لحظه‌ای دلتنگی، کشور آميغ

 مهاجرت و زندگی در جامعه‌ای با ساختارهای سياسی، اجتماعی و فرهنگی متفاوت پيامدهای مثبت و منفی به همراه دارد. اين‌که کدام مثبت و يا منفی ديده شود برای افراد مختلف متفاوت است اما برخی پيامدها را بيشتر مهاجرين کمابيش آزاردهنده می‌بينند. ازجمله تنهايی و دلتنگی.

 

 

مهاجرت و زندگی در جامعه ای با ساختارهای سياسی، اجتماعی و فرهنگی متفاوت پيامدهای مثبت و منفی به همرا ه دارد. اينکه کدام مثبت و يا منفی ديده شود برای افراد مختلف متفاوت است اما برخی پيامدها را بيشتر مهاجرين کمابيش آزاردهنده می بينند. از جمله تنهايی و دلتنگی.
برخی احساسات را فقط بايد تجربه کرد تا بتوان درک کرد. حس تنهايی و دلتنگی درمهاجرت هم يکی از آنهاست. دلتنگی برای چيزهايی که داشتن آنها بسيار طبيعی به نظرمی رسد و اهميت آنها درگرو از دست دادنشان است! مثل چند روز افتابی پشت سر هم، ديدن کوه، حس کردن بوی گلی آشنا…
زمانی که بنا به هر دليلی تصميم به ترک مکانی می گيری که در آن ريشه دوانده ای مي دانی که از چه چيزهايی گريزانی و در جستجوی چه هستی اما نمی دانی چه حسی را برای هميشه از دست ميدهی و کدامين را به دنبال خواهی داشت .
زندگی انسان همواره همراه با مشکلات بوده وخواهد بود. تغيير زمان و مکان شکل را عوض مي کند ولی آنها هميشه مثل يک يار جدا نشدنی در کنار و يا سر راهت قرار می گيرند. مشکلات را مي توان گاهی برايشان راه حل پيدا کرد و آنها را ازبين برد. گاهی نمي توان از بين برد و فقط مي توان کاهش داد و گاه نه مي توان از بين برد و نه کاهش داد، فقط بايد ياد گرفت آن ها را پذيرفت و همراهشان زندگی کرد.
مشکلات در بسياری موارد بخودی خود وجود ندارند واين نوع نگرش و برخورد ماست که از يک پديده يک “مشکل” مي سازد، تجربه و يا حس مي کند. به همين دليل می بينيم که افراد در برابر اتفاقات مشابه نگاه و برخوردی متفاوت دارند. اتفاقی را که يکی به صورت يک مشکل بسيار بزرگ و غير قابل تحمل تجربه کند برای ديگری يک موضوع بسيار ساده تلقی می شود.
در زير قسمت هايی از صحبت های يک هموطن مهاجر ساکن هلند را مي خوانيد که از برخی از پيامدهای مهاجرت آزارمی بيند. او فکر مي کند که تنها خودش دچار چنين مشکلی است اما من اين نوع مکالمات را بارها از افراد مختلف شنيده ام و احتمالا برای بسياری از خوانندگان مهاجر خصوصا ساکنين کشورهای اروپايی هم آشناست .

«آخه اينم کشوره اومديم. همه اش بارونيه. تو خونه تنهام. ميام بيرون قدم بزنم بيشتر دلم ميگيره. ساعت ۶ بعد از ظهر ديگه هيچ مغازه ای باز نيست. هيچ کسی رو تو خيابون نمی بينی. انگار شهر ارواحه. يه آدرس بخوای بپرسی بايدخيلی بگردی تا شانس بياری يه نفر پيدا بشه. تازه اونم اگه بدونه… چند بار زنگ خونه هارو زدم تا آدرسی رو بپرسم …
کاش همون اول ميرفتم کانادا يا امريکا. اونجاها بيشتر به فرهنگ ما ميخوره. شلوغه. خارجی زياده….
فکر ميکردم بچه ها بزرگ بشن و دنبال زندگی شون برن برميگردم ايران زندگی ميکنم . پارسال بعد از ۱۲ سال برای اولين بار رفتم. متوجه شدم که اونجا هم ديگه جای من نيست. همه چيزعوض شده. مردم عوض شدن. البته اونا ميگن من عوض شدم !
خانم حتی زبان هم عوض شده. خيلی کلمات رو من نمی فهميدم. جديد بودن .
بچه ها رفتن دنبال زندگی شون. بايد باهاشون قرار بذاری تا ببينيشون. خانواده هم ديگه مثل قديم نيست .
خوب حالا چی؟ فکر اينکه اينجا پير بشم و مجبور بشم برم خانه سالمندان با اين خارجی ها شب و روز باشم ديوانه ام ميکنه. ايران هم که ديگه جای من نيست. تازه اگه برم بچه ها نمی يان. همسرم نمی ياد…
ديگه نه اونجايی ام. نه اينجايی ام. من کجايی ام…»
با چشمان درشت اشک آلودش به من نگاه ميکند. فردی است ميان سال. نمی دانم منتظر جواب است يا اينکه ميخواهد ببيند من تا چه حد احساسش را ميتوانم درک کنم.
همچنان که به چهره اش نگاه می کنم خاطره ای برايم زنده می شود.
يادم مي آيد سالها پيش که در ايران زندگی می کردم دوستی داشتم که ساکن سوئد بود اما مرتب به ايران می آمد و برمی گشت. يک بار از او پرسيدم کجا حس بهتری داری. ايران يا سوئد ؟
جواب داد: “توی هواپيما. زمانی که به سمت ايران می آيم و زمانی که به سمت سوئد برمی گردم.” اوسالهاست از سوئد به انگليس مهاجرت کرده. مهاجرت در مهاجرت، درجستجوی احساسی بهتر. بعضی جملات راهرگز فراموش نمی کنی. در ذهن نقش می بندند. برای من اين يکی از آنهاست !

برای بسياری از مهاجرين نسل اول که در جامعه ای جمع گرا بزرگ شده اند هماهنگی با ساختار اجتماعی و فرهنگی جامعه ی فردگرای اروپای غربی بسيار مشکل است. شواهد نشان ميدهد که ايرانی ها خودشان را خيلی راحت تر از ازديگر مليت ها با محيط تطبيق ميدهند، اما اين به اين معنی نيست که آنها از پيامدهای منفی مهاجرت آزار نمی بينند .
دلتنگی، حس غربت واحساس تعلق نداشتن واکنشی طبيعی است برای يک فرد مهاجر و ايرادی هم ندارد که هر از گاهی انسان آن را حس کند، راجع به آن صحبت و با ديگران درد دل کند، اما اگر طولانی مدت باشد ومانع فعاليت های روزمره زندگی بشود يا باعث شود که به زندگی زناشويی آسيب برساند و يا فرد افسرده شود بايد کمک متخصصین را به ياری گرفت.
در روان درمان گری با استفاده از متدهای خاص سعی ميشود به اشخاص کمک شود فکروعملکرد خود را در ارتباط با موارد مختلف از منفی به مثبت تغيير دهند و با تمرين در عمل به تغيير احساس خود از منفی به مثبت کمک کند. گروه درمانی هم يکی از شيوه های درمانی است که تاثير مثبتی دارد. ازجمله باعث ميشود افراد احساس کنند تنها نيستند و با استفاده از نظريات و تجربيات همديگر با شيوه های مختلف بر خورد با يک پديده مشابه آشنا شوند.
جدا از بهره برداری از تخصص روان درمان گران، افراد مي توانند خود با رعايت نکات مختلفی به خودشان کمک کنند که خصوصا در شرايط مهاجرت احساس بهتری داشته باشند.

گردهمايی ها و نزديک شدن آگاهانه به يکديگر
پذيرش به موقع يک پديده به عنوان “مشکل” و انتخاب آگاهانه جهت برخورد با آن يک قدم اوليه و اساسی برای جستجوی راه حل است. خوشبختانه درسالهای اخير افراد مهاجر بيشتر سعی درکسب آگاهی و تلاش جهت دست يابی به شيوه های برخورد با پديده های آزاردهنده فردی و اجتماعی مهاجرت هستند. در ماه های اخيردر کارگاههای گروهی که من بنابه درخواست ساکنين شهرهای مختلف هلند اجرا مي کنم متوجه مي شوم که هموطنان در مورد احساسات خود و مشکلات اجتماعی شان به گونه ای باز سخن می گويند. حتی در اين نشست ها افراد به برخی نکات فرهنگی خود که تاثير منفی بر زندگی شان دارد آگاهانه و با ديد انتقادی نگاه می کنند چيزی که در گذشته کمتر به آن اشاره می شد: مثل فرهنگ مقايسه و چشم و همچشمی، انتظار بيش از حد توان و کمال گرا ازخود وديگران داشتن…
در يکی از اين کارگاه ها خانمی مي گفت:” بعد از هشت سال اولين بار است که در يک جمع ايرانی شرکت می کنم. در مرحله ای از زندگی ام که از همسرم جدا شده و تنها بودم به هرکس که می رسيدم يا بايد توضيح مي دادم تقصير کی بود و يا نصيحت می شنيدم که چه کاری برايم بهتره. ديگه خسته شده بودم و سعی می کردم فقط با خارجی ها ارتباط داشته باشم ولی الان مي بينم ارتباط با هموطنی که تاريخ مشترکی داری، مي تونی به شوخی های همديگه بخندی يه چيز ديگه است. بعضی وقت هاحتی دلم حتی برای همون دخالت هاهم تنگ ميشه. البته اگه زيادی نباشه”
نکته جالب اين نوع کارگاه ها اين است که افراد متوجه مي شوند که تنها نيستند و نيازی نيست که تنها باشند. مي توانند با هم صحبت، تبادل حس، نظر و تجربه کنند و آگاهانه با خود، ديگران و پيامدها برخورد کنند و اين بار به گونه ای دلخواه به هم نزديک شوند و با احترام به حقوق فردی يکديگر، اجتماعی خوشايند برای خود بوجود بياورند.

تقويت و گسترش ارتباط با ديگران
انسان ها به ارتباط با يکديگر نياز دارند. به اينکه محبت کنند و به آنها محبت بشود. برای مهاجرين نسل اول که بسياری از بستگان و دوستانشان را ديگر در کنار خود ندارند و از احساس دلتنگی و تنهايی آزار می بينند، نياز به ارتباط بيشتراحساس می شود. خصوصا ارتباط با افرادی که با آنها گذشته مشترک دارند، زبان هم را می فهمند و با فرهنگ هم آشنا هستند. ايجاد يک اجتماع کوچک ازافرادی که حس مثبتی به شما مي دهند کمک می کند که خودتان را کمتر تنها احساس کنيد. برای اين کار مي توانيد يک نگاه آگاهانه به ارتباطات خودتان بکنيد و ببينيد چه کسانی ديدنشان و مصاحبت با آنها به شما حس خوشايندی مي دهد. اين افراد را در جمع خود قرار داده و برای حفظ و تقويت رابطه تان با آنها نيرو وقت بيشتری اختصاص بدهيد.

ايجاد وتقويت پيوند های عاطفی بين افراد خانواده
تقويت پيوندهای عاطفی بين افراد خانواده عامل کمک کننده ديگری است که حس تنهايی و غربت را تا حد زيادی کاهش ميدهد. کانون خانواده اجتماع کوچکی است که هرکدام از اعضا مي تواند تاثير مثبت و يا منفی بر رابطه خود با آنها و ساير افراد خانواده با يکديگر داشته باشد.
بهتر است نگاهی آگاهانه به نوع رابطه تان در کانون خانواده بکنيد و ببينيد نقش شما در اين کانون چيست؟ چقدر وقت برای نزديک شدن به يکديگر صرف ميکنيد، چند بار با همسر، پسر و يا دخترتان کار مشترکی انجام داده ای؟ چند بار صحبتی عاطفی با يکی از آنها داشته ای و چند بار به آنها نشان داده ای که دوستشان داری و برايت مهم هستند؟
انسان ها مي توانند بصورت فيزيکی زير يک سقف و با هم زندگی کنند ولی از نظر عاطفی کاملا از هم دور باشند و هر کدام احساس تنهايی کنند.
يکی از کارهايی که افراد خانواده را به هم نزديک مي کند انجام فعاليت های مشترک است که همگی کمابيش به آن علاقمند باشند. مثلا يک روز خاص را درهفته به نام روز خانواده تعيين کنيد و در اين روز برای يکديگر باشيد و با هم مثلا فيلم تماشا کنيد و يا آشپزی کنيد و يا …
وقت بيشتری را با فرزندانتان باشيد. خاطراتی را ايجاد کنيد که بعدها بتوانند از آنها به خوبی ياد کنند و به فرزندانشان انتقال دهند و يا برايشان بازگو کنند.

تقويت عشق و رابطه عاطفی با همسر
بسياری از همسران در زندگی زناشویی خود احساس تنهايی می کنند. يکی ازراه های به هم نزديک شدن، با يکديگر صحبت کردن است. در هفته حداقل يک ساعت معينی در يک روز خاص را به همسرتان اختصاص بدهيد و آگاهانه مواردی را برای صحبت انتخاب کنيد که باعث نزديک شدن تان به يکديگر بشود و نه برعکس. در اين زمان معين سعی کنيد فقط راجع به مواردی صحبت کنيد که برايتان خوشايند است و از پيش کشيدن موضوعات اختلاف برانگيز و ناخوشايند خود داری کنيد.
به همديگر بگوييد ودرعمل نشان دهيد که برای هم مهم هستيد. يکديگر را دوست داريد. “خودش بايد ديگه تا حالا دونسته باشه که من دوستش دارم” پاسخگوی نياز اين زمان نيست!

اينجا هيچ چيزعطر کودکی من را ندارد
خورشيد در بيشتر روزها با ابر همبستر است 
وآسمان پرده سفيدی را می ماند 
که سايه اش بر نفسم سنگينی ميکند
و من هراسان 
زمين را به ياری می خوانم 
و زيبايی هايش را به مهمانی چشمهايم دعوت ميکنم
اما گويی همه چيزاز ورای لايه ای از مه 
به ملاقات جانم می آيد
سراسيمه خود را به زيبايی گلهای اشنا می سپارم 
وانگشت هايم را نوازشگر گلبرگ هايشان
تا حس “واقعی بودن” را باور کنم 
آه 
اينجا حتی گلها هم با عطرشان وداع کرده اند

اينجا هيچ چيز يوی کودکی من را ندارد
و طبيعت همچنان غريبانه زيباست
و من همواره به مادرم پيام می فرستم 
اينجا همه چيز خوب است 
جز کمی دلتنگی دور ی شما

کشور آميغ – دسامبر۲۰۱۲

روانکاوسيستميک/ روان درمانگر
عضو رسمی انجمن روانکاوان / روان درمانگران زوجينی و خانواده هلند

Site: www.amigh.nl
http://www.facebook.com/pages/Amigh/212360865451737

برگرفته از گویا نیوز:

http://news.gooya.com/politics/archives/2013/01/153325.php

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)