به دست اندرکاران کمپین بنویس برای حق

در پاسخ به اظهار لطف و همدردی انسانهای آزاده خواه و نهادهای حقوق بشری
چهره‌های اکادمیست، فعالین سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ، روزنامه‌نگاران و رسانه‌های جمعی در سراسر جهان

سلاو درود به همه شما،

در روستایی زاده شدم که اطرافش را کوههای برفی و دامنه‌های جنگلی و دره‌های عمیق و پیچ در پیچ فرا گرفته که شاید بتوان گفت یکی از زیباترین نقاط دونیا روستای ؛ وسنی؛ در مریوان در ههمجوار هورامان کهن است. سرزمینی که در هزاره های تاریخ رابطه‌ی بین تمدنهای مزوپوتامیا و زاگرس بوده و آنها هم پل بین تمدنهای شرق و غرب عالم.

در کُردستان با گویشی زبان باز کردم که کهن‌ترین آواهای بشری را در خود دارد و اکنون هم با همان اصالت قدمت در مقابل اضمحلال مقاومت می‌کند. با تمام اینها در این سرزمین نمی توان سخن گفت و نمی‌توان زندگی کرد. کودکان در اینجا قبل از بازی و شیطنتهای کودکی با فقر و بی‌عدالتی و مرگ آشنا می‌شوند، به جای اسباب بازی با مین‌های ضدنفر و گلوله‌های عمل نکرده توپ و تانک آشنا می‌شوند و برای همین در ابتدای جوانی اگر در برابر وضعیت موجود سر خم نکنی و خاموش نشوی زندان در انتظارت است مگر خاک، زادگاه و تعلقات هزاران ساله‌ات را رها کنی و در این دنیای پهناور در به در شوی و یا راه مبارزه از ملت و حقوقت را برگزینی و برای حفظ حقوق داشته‌هایت مبارزه بکنی، راه دیگری وجود ندارد.

من هم مثل اکثر کودکان سرزمینم به دلیل فقر و نبود امکانات از جمله جاده خاکی و دوری مدرسه از روستایمان و وضعیت معیشیتی خانواده‌ام اجازه نداد بیش از پنج کلاس ابتدایی درس بخوانم و قامت کودکی‌ام برای کارهای سخت بزرگ‌ترها همراهی‌ام نکرد. ظلم و عقب ماندگی و تبعیض زادگاهم را دیدم و برای مبارزه با تمامی این ناملایمات و به شوق کودکی و جوانی برای زندگی آزاد، خانه و خانواده ، شهرو روستایم را ترک کردم.

در ۲۵ تیرماه سال ۱۳۹۰ در نقطه‌ی از کوهستان قندیل تحت محاصره هزاران نفر از نیروهای سپاه و زیر باران گلوله‌های توپ و خمپاره در میان هفت جنازه از دوستانم اسیر شدم. در بازداشتگهای سپاه سردشت، ارومیه بازجویی و مورد شکنجه‌ قرار گرفتم و سپس به زندانهای سردشت و مهاباد و نهایتا به زندان ارومیه منتقل شدم. بعدا در دادگاه به اعدام محکوم شدم هر لحظه از این سالها و رویدادهای آن خود داستانی مفصلی است که در این نامه حتی قابل فهرست کردن هم نیستند.

در روز ۲۹ بهمن ماه سال ۹۳ به همراه ۵ نفر از همبندیهایم که همگی به اعدام محکوم شده بودند به طرز وحشتناکی جهت اجرای حکم به خارج از زندان منتقل شدیم. سه نفر از آنها را اعدام کردند و دیگر هرگز آنها را ندیدم. من هم به همراه یکی از آن ۵ نفر به مدت چهار ماه در سلول های انفرادی زندان و بازداشتگاه اطلاعات زنجان محبوس شدم. چهار ماه بدون تلفن و ملاقات و بدون خبر از خارج از سلولهایمان. در مدت چهار ماه در سلولها مدام سایه مرگ همیشه بالای سرمان بود و هر لحظه احتمال اجرای حکممان را می‌دادیم. تنها هم صبحتی من در این چهار ماه آن دوستم بود که در سلول انفرادی بغل دستی من بود و صدای هم را به سختی می‌شنیدیم. خانواد‌ه من که مرگ و اعدام را باور کرده بودند حتی برایم مجلس ختم گرفته بودند و برای همین لحظه‌ایی که بعد از چهار ماه از بند عمومی زندان زنجان با آنها تلفنی صحبت کردم برای هیچ کدام از ما قابل باور نبود.

بعد از مدتی به زندان ارومیه منتقل شدم و گویی یک بار اعدام برایم کافی نبود، افرادی وابسته به سپاه پاسداران به اتهام اینکه من مثلا عضوی از آنها کشته‌ام علیه من شکایت کردند. در حالی که هیچ اطلاعی از قتل و شناختی از این خانواده و مقتول ندارم. بر اساس این شکایت و پرونده‌سازی قرار است روز ۲۲ تیرماه دوباره محاکمه شوم. هر چند با شناختی که از وضعیت دادگاههای ایران دارم از هم‌اکنون حکم قاضی معلوم است، هر چند هر چه باشد بیش از این پنج سال زجر و شکنجه نیست . در ااین پنج سال آنچه را دیدم مرگ بوده و اعدام و سایه مرگ و تهدید به آن.

مرگ همچون کابوسی تمام این مدت همراهم بوده است و به نوعی مرگ در من روزمره و عادی شده است.با جرات می‌توانم بگویم من هم صلیبم را بر دوش می‌کشم.

عزیزان من و بزرگواران

هر چند نامه‌های شما بدستم نرسیده و امکانش نیز فراهم نیست اما پیام همه شما را دریافت کردم، پیام همدری و اظهار لطف شما و اینکه تنها نیستم و جدا از رفقا و همبندیهای زندان، وجدانهای بیدار جهانی نیز با من هستند و همین به من روحیه میدهد که باید زندگی بکنم و در هر شرایطی برای زندگی کردن باید مبارزه کرد و مهم نیست در کجا باشم و شما درکجا، مهم با هم بودن و عدم حس تنهایی است.
این اقدام شرافتمندانه شما بزرگواران و عزیزان تجریه ارزشمند با هم بودن است. امیدوارم روزهایات و شب‌هایتان سرشار از خوبیها و شادی باشد.

در پایان نیز از همه دستندرکاران این کمپین تشکر می‌کنم و نلاشهای که در طی این چند ساله سازمان عفو بین الملل برای حمایت از من انجام داده تشکر می‌کنم.

باید دچار شد،
دچار یعنی عشق،
عشق به آزادی و با هم بودن
عشق به زندگی و زن
برای بشریت
برای کودکان کُردستان
برای کودکان جنگ
برای کودکان کار و کودکان تمام دنیا

در پایان،تک تک دستهایتان را می فشارم و در برابر بزرگواری و شرافتتان سر خم می کنم.

بهترین‌ها را برایتان آرزو دارم
سامان نسیم
تیرماه سال ۹۵ زندان مرکزی ارومیه

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)