برخی برآنند که خدایی جهان را آفریده، برخی دیگر خدایان را زاده در دل جهان می دانند. دیگرانی هستند که خود جهان را خدایی می شمرند. برخی آیینی دارند که در آن آدمی را امید می دهند و راه جاودانگی می آموزندش. چە سخن از میترا و اهورا و آناهیتا باشد، چە یهوه و روح القدس و الله، و باز چە از آیین هندو و بودا و تائو و اورفیزم و دیگر باورهای آیینى یونانیان و ایرانیان و هندیان و مصریان و چینیان و سرخپوستان ووو سخن به میان آوریم، همه جا سخن ازبینشهایی است که چم و معنای جهان را در فراسوی آدمیان و در نیروهای فرا آدمی می جویند. تنها بخش کوچکی ازآدمیان اند که در روزگارانی که ما می زیییم، خود را بی نیاز به نیازهای آدمیان بیشمار هزاره های گذشته می دانند و شوربختانه همۀ قدرتها و دانش های تجربی و سیاسی و جنگی جهان را نیز نزد خود انباشته اند. و به یمن داشتن قدرت و دانش و دارائی بر جهان امروز چنگ انداخته و همگان را در باورها و رفتارها و نیز در هرآنچە چم و معنای زندگی برایشان بود، در گمانمندی فرو برده اند .این بی خدایان خودپرست، آنسوی آدمی به هیچ دیگرچیزی باور ندارند، و می کوشند تا همه را بسوی خود کشانند. در این بینش نوین تنها آدمی است که ستوده و ستایش می شود .و هرآنکه به فراسوی آدمی باور داشته باشد نادان و بی فرهنگ و واپس مانده بشمار می آید .آنی که این چنین آدمی آرزو می کند، همانا روز و روزگاری است که در آن یادی و سخنی از خدایان نباشد و هیچکس بجز به آدمی باور نداشته و بجز به آدمی نیندیشد. این باور خودنما، آدمی را شایسته و سزاوار آن می داند که سنجۀ همه چیز خوانده شود. هیچ نیروئی بجز خود او داور و سنجشگر او نباشد. کانون این باور پرپندار خودباوری و خودیاوری و خود داوری است. می توان بنیاد های کهن این بینش را تا پروتاگوراس و تا سیکلوپ های استوره اى در اودیسه دنبال کرد. بینش های والا هماره آدمیان را به نگذشتن از مرزهای یک باشندۀ میرا هشدار داده اند.

اکنون از یک ایرانی و یا باختری می پرسیم پشتگرمی ات به چیست وبه کیست؟ ای آنکه در آرزوی روزی نشسته ای که در آن سخنی و یادی از خدایان و دین نباشد، بیا و با هم دربارۀ آرزوی به واقعیت درآمده ات درنگ کنیم و به این زمانۀ خودپرستان نگاهی بیندازیم. لیک چند جمله از آنچە باور و بینش من است می آورم وسپس به سراغ دلخواه تو، که زمانۀ آدم بیدین و آئین است؛ می رویم. از دید من تنها در بینش دینی تراژیک است که واقعیت راستین آدمی پدیدار می شود. در بینش تراژیک است که استوره ها پاس داشته می شوند. تنها در این بینش دینی است که حتا خدایان نیز در مرزهای خود میزیند و نیرویی برتر را بالای سَرِ خود دارند. سرنوشت تنها از آنِ آدمیان نبوده و خدایان نیز بهره و بختِ ویژۀ خود را دارند و آن دگرگون پذیر نیست. تنها در این بینش است که حماسۀ تراژیک معنا مییابد. به سرنوشت و بخت و بهرۀ آدمی در گیلگمیش بنگرید، درچنبره ای که رستم و سهراب و نیز رستم و اسفندیار در آن گرفتارند باریک شوید و درنگ کنید؛ آیا خرد توان آن دارد که اینهمه را دریافته و رمز و راز آن را بگشاید و آشکار سازد؟ بینش تراژیک، بینش دینیِ رازآلودی است درست همسانِ خودِ زندگی. زندگی خود را در پنهانکرد خود آشکارمی سازد. زندگی رازی است ناگشودنی و بینش تراژیک تنها بینش دینی است که به این رازوارگی جهان و رازوارگیِ سرنوشتِ بی دلیل و بی بدیل آدمی وفادار می ماند و به ناگشودنی بودن این راز خستوست. جایگاه سرنوشت و خدایان و آدمیان هرگز دگر نمی شود و آنانی کە به این بینش دینی باورداشتند و دارند هرگز امیدی به این دگرشدن جایگاه ها دل نبستند. در این بینش با خدا یا خدایانی دادگر و دادورز و دادستان روبرو نیستیم. آدمی آنی می شود که هست و نه آنی که می خواهد باشد. در این بینشِ دینی چم و معنای زندگی در دل سرنوشتی است که برای آدمی رقم زده شده، ونیز به خواست خدایان گره خورده و نه به آنچه که خود آدمی میخواهد. در آدمی توانِ آفرینش چم ومعنا نیست و هرگز نیز آنرا دارا نخواهد بود. می آییم بی آنکه آمدنمان را دریابیم، بناچار می زیییم بی آنکه زیستنمان و دلیل بودنمان را دریابیم و چون ازآغاز زندۀ میراییم، مرگمان را نیز درنمی یابیم. در این بینش دینی در درازنای زندگی بر پرده ها و رازها افزوده می شود نه به آشکارگی ها. در پایان، نه تنها رازی را آدم باورمند این بینش نمی گشاید بل بوارونه خودِ آدمی به چیستانی دگر میشود؛ چیستانی دلهره آور وبیمساز .هیچ بینشی این اندازه همیستار نیهیلیزم نیست، چراکه از آغاز، پنداری درتوان فراسرنوشتی و مرزگریزی ندارد. چون سرنوشت هست، چون خدایان هستند، پس آدمی در دلِ سرنوشتِ رقم خورده چم و معنا می یابد و میوۀ پیشامد نیست. نیهیلیزم می پندارد که نه سرنوشتى در کار است نه خدایان و نه رمز و رازى در زندگى. در پندار نیهیلیزم، آدمی، هیچ بجز پیشامدى نیست و زندگى او معنایى ندارد. اودیپِ سوفوکل فریاد برمیاورد که من فرزندِ پیشامدم. باید روزگار را بى باورانه خوش زیست و مُرد. ولى نهانگوىِ دلف که سخنش سخنِ دلِ خودِ سوفوکل است، مى گوید که آدمى تنها در دلِ سرنوشتش مى زید و مى میرد. او اگر هیچ است، در بیرون از سرنوشت هیچ است. آدمی در دلِ سرنوشت، زندگی را براستی چونان یک میرا می زید و می داند ودرمی یابد که برای مردن مى باید زنده بود و زیست. و چم ومعنا نیز درهمباشىِ سرنوشت وخدایان و آدمیان نهفته است. دربینش تراژیک، آدمى میداند که رازى را مى زید ولى ناتوان از گشودنِ این راز است. راز بودن، راز را زیستن، در راهِ گشودنِ راز رفتن وناکام ماندن و کماکان یک راز ماندن، این است چم و معنای آدمی. در این بینش اگر دربارۀ خدا یا خدایان بپرسیم، پاسخ این خواهد بود : خدایی که هست و باشنده است، هماره با جهانْ باشنده است و باشنده خواهد ماند با جهانِ باشنده. خدای بی جهان نه در خیال می گنجد، نه درخرد می نشیند و نه در واژه جای می یابد. اینهاهمه، چه خیال باشد و واژگان و چه خرد، در نهستی و نبودگی چگونه توانند هستنده و باشنده باشند؟ جهان آینۀ خدایان است و خدایان آینۀ جهان. خدایان با جهان چَم می یابندو جهان، تنها در آمیزش با خدایان است که چَمی میزاید. خدایان می توانند فرمانروای جهان باشند، ولی نه آفریدگار آنند و نه نابودگر آن توانند بود. در بودِ جهان خدا باشنده است، ودر نبود آن، خدایی نیز باشنده نتواند بود. جهان نیز در نبود خدایان، کابوسی و پرهیبی بیش نتواند بود. تیغ پرستان، سر و تنِ بریده و خونین خواستارند. بی مهرانِ خودپرست، بریده سرِ خدایانِ ناپاسورِ جهان را خواستارند. لَختی خوش اند و گرمْ دمْ در گرمْ خونِ ریخته. لیک بیخبرند که چند دمی که گذشت در سردْ لختۀ خون، ناجنبان گرفتارخواهند آمد و پایانِ آن سر و تنِ به تیغ بریده، فرجامِ تلخِ خودِ این تیغ پرستانِ تیغ زَن نیز خواهد بود.

اینان که خدایان و جهان را چونان سر و تن از هم شکافتند و جدایشان کردند، به خود بالیده و پنداشتند که تنها و در نبود خدایان، می توانند خودْ راهنمای خود گردند. اینهمه مرا یاد پاره ای از دوزخ دانته می اندازد: «به چشم خود دیدم، و پندارم که هنوز هم می بینم که تنی بی سر، براه خود می رفت و راه رفتنش همانند سایراعضای این گلّۀ بخت برگشته بود، وچنگ در گیسوانِ سرِ بریدۀ خود زده و این سر را چون فانوسی از دست آویخته بود؛ و به ما می نگریست و می گفت: «وای بر من!». از خود چراغی فراراه خویش ساخته بود، و او و چراغش، دوتا بصورت یکی و یکی بصورت دوتا بودند. چگونه چنین چیزی امکان پذیراست؟ این را تنها آن کس می داند که چنین است. چون بپای پل رسید، بازوی خودرا با سری که برآن آویخته داشت بلند کرد تا سخنان خویش را به ما نزدیکتر آرد، واین سخنان چنین بود: «تو که زنده ای و به دیدار مردگان آمده ای، رنج جانکاه مرا بنگر، و ببین که آیا عذابی گرانتر ازاین می توانی یافت؟» » ﴿دانته، دوزخ، سرود بیست وهشتم﴾.
ما آدمیان، اگر می خواهیم چم و معنایی داشته باشیم، بایسته است که این پندار از سر بیرون کنیم که می توانیم چیزی بر جهان افزوده و یا چیزی از آن بکاهیم. می توانیم با خدایان وجهان، درازناى زندگی را سرکنیم، بزییم و درگذریم. نیز می توانیم با خدایان و جهان درافتیم. خدایان را نابوده و نیستان خوانیم و خود را تنها هستانِ سزاوار سروری بر جهان و جهانیان شماریم. فرمانروایی و خدایی پیشه کنیم، در هرآنچه از آنِ جهان و در جهان است دست یازیده و آنرا با کامۀ خویش همسازش سازیم. و بدینسان راه ویرانگرانۀ تا به امروز رفته را با سرِ بریده و فانوس کردۀ خویش، همچنان گستاخانه بپوییم.

و اکنون بازآییم و دنبالۀ سخن دربارۀ بیخدایانِ خودستا را پى گیریم و روزگارانى را بدیده آوریم که در آن نه خدایى هست و نه یادى از نیاکان و خدایانشان و نه یادى از استوره ها و سرنوشت.

اکنون بى بداندیشى وبدخواهى میخواهم که بیاییم و درآنچه گفتیم درنگ کرده و سپس از خود و ازهمگان بپرسیم آیا در آدمیان میرا براستی آن توان هست که روز و روزگاری را بیافریند که درآن هیچ سخن و یادی و هیچ نیازی به خدایان نباشد؟ و اگر کسی ناگهان و نابهنگام یافت شود و خدایان را بجوید، دیوانه اش خوانند و گِردَش گرفته، بر او خنده زنند ؟ اگرروزی و روزگاری، آن روزگار فرارسد، آدمِ آن روز و روزگار با خود و با جهان چه ها کرده است؟

بیگمان درآنچنان روز و روزگاری، نه شاعرانی خواهند زیست و نه پیامبرانی. نه حافظ وخیامی درمیان خواهد بود نه مولانایی، نه هومری، نه ویرژیلی و نه فردوسی ای از میانِ آدمیانِ آن زمانه برخواهد خاست. آنجا تندیس داستایفسکی را وارونه برزمین کاشته و بر سینه اش نوشته اند: «خوشا ما را، چراکه اینجا همه چیز شدنی است». آنجا ایزدکده اى یافت نمی شود. آنجا موسیقی مینوی و فرابرنده باخ را نه می شناسند و نه نیازی به آن دارند. آنجا نه میکل آنژی در کار است ونه داوینچی ای. آنجا انگشت افلاتونِ رافائلى باشنده نیست تا آسمان را به آدمیان نشان دهد. آنجا نه گیل گمیش میشناسند نه آشیل ونه رستمی. نه میترا آنجا باشنده است و نه اهورامزدایی شناسند و نه کسى از آناهیتا سخنی آنجا شنیده است. آنجا نه آیین هندو شناسند و نه آیین بودا. نه از تائو میگویند، نه از عرفان. نه موسا را کسی شناسد نه محمد را. نه ازیهوه نه از الله ونه از روح القدس، هیچ نشانی درآن روزگاران یافت نمی شود. آنجا نه گاتا می خوانند نه ذمه پده. نه اورفیک ها را میشناسند، نه ودا می خوانند و نه با عهدعتیق و عهدجدید آشناهستند. و درآنجا هیچ نشانی از قرآن پیدا نیست. آنجا دیگر نه یهوه با شیطان بر سر ایوب قمار می کند ونه پاسکالی باشنده است که بر سر بود ونبود خدایی ناآشنا شرط بندی کند.

آنجا، هرآنچه بر برگهایِ کمدی الهی، بهشت گمشده، فاوست و منطق الطیرنگاشته شده پشیزی ارزش نمی یابد. آنجا درآن روز و روزگاران، نه هراکلیت می خوانند و می شناسند و نه زرتشت وپارمنید وافلاتون و لائوتسو و سهروردی به میانشان ارج و ارزشی دارد. آنجا نه ازتئولوژی تراژیک هومر و سوفوکل چیزی بیاد می آورند و نه از تئولوژی سوتریولوژیک (رستگارى) افلاتون، سخنى نیوشیده اند. آنجا نه از رقص مینوی هندو یادی بجامانده و نه از سماع مولانائی آگاهی دارند. آنجا از رقص و شیدائی باکانتهای دیونیزوسی نیز، هرگز نشنیده اند. آنجا نه نیایشی در کار است و نه نیایشگاهی باشنده است. آنجا از آسمان یاری نمی جویند، آنجا برای پرستش و نیایش گردهم نمی آیند.

هیچکس نمی داند آنجا آموزه های اخلاقی و رفتاری شان ازکجا سرچشمه و جان می گیرند. بیگمان تکنیک و تکنولوژی میان این کسان، در آن روز و روزگاران، بسیار پیش رفته و آدمى به آسمانها دست یازیده است. و دیگر این تکنیک است که خدایی می کند. گمانه زنی دربارۀ سامانِ نوینِ زندگى سخت دشوار است. چگونه می توان پذیرفت که در این روزگاران نوین، هنوز خانواده چم و سامانی دارد. چگونه می توان پذیرفت که پدر و مادر و فرزندان هنوز در کنارهم باشنده اند ومهرورزانه باهم می زیند؟ هیچ نهاد ورجاوندى برجاى نمانده است . دراین روزگاران، تقویم کهن کنار نهاده شده و یادی ازآن نمی شود. تقویم کهن دینی بود و نمی توان گمانه زد که تقویم نوین برچه پایه ای نهاده می شود. نام ها را بر آدمیان با چه سنجه ای می نهند ؟ نامها در گذشته بیشتر با دین و خدایان و جهانِ آکنده از خدایان و استوره ها گره می خوردند ومعنا مى یافتند.

جشنها در روزگاران گذشته، همه با استوره ها و خدایان وآئین های سپند پیوندی ناگسستنی داشتند. در روزگار بی خدائی و بی آئینی، جشنها و سوگ ها بر چه بنیادهائی ریخت می پذیرند ؟ با مردگانشان، این بی خدایان چه می کنند ؟ نه آئینی این بی آئینان را گرد می آورد، نه خدائی این بی خدایان را به هم پیوند می زند و نه استوره ای آدمیانِ این روزگاران را به همیاری و همزیستی فرامی خواند. شاید بتوان گمانه زد که در اینچنین روزگاری، خودپرستی وکام پرستی، باید به چکادها رسیده باشد. شاید بتوان گمانه زد خودکامه گی وگرگسانى دراین گرگستان، تنها رسم زمانه باشد.

شاید بتوان گمانه زده وآدم روزگارانِ بی خدائی وبی آئینی را با گرگ سنجید. اگرروزى با گرگى روبرو نباشیم، لویاتان بی چم و معنا شده و نیاز به آن ازمیان خواهد رفت. ولی آنکس که «لویاتان» را نوشت، به ژرفای روان دهشتناک آدم بی خدا پی برده بود وگرگسان بودن این باشندگانِ نوین را می شناخت واز برای هم زیستی گرگان، دولت و سیاست را بازآفرینی کرد. و پیش از هابس، پیشگوی بزرگ گرگستان، ماکیاولّی، فرمانروا را در بخش هیژده «شهریار» خود آموزه داده است که گاه شیر باشد و گاه روباه؛ و بیشتر روباه بباید بود تا شیر. و دانیم که روباه نیز مانند گرگ، بسیار بیش از نیازش می درد.

در این گرگستان، سیاست و دولت، هم خدایند هم آئین، هم «سر» اند وهم «دل». نباید پنداشت که گرگینگى این گرگان درپناه لویاتان ازمیان برخاسته و همگان میش منشانه می زیند. دولت افسار گرگینگی را دردست دارد و هرگاه به آن نیاز افتد، این دولت است که برای پاسداری از گرگستان وبرای پایداری آن، این افسار را خواهد گسیخت و گرگان را در نبردهاى ویرانگر، درونى و بیرونى، به جان هم خواهد انداخت.

شاید این گمانه ها نادرست بنمایند ولی پرسش های نه چندان دشواری برجایند و بازمیآیند و درستىِ آن آورده ها را مى هایند. آدمیانِ این روز و روزگار چه می کنند وچه می گویند و از چه می گویند ؟ با چه خوش اند و با چه ناخوش ؟ باچه می گریند وبه چه می خندند؟ باخود چه می کنند و با دیگری چه پیوند و گسستی دارند ؟ آماج این آدمیان، در این جهان بی آماج کدام است ؟ این آدمیان چه را و که را دوست می دارند و چرا؟ آنگاه که می روند از برای چه و از برای که می روند ؟ آنگاه که بازمی آیند چرا بازمی آیند و از برای که بازمی آیند ؟ چه «افیون« نوینی جای آن « افیون توده ها» می نشانند ؟ آیا آنجا تنها سیاست آماجِ آدمیان است؟ آیا قدرت و پول، تنها معنای باشندگیِ آدمی در این گرگستان خواهد بود؟ آیا در این کنام گرگان، هماره این قدرت است که پول خواهد آورد و پول، قدرت خواهد آفرید ؟ و زندگی هیچ به جز شتاب و بازهم شتاب از برای قدرت و پول نخواهد بود ؟ آیا جز قدرت را می جویند ؟ آیا جز پول را می پرستند؟ و آیا سیاست و دولتِ اینسانْ زمانه اى، چیزی بجز این فرومنشى ها در نهادها و رسانه هایش جارمى زند؟ آیا این مچاله های در یوغ، براستی خود را آزادتر از آزادگان و نژادگان کهن دیاران و کهن روزگاران می پندارند؟ آیا اینان نوادگان و نبیرگان همان بوفِ شامگاهیِ هگل نیستند؟ آیا اینان همان کسان نیستند که در زایش، گیجگاه هایشان خاکسترین موی بود؟ این گرگان خاکسترین موی، آیا در شامگاهان بهتر شکار نمی کنند و خونسردانه تر نمی درند؟ در این روز و روزگار ساخته به دست آدمکان، هیچ از آن جهانِ همزی با خدایان، بر جای نمانده است واین کسان که همه چیز را جوان و نو می خواستند، شگفتا که خود پیر و فرسوده روان و کهنه، پای به هستی و جهان نهادند. این روانباختگان، این شتاب پرستانِ کُنِشْ دوست، هر دری را از پاشنه درمی آورند با این امید که لذتی هر چند کوچک، بشاید که در پس آن پنهان باشد. آنجا بوف شامگاهی جولان می دهد. آنجا هماره شب است و پگاهان را نمی شناسند.هرچه پیش میروند شب و شب تر می شود ودیده ها ناتوان تر می گردند. آن سرد خردی که خدایان را در مهراب شب یزش کرده و بوف خداستیزش را درتیرگی ها به پرواز درآورده و جولان میدهد، هیچ به جز کهنگی دل آزار، پیچیده در پوشینه ای زیبا و فریبا نمی تواند آفرید.

و اکنون در یک جمله، سخن را در دلِ پرسش به پایان می برم. می پرسم و می پرسم و باز می پرسم : آدمیان این روز و روزگار در نبودِ آنهمه که برشمردیم، با چه می زیند؟ چگونه می زیند و با کدامین بیم ها و امیدها می زیند؟

و ناگهان صدائی دهشتناک در «سر»م پیچید : برای چه می زیند؟ چگونه می زیند؟ این چه پرسشی است که می پرسی؟ از «من»ی که می پرسیدم، این صدا پرسید : مگر پرسش بنیادینِ را نمی شناسی؟ گفتم نمی شناسم. مرا این صدا گفت: نخست بیاد آر اِنِه ی گریان را که کرانه هاى دورِ دریا را مى نگریست و یاران گمشده اش را می جست و غم آلوده و دلنگران مى پرسید : «آیا آنان هنوز مى زیند؟ یا آنکه واپسین دم را برآورده اند؛ و دیگر نام هاى خویش را که به فریاد گفته مى شود نمى شنوند». (ویرژیل، اِنِه اید، سرود نخست). اکنون دربارۀ گمگشتگان آن روز و روزگاران که آیینى نمیزیند و کرانه و آسمان را یکجا باخته اند و نه نیاکان می ستایند ونه خدایان می پرستند، پرسش بنیادین این است : آیا آدمکانِ اینسانْ زمانه اى، براستی می زییند؟

و من با صدای بسیار بلند که به فریاد می مانست پرسیدم: آیا براستی شما می زییید ؟ و این را دیگربار و دیگربار و هربار با صدائی بلندتر و رساتر بازپرسیدم و هرگز پاسخی نیامد.

این بار صدائی پرمهر از «دل»ام برخاست و بگفت: هرآنچه عیسا می گفت را وانِه، ولی یک سخنش به گوش جان بشنو، بکار بند و هرگز از یاد مبر. گفتم کدام است آن سخن؟ دلْ مرا بگفت آن ژرف سخن این است :
«مردگان را بگذار مردگان بردارند» .(مَتا، ٨، ٢١)
و من دیگر به راه خود رفته و هرگز از مردگان هیچ نپرسیدم.

خسرو یزدانى ١٨/۶/٢٠١۴ – فرانسه
دکتر فلسفه از دانشگاه سوربن

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)