های همه ملتها بجز قومِ خودرا ناسزا می گوید وخوار می دارد ونابودیشان را آرزو دارد. اوبهمراهِ دین وآئین، فرمانروائی وشاهِ ایران را چونان ابلهی جلوه می دهد که می توان به آسانی اورا فریفت وبه ابزاری در خدمتِ دسیسه های یهودی تبدیل کرد. به هر رو اِستِر و مُردخای خود را در سوگ می بینند واز یهوه می خواهند که این سوگ را به جشنی بی پایان تبدیل کند.

اِستِر دوباره جامهٔ فاخرِ دسیسه به تن کرده وخودرا آراسته وسراغِ شاه می رود. شاه اورا از دور دیده وزیبائیِ اِستِر اورا می فریبد، عصای زرّین را بسوی او گرفته وبه پیش می خوانَدَش. اِستِر که سه روز وسه شب هیچ نخورده وهیچ ننوشیده، به کنیزی تکیه داده وبه شاه نزدیک می شود. اینجا اِستِر از ناتوانی به زمین افتاده وبیهوش می شود. در این صحنه اِستِر بسیار زیبا ودلربا وخشایارشا بسیار دهشتناک تصویر شده اند.

اِستِر هنگامِ نزدیک شدن به شاه در این اندیشه بود که شاه بزودی فرمانِ مرگ اورا خواهد داد و به خود می لرزید. ولی یهوه دست بکارشد. یادآور می شوم در”کتابِ خروج“[۵۲] آمده که یهوه به موسا می گوید از تو اِی موسا خدایی خواهم ساخت و آرون پیامبرِ تو خواهد شد. یهوه می افزاید که دلِ فرعون را سخت خواهد کرد تا او بیشتر دربرابرِ موسا ایستادگی کند وسخنش نپذیرد. اینچنین بلاهای بیشتری برسرِمصریان فروخواهد بارانید. ولی اینجا بوارونهٔ آنچه با فرعون کرد، «یهوه دلِ خشایارشا را نرم کرد»[۵۳]. و از اینجا به بعد خشایارشا دیگر جز بازیچه ای در دستانِ اِستِر ومُردخای نیست وتنها فرمانبرِ خواستها وآرزوهای این دسیسه گران می باشد.

دسیسهٔ دولت در دولت بیاریِ یهوه درحالِ وارونه کردن رویدادها به سود خود است. ودیگر رأس هرم در تارِ این تارتنکان (عنکبوتان) گرفتار آمده وازراهِ او می توان به آسانی موانعِ پایینتر را ازپیشِ پا برداشت. هامان که داری برای مُردخای فراهم دیده بود، در مغاکِ دسیسهٔ اِستِر افتاد. به خواستِ اِستِر وبه فرمانِ خشایارشا هامان ببالای همان داری رفت که او آنرا برای مُردخای آماده کرده بود. اینان که باطرحِ دولت در دولت علیه شاهنشاهی وشاه دسیسه می چیدند، هامان را دسیسه چین علیه شاه نمایانده و او را به کشتن دادند و خشایارشا خانه ودارائی های اورا به اِستِر بخشید که او نیز سامان آنرا به مُردخای سپرد. قدرت ودارائی آرام آرام دست به دست می شوند ودر دستانِ یهودیان می افتند. خشایارشا چهاربار چاپلوسانه از اِستِر می خواهد که هرچه دلش خواست آرزوکند تا آنرا برآورده سازد حتّا اگر نیمی از جهانِ زیرِ فرمانِ او باشد. هربار بی شتاب وآرام آرام، اِستِر خواستی بمیان می آورد و اگر در متن دقّت کنیم، می بینیم که هربار که اِستِر چیزی آرزو می کند واز شاه چیزی می خواهد، یک گام به فرجامِ خوشِ رؤیای مُردخای نزدیکتر می شویم. هربار بر قدرت ودارائیِ یهودیان در قلمروِ شاهنشاهی افزوده می شود. آنگاه که اِستِر از شاه خواست تا فرمانِ پیشینش دربارهٔ کشتار یهودیان رالغو کند، خشایارشا همان کاری را کرد که در برابرِ خواستِ هامان دربارهٔ فرمانِ کشتارِ یهودیان کرده بود. خشایارشا به اِستِر ومُردخای اجازه و آزادیِ مطلق داد که با نامِ شاه هرآنچه خود می خواهند بنویسند ومُهرِ را از انگشت بدرکرد ودردستِ اِستِر و مُردخای گذاشت. اکنون خشایارشا درمشتِ دسیسه چینان است. آنکس که دستِ دسیسه چینان را خوانده بود خود نخستین قربانیِ دسیسهٔ دولت در دولت شد ودبیرانِ پادشاه یکسره به خدمتِ مُردخای گمارده شدند.

نامهٔ هامان را دربالا آوردیم. آن نامه بدستِ هامان نوشته شده بود وبراستی برای امنیّتِ قلمروِ شاهی بود و هیچ دسیسه ای در نهفت نداشت. آن نامه نمادِ دولت بود وفرمانی بود از سوی دولت به سراسرِقلمروِ شاهی. ولی نامه ای که اکنون خواهیم خواند، نامهٔ دسیسه بارِ، نه دولت، بل فرمانِ دولت در دولت است با مُهرِشاهِ فریب خورده ودر دامِ دسیسه افتاده. متن نامه بدین شرح است :

«از پادشاه خشایارشا به والیانِ ۱۲۷ ولایت که از هند تا حبشه گسترده اند، به حاکمان ولایات وبه تمامی رعایای وفادار ایشان، درود !

بدینسان هزاران بار برای مقاماتِ قانونی پیش آمده که چون ادارهٔ امور را بدستِ دوستان داده وبه سخنانشان دل سپرده اند، به همراهِ آنان دستشان به خونِ بیگناهان آلوده گشته است وسیه روزیهایی لاعلاج را به بار آورده اند، وحکومت که از حسن نیّت کامل برخوردار است، به سببِ مغالطه های دروغینِ انسانی بدسرشت به گمراهی کشیده شده است. کافی است دیدگان رابگشاییم؛ بی آنکه به حکایاتِ قدیم که از آنها یاد کردیم بیندیشید، تنها به زیرِ گامهای خود نظر افکنید واعمالِ کفرآمیزی راکه این طاعونِ حکمرانانِ ناشایست مرتکب شد ببینید ! از این روی، کوشش براین خواهد شد تا درآینده، آرامش وصلح برای همگان تأمین گردد واصلاحاتِ مناسب انجام پذیرد ودربارهٔ اموری که به رأی ما واگذار می شود، همواره با روحیّهٔ خیرخواهی داوری شود…ما نجات دهنده ای داریم[۵۴]، مردی که همواره خِیرخواه ما بوده و مُردخای نام دارد، ودر مقام سلطنت همنشینی بَری از هرعیب وکاستی داریم که همانا اِستِر است. هامان با توسّل به مغالطه های مزوّرانهٔ خویش مرگِ او وتمامیِ قومش را از ما خواست. لیک ما، در این یهودیانی که این جانیِ بزرگ (هامان) برآن بود تا آنان را نابود سازد، جنایتکاری نیافتیم ومی بینیم که احکامی دادگرانه بر ایشان حکمفرماست. آنان پسرانِ خداوندِ تعالی وبزرگ، خدایِ زنده اند[۵۵]، همو که مملکتِ ما ونیاکانمان را در کمالِ آبادانی نگاه داشته است.[۵۶] بنابراین به نامه هایی که هامان فرستاده اعتنا مکنید، چراکه نگارندهٔ این نامه ها به همراه تمامیِ خانواده اش کنار دروازه های شوش به دار آویخته شد. او مستوجب کیفری بود که خدا، آن سرورِ کاینات، بی درنگ برایش به اجرا درآورد. رونوشتِ این نامه را همه جا در معرضِ دیدِ عموم قراردهید و بگذارید یهودیان آزادانه از احکام خویش پیروی کنند وبرابرِ هر آنکه در روزِ معیّن شده، که روزِ سیزدهمِ ماهِ دوازدهم یعنی آذار است، به قصدِنابودیشان بر آنان یورش آورد، یاریشان کنید. زیرا سلطنتِ اعلیٰ خدا[۵۷] ، این روز را که می رفت تا روزِ نابودیِ قوم برگزیده[۵۸] شود، به روزِ شادیِ ایشان مبدّل ساخت.…هر شهر و به طور عام هرخطّه ای که از این فرمانها پیروی نکند، بیرحمانه به آهن وآتش ویران خواهد شد وبرای آدمیان نازیستنی وبرای وحوش وطیور تا به ابد نابهنجار خواهد بود.»[۵۹]

و اینچنین شد که رونوشت این نامه را همچون قانون، پیکها با شتابِ هر چه تمامتر به همهٔ ولایتها رساندند. یهودیان در سراسرِ قلمروِ شاهی جشنها برپا کرده وشادی نمودند. ورق برگشته واکنون دستهٔ شمشیر در دستان یهودیان نهاده شده وهنگام آن فرا رسیده که این قومِ بر گزیدهٔ آن خدای کینه توز نشان دهد از چه قماشی است وبه چه کارها دست تواند زد.

ایرانیان باید بدانند که این قوم برچه بنیانی این جشنِ پلید وشومِ دینی-سیاسی را برپا می کند وآسایش این کینه توزان با سرهای بریدهٔ چه کسانی فراهم آمده و نتانیاهو، این قاتلِ کودکان، در اندیشه ورؤیای کدامین هولوکاست های آینده بدستِ دولتِ یهود است ؟ از روی متن می خوانیم که روزِ بزرگِ ”پوریم“ برای ما ایرانیان چه معنا میدهد وچه پیامی برای امروز وفردایِ ایران و ایرانی دارد وچه هشداری است برای آن ایرانیانی که اسرائیل را یار و یاورِ خود می پندارند !

روزِ بزرگِ پوریم[۶۰]:

«فرمانهای مندرج درحکمِ پادشاه، در روزِ سیزدهمِ ماهِ دوازدهم که ماهِ آذار بود، به اجرا در آمد. اوضاع برگشت ویهودیان دشمنانشان را نابود ساختند. در تمامیِ ولایاتِ پادشاه خشایارشا، یهودیان درشهرهایی که می زیستند گرد آمدند تا با آنان که برای هلاکتشان دسیسه چیده بودند، مقابله کنند. هیچ کس برابرِ ایشان پایداری نورزید، چراکه بیم از یهودیان بر همهٔ مردمان چیره گشته بود[۶۱]. صاحب منصبانِ عالی مقامِ ولایات و والیان وحاکمان وگارگزارانِ پادشاه، جملگی از بیمِ مُردخای از یهودیان پشتیبانی کردند. مُردخای به راستی در کاخ رجلی عالیمقام گشته وآوازهٔ نامِ او درتمامیِ ولایات پیچیده بود وبه زودی مردی بزرگ می شد. پس یهودیان تمامیِ دشمنانشان را به ضربتِ تیغ فروکوفتند وآنان را قتل عام کردند ونابود ساختند وهر آنچه می خواستند با ایشان کردند. تنها در ارگِ شوش، پانصد تن رابه هلاکت رساندند واز میان برداشتند و ده پسرِ هامان، آزارگرِ یهودیان را کشتند. همان روز پادشاه را ازشمار قربانیانی که در ارگِ شوش گردن زده بودند، آگه ساختند. شاه ملکه اِستِر را گفت : ”یهودیان تنها درارگِ شوش پانصد تن رابه همراهِ ده پسرِ هامان به هلاکت رسانده اند واز میان برداشته اند. پس در دیگر ولایاتِ پادشاه چه کرده اند ! واینک مرا بگوی که چه میخواهی، پیشاپیش می پذیرم ! مرا بگوی که افزون بر این چه آرزویی داری، آن رابرآورده می سازم !“

اِستِر پاسخ گفت : ”اگر ارادهٔ پادشاه بر این قرار گرفته، یهودیانِ شوش فردا نیز اجازه داشته باشند تا حکمی راکه برای امروز صادر شده به کار بندند. جنازه های دَه پسرِ هامان نیز بر دار آویخته شود!“

پادشاه فرمان به انجامِ این کارها داد وحکمِ اودرشوش اعلام گشت و دَه پسرِ هامان بر دار آویخته شدند. بدین سان، یهودیانِ شوش در روزِ چهاردهمِ ماهِ آذار نیز گرد آمدند وسیصد تن را در شوش گردن زدند. یهودیانِ ولایاتِ پادشاه نیز به نوبهٔ خود گرد آمدند. آنان ۷۵۰۰۰ تن ازدشمنانشان راگردن زدند وبدین سان از مخالفانِ خویش آسوده گشتند. این واقعه در روزِ سیزدهمِ ماهِ آذار روی داد. روز چهاردهم آسودند وآن روز را روز جشن وشادی قرار دادند. یهودیانِ شوش نیز که در روزهای سیزدهم وچهاردهم گرد آمده بودند، در روز پانزدهم آسودند وآن روز را روزِ جشن وشادی قراردادند. بدین سبب یهودیانِ روستایی که در قریه های فاقدِ استحکامات زندگی می کنند، روزِ چهاردهمِ ماهِ آذار را با شادمانی وجشن وسرور ومبادلهٔ هدایا گرامی میدارند، حال آنکه یهودیانِ شهرنشین، روزِ پانزدهمِ ماهِ آذار را روزِ خجسته می شمارند ودر آن روز به شادی می پردازند و برای همسایگانشان هدیه می فرستند.»[۶۲]

بدانیم که یهودیان دولتِ جهانی وپنهانِ خود را دارند. این دولتِ پنهان که قانونها ودادگاه ها وپلیس خودرا داراست، ومرکزش در نیویورک بوده واکنون دانسته نیست که همانجا مستقر است یا به اورشلیم انتقال پیداکرده، کَهَل خوانده می شود. این دولتِ پنهان بن پایه هایش بر چهار ستون است :۱ـ جاه طلبی وخواستِ بی اندازه اغراق آمیز از برای تسخیرِ جهان می باید داشت. ۲ـ خواست ومِیلی سیری ناپذیر برای تصاحبِ داراییِ غیریهودیان می باید داشت. ۳ـ بیزاری از غیریهودیان وبویژه ازمسیحیان می باید داشت. ۴ـ نفرتی عمیق از عیسا مسیح، نمادِ آنتی سمیتیزم، می باید داشت. و از برای کامیابی باید نیرو، زیرکی ودوروئی بکاربرد. و هرگز انگیزهٔ خود راپیشِ هیچکس رونکرد. باید درهر دولتی رخنه کرد ودر دلِ اجتماع توده ها را دربرابرِ هر اتوریتهٔ سیاسی ومعنوی واخلاقی وخانوادگی و دینی وبویژه مسیحیتِ کاتولیک شوراند.

اکنون اگر به داستانِ دسیسهٔ کودتائیِ اِستِر باز گردیم، می بینیم که همهٔ بن پایه های دولتِ پنهان ودهشتناکِ کَهَل در ژرفایِ این متن پنهان است. درآغاز مُردخای درسامانِ شاهنشاهی رخنه می کند وسپس با پنهان نگاه داشتنِ هویتِ دینی وقومیِ اِستِر، اورا تا جایگاهِ والای شهبانوئی نفوذ می دهد. دسیسه ای که در نهان دارند، آنگاه که از سوی هامان حس می شود، مانند همیشه خود را قربانیِ دسیسه ومظلوم وبیگناه نشان داده وداستان را به سود خود می چرخانند. درپایانِ داستان با کشتار وهولوکاستی دهشتبار روبروییم. کافی است ۷۵۰۰۰ سرِ بریده را بکوشیم ومجسّم کنیم. کافی است سِیلِ خونی که به راه افتاده را درنظر آوریم. ودرهمین دم، جانیانی را دربرابرِ دیدگانمان آوریم که در میانِ سرهای بریده وسِیلِ خون میرقصند و با دستان وجامه های غرقِ درلخته های خون، همدیگر را درآغوش می کشند وفریادِ شادی سرمی دهند.

و درپایانِ داستان نیز سخن را همان کس به پایان می برد که خدا رؤیا رابرای او فرستاده بود. اکنون رمزِ چیستان گشوده شده ومُردخای می داند که هرآنچه شد می باید میشد چراکه طرح ومشیّت الهی بود. اکنون که قدرت وثروت تسخیر شده وخشایارشا در تارعنکبوتیِ یهوه وقومِ برگزیده اش گرفتار آمده وچون بازیچه ای در دستان آنان است، نیاز است که هرگز این تجربهٔ هولوکاست فراموش نشود و تا جهان پابرجاست، بایسته است که آوای سرور وشادی یهودیان دراین روز به آسمانها برسد.…

و مُردخای گفت : «این همه ازخدا رسیده است ! آنگاه که رؤیایی را دربابِ این امور دیدم به خاطر می آورم، درمی یابم که هیچ نکته ای از آن نیست که واقع نشده باشد : نه چشمهٔ کوچکی که تبدیل به رود شد ونه نوری که بدرخشید ونه خورشید ونه وفورِ آب. اِستِر آن رود بود، همو که پادشاه اورا به نکاحِ خود درآورد وملکه شد. دو اژدها هامان ومن بودیم. ملّتها آنهایی بودند که برای نابودساختنِ نامِ یهودیان همدست شدند. قومِ من اسرائیل بود که به درگاهِ خدا فغان برآورد و نجات یافت. آری، خداوند قومِ خویش رانجات بخشید، خداوند ما را ازتمامیِ این شرور رهانید، خدا معجزات و شگفتیهایی را به منصهٔ ظهور رسانید که همانندِ آنها را هرگز درمیانِ ملّتها محقّق نساخته بود.…برای آنانکه ازآن پس روزهای چهاردهم و پانزدهمِ ماهِ آذار برایشان روز تجمّع و شادی و سرور در محضرِ خدا گشت، برای قومِ او اسرائیل در تمامیِ نسلها تا به ابَد.» [۶۳]

در زمانهٔ ما و اینجا و اکنون، هیچ برگی از دفترِ دسیسهٔ اِستِر کاسته نشده و به یقین بدانیم که هزاران برگ به آن افزوده اند. آنان با دسیسه و کین می آیند، درهزار چهررخنه می کنند، میمانند، به تباهی می کشند و در تباهی و ناکامی دیگران و در اندوه و رنج‌ِ دیگران، خود را کامیاب دیده و انگل وار می زیند. آنان با هزار دسیسه می آیند. و آمده اند تا سراسر جهان را به تباهی کشند. بوفِ اِستِر ویرانه ها را دوست می دارد، پس نیاز است آبادی ها به ویرانه و والایی ها به پست منشی دِگرشوند. ارزشها ازکف بروند، خدایان نابوده و ناهستنده خوانده شوند، شور به جاه طلبی ها دمیده شود و جوانمردیها ریشخند شوند، خانواده ها از هم بپاشند، دوستیها از میان بروند، فردپرستی و خودپرستی جای هر پیوند و مهرورزی نشیند و بی سرزمینی و بی آئینی، خود به ارزشی همگانی و اونیورسل دِگر شوند.

دسیسه های پَست منشانهٔ مُردخای و اِستِر تنها در نبودِ فرمانروایانی بِه آیین وسپاهیانی میهن بان، و در نبود والامنشی ها وهشیاری هاست که خود را می گسترند. باید دفترِ دسیسهٔ اِستِر ومُردخای و پِیروانش را بست ومُهر ومومش کرد وهرگز پروانهٔ بازگشایی اش را به کسی نداد.

سخنِ پر مِهرِ پایانیِ من به ایرانیانِ ایراندوست این است که با هم ودر کنارِ هم، در بارهٔ پاسوری از میهن و سرزمینمان بیشتر درنگ کنیم، بیشتر بهم نزدیک شویم، بیشتر کنکاش کنیم وپیرامون مان را بهتر دریابیم. و هردم بیشتر از پیش، هشیارتر وبیدارتر باشیم.

بر دسیسه ها علیه میهنمان هردم افزوده می شود. ما نیز هردم به دانایی مان افزوده وبهتر از پیش سرزمینمان وآب وخاکمان را بپاییم. این است خویشکاریِ بى چون وچراى همهُ مهرورزانِ آن ايرانى كه بايد بماند و ببالد.

با مِهر.

خسرو یزدانی

دكتر فلسفه از دانشگاه سوربن پاريس

۲١ مارس ۲۰۱۵

 

……………………………

پانوشت ها

[۱] انجیلِ یوحنّا(۴۲ـ۴۴, ۸)
[۲] انجیل لوقا (۱۹,۲۷)
[۳] نخستین نامهٔ سن پل به تسالونیکیان(۱۶ـ۲,۱۳)
[۴] نامهٔ سن پل به فیلیپیان (۳,۲)
[۵] لاویان (۲۰,۲۳)
[۶] پیدایش (۳ـ۹,۱)
[۷] مزمور هشت : ۷ـ٨,۵
[۸] اعداد ٢٣,۹
[۹] …les petites filles
[۱۰] اعداد (١٩-٣١,١٧) / ونيز نگاه شود به تثنيه (٢٠-١٠,١٥) / le Deutéronome
[۱۱] Baal
[۱۲] Ashéra
[۱۳] نگاه شود به کتابِ نخستِ پادشاهان (۴۰ـ۱۸,۱۶)
[۱۴] اعداد ٢٣,٢٤
[۱۵] تثنيه – بابِ سيزدهم، ١ و ١٨-١٣ / le Deutéronome
[۱۶] Kahal
[۱۷] Kalixt de Wolski
[۱۸] le progrès de la civilisation
[۱۹] ترجمه از متن فرانسۀ کتاب ”روسيۀ يهودى“ وُلسكى – فصل نخست
[۲۰] همانجا
[۲۱] يادداشتهاى يك نويسنده، شماره ۲۰، بخشٍ ماهِ مارس ۱٨۷۷، مسئلۀ يهود، رويۀ ٤١١
[۲۲] Status in statu
[۲۳] همانجا، رويۀ ٤١٢
[۲۴] mines
[۲۵] sacerdotales
[۲۶] عِزرا ٧٠-٢,٦٤
[۲۷] Cf. George Steiner, Le Figaro Magazine, 26 septembre 2014, p. 121-123
[۲۸] Status in statu
[۲۹] انجيلِ مَتا ١٠,١٦
[۳۰] کتیبه های هخامنشی، پی یر لوکوک، ترجمه ی نازیلا خلخالی، زیر نظر: ژاله آموزگار، رویه های ۳١٨ـ۳۰۰
[۳۱] به تاریخها نگاه شود: تاریخِ تبعیدِ مُردخای ۵۹۸ پیش از مسیح ورجلِ درباری بودنِ او بسالِ ۴۸۰پیش از مسیح !
[۳۲] کتابهایی از عهد عتیق، اِستِر، ۱۱a-1m، رویهٔ ۱۴۸ـ۱۴۷، برگردانندهٔ متن : پیروز سیّار
[۳۳] هرگزدرتاریخ نه نامی از هَدَسّه برده شده و نه نشانی از اِستِر یافت می شود
[۳۴] همانجا رویهٔ ۱۵۵- ۳,۷
[۳۵] همانجا رویهٔ ۱۵۶- ۳,۱۱
[۳۶] همانجا رویهٔ ۱۵۷ـ۱۵۶ – ۱۴-۳,۱۳
[۳۷] همانجا رویهٔ ۱۵٨ – ۹-۴,۸
[۳۸] همانجا رویهٔ ۱۵۹-۱۵٨ـ ۱۵-۴,۱۳
Qui sait ? Peut-être est-ce en prévision d’une circonstance comme celle-ci que tu as accédé à la royauté ?
[۳۹] همانجا رویهٔ ۱۵۹ – ۱۷-۴,۱۳
[۴۰] …de cendres et d’ordures
[۴۱] Roi des dieux
[۴۲] un langage charmeur
[۴۳] la gloire des impies
[۴۴] la couche des incirconcis
[۴۵] et celle de tout étranger
[۴۶] Tu sais la nécessité qui me tient
[۴۷] l’insigne de ma grandeur
[۴۸] Linge souillé
[۴۹] Le jour de son changement
[۵۰] de la main des méchants
[۵۱] همانجا رویهٔ۱۶۴ـ۱۵۹ – ۴,۱۷k-17z
[۵۲] خروج ۵ـ۷,۱
[۵۳] اِستِر، ۵,۱e
[۵۴] Nous avons un sauveur
[۵۵] Ils sont les fils du Très-Haut, du grand Dieu vivant
[۵۶] À qui nous et nos ancêtres devons lemaintien du royaume dans l’état le plus florissant
[۵۷] La suprême souveraineté de Dieu
[۵۸] La race choisie
[۵۹] همانجا رویه ۱۷۲ـ۱۷۰ – ۸,۱۲x-12a
[۶۰] Le grand jour des Purim
[۶۱] personne ne leur résista, car la peur des Juifs pesait sur toutes les populations
[۶۲] همانجا رویه ۱۷۴ـ۱۷۲ – ۱۹-۹,۱a
[۶۳] همانجا رویهٔ ۱۷۶ – ۱۰,۳a-3k

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)