آنچه مرا بر آن داشته تا سخنی چند دربارهٔ آدمی به میان آرم، این است که در مرز نهستی و نابودی ایستاده‌ایم. اگر کسی با این سخن هم‌آوا نیست بیهوده زمان از دست ندهد و مرا نخواند و راه خود را رود. مرا سخن باکسانی است که به ژرفای فاجعۀ پوچ منشی و خود آیینی می‌اندیشند.

هیچ‌کس به زیبایی و ژرفایی افلاتون این داستان را با ما آدمیان در میان ننهاده است. افلاتون از جهانی می‌گوید که در آن سکان کشتیِ هستی در دستان کرونوس است. جهان به‌خوبی پیش می‌رود ولی زمانی می‌رسد که خدا سکانِ کشتی را رها می‌کند و از راهبریِ جهان دست می‌کشد. وجهان در سویِ وارونه به جنبش می‌افتد. در آغاز، همه‌چیز خوب پیش می‌رود چراکه جهان راهبریِ کرونوس را به یاد می‌آورد. ولی هرچه بیشتر زمان سپری می‌شود بر فراموشیِ جهان در خودگردانی افزوده می‌شود و ناآرامی‌ها و ناهماهنگی‌های جهان هر دم بیش و بیشتر می‌شوند. آشفتگی‌ها بر هم انباشته‌شده و جهان به‌سوی نابودی می‌رود. از برای جلوگیری از نابودیِ جهان، خدا ناچار می‌شود بازآید و سکانِ کشتیِ هستی را دوباره به دست گیرد. این بار ناخدای کشتی، فرجامین خداست و زئوس با آئین و رسمی دگرسان راهبری جهان و دیگر خدایان و آدمیان را به دست می‌گیرد. آدمیان زین پیش فرزندانِ زمین بودند و به پسِ مرگ نیز به ژرفای خاک بازمی‌گشتند. ولی اکنون روانِ آدمى چونان گیاهی است که ریشه در آسمان دارد. در آدمی روانی (پسوخه) نشانده شده که نه با زمین و خاک بل به وارونه باخدایان ونیز بالاتر از آنان با ایدهٔ نیک می‌تواند پیوند یابد و به پسِ مرگ نیز می‌تواند با “ستارگان” هم‌نشین شده و در ستارگان که “خدایانی پدیدارند” خانه گزيند.

نه جهان و نه آدمی نتوانستند به درازا خودگردانی کرده وبی نیازِ به خدایان باشند. در پس کشیدن و یا مرگِ خدایان، نابودی و مرگِ جهان و آدمی گمانمندی برنمی‌دارد. آیا توانم یافت آنانی را که دینی می‌فلسفند؟ چه در دل و سر دارم که این‌چنین پرسشی را با خود می‌اندیشم و با دیگران در میان می‌نهم؟ باید تا آنجا پرسید که یا پاسخی به چنگ آورد یا به بی‌پاسخیِ پرسش سر فرود آورد.

آنان که به‌راستی می‌فلسفند، بیگمان دینی می‌زیند. آنان که دینی نمی‌زیند، تنها می‌پندارند که می‌فلسفند. فلسفیدنِ راستین از دلِ پرسش‌های دینی برون می‌تراود و در گسترهٔ دینی می‌ماند. فلسفیدن جهشی عمودی است نه جنبشى افقی و اجتماعی. فلسفه پیوسته و گره‌خورده به پهنهٔ مینوی است و فیلسوفِ راستین تنها در دلِ این جهشِ عمودی می‌اندیشد و می‌پرسد. فلسفه گفت‌وشنودی به میان آدمیان از برای یافتنِ پاسخ به چیستان‌ها و بغرنج‌های گره‌خورده به روزینگیِ آدمیان نیست. فلسفه گفتگوی آدمیانی است که در دلِ این جهشِ عمودی، آکنده از دلهره وبیم و اميد دربارهٔ هستی و نهستی و چمِ راستینِ زندگی و مرگ روی می‌دهد.

فلسفه، علم نیست ولی دربارهٔ علم سخن‌ها دارد. فلسفه، جامعه‌شناسی نیست و سیاست نمی‌باشد ولی دربارهٔ این هردو می‌تواند سخن بگوید. فلسفه جایگاهِ مینویِ خود را تا سطحِ سیاست و علم پائین نمی‌آورد. فلسفه باید راز آمیزی خود را پاس بدارد. هیچ فیلسوفی با پاسخ‌هایش نمی‌زید حتّا اگر چونان اپيکور، باورى راستين نيز به شاد زيستن و شاد و خندان فلسفیدن داشته باشد.

زندگی فلسفی، دلهره‌آورترین و رازآمیزترینِ زندگی‌هاست. نزدیک و نزدیک‌تر شدن به راز، بیگمان به شور و نیز به دلهره می‌افزاید. اگر دربارهٔ گنجی بزرگ سخن بمیان آری، همه‌کسان با شوری بی‌پایان گِرد می‌آیند تا در آن باره بشنوند که شاید آنان نیز چیزی به کف آرند. ولی تا از دوری و دشواریِ راه و بیراهه‌ها و توفان‌ها گفته می‌شود، فیلسوف تنها وبی کس می‌ماند و تازه انگِ بیکارگی و دیوانگی نیز می‌خورد. آزمندِ میان‌مایه به‌راستی آن‌گونه که فاوستِ گوته می‌گوید:

“براى گنج است که می‌کاود ولى همین‌که کرمى پيدا کرد، به همان خرسند می‌شود.”

درخشندگى زر را برای یکدم، فیلسوف دیده و بیگمان به هستیِ آن باور دارد. اکنون تنها از راهِ سخنِ زرسانِ فلسفی می‌خواهد آن درخششِ زرّین را به دیگران گذر دهد. او ناشدنی را می‌آزماید. و هرگز هیچ‌کس فیلسوفانِ راستین را، که پیام‌آورانِ آن زرِ ناب بودند، درنیافت و هیچ‌کس در پی پیامشان نشتافت. فلسفه هم گنج است وهم رنج. زندگی کوهی است سنگی و سر به فلک کشیده و مرگبار. فلسفه تیشه‌ای است که با هر کوبه به سنگ، زخمی بر پیکرِ خودِ فیلسوف می‌زند و سختیِ راه و ناشدنی بودنِ رسیدن را به رُخ می‌کشد. فلسفه تنهائیِ رنجبارِ ناخواسته است. فلسفه سرنوشتِ نژاده و گهرباری است دهشتناک. فلسفش گزیدنی نیست. داغی است خورده بر گُرده و دردِ گریزناپذیر انديشۀ انديشناک است. سرنوشت را گوشی نیست که بشنود و به چرای فیلسوف پاسخ دهد. فلسفه گشت‌وگذاری است بیم آور در آسمانِ پُر ابری که خورشیدش پیدا نیست. فلسفه همانا عارفانه زیستنِ رازِ ناگشودهٔ خدایان است. فلسفه دلیریِ زیستنِ ترس و دلهرۀ ناگشودگیِ راز است. فلسفه رنج و شکنجِ این خوشبختی است. فيلسوف شوربخت‌ترین خوشبختِ روزگاران است. دیگران می‌نگرند ولی تنها فیلسوف است که می‌بیند. او محکوم به دیدن است. او می‌بیند و نمی‌تواند آنچه می‌بیند را نشان دهد. او آنگاه‌که می‌بیند با دیدهٔ خدایی می‌بیند و آنگاه‌که می‌گوید با واژگانی می‌گوید که “واژگانی بینا” هستند. ولی واژگانِ بینا را تنها مینویان درمی‌یابند و نه هرکسی. این نیز بر رنجِ فیلسوف می‌افزاید. فیلسوف، پیامبرِ بی پیرو است. پیامِ فیلسوف توانِ آن ندارد که خود را آسان و دریافتنی از برای همه‌کس سازد. آنچه دشوار و به‌گونه‌ای دهشت‌بار سخت است را نمی‌توان آسان پنداشت و آسان نمایاند.

فلسفه زیباترین و دردآورترین راهِ زیستنِ جهانی است پرراز و سپند. فیلسوفان دربیانِ این راز هم باور نیستند. هرکدام به راهى می‌رود و هرکدام به‌گونه‌ای از این راز و نیازِ این راز می‌گوید. ولی آنانى که از بى رازى و نا سپنتایی جهان و زندگی می‌گویند را فیلسوف نامیدن، گرامی نداشتنِ راز است. اين همانا راز زدایی از زمین و آسمان است. و در چمِ همزادی وهم کیشی علم و فلسفه می‌باشد و بیداد دربارهٔ آن هردو است. علم به وارونهٔ فلسفه ما را به‌سوی چم و معنا نمی‌برد. علم بى چم و معنا می‌برد. علم تنها می‌برد و چرا می‌برد و به کجا می‌برد و چرا بايد ببرد را به ما نمی‌گوید و نبايد هم این را از علم چشم‌داشت.

فلسفه باشد یا نباشد دین و خدایان هستند. ولی چون دین و خدایان هستند، بایستهٔ هستی است که فیلسوفان که مهرورزانِ راز و داناییِ مینوی‌اند نیز باشند. آنان در هرجایی نامی ویژه دارند ولی در ژرفای آنچه می‌جویند یکسان‌اند. این دانایی ستایانِ رازجو می‌دانند که دانایی و راز، تنها از آنِ خدایان است و این رازجویان، نیستند مگر روندگان و دوندگانی در پِیِ راز. امروزه‌روز که خدایانِ ناشاد از آدمیان، پس کشیده و سکّان کشتیِ هستی را به حالِ خود وانهاده‌اند فلسفه نیز راز ستایی و رازجوییِ خود را رها کرده و در دامِ آدمی پرستانِ راز ستیز گرفتار آمده، چمِ خود باخته و آماجِ خود را به خوش زیستی اجتماعیِ آدمیان دگردیسیده است. روشن و آشکار است که جهانِ بی‌خدا وبی راز نمی‌تواند بفلسفد. درجهانی که خدایانش پس نشینند و دیگر راز نپراکنند، با گورستانی روبرو می‌شویم که مردگانش می‌زیند. در این گورستان، رازهای کهن پژمرده می‌شوند و دیگر رازی نوین نمی‌روید.

انسانِ این جهانِ بی‌خدا وبی راز، خسته و دل‌مرده، از علم خدامی‌سازد و از آن معجزه می‌خواهد. هرچه بیشتر علم را می‌ستاید ناامیدتر شده و بر شوربختی‌اش افزوده می‌شود. فیلسوفِ هم‌کیشِ این‌گونه جهانی، به‌جز پوچ منشی، آئینی دیگر نمی‌تواند داشت. آدمیانِ بی باور و خستهٔ این روزگاران، همه‌چیز را مجاز می‌دانند. آدمیانِ بی‌خدا و بی چهر و بی آئین به خیابان‌ها می‌ریزند و هر مرزی را می‌دَرَند و مانند هر ولنگاری “ممنوع را ممنوع کنید” سرمی‌دهند. و هايدگر که بی کیشی و بی آئینیِ اين کسان و جایگاهِ خداییِ علم و تکنیک نزد توده‌های بی‌شکل این روزگار را نیک می‌شناسد، بادلی آکنده از دلهره و اندوه می‌گوید:”تنها یک خدا می‌تواند ما را نجات دهد.”

او هولدرلين را شاعرى می‌خواند که چشم‌به‌راه است. چشم‌به‌راه خدایی که بازآید و با خود رستگارى آورد. شاعرانى این‌چنین، همانا پیام‌آورانِ هايدگراند.

در چکادهای انديشه، می‌توان مانندِ این‌چنین شاعرانى بر زمين زيست و چون آنان چشم‌به‌راه ناجى نشست. چکيدۀ هشتاد سال زندگىِ افلاتون به‌جز اين نمی‌گوید. سراسرِ” قانون‌ها”ى افلاتون همين پيام را دارد. افلاتون به “استوره و دين و شعر” بازمی‌گردد و این بار این‌همه را يکجا به “قانون” دگر می‌کند. افلاتون نيز بمانندِ هايدگر دل‌آزرده است از آنانى که آدمى را سنجه کرده و بر گورِ خدايان می‌رقصند. او “قانون‌ها” را با واژۀ “خدا” می‌آغازد و در درازناى سخن می‌گوید “خدا هم آغاز است، هم ميان است و هم پايان”. و باز شگفتا که اين فراز، فرازى دينى و بُنِ باورِ “اورفيک ها” بود. يا بايد باور به تئولوژىِ تراژيک داشت و در دلِ اين باور فلسفيد و از اميدِ به رستگارى دست شست. و يا اگر نجات جسته می‌شود، هيچ کورسویی به‌جز آنى که هايدگر می‌گوید باشنده نيست. براى من بسيار ارجمند و زیباست اگر کسانی این‌گونه انديشيدن و فلسفیدن را جدّى گرفته و واردِ گپى دوستانه و پرمهر شوند.من به اين باورم که ما ايرانيان نيازى ژرف به هم‌افزایی در پهنۀ فلسفيدن داريم. شاعرانِ ايرانى، عارفانِ ايرانى، دينيانِ ایران‌دوست و فیلسوفان مينوگراى ايرانى بايد همديگر را دريابند. اينان آيا در نياىِ همۀ ما، فردوسى، يکجا گرد نیامده‌اند؟ او شاعرى است عارف، بزرگ دین‌داری است ايران ستا و هم هنگام فيلسوفى است مینوگرا. او تواناست يکجا ما همه را گردآورد و درهم بتند. برخى گرد می‌آورند بی‌آنکه بتوانند یکپارچه سازند، ديگرانى از آيينِ يکپارچگى می‌گویند بی‌آنکه بتوانند به گِردِ اين آيين گِرد آورند. فردوسى با آيينِ مينوى و با مِهرِ ميهنى هم ما را گرد می‌آورد و هم يکپارچه می‌گرداند. پس از او آموزه گيريم و پاره‌پاره نمانيم. کافى است به هم نزديک و نزدیک‌تر شويم تا دريابيم تا چه اندازه در ژرفاها باهمیم و چون هميم. و درمی‌یابیم چه ناروا و به کژراه رفته‌ایم که بی همیم. انديشه خطر کردن است و نيک بدانيم که اين خويشکارىِ فلسفه در چمِ ماجراجويى نيست. اگر اندیشه‌این نیست، من از همگان می‌پرسم پس چیست؟ امروزه هیچ‌چیز سرِ جای خودش نیست. زلزله‌ای بر سراسرِ اندیشه‌ها و باورها فروکوبیده و بر دیوار و سقفِ هر دین و آیین و باوری تَرَک انداخته و بر مدعیانِ اندیشه ورزی است که دربارهٔ این دیوارهای ترک‌خورده درنگ کنند و نظر دهند. هر ایرانی به باورِ من اگر می‌خواهد یار و یاور میهن و هم‌میهنانش باشد بایسته است که در استوره‌ها و دین‌ها و باورهای فلسفیِ این آب‌وخاک بازاندیشی کند. آیا آن هنگام که چنین کردیم، به یاریِ مردمانِ دیگر کشورها نیز نخواهیم آمد؟ به باور من آن هنگام پيشکشى از براى همگان خواهيم داشت چراکه با دستانى پُر سراغ ديگر مردمان خواهيم رفت. آنگاه‌که می‌کاویم چه‌بسا نيابيم آنچه را که می‌جستیم، ولى اين نیز ناشدنی نيست که چيزى بيابيم شگفتى زا و رهگشا.

اين نمونه‌ها راه‌بندند يا راهگشا؟ شوپنهاور غرب را ناکافی شمرد و راهِ نجات را در اوپانیشادها یافت. آیا نمی‌خواهیم بدانیم در دلِ اوپانیشادها چه‌ها نهفته و شاید چیزی در آن‌ها بیابیم که حتا نزدِ افلاتون نیز یافت نمی‌شود؟ آیا آن دو اسبِ سپید و سیاهِ “فدر” یادتان است؟ اگر به اصلِ این داستان در اوپانیشادها نگاه کنیم، با پیامی بشاید ژرف‌تر رویارو خواهیم شد. هایدگر به ما می‌گوید نه از فلسفه در کوتاه‌مدت کاری ساخته است و نه از هیچ اندیشه‌ای. ولی هم او به ما می‌گوید تنها یک خدا می‌تواند هنوز ما را نجات دهد. او در دنبالهٔ سخن می‌گوید که خدا در شعر و سرودِ مینویِ هولدرلین حضور دارد. و این همانی است که ۲۴۰۰سالِ پیش در کتاب هفتمِ قانون‌های افلاتون آمده است. آیا نباید در این پیام باریک شویم و درنگ کرده و بیندیشیم که منظور از این حرف‌ها چیست؟ و هم هنگام نباید در شاهنامه غور کنیم که ۹۰۰ سال پیش‌تر از هایدگر نه‌تنها همین را گفته بل سرودِ مینویِ اوست که توانسته از راهِ زبان، خدایان و آیین‌های دینی زروانی، میترایی، زرتشتی و نیز فلسفهٔ قدرت و فرمانروايى و نیز بینشِ تراژیک و دهشت‌بار سرنوشت و یکدمی ‌زندگی را، برای ما ایرانیان پاس بدارد و نگذارد که در مغاکِ فراموشی درغلتد؟ آیا آنجا که هانری کربن راه و همراهیِ هایدگر را بسنده نیافته و راهیِ ایرانِ دینی-فلسفی شده و جغرافیای روان و سویهٔ نجات را نزدِ سهروردی می‌یابد، هیچ ربطی به ما ندارد و ما را به درنگ و اندیشه فرانمی‌خواند؟ آیا آنجا که افلاتون راهِ برون‌رفت از پرسمان و بغرنجِ آغازهٔ “بدی” را از زرتشتِ ایرانی گرته‌برداری می‌کند و خود در “آلکیبیادِ یک” هر چهارستونِ فلسفی‌اش را از زرتشت می‌داند و نیز ستون فلسفیِ فرمانروایی را از داریوش شاه می‌گیرد، نباید در سخن داریوش در سنگ‌نبشتهٔ “نقش رستم” درنگ کرده و پرسش‌های فلسفی بمیان آوریم؟ آیا نباید به همان‌سان که هایدگر در شعرِ هولدرلین فلسفید، ما نیز در شعرِ هزاران بار ژرف‌تر حافظ و خیام بفلسفیم؟ آیا اکنون‌که بسیاران در ایران ریشه‌های فلسفه و بینش پورسینا را، نه نزدِ ارستو که در بینش‌های کهن ایرانی می‌جویند، باید این کنکاش‌های فلسفی با ما بیگانه مانده و خود را دراین‌باره بی‌تفاوت بنمایانیم؟ آیا در کنارِ فلسفش دربارهٔ “آنتیگون” و “اودیپ”، دربارهٔ “رستم و سهراب” و “رستم و اسفندیار” نباید بفلسفیم؟ آیا ما هرگز شاهنامه را اندیشیده‌ایم؟ از شما دوستان می‌پرسم پرسشِ فلسفی چیست و آن چگونه پرسش و سخنی است که در شاهنامه و یا نزد عطار و مولانا و حافظ و خیام یافت نمی‌شود؟ من خود هرچه می‌پرسم، می‌بینم به‌گونه‌ای بارها ژرف‌تر، آنان اندیشیده‌اند و گاه راه را نیز راهنما بوده‌اند. آیا “کوئلت” یا “کتابِ جامعه” در “عهد عتیق” سرشار از پرسش‌های فلسفی نیست؟ آیا آنچه نزد سن پل دربارهٔ زمان آمده، فلسفی‌ترین بحث نیست که سراسرِ سخن‌ هایدگر از آن فراتر نمی‌رود؟ آیا خودِ این سخنِ پاسکال که خدای او نه خدای فیلسوفان که به وارونه خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب است، ما را به‌سوی ژرف‌ترین پرسش‌های فلسفی نمی‌کشاند؟ آیا سراسرِ سال‌های آغازینِ نخستین دههٔ سدهٔ بیستمِ هایدگر، به خواندنِ کی‌یرکگارد و ریلکه و داستایفسکی و تراکل در کنار خواندن هگل و شلینگ و نیچه نگذشته است؟ ذمه پده، این سخنان که بشاید از بودا است را بخوانیم، بیگمان ما را با ژرف‌ترین پرسش‌ها روبرو خواهد ساخت. در تائو درنگ کنیم، به همان‌گونه که هایدگر درنگ کرد و اندیشید، بیگمان در شگفتی فرو خواهیم رفت و بیشمار پرسش‌های ژرفِ فلسفی ما را در خود خواهد بلعید. آیا در کتاب “ایوب” سخن و پرسشِ فلسفی بیشتر است یا در”سنجشِ خردِ ناب”؟ آیا پرسش‌های فلسفیِ ژرف در “ترس‌ولرز” کی‌یرکگارد بیشتر است یا در”پدیدارشناسیِ جان” هگل؟ آیا پرسش‌های ژرف بيشتر در “اعترافات” سنت آگوستین یافت می‌شوند و ما را به فلسفش می‌کشانند یا در “اعترافات” روسو؟ آیا داستايفسکى در “شیاطین” و “برادرانِ کارامازوف” ما را با واقعی‌ترین پرسش‌های فلسفی و دینی روبرو نمی‌سازد و اندیشهٔ ما را در فلسفی‌ترین دلهره فرونمی‌برد؟ آیا ملویل در “موبی دیک” ما را در ژرف‌ترین پرسش‌های هستی غرق نمی‌کند و ما را در میانِ دندان‌هایِ دهشت‌بار “والِ سپیدِ” هستى رها نمی‌سازد؟ و باز از شما دوستان به همراهِ گرامیداشتتان می‌پرسم “چه” را پرسش می‌خوانید؟ و “چه” را فلسفی می‌دانید؟ و چرا؟

افلاتون فلسفه را در “فدون”، “مشخ یا تمرینِ مرگ” می‌خواند و شوپنهاور می‌گوید اگر مرگ را کنار بگذاریم نه فلسفه می‌ماند نه هنر و نه دین ووو. مرگ است که ما را به پرسش و فلسفش وامی‌دارد، مرگ است که در ما از زمان می‌گوید، و ما را وامی‌دارد در “زمانِ فرجام” و نیز در “فرجامِ زمان” بفلسفیم. مرگ است که به زندگی تعین می‌بخشد و نه به وارونه. افلاتون به پسِ هشتاد سال زندگی و فلسفش، می‌گوید ما آدمیان “اسباب‌بازی” و “بازیچه”هایی بیش در دستان خدایان نیستیم. و بر ما آشکار هم نیست که ما را برای بازی جدی ساخته‌وپرداخته‌اند یا از براى ديگر چيزى. و شايد خيام در برابرِ اين پرسشِ دلهره‌آورِ فلسفى روشن‌تر از افلاتون می‌گوید آنجا که می‌سراید:

ما لعبتکــانيــم وفـلک لعـبـت بــــاز   از روى حقيقتى نه از روى مجــاز
يک چنـد دراين بسـاط بازى کـرديم   رفتيم به صندوق عدم يک يک باز

آیا پرسش‌ها در “فاوست” که گوته شصت سال اندیشید و اندیشید و بر آن افزود، کمتر از “تأملات” و پرسش‌های دکارتی‌اند؟ از چه می‌پرسیم و در دلِ کدام زمان و کدام زمانه می‌پرسیم؟ و اگر در این زمان و زمانه خوشیم، دیگر چرا می‌پرسیم؟ اگر زمان با ما همراه است دیگر انتظار از برای چیست؟ و آنجا که انتظاری نیست، فلسفش از برای چیست؟ ما “کیومرث” هستیم که در چمِ “زنده میرا” می‌باشد. این نخستین انسانِ ایرانی است. پس هر آنچه ایرانی با آن رویارو شود و هر آنچه بزید و هر آنچه بپرسد بیگمان رویارویی و پرسشِ یک زندهٔ میراست. نخستین انسانِ ایرانی، خود پرسشی است فلسفی و پرسشی است هراسناک. فلسفه چه در ایران و چه در یونان با “دهشت” آغاز می‌شود. آدمی در ایران “کیومرث” خوانده می‌شود و در یونان “بروتوس” که باز در چمِ “آدمِ میرا” می‌باشد. این پرسش و این فلسفش با “گيلگمش” به چکاد می‌رسد و ميرايى را چونان تيرى می‌افکند به‌سوی دلِ اميدِ آدمى. با سرود ششِ “ایلیاد” اين بينش، به رنگى ديگر بازمی‌آید و آدمی را چونان “برگ” می‌داند و می‌خواند. و در “شاهنامه” نيز همين بينش فلسفى دنبال می‌شود آنگاه‌که فردوسی می‌سراید:

دروگـــر زمــان است و ما چون گیـــا   همـــانش نبیــــره همــانش نیـــا
به پیـــر و جـــوان یک به یک ننگـــرد   شکــاری که پیش آیدش بشکــرد
جهــان را چنین است ســاز و نهــاد   که جــز مــرگ را کـس ز مـادر نزاد
از ایــــن در درآیــــد وزآن بگــــــــذرد   زمــــانه بــرو دم همـی بشمــــرد

آیا دوستان پرسش‌های مرا فلسفی می‌دانند و اندیشیدنِ مرا و بینش مرا فلسفی می‌خوانند؟ آیا خوانایی و نزدیکی بمیان پرسش‌های من و شما دوستان هست؟ آیا می‌شود که با طرح پرسش‌های بجا و بایا، نه‌تنها خود که دیگران را نیز در آنچه می‌کاویم بهره‌مند سازیم؟ اگر نیک بکاویم، شدنی است. اگر همدیگر را دریابیم، شدنی است. اگر همدیگر را گرامی بداریم، شدنی است. اگر بیشتر خود بیندیشیم و گرته‌برداری نکنیم، شدنی است.

اکنون پرسش این است که آیا هنگام و زمانِ آن فرانرسیده که بجای خواندنِ پراکندۀ این‌وآن، خود، به خود ایستا و مستقل از دیگر اندیشه‌ورزان، نظر و باورِمان را دربارهٔ دین و فلسفه و جامعه و قدرت و فرمانروایی ووو بدهیم؟ بسیار نیک است و جاندار اگر اندیشه‌ورزان یونان و ایران و هند و چین و باختر را بشناسیم ولی شناختِ تنها و انبار کردنِ دانشِ تهی از فرزانگی به چه دردی و به چه دردمان می‌خورد؟ اگر باور به تَرَک خوردنِ دیوارها و درهم کوبیده شدنِ باروها و خالی ماندنِ سنگرهای آیین‌ها و ارزش‌ها نداریم، هر آنچه می‌گویم برایتان بیهوده و بیجا به نظر خواهد رسید. بهر رو من از شما خواهان این نیستم که مرا برتابید، آنچه را خواهانم این است که آیا پاسخی برای انسانِ وامانده و وانهادهٔ امروز دارید؟ آیا انسانِ امروز در دلِ آیین و معنا و ارزش می‌زید یا بوفِ کوری است که ویرانه‌های پیرامون را نمی‌بیند و یا اگر هم چشمانی بینا دارد، با همان ویرانه‌ها خو گرفته و با خود و در خود می‌زید و یا می‌پندارد که می‌زید؟ فلسفه همانا پیامبری است. فلسفه گرفتارِ تارِ تارتنک‌های جامعه‌شناسی و روانشناسی نیست. فلسفه تیزبینی و آینده سازی در دلِ سخن و سرود است. ایستادن و دل به اکنون سپردن و با آن کلنجار رفتن کارِ فلسفه نیست. فلسفه زیستنِ آنی است که “دیگر نیست” و “هنوز نیست”. فلسفه یکسره دلهرهٔ “شاید هرگز نشود” را زیستن است. فیلسوف، شکارچی ایست که شاید هرگز بازنگردد و شکارِ شکارش شود. فیلسوف از اندیشهٔ خود پلی می‌سازد به میانِ چکادهای یک رشته‌کوه. پلی از آزمون نگذشته و خطربار و دهشت‌زا. پلی شکننده که هر دم می‌تواند در هم شکند و نه‌تنها خود که دیگران را نیز به درهٔ نابودی فرو غلتاند. پس اینجاست که فیلسوف درمی‌یابد که اگر نجاتی در کار است، تنها یک خدا می‌تواند ما را نجات دهد. به هر رو فلسفه خویشکاریِ کنشمندترین آدمیانِ روی زمین است؛ کنشمندی‌ای که به دیده نمی‌آید و دیگران دیوانه و بی کنشش می‌خوانند. آنان که آسمانشان تهی از خدایان نیست و خویِ نگاهِ به آسمان را از کف ننهاده‌اند، بیگمان گذرِ ستارگانِ دنباله‌دار را از دست نخواهند داد و بشاید بتوانند گردونه‌ای را که بر آن بنشسته‌اند، به آن ستارهٔ درگذر گره زنند و به جایی کوچ کنند که نه خود بل ستاره می‌برد. تا با خدایان ننشینیم و آنان را ننیوشیم چه پیامی از برای زندگانِ میرا خواهیم داشت؟ چگونه راه را راهنما خواهیم بود، چگونه از جایی خواهیم گفت که در دیدرسِ دیگران نیست؟ و آیا به‌راستی خدایان یاورِ فیلسوفانند یا فيلسوفان، بمانندِ “کاساندر” حقيقت را می‌گویند ولی محکوم به آنند که دیگرکسان باورشان نکنند و دیوانه‌شان بخوانند؟ آنان که در بیراهه‌ها و سنگلاخ‌های دشوار و ناهموارِ فلسفه گرفتارند، باید دریابند که از بخت و سرنوشتِ خود گریزی ندارند. باید بکوبند و بروند و بروند تا بشاید که آوایی از سوی خدایان بشنوند و باز بشاید که رهِ برون‌رفت بیابند. آنکه مرا می‌خواند چندگویی را به‌آسانی در سخنم درمی‌یابد و بشاید مرا مستِ بادهٔ نخورده و نیز رَه گم‌کرده خواند. لیک پندارم بر اينست که بهنگامِ رَه گم‌کردگی است که فلسفه چم می‌یابد و پیوند و گره بمیانِ خدایان و آدمیان و آسمان و زمین، آرزو می‌شود. فلسفه پیمودنِ راهی است بی‌پایان ولی نه بی‌آماج. فلسفه راه است نه ایستگاه. و از برای این است که فیلسوفِ رهرو و اندیشناک، به همراهِ حافظ در این بیابانِ پر دلهره شیون سر می‌دهد:

در اين شب سياهم گم گشت راه مقصــود   از گوشه‌ای برون آى اى کوکب هدايت
از هـر طـرف کـه رفتـم جـز وحشتم نيفــزود   زنهــار ازين بيابـان وين راه بی‌نهــایت

فلسفه کورسوی شمعی است در آن دور دورها و در افق، تا آن هنگام که باد مینوی برنیاشوبد و بر آن نَوَزَد. آن کورسوی در افق، تنها در پناهِ خدایان است که هنوز روشن است و به دیده می‌آید. آن کورسوی شمع هنوز در افق پیداست چراکه هنوز پیمان نشکسته و خود را آفریدگار و نگاهبانِ به خود ایستای افق نپنداشته و خشمِ خدایان برنینگیخته‌ایم. تنها در پناهِ آنی که ما را در برمی‌گیرد چم و معنا می‌یابیم. ما در دلِ جهان و هستی است که هستیم. ما در جهانیم بی‌آنکه جهان در برونِ ما باشد. ما در جهانیم و با جهانیم بی‌آنکه جهان باشیم. این راز و چیستان گشودنی نیست. هستى رازى است و ما چنگ زنانیم بر اين راز. چنگ برشکاری می‌زنیم بی‌اندازه نیرومندتر از خود. درست هنگامی‌که خود را در برابر جهان می‌پنداریم، در دلِ جهانیم. دیوار و کاغذ بی جهانند، به هم چسبیده‌اند ولی باهم و در کنار هم نیستند. در “هستی و زمان”، هایدگر سخنی دارد این‌چنین: “دو هستنده که در درون جهان فرادستی باشند و به‌علاوه در خودشان بی‌جهان باشند هرگز قادر به لمس کردن یکدیگر نیستند و هیچ‌یک نمی‌تواند در کنار دیگری باشد”، اکنون به گمان من اگر از اندیشه ورزیِ ژرف به دورافتیم و بی‌جهان شویم، هرگز نخواهیم توانست همدیگر را لمس کنیم و نخواهیم توانست در کنار هم باشیم. گورستان، ایستگاهِ مردگان است. هیچ مرده‌ای از اینکه در کنار مرده‌ای دیگر است آگاه نیست. مردگان نه همدیگر را لمس می‌کنند و نه درکنارهم‌اند. مردگان بی‌جهانند. مردگان هستی ندارند. مردگان نیستند، چراکه پرهیب‌هایی بی‌جهان و هستی‌اند. فلسفه در پناهِ رازِ بزرگ هستی، ما را از بی‌جهانی می‌رهاند و آنگاه می‌توانیم همدیگر را لمس کنیم و درکنارهم باشیم و نیز آگاه از اینکه درکنار همیم و با همیم. و باز آگاه از اینکه همراهیم و هم سرنوشت.

بياييم بی‌آنکه به هم بتازيم و خود کانونی پيشه سازيم، و با دریافت این‌که “وقت تنگ است”، به درنگ نشينيم و از خود و از ديگران بپرسيم چرا جهانى که در آن می‌زییم این‌چنین خون‌بار و این‌چنین بی‌سو و بی‌فروغ است؟ بپرسيم از خود و از ديگران که چرا هراندازه به دانش و توانايى آدمى افزوده می‌شود چندين برابرِ آن به ویرانی‌ها و خودباختگی‌ها و سو باختگی‌ها افزوده می‌شود؟

نزد هومر “کرونوس” هماره هميستارِ آدمى است. “کايروس” درست به آماج خوردنِ تيرى است که آدمى را روانۀ هادس می‌کند. آگاه شدن از سرنوشتِ خود جز دردمندى و ناامیدی سودى ندارد. هیچ‌کس حتّا خدايان نيز ياراى دگر کردِ سرنوشت نيستند. نزد سوفوکل، دانستن تنها بدبختىِ آدمى را آشکار می‌سازد. آژاکس و اودیپ نمادِ اين دانستن‌اند. در “کوئلت” می‌خوانیم که دانستن تنها دردمندى و بدبختی آدمى را فزون‌تر می‌کند. نزد دونس اسکوت “دانستن” جاى “ايمان” می‌نشیند. ابراهيم در برابر دهشتناک‌ترین خواستِ يهوه از او، هيچ نمی‌پرسد و هیچ چرايى بميان نمی‌آورد. او تنها به ايمانش تکيه می‌کند. نزد پاسکال مسيح تا پايانِ زمان، “در حالِ جان کندن است” و بر هیچ‌کس اين پروانه نيست که “بِخُسبد”. نزد او تنها ايمان است که به سخن درمی‌آید. آتش ايمان است که او را از خوابيدن بازمی‌دارد.

لايبنيتس به اين باور است که “حتّا خدا بايد زير فرمان خرد باشد”. براى کی‌یرکگارد “آنجا که خرد وامی‌ماند و آنجا که براى خرد پايانِ اميد است و ناشدنی رخ می‌نماید، درست آنجا براى خدا گسترۀ شدنی‌هاست و همان‌جا گسترۀ اميد است براى آنانى که ايمان دارند”.

براى سن پل “خدا درست از نابخردانه‌ترین راه‌ها خواست خود را فرجامِش می‌بخشد.آنجا نه جايى براى خرد فلسفی يونانيان هست نه جايى براى معجزه‌های يهوديان”.

در “کايروسِ” سن پل و هايدگر چه جايى براى خرد هست؟ چگونه می‌توان “زمانِ پايان” را از براى “پايانِ زمان”، خردورزانه زيست؟ در “کتاب پیدایش” ما با جابجا شدنِ ايمان با دانستن روبرو هستيم. خدا از آدمى ايمان و سازگارى با فرمان و فرمانبرى خواسته بود و در برابر، به او همه‌چیز بخشيده بود. مرد و زن به هیچ‌چیز نياز نداشتند. مار، براى آن دو، نيازى دروغين به میان آورد. آنجا همه‌چیز نيک بود و مرد و زن هر آنچه می‌کردند نيک بود و نيازی به شرم و بایدونباید نبود به‌جز آن يک نبايدى که خدا از آن دو خواسته بود. در آن ميوه هیچ‌چیز نيکى نهفته نبود که خدا آن دو را از خوردنش باز داشته باشد.  خدا همه‌چیز آفريده بود و براى اينکه آدمى آزاد باشد براى او امکان دور شدن از خدا نيز داده‌شده بود.از براى اين، خدا آن ميوۀ ممنوعه را در باغ جا داده بود. آدمى آزاد بود و بی‌نیاز به دانستنِ اينکه آزاد است. از براى دانستن نياز به هستومندى بود که آدمى را در برابرِ دوراهی بنشاند و او را با يا “خدا” يا “دانستن” رويارو سازد و وادار به گزينش کند. خدا به آفرينشِ همه‌چیز توانا بود و از براى اين بود که بدى را باآنکه نيافريد ولى شدنی‌اش ساخت. مار جانورى بود که می‌توانست بدى را بشناسد ونيز بگسترد. و چنین نیز کرد. دانستن، آدمى را به‌سوی خود می‌کشد. ميوۀ ممنوعه پر کشش و فريبنده است و بُرونى زيبا ولى درونى دهشت‌بار و پوک و خاکسترین و مرگ‌آفرین دارد.(سنت آگوستین در شهر خدا از سیب سدوم می‌گوید که ظاهری طبیعی و زیبا دارد ولی درونش پوک و پر از خاکستر است). آدمى ميانِ مار و خدا نشانده شده و نزديکىِ خود به خدا و مار را خود اوست که رقم می‌زند. او هم چهر خدا بود و اکنون او به همراهِ مار از بهشت رانده می‌شود. او دیگر هر دم بیش‌ازپیش وابسته به مار می‌شود و دم‌به‌دم بايد از مار راهکار بخواهد. او ديگر باشنده ايست ناتوان و نيازمند و براى برآوردن نيازهايش، نيازمندِ دانستن. او ديگر نه با خدا و ايمان که به وارونه با مار و نياز و دانستن است که می‌زید. او ديگر اگر نداند می‌میرد و هر دم بايد بيشتر بداند. او بردۀ دانستن است. او دیگر آزاد نيست ( مگر آنکه مرگانندۀ مرگ بازآید). در هر زمان و در هر مکان، مرگ در کمينِ اوست. مرگ پايانِ او نيست بل با اوست. زندگى او مانند کودک ناتوانى است در آغوشِ غولى دل‌سخت بنامِ مرگ. اين غول کودک را می‌برد و می‌برد و هر جا و هر زمان که هوس کرد او را می‌بلعد. دلهره و دهشتِ مرگ هماره با اوست.

کانت آدمى را گستاخ‌تر می‌خواهد. او دانستن رامى ستايد. او آن‌چنان خرد را بزرگ کرده که حتّا دين را نيز در مرزهاى آن است که پروانۀ هستن و بودن می‌دهد. او آدمى را بیش‌ازپیش، در جهانى که خدا نفرينش کرده، به بند می‌کشد. اسپينوزا با تناب خرد خدا را به دارمی‌کشد و می‌کشد، هگل اونيفورم جنگ به تنِ خرد و ايدۀ مطلق خود کرده بر اسب سپيد می‌نشاندش . نيچه مرگِ خدا را چونان رخدادى بزرگ خوش‌آمد می‌گوید و آدميان را پیامبرگونه به فرزند زمين شدن و فراموشىِ آسمان و خدا فرامی‌خواند.

سن پل و داستايفسکى بر اين باور پاى می‌فشارند که “اگر خدا نباشد همه‌چیز مجاز است” و اين دهشت‌بار است. ولى کسى چون سارتر فلسفۀ خود را با خوش‌آمد گويى به نباشندگى خدا گره می‌زند و دل‌شاد است چراکه براى او اگر خدا نباشد نشان از آزادىِ آدمى دارد و آدمی می‌تواند خود خود را بسازد و سرنوشت خود را خود رقم بزند. نيچه مرگ خدا را “گشودگى افق‌ها” می‌خواند و سارتر نباشندگىِ خدا را سرنوشت‌ساز بودنِ آدمى می‌شمرد. و هایدگر می‌گوید تنها يک خدا هنوز می‌تواند ما را نجات دهد.

از سخن هکتور در “ایلیاد” تا سخن سيکلوپها در “اودیسه”، از سخن اودیپ و مادرش ژوکاست در “اودیپ شاه” تا سخن کرئون در “آنتیگون”، از سخن افلاتون در “اوتيفرون” تا سخن کانت در “دین در محدودۀ عقل تنها ” چه‌ها می‌یابیم؟ يا بی‌خدایی يا ترديد در باورهاى دينى و يا خدا را در مرزهاى خرد زندانى کردن.

کرونوس فرزندان خود را می‌بلعد. او آينده و آيندگان را در خود می‌بلعد. در کرونوس هيچ اميدى نهفته نيست. سن پل و هايدگر می‌خواهند از دستِ کرونوس رهايى يابند. کايروس همان فريبِ زمين است که سنگى بجاى زئوس به کرونوس بلعاند. کايروس نيز مانند زئوس که بيرونِ کرونوس می‌ماند از براى خود است نه در دلِ کرونوس. کرونوس زمانِ گذر دم به پسِ دم است. در کرونوس، گذشته و اکنون و آينده يکى به پسِ ديگرى می‌آید و می‌گذرد و هر دم با دمِ پيشين همدم است و از آن است که می‌آید. ولى کايروس از سرشتی ديگر است. گويى از نهستى برون جهيده و با هيچ دمى همدم و دمخور نيست. کايروس نه با گذشته هم‌پیمان است و نه با آينده همراه. گذشته و اکنون و آينده دالان‌هایی در دلِ يک هزارتو هستند، دالان‌هایی که از هم می‌گذرند. ولى کايروس گويى از هزارتوى کرونوس رهيده، گويى ريسمانِ آريان در چنگ اوست و از آنِ خودِ اوست. به بيرون از هزارتو، کايروس به خود ايستاست و در فراسوى سه پارۀ کرونوس ايستاده است. براى سن پل، زمانِ مسيح این‌چنین زمانى است. زمانى از براى خود و در فراسوى زمانِ ديگران. زمان مسيح، زمانِ پايان است. زمانِ بی‌آغاز و بی‌پایان است. زمانِ بی‌آغاز و بی‌پایان، زمان نيست، جاودانگى است. اگر نزدِ هومر، کايروس آن‌چنان دهشتناک است، چراکه درست دمِ فرونشستنِ تير در دلِ قهرمان را نمايان می‌سازد، به وارونه، کايروسِ سن پل و هايدگر، کايروسِ رستگارى است، آستانۀ آفتابى است هميشه تابان که غروبى نمی‌شناسد.

شگفت‌آور است که هرگاه لب به سخن می‌گشایی و ازآنچه زیباست پدافندی کرده و آن را برای خود و دیگران می‌خواهی، با نگاهی ریشخند آمیز روبرو گشته و این پاسخ را دریافت می‌کنی که این سخنان، شاعرانه و زیبایند ولی آدمیان برای رسیدن به آن، نیاز به “زمانِ بسیار بلندی” دارند و یکی دو پشت باید بگذرد تا شرایطِ موردنیاز فراهم شود. تا آن هنگام باید به اندک چیزها بسنده کرد. می‌گویند افق‌ها دورند و ما این نزدیکی‌ها می‌زییم.

گویی کرانه‌های دور در دلِ چکامه‌ها و داستان‌ها زیبایند و هرگز از برای فرجامِش پرورانده نشده‌اند. آری این است پاسخِ میان‌مایگانی که بی افق می‌آیند و بی افق می‌روند. این میان‌مایگان آن‌چنان پرشمارند که هر آواز و آوای دلگشایی را در دلِ هیاهوی خود پوشانده و پروانهٔ گذر نمی‌دهند. میان‌مایگان در دلِ چم و معنا نمی‌زیند، آنان در دلِ مرداب، اقیانوس‌ها را واهی می‌انگارند و سراب می‌خوانندش. مانند کودکان، هر آنچه دیگران دارند آنان نیز همان رامی خواهند. دل‌هایشان همانی را می‌خواهد که چشمانِ کم‌سویشان می‌بیند. این میان‌مایگان از برای کِهمنشی‌های خود، والاترین و نژاده ترین آدمیان و امیدهایشان را گروگان گرفته‌اند. در گسترهٔ این میان‌مایگان پرشمار، چگونه می‌توان والایی‌ها را گستراند، چگونه می‌توان به این وانهادگان از بادهٔ ناب گفت هنگامی‌که نام تاک و رزان به گوششان آشنا نیست؟ شوربختانه هماره پیش پای آنی که می‌رود و باز می‌رود و از ستارگان چشم برنمی‌دارد، چاله‌ای هست که پای او در خود کشد و به زمینش زند. و این خود دلیلِ استواری برای میان‌مایگان است که نگاه و راه و پویش او را ریشخند کنند و بیراههٔ خود پیش گیرند. این میان‌مایگان را به چکادها هم اگر بُردی، بدان که بجای کرانه‌های دوردست، دره‌ها را خواهند نگریست. این میان‌مایگان گردآمده و پُرشمارند و جهان را پُرکرده‌اند. آن‌چنان این هرزه گیاهان خود گسترانده‌اند که دیگر جایی گُلی نمی‌روید. پُرزورند و پُرشمار و کاری از دست والایان ساخته نیست. نژادگان با دلی اندوهبار همدیگر را دلداری داده و می‌گویند بازهم و چون همیشه ما هم هرچه توانستیم کردیم ولی ما نیز سرانجام دریافتیم که تنها یک خدا می‌تواند ما را نجات دهد. و بر نژادگان است که نگذارند این خدا در دلِ سرودها و چکامه‌ها بمیرد و دیواری باشند در همیستاری آنی که گفت “خدا مرد و مرده می‌ماند” و بر درفشش نوشت : آدمی سنجهٔ همه‌چیز است. فلسفه همان‌گونه که افلاتون بارها می‌گفت “پیشکشی مینوی” است. بیابان در گسترۀ میان‌مایگان می‌گسترد. فیلسوفان را خویشکاری آن است که ابرهای اندیشه را بارور سازند تا بر این خاکِ خشک و خسته ببارند و ریشه‌های کهن و خفته در آن را جانی دوباره بخشند، به این امید که بشاید سر برآرند و باز جوانه زنند.

 

خسرو یزدانی – دکتر فلسفه از سوربن پاریس

۲۲ نوامبر ۲۰۱۷ – فرانسه

 

رایانامه (ایمیل) : Khosrowxyz@yahoo.fr

کانال تلگرام : (تکانه) @khosrowchannel

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)