توی خیابان یک زن مبلغ مسیحیت جلوی من را می گیرد و نشریه ای به دستم می دهد که مطالعه کنم. در نگاه اول مجذوب عکس زیبای روی نشریه می شوم. با خودم می گویم چه نگاه نافذی، چه لبان زیبایی. بعد متوجه متن زیر عکس می شوم. نوشته: چه سوالی از خدا داری؟

به یاد شعر نصرت رحمانی می افتم و در راه می خوانم
خدایا تو بوسیده ای هیچگاه ؟
لب سرخ فام زنی مست را
زوسواس لرزیده دندان تو ؟
به پستان کالش زدی دست را !

خدایا تو لرزیده ای هیچگاه ؟
به محراب کمرنگ چشمان او
شنیدی تو بانگ دل خویش را ؟
ز تاریکی سینۀ تنگ او

خدایا تو گردیده ای هیچگاه ؟
بدنبال تابوتهای سیاه،
زچشمان خاموش پاشیده ای؟
بچشم کسی خون بجای نگاه؟

دریغا … تو احساس اگر داشتی
دلت را چو من مفت میباختی
برای خود، ای ایزد بی خدا
خدای دگر نیز میساختی !

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)