درین یادداشتِ کوتاه سعی کرده ام به اختصار به چندین نکته ی با اهمیت در ارتباطِ با متنِ محسنِ نامجو درباره ی گلپا و شجریان اشاره کنم.
« رسم جدید و اسفبار چغلی کردن استادان و هنرمندان» پدیده ایست که نامجو برای توصیفِ مصاحبه ی گلپایگانی از آن استفاده می کند. نامجو به جز گلپایگانی محمدرضا لطفی و انتقادش از شجریان را هم شاهدِ مثال می گیرد ، او رندانه از قیدِ «اواخرِ عمر» در ارتباطِ با زمانِ مطرح ساختنِ این انتقادات استفاده می کند.شجریان ظاهرا در نظرِ نامجو جاودانه شده است چرا که «نامش به لوحه تاریخ اجتماعی معاصرایران الصاق شده ».اما مابینِ این ادعاها و موضعی که نامجو در ادامه ی متن اتخاذ می کند چه ارتباطی وجود دارد؟ این پدیده ی «رسم جدید و اسفبار چغلی کردن استادان و هنرمندان» تا چه حد در متنِ نامجو تبدیلِ به مساله می شود؟ سخنانِ نامجو واقعا چه محتویاتی دارد؟
نامجو معتقد است خیلی از ما ایرانیان مسایل را سفید و سیاه می بینیم.او استنتاجِ خطی را با خط کشی بینِ سیاه و سفید یا درست و نادرست در ردیفِ هم می آورد ، او چنین منطقی را مذموم می پندارد و استدلال می کند که شجریان درین منطق نمی گنجد.

محسن نامجو

سپس نامجو به شجریان می رسد ، او می گوید که شجریان در جریانِ انقلاب هم شانس آورد هم باهوش بود که توانست یکه تاز شود.نامجو به تاسیسِ شرکتِ دل آواز به دستِ شجریان اشاره می کند.
در متن ِنامجو و ازین جا حدودا بیست سال به جلو می رویم و به لحظه ای می رسیم که ناگهان شجریان ، این خواننده ی باهوش و خوش شانس صدای یک جنبشِ اعتراضی می شود و فرازِ بعدی فرا می رسد :
«با همه این وقایع ، کیست که بتواند به شجریان انگ “با حکومت بودن ” بزند و به او نخندیم؟ »
نامجو سپس استدلال می کند که نمی توان گلپا یا دیگران را همراهِ با حکومتِ شاه خواند چرا که اینان عملا از برنامه های پرمخاطبِ تلویزیون و رادیو کنار گذاشته شده بود.سپس باز نامجو حدودِ بیست و چند سال جلو می رود و می گوید که گلپایگانی در دورانِ جمهوری اسلامی هم مجوزِ انتشارِ آلبوم داشت ولی دیگر سلیقه عوض شده بود.
نامجو در بخشِ بعدیِ سخنانش به ستایش از شجریان می پردازد ، او تکنیکِ شجریان را برتر از گلپا می انگارد و بینِ موسیقیِ اجتماعیِ شجریان و موسیقیِ بزمیِ گلپا تفاوت می گذارد.
سپس نامجو می گوید که باید هنر را با هنر سنجید و نه با معیارِ با حکومت بودن.در بخشِ بعدی او هنرمندان را فرا می خواند که به عنصرِ شانس توجه کنند چرا که این عنصر می تواند کسی را از عرش به فرش برساند.
در بخشِ آخر ناگهان نامجو احساساتی می شود و افسوس می خورد بر حکومتی که مردمش را به خاطرِ انرژیِ هسته ای به فنا داده ! او با بغض از امثالِ فرهاد(و دیگرانی) یاد می کند که عرصه بر آن ها پس از انقلاب تنگ شد و با حالتی سرزنش آمیز نسبتِ به حاکمیت یادآور می شود که هنوز ترانه ای بهتر از بوی عیدیِ فرهاد در صدا و سیمای جمهوریِ اسلامی ساخته نشده است.
پس ازین مرورِ سریع دوباره به سوال های ابتدای متن باز می گردیم.
از سیاه و سفید دیدنِ ایرانی ها آغاز می کنیم.ظاهرا مقصودِ نامجو این است که ایرانی ها بر اساسِ منطقِ خطی می اندیشند ، منطقی که در آن سیاه معادلِ نادرست و سفید معادلِ درست است.خوشبختانه او منظورش را به لحاظِ منطقی توضیح داده است ، این که اگر گزاره ی A با B همسان نباشد بلاتردید مقابلِ آن است.نامجو سپس می گوید به همین خاطر است که فکر می کنیم هر کسی بر حکومت نیست با حکومت است.
«منطقِ خطی» اما چیست؟ با یک جستجوی ساده مشخص می شود که «منطقِ خطی» اصطلاحی است که اخیرا در ارتباطِ با نوعی منطق استفاده می شود که به خصوص در علومِ کامپیوتر کاربرد دارد.درین منطق دوگانه ی A و نقیضِ A – که در منطقِ کلاسیک مسلم فرض می شود – شکلِ جدیدی می یابد و دو تفسیر به خود می گیرد و .. ! این نکات اما تا چه حد با استدلالِ نامجو می خواند؟
تا این جای کار به نظر می رسد که ما گمراه شده ایم ، به نظر می رسد ایرانی ها بر پایه ی نوعی منطقِ متاخر می اندیشند که کلیدِ فهمِ مشکلِ گلپا و شجریان است! برای مثال این دو گزاره ی ناهمسان را فرض کنید ، نامجو معتقد است اگر یک ایرانی فکر کند :
A: هوا سرد است.
B: خواهرِ من فرزندِ مادرم است .
از آن رو که این دو گزاره همسان نیستند حتما آن ها را در تقابلِ با هم فرض می کند ، یعنی در نظرِ ایرانیان یا هوا سرد است ، یا خواهرِ من فرزندِ مادرم است! و از قضا هر دوی این گزاره های ناهمسان نمی توانند برای یک ایرانی هم زمان با هم معتبر باشند چرا که هر دو گزاره ی ناهمسان ظاهرا در تقابلِ با هم است که برای یک ایرانی معنا پیدا می کنند!
حالا بیایید این جمله را بررسی کنیم : «با همه این وقایع ، کیست که بتواند به شجریان انگ “با حکومت بودن ” بزند و به او نخندیم؟ »
درین جا به نظر می آید نامجو خود در دامِ دوگانه ای افتاده است که سعی در انکارِ آن دارد.او استدلال می کند که شجریان پس از انقلاب خوش شانس بود و باهوش ، و از آن جا که در سالِ 88 ترانه ای به نفعِ اعتراض های مردمی خواند کسی نمی تواند بگوید که او با حکومت بوده است.اما اگر شجریان در سالِ 88 چنین ترانه ای نخوانده بود و مثلا در راهپیماییِ احمدی نژاد حاضر می شد آیا باز هم استدلالِ نامجو معتبر بود؟
نامجو به سادگی اینطور می گوید : از آن جایی که شجریان خوش شانس و باهوش و بر ضدِ حکومت بوده است نمی تواند با حکومت باشد.این دقیقا همان دوگانه ایست که او از ابتدا سعی داشت آن را بی اعتبار جلوه دهد.
نامجو سپس از آن ورِ بام می افتد و می گوید که گلپا و همردیفانش نیز با حکومتِ شاه نبودند ، این در حالی است که گلپا ده سال پیش از انقلاب ستاره ی فیلمی عامه پسند می شود که در آن یک کارگرِ بی چیزِ مستعد در مدت زمانی کوتاه تبدیلِ به یک ستاره ی موسیقی می شود.صدای گلپا بعدتر درین فیلم اسیرِ دستِ نااهلان می شود و در پیِ یک انتقام جوییِ عاشقانه او صدایش را از دست می دهد و تبدیلِ به یک تهیدست می شود. بعدتر شاهدِ آن هستیم که آن آنتروپرونورِ روستایی – که در شهر تبدیلِ به یک تهیدست شده بود – به کمکِ ساواک صدای خود را دوباره باز می یابد و در انتهای فیلم به زندگیِ خوش و خرمش در روستا باز می گردد تا روستا را آباد کند.
مقصود واقعا از با حکومت یا بر حکومت بودن چیست؟ آیا کسی می تواند ادعا کند که اگر یک هنرمند ستاره ی فیلمی عامه پسند می شود که در آن ساواک نجات بخشِ تضادهای ایجاد شده در عرصه ی اجتماعیِ آن زمان است با حکومتِ شاه نیست؟ نگارنده هیچ اصراری ندارد که بگوید گلپا با حکومتِ شاه بود ، اساسا درین مقام خودِ گلپا اهمیتی ندارد بلکه مساله این است که چگونه فردی که سال های درازی فقط و فقط آواز خوانده است در فیلمِ حنجره طلایی تنها از تحریرِ جلوه گرانه ی آوازش برای مبهوت کردنِ مخاطبان استفاده می کند؟ و چگونه این مساله به آن ایده ئولوژی که ساواک در آن عاملِ نجات بخش است می تواند پیوند بخورد؟
توجهِ نامجو به عنصری که شانس می خواند ارزنده است ، مشکل این جاست که متنِ او از ارائه ی روندی که زنجیره ی تصادف ها را در نسبتِ با نظم های خاصی از گزاره ها قرار دهد عاجز است ، نگاهِ نامجو بنابراین شدیدا غیرِ تاریخی است ، او سال ها را جا می گذارد و به یکباره حکومتِ ایران را متهم می کند و بدونِ اینکه به یاد داشته باشد که مساله ی موردِ توجهِ متنش چه بود افسوسی بر فرهادهایی می خورد که حکومتِ ناخلفِ ایران به باد داد ، او حتی از انرژیِ هسته ای هم یاد می کند ، عجبا !
متنِ نامجو در نتیجه سرشار از گمراهی هاست ، او حتی زمانِ تاسیسِ شرکتِ دل آواز را هم به اشتباه پس از انقلاب قید می کند.متنی که با به هر دری زدن در نهایت نمی تواند «رسم جدید و اسفبار چغلی کردن استادان و هنرمندان» را تبدیلِ به مساله کند.نامجو با سر به هوایی دست به دامانِ منطقِ خطیِ مردمِ ایران می شود – مفهومی که دلبخواهی و به اشتباه آن را به کار برده است – نامجو به کمکِ همین منطق است که می خواهد ایرانی ها را توضیح دهد و دوگانه ی باحکومت و برحکومت را بشکند ، سپس خود در دامِ این دوگانه می افتد ، و در انتها بی هیچ مقدمه ای انگشتِ اتهام به سمتِ حکومتی می گیرد که فرهاد ها را کشت و امثالِ بدشانسانی مانندِ او را روانه ی غربتی اجباری کرد.غربتی که مع الاسف به نظر می رسد با هذیان آمیخته شده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)