“ترجمۀ مفهومیِ” لوایتن
تألیفِ تاماس هابز
سال انتشار 1651 میلادی
ترجمۀ داود بهرنگ [بیرنگ]
سال 2017 میلادی برابر باسال 1396 ایرانی
////////////////////////////////

درود و سرود من به تاماس هابز
[دین، ایمان و عریانیِ عقل]

لوایتن!
تکرار که کنیم می شود “لوایتن”!
بار دیگر که تکرار کنیم می شود “لوایتن”!
دوباره که تکرار کنیم می شود “لوایتن”!
صد بار که تکرار کنیم می شود “لوایتن”!
هر بار که تکرار کنیم می شود “لوایتن”!
پس بیایید تکرار کنیم تا یادمان نرود: “لوایتن”!
دیگران هم همین کار را کرده اند!

ترجمۀ مفهومی یعنی چه؟

1. ما در کار ترجمه با روایت نویسندۀ اثر روبروییم. در کار “ترجمۀ مفهومی” با فهمی از اثر روبروییم.
2. ما در کار ترجمه تک تک کلمات، جملات و عبارات را ترجمه می کنیم. “ترجمۀ مفهومی” اما گزینشی است. ممکن است کلمه، جمله، عبارت، صفحه، فصل یا حتی بخشی از کتاب را دور از دایرۀ اعتنا نگه داریم. [این را در پیشگفتارمان توضیح می دهیم.]
3. در کار ترجمه هیچ کلمه، جمله یا عبارتی را از کتاب کم نمی کنیم. هیچ کلمه، جمله یا عبارتی را هم به کتاب اضافه نمی کنیم. در کار “ترجمۀ مفهومی” فقط فهمی که در اثر نیست نیست.
4. در کار ترجمه شاید دو سه ترجمه کافی باشد. در کار “ترجمۀ مفهومی” ای بسا چندین و چند ترجمه کافی نباشد.
5. دلیل ترجمه اختلاف زبان است. ما یک اثر را از زبانی به زبان دیگر ترجمه می کنیم. دلیل “ترجمۀ مفهومی” زبان، زمان و فرهنگ زمان است که اثر بر فهم اثر دارد. از این رو می توان در درون دایرۀ یک زبان هم اقدام به “ترجمۀ مفهومی” کرد. برای مثال می توان “تاریخ بیهقی” یا “سیاست نامه خواجه نظام الملک” را “ترجمۀ مفهومی” یا بازنویسی کرد.
6. نسبت میان ترجمه و “ترجمۀ مفهومی” در صورتی که هر دو موجود و در دسترس باشند همزبانی و نیز جنبۀ “مرجع” داشتن ترجمه است. به این ترتیب ما در نقدمان از “ترجمۀ مفهومی” می توانیم به ترجمه استناد کنیم.

من این جا ـ پیش از درج مقدمۀ هابز ـ پیشگفتاری بسیار غیر متعارف بر آن نوشته ام تا نشان دهم؛
– چرا همیشه به دست کم یک “ترجمۀ منبع گرا” نیاز داریم تا آن را تکیه گاه خود و ملاک داوری قرار دهیم.
– چرا، چگونه و به چه میزان مقدمۀ من یک “ترجمۀ مفهومی” است و “ترجمه” نیست.
– تفاوت میان “ترجمۀ مفهومی” و “ترجمه” بسیار زیاد و بسیار فراتر از سطح ظاهر کلمات است.
– تفاوت گاه می تواند خواسته و دانسته باشد.
– تفاوت به معنی “ایراد و اشکال” یا “کسر و کمبود” در کار “ترجمۀ مفهومی” نیست و می تواند در بردارنده کارکردهای جانبی و مکمل باشد.
– ما در واقع در کار “ترجمه” به کاری و در کار “ترجمۀ مفهومی” به کار دیگری می پردازیم. نسبت میان این دو از نوع همکاری و نه خویشاوندی است.

چونی و چرایی این “ترجمۀ مفهومی”

مشکل انواع دارد. برخی را می توان به دیگران گفت. خیلی ها بر این باورند که این نوع مشکل خوبی اش در این است که می توان آن را به دیگران گفت. این افراد توجه ندارند که مشکل از این نوع بدی اش هم این است که خود به خود دو مشکل است. یکی خود مشکل یکی هم این که حالا چطوری می توان آن را به دیگران گفت!

من مشکلی داشتم که کتاب لوایتن هابز را “ترجمۀ مفهومی” کردم. وقتی کارم تمام شد رسیدم به مشکل دوم و این که “حالا چطوری می توان آن را به دیگران گفت؟” چندین و چند بار آن را به خودم گفتم. بعد گفته هایم را نکته به نکته در شش نکته جمع کردم. بعد هم به این نتیجه رسیدم که چیزی کم است.آنگاه رفتم روی تخته سیاه اتاقم با خط درشت نوشتم: “مشکل شما چیست؟” بعد ساعتی روزانه را در نظر گرفتم و هر روز سر آن ساعت رفتم سر جایم روی نیمکت روبروی تخته سیاه نشستم و نگاه کردم به پرسشی که از من می پرسید: “مشکل شما چیست؟”

بیست و چهارم تیرماه 1396 چشمم به نوشته عالی جناب محمد رضا نیکفر در سایت رادیو زمانه افتاد. مثل همیشه شروع به خواندن کردم. خط به خط که می خواندم متوجه شدم این نوشته مشکل مرا خط به خط به من توضیح می دهد. شاد و شادمان گشتم. پای نوشته سه کامنت گذاشتم که کامنت دوم نتیجه گفتگوی پیشین خودم با خودم در شش نکته بود. از آن پس ساعتی روزانه را در نظر گرفتم که “ترجمۀ مفهومی” خودم را از نو بخوانم و ایراد و اشکالش را رفع کنم. کمی هم به این فکر کردم که آیا “آپ لود” کردنش اشکال قانونی دارد یا ندارد. عقلم به جایی نرسید. فکر کردم اول حرف های خودم و مقدمۀ هابز را “آپ لود” می کنم. بعد پنج فصل اول را “آپ لود” می کنم. اگر حذف شد متوجه می شوم که اشکال قانونی دارد. اگر نشد پنج فصل دوم و پنج فصل سوم و پنج فصل های دیگر را دو بار در هفته “آپ لود” می کنم.

منابع

1. منبع اول من متن اصلی لوایتن هابز است. این متن را که به زبان انگلیسیِ سال 1651 میلادی است و با زبان انگلیسی کنونی قدری متفاوت است از سایت کتابخانۀ یک دانشگاه کانادایی می توان به رایگان دانلود کرد. [“Leviathan – McMaster University, Canada”]
2. منبع دوم من ترجمۀ لوایتن به یک زبان میانجی است. [که می تواند آلمانی یا یک زبان دیگر اروپایی باشد.]
3. منبع سوم من ترجمۀ این کتاب به زبان فارسی است.
عنوان فارسیِ کتاب “لویاتان توماس هابز به ویرایش و مقدمۀ سی.بی. مکفرسون” است. این کتاب ترجمۀ دکتر حسین بشریه و چاپ تهران در نشر نی در سال 1380 است.
4. منبع چهارم من کوتاه نوشتۀ عالی جناب محمد رضا نیکفر به نام “آموختن و آمیختن” [به احترام آموزگار ارجمند، دکتر عزت الله فولادوند] برگرفته از “تریبون زمانه” و منتشر شده در سایت “رادیو زمانه” به تاریخ 24 تیرماه 1396 است.

توجه توجه: اعداد داخل پرانتز در سراسر این “ترجمۀ مفهومی” شمارۀ صفحه در منبع شماره 3 است.

متدیک کار من

من متن هابز را اول به فارسی می خوانم. بعد آن را به یک زبان میانجی می خوانم که زبان درس و مشق من است. اگر این دو خوانش با هم مطابق باشند به متن اصلی مراجعه نمی کنم. اگر نباشند متن مربوط به زبان میانجی را اصل قرار می دهم که هم خانوادۀ زبان هابز است. در برخی موارد لزوماً متن هابز را اصل قرار می دهم و آن در موارد ابهام و نیز در مواردی است که کلمه ای دارای سابقۀ ویژه تاریخی و دارای پشتوانۀ تحقیقاتی است. نمونۀ برجسته از این دست کلمۀ “دولت” است که در متن هابز دارای نقش بسیار بسیار محوری است. این ویژگی در ترجمۀ بشریه لحاظ نشده و مورد توجه قرار نگرفته است. من در این “ترجمۀ مفهومی” این امکان را داشتم و بسیار خرسندم که چنین کردم. در برخی موارد هم ترجمۀ خودم را آوردم که غیر از درک و دریافت منبع شماره 2 و 3 است. برای نمونه هابز در مقدمۀ خود کلمۀ “Thyself”را به کار برده که از ضمایر زبان انگلیسی در دور و زمانۀ اوست. منبع شماره 2 و 3 هر دو آن را “Themself” و به نظرم بیشتر “Themselves” ترجمه کرده اند. در هر صورت تطابق و توافق شگفتی میان دو منبع شماره 2 و 3 در این باره وجود دارد. من اما آن را “Yourself” خوانده ام و به نظرم ترجمۀ من درست تر است.

من در این “ترجمۀ مفهومی” در بیشتر موارد گزاره نویسی کرده ام. این امکان را مترجم در کار ترجمه ندارد. من با استفاده از این فرصت سعی کرده ام تا بر تن لوایتن هابز لباسِ عریانی بپوشانم. البته این جا این کار به این سبب ممکن است که با متدولوژی هابز خوانایی دارد. من این متدولوژی را که برگرفته از شیوۀ جمع و تفریق گزاره های منطقی یا ریاضی و نیز اثبات قضایای هندسی است در ادامه به کوتاهی تمام اما به روشنی شرح خواهم داد.

دو سویۀ “ترجمۀ مفهومی”

ترجمه مفهومی دارای جنبه ای است که عالی جناب نیکفر آن را در نوشته شان “اخلاق همسانی” گفته اند. جنبه ای که در آن “موضوع‌ها به زبان آشنا ترجمه می‌شوند، بیگانگی‌شان زایل می‌شود و افلاطون و ارسطو و دکارت و کانت و هگل و نیچه و مارکس و فروید فوراً خودمانی می‌شوند…”

ترجمه مفهومی دو سویه عمل می کند. از سویی دشواری های مربوط به خوانش و فهم یک متن را از سر راه بر می دارد و بدین لحاظ متن را خواندنی و “خودمانی” می کند و نیز ایجاد اعتماد به نفس می کند. از سوی دیگر اما ویژگی های متن منبع را “با تأکید بر همسانی منحل می کند” و خواننده را “دچار این توهم می کند که با متن و موضوعی آشنا درگیر شده است.” اگر چنانچه ما متوجه این موضوع نباشیم و مدام ترجمۀ مفهومی را جای “ترجمۀ منبع گرا” بنشانیم فرصت رویارویی با “اخلاق ناهمسانی” را و نیز شانس هشیواری را از دست می دهیم. آن چه که “می‌تواند ما را خودآگاه کند و می‌تواند ذهن ما را به سوی مشکلات و موانع درونی مدرن شدن برگرداند.” [نیکفر، منبع شماره چهار]

جایگاه “ترجمۀ مفهومی”

نقش “ترجمۀ مفهومی” این است که روایتی خواندنی و “خودمانی” اما لزوماً معتبر از یک اثر را در اختیار بگذارد تا خواننده با خواندن آن آمادۀ خواندن یک “ترجمۀ منبع گرا” یا متن اصلی شود. “ترجمۀ مفهومی” بنابراین نقش میانجی را دارد و جایگاهِ آن تمهید و تدارک است. نه سندیت متن اصلی و نه سندیت یک “ترجمۀ منبع گرا” را دارد. به عبارت دیگر “ترجمۀ مفهومی” اگر چه که لزوماً معتبر است و باید باشد ولی دارای سندیت نیست. اگر کسی در نظر دارد حرف یا فهم یا نوشتۀ خود را مستند به کتاب لوایتن تاماس هابز کند باید متن اصلی یا یک “ترجمۀ منبع گرا” را اساس کار خود قرار دهد.

ویژگی هابز، لوایتن و متدولوژی هابز

لوایتن اسم قشنگی است. عجیب غریب هم هست. روی جلد کتاب هابز یک عکس عجیب غریب هم هست. عکس خود هابز را هم که ببینید شبیه هیچ کس نیست. حرفهایش هم شبیه حرف های هیچکس نیست.
از ویژگی های بسیار بسیار برجستۀ هابز استقلال رای اوست. او اندیشمندی غیر مقلد و صاحب نظر است. در کتابش در هیچ موردی استناد به هیچ مرجعی نکرده و نقل قول از هیچ کس نیاورده و استنادش فقط به عقل خودش و به رای و نظر خودش است. از این رو لوایتن به ویژه از این جنبه که هابز یک مسیحی مؤمن است نوشته ای کاملاً سکولار ـ و به نظر من خودِ سکولاریزم ـ است. او در این باره می نویسد:
“دانش راستین از طریق تأمل و تفکر بدست می آید؛ نه از طریق خواندن این کتاب و آن کتاب. (94) دانشی که فحوای آن در قالب کلمات و عبارات در آمده برای دانشور راستین در حکم سنجه ای برای سنجیدن امور است. برای مردم نادان مثل سکه رایجی است که پشتوانه اش ارسطو و سیسرون و توماس کوئیناس و دیگر صاحب نظرانند.” (94)

هابز در کتابش توضیح می دهد که کلمۀ لوایتن را ـ که اسم یک خداوندگار است ـ از کجا آورده است. او این اسم را در کتابش به زبان استعاره یا متافو به معنی دولت و حکومت لحاظ کرده است. او در کتابش همچنین صادقانه و مؤمنانه گواهی می دهد که این خداوند را انسان خلق کرده است.

لنین در فصل اول کتاب “دولت و انقلاب” در سال 1917 با ابراز نارضایتی از این که کسانی مرز مفهومی موجود میان مفاهیم مطرح در فرهنگ سیاسی مارکسیزم را بهم ریخته اند و می ریزند می نویسد: “این جا من می خواهم به ناگزیر همه نکات اساسی مندرج در تعاریف مارکس و انگلس در باره دولت را بیاورم تا هم خواننده بهتر بتواند به درک مستقل خودش از مفهوم دولت برسد. هم این که جلوی تحریفاتِ کائوتسکیست ها گرفته شود.” لنین در دامه از جمله با استناد به تعریف انگلس از “دولت” به نقل از “منشاء خانواده، مالکیت و دولت” می نویسد: “دولت [نهاد] قدرتی نیست که از بیرون به جامعه تحمیل شده باشد. ارتباط با رئالیزاسیون یک ایده مجرد به مفهومی که هگل آن را مطرح کرده هم ندارد. دولت حاصل تحول جامعه در مقطع معینی از سیر تکامل جوامع بشری است …” این حرف را هابز دویست و پنجاه سال پیش از انگلس در لوایتن نوشت. لنین در ادامه می نویسد: “دولت [بورژوایی] ستمگر است. ستم این دولت سهمگین و روزافزون است. این دولت را بایست با “انقلاب” درهم شکست.” هابز اما لوایتن را حوالی سال 1651 میلادی در متن جنگ های داخلی ـ که انگلیس را به ورطه زجر و رنج در انداخته بود ـ نوشت تا دو نکته را گوشزد کند:
1- جامعۀ مدنی با تشکیل دولت [یا حکومت] آغاز می شود.
2- درهم شکستن دولت [یا حکومت] منجر به بازگشت به دورانِ پیش از جامعۀ مدنی می شود.

به این ترتیب هابز از نقطه نظر لنین ضد انقلاب است. لنین اما از نقطه نظر هابز کسی است که دنبال چیزی می گردد که عقلی نیست. از جمله کسانی است که همیشه می خواهند ورق های بازی را ـ چون بازی به سودشان نیست ـ بُر بزنند.

مهابت و ریسک بزرگِ “انقلاب” وقتی فهمیدنی است که لوایتن هابز را خوانده و فهمیده باشیم. دیگران هم همین کار را کرده اند. به نظر می رسد که پس از هابز در غرب کمتر اندیشمندی است که کتاب هابز را نخوانده و دست کم جمله یا عبارتی از آن را از او به وام نگرفته باشد. لنین از جمله معدود کسانی است که هابز را نخوانده اما مقاله “مارکسیسم و رویزیونیسم” خود را در سال 1908 میلادی با “گفته معروفی” آغاز کرده که گفتۀ هابز و برگرفته از کتاب لوایتن است. (142)

من چون پیشگفتاری بر این “ترجمۀ مفهومی” نوشته ام ـ که در ادامه می آید ـ دیگر این جا به این که هابز در کتابش چه نوشته نمی پردازم. ولی مایلم به متدولوژی بسیار هوشمندانۀ او در کتابش اشاره کنم که نمی دانم تا کنون نظر کسی را به خود جلب کرده یا نکرده است. خود هابز اگر چه که این جا و آن جا بدان اشاره کرده ولی آن را تحت عنوان متدولوژی برجسته نکرده است. البته قواعد نوشتاری از این دست در زمان او مرسوم هم نبوده است.

هابز برای نمونه می نویسد:
شناختنی آن است که حس کردنی باشد. ذهن آدمی از آنچه که حس می کند تصویر و تصور می سازد. خدا لایتناهی است. ذهن انسان قادر نیست که از لایتناهی تصویر و تصور بسازد. پس نتیجه می گیرد که خدا شناختنی نیست. به این دلیل که حس کردنی نیست. به این دلیل که لا یتناهی است. به این دلیل که ما تصوری از آن در ذهنمان نداریم و نمی توانیم داشته باشیم.

این متدولوژی هابز در کتاب لوایتن است. خودش در چند جا ـ نه به تصریح اما ـ اشاره می کند که نحوۀ استدلال اش در کتابش به شیوۀ جمع و تفریقِ گزاره های منطقی یا ریاضی است. به نظرم این همان است که راسل دویست و پنجاه سال بعد از او در مباحث مربوط به “منطق، ریاضیات و زبان” به شکل منسجم مطرح کرد. رد و اثر لوایتن هابز را در نظریۀ تصویری زبان ویتگنشتاین و در “اندیشه یعنی گزاره های معنا دار” او نیز می توان دید. هابز جز این در چند جا اشاره می کند که شیوۀ اثبات قضایای هندسی را مفید به فایده و مؤثر می داند. او به ویژه از روش “برهان خلف” در بخش سه و چهار کتابش بسیار سود جسته است. برای نمونه می نویسد:
“آنچه متناهی است قابل تصور است.” [پس نتیجه می گیرد:] “خدا ناشناختنی است چون لایتناهی است.”
به عبارت دیگر هابز در موارد زیادی برای آن که موازی بودن دو خط را اثبات کند نشان می دهد که آن دو خط متقاطع نیستند. جای دیگری می نویسد:
“به نظر پاپ امر دینی برتر از امر دنیوی است. او از این نتیجه می گیرد که حکومت قانونی بایست دست نشاندۀ حکومت دینی باشد.”
آنچه را که هابز در رد این دعوی پاپ نوشته به زبان ریاضی می توان چنین بیان کرد:
پاپ ثابت کرده که مربع از چهار خط راست و چهار زاویۀ قائمه تشکیل می شود. ولی او از این نتیجه گرفته که مربع همان دایره است و این نادرست است!

بر این مبنا می توان گفت که ویژگی بارز لوایتن در سادگی و صراحت آن و در شفافیت گزاره های آن و در متدولوژی مربوط به جمع و تفریق گزاره های آن است.

ویژگی دیگر هابز اهمیت و اعتنای نظر بسیار زیاد او نسبت به قاعدۀ “شرح کامل کلمات و عبارات در بیان آرا و عقاید” است. این قاعده برساختۀ خود اوست. در این باره می نویسد:
“نخستین سودمندی کلام و کلمه تعریف درست است که همان کسب علم است. نخستین کاربرد بد آن هم در تعاریف نادرست یا فقدان تعریف در باره یک موضوع است. همۀ عقاید نادرست و بی معنی هم از این جا ناشی می شوند.” (94)
هابز بدین لحاظ در کتاب لوایتن بیش و پیش از هر چیز به تبیین کلمات و عبارات پرداخته است. تعریف او از کلمات اغلب دارای پیشینه تاریخی نیست. او بر همین اساس پیش از آن که به مقوله دولت [یا حکومت] بپردازد به نوع انسان پرداخته است. بی تردید نظرش این است که انسان موضوع اصلی و اساسی دولت [یا حکومت] است. [حکومت یا دولت برای انسان است نه بر عکس.]
دولت [یا حکومت] را هابز دستگاهی می داند که آدمیان از برای حفظ و بقای نوعیت خود ایجاد می کنند. بنای دولت در دستگاه نظری هابز به منظور صیانت از نفس انسان است. دولت محل تبلور “نفع و خیر هر کس و همه کس” است. انسان در دستگاه نظری هابز به نسبت زمان هابز دارای معنای غیر متداولی است. هم از این روست که یکی دیگر از ویژگی های برجستۀ افکار و آراء هابز دوران ساز بودن آن است. همین جا بگویم که بخش اول کتاب هابز در بارۀ نوع و نوعیت انسان ـ از منظر فانکسیونالیستیک ـ است.

از دیگر ویژگی های کتاب هابز نگاه ویژۀ او به “کتاب مقدس” است. در این باره می نویسد: ”
گفتنی است که من در نگاهم به کتاب مقدس آن منظور اصلی را که این کتاب در بردارد در نظر گرفته ام. به نظر من هر کتابی دربردارندۀ منظوری است که اصل و اساس آن است. کتاب مقدس هم پیرو همین قاعده است. من در استناداتم به کتاب مقدس آیاتی را لحاظ کرده ام که تفسیر بردار نیست و در بردارنده معانی کاملاً روشنی است. من اصلاً معتقد نیستم که اتمیزه کردن کتاب مقدس و بحث و جدل بر سر معانی لغات و عبارات آن جزو اهداف این کتاب است. [این حرف ها را دیگران اختراع کرده اند و به کتاب مقدس چسبانده اند.] اتمیزه کردن کتاب مقدس گرد و غباری به هوا کرده و در چشم ها فرو برده که مانع از دید و درک حقایقی است که این کتاب در مقام بیان آن است.” (492)

من چرا کتاب لوایتن هابز را برای “ترجمۀ مفهومی” انتخاب کردم؟

من کتاب لوایتن را به چند دلیل انتخاب کردم:
1- انگار آن را همین امروز در باره شرایط سیاسی ایران نوشته اند.
2- خواندن آن به فهم تاریخ سیاسی ایران کمک می کند. برای مثال “شاهنامه” عزیزم حکیم ابوالقاسم فردوسی” و “تاریخ بیهقی” عزیزم ابوالفضل بیهقی و در اغلب موارد “سیاست نامه” عزیزم خواجه نظام الملک طوسی را پس از خواندن لوایتن هابز بهتر می توان فهمید.
3- هابز یک مؤمن مسیحی است. از این رو ویژگی او در نگاه دردمندانه اش و در نگاه باورمندانه اش به دین است. این است که به نظرم نگاه هابز مثبت و همدلانه و نیز بدین لحاظ آموزنده است.
4- در جستجوی پاسخ به این پرسش که “چرا سکولاریزم؟” بی تردید آراء هابز شایان توجه است.
5- عقلگرایی هابز الگوی بسیار مناسبی برای ما ایرانی هاست. به ویژه این که ما متفکر از این جنس در پیشینۀ تاریخی مان نداشته ایم. در مواردی که داشته ایم ـ نمونه برجسته اش خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی است که ـ او را به طرز فجیعی کشته ایم. اثرش را هم تا آنجا که از دستمان برآمده سوزانده و از بین برده ایم. [کتابی از او را من دارم که هیچ کس ندارد. آن را این جا به زودی “آپ لود” خواهم کرد.]

لوایتن در یک نگاه کلی

کتاب لوایتن هابز در یک نگاه کلی در بردارندۀ انبوهی از عبارات تأمل برانگیز است. هر عبارت نهالی در جنگل “عبارات هابزی” است. نادیدنشان نارواست. بسیاری از عبارات هابزی تا سیصد و پنجاه سال پس از او در دیگر متون آمده است. می خواهم ـ به نقل از مقدمۀ منبع شماه 3 و به استنباط خودم ـ بگویم که دانستن سه نکته در باره عبارات هابزی لازم است:
1- هابز اولین راوی این عبارات است.
2- هابز آشنایی و معاشرت با فرانسیس بیکن و گالیله داشته است.
3- آرای هابز متأثر از آرای بزرگانی چون بیکن و گالیله نیز است.

من با نظر به این سه معناست که در “ترجمۀ مفهومی” بخش اول کتاب به ویژه در فصل های یک تا یازده بیشتر به گرد آوری آرای هابز پرداخته ام. هابز در سال 1651 میلادی در باره نکته اول می نویسد: “فلاسفه تا کنون به طور “مستقل” و “مجرد” به مسئلۀ حکومت [یا دولت] و منشاء آن نپرداخته اند.” (222)

آرای هابز بر روند اندیشه سیاسی در دنیای غرب اثر راهبردی داشته است. تأثیر افکار او بر طیف گسترده ای از اندیشمندان تردید ناپذیر است. دیگران از هابز آموخته اند و نیز از نقد و رد آرای او به آرای دوران ساز خود رسیده اند.

این که صلح و زندگانی مسالمت آمیز بشر ضروری “صیانت نفس” است و حکومت [یا دولت] یک پاسخ عقلی به این نیاز است چشمگیرترین و ماندگارترین نظریۀ هابز است. این نظریه پس از هابز است که به اندیشۀ فلسفی ـ سیاسی راه یافته است. هابز استدلال و “اثبات” می کند که بشر برای آن که از مدار جنگ انسان بر علیه انسان خارج شود به لحاظ عقلی به “ضرورت” تاسیس حکومت رسیده است. بنابراین مراد از تأسیس و تشکیل حکومت “صیانت نفس” و دستیابی به زندگانی مسالمت آمیز است.

هابز در بخش دوم کتاب خود به بحث دولت [یا حکومت] پرداخته است. او کلمه دولت [یا حکومت] را [تقریباً] در سراسر کتابش در قالب [Commonwelth] به کار برده که دست کم دربر دارنده سه معناست. یکی این که دولت [یا حکومت] یک نهاد مشترک و همگانی است. دوم این که دولت [یا حکومت] نیاز مشترکی را نزد همگان بر آورده می کند. سوم این که کارکرد دولت [یا حکومت] نسبت به همگان یکسان است.
کلمه ای که هابز برای دولت [یا حکومت] به کار برده یعنی [Commonwelth] وجه معادل در زبان فارسی ندارد. در دیگر زبان ها هم نداشته است. در ترجمۀ مفهومی آن [به قول عزیزم ابوالفضل بیهقی در کتاب “تاریخ بیهقی”] می توان گفت که دولت یا حکومت ـ به نظر هابز ـ نهادی است برای “بهتر آمدِ همگان” .

آرای هابز پس از او نقد و بررسی و دچار دگردیسی شده است. به نظر او حکومت از نوع سلطنتی ـ در انگلیس ـ بهترین نوع حکومت است. دیگران مبنی بر آرای او به جمهوری و دمکراسی رسیده اند. تجزیه و تقسیم قدرت به نظر هابز به معنی اقدام بر علیه حکومت است. دیگران بهتر آمدِ قدرت را در تجزیه قدرت دیده اند.

از ویژگی های اندیشۀ هابز روشمند بودن آن است. روش فکری او “حساب و هندسه” است. مبنی بر الگوی “جمع و تفریق گزاره های ریاضی” و اثبات قضایای هندسی است. در دومی نخست فرضیه مطرح می شود. آنگاه قضیه بر اساس قواعدی که پیشتر اثبات شده اثبات می گردد. از این رو آرای هابز در همه حال ساده و فهمیدنی است. آرای او به زبان ریاضی در همه حال از نوع معادلات خطی و درجه یک است.

دو پاسخ متضاد در اندیشۀ هابز بی جاست. او تضاد را برنمی تابد و آن را در همه حال یاوه می داند. به نظر او گفتار باید صاف و صریح و روشن باشد. ما باید در همه حال بدانیم از چه سخن می گوییم. بدانیم و بگوییم که نکتۀ گفتنی ما کو؟ کجاست؟ هم از این روست که در بخش اول کتابش به نوشتن معنایِ مفهومیِ کلمات بسیار زیادی ـ که همه آن ها عادی و حتی روزمره اند ـ پرداخته است.

کلمه سکولاریزم یکصد سال پس از هابز داخل در ادبیات فلسفی ـ سیاسی شده است. کتاب لوایتن هابز اما شرح “معنایی ـ مفهومی” این کلمه است. لوایتن هابز در بردارنده مستدل ترین پاسخ عقلی به پرسش “چرا سکولاریزم” است.

آرای هابز در باره دولت [یا حکومت] مبنی بر هیچ مرجعی نیست. فقط عقلی است. هابز تاریخ را هم قبول ندارد. می نویسد: “تاریخ ملاک نیست. اگر آدمیان در سراسر تاریخ خانه شان را بر شن بنا کرده باشند دلیل ندارد که قبول کنیم این درست است. تشکیل حکومت پیرو منطق خود است. قاعده و قانونی دارد که باید آن را از راه تأمل و تفکر بدست آورد؛ مثل هندسه و ریاضیات. همه چیز که تجربی و مبتنی بر آزمون و خطا نیست!” (217)

پیشگفتار من در بارۀ مقدمۀ هابز

ما آدمیان و به ویژه ما ایرانی ها ـ که هنوز شهرنشین نشده ایم ـ همیشه در معرض خطاییم. یکی از خطاهای بسیار شایع در میان ما ایرانی ها ـ که استبدادِ دیر پا ما را یکدست و همسان کرده ـ خطای “این همانی” است. ما هر چیزی را “همان” می بینیم و از هر چیزی “همان” را می خواهیم که دستگاه ذهن ما پیش از ما دیده و از ما خواسته است. اَسفا که چشم ما را کسی تا کنون به پذیرش تنوع در عالم و در میان آدمیان باز نکرده است. ما حتی راه رفتن زن و دختر در کوچه و خیابان را تاب نمی آوریم. آزارمان می دهد. می خواهیم نباشد. پوشیده باشد. مثل خود ما باشد. دیده نشود! ما به اسم خدا و به اسم دینِ خدا می خواهیم که مخلوق خدا و همنوع ما ـ مادر ما، خواهر ما، همسر ما و دختر ما ـ در میان ما نباشد. بعد می گوییم آنجا در آن کتاب خدای تبارک و تعالی خطاب به عربِ قبایلیِ جاهلی گفته و نوشته “چرا فرزند دختر خود را می کشید؟” مگر شما جز این می کنید؟ [نگرانی و وحشت من این است که ما بیماریم. هر حال این شرم آور است! اسید پاشی به رخ زیبای دختران معصوم ننگ ابدی است! ]

هر کودکی که به دنیا می آید یک شانس نو از برای دیدن از نو، اندیشیدن از نو و از برای دریافتن از نو و از برای کشف همین دنیایی است که ما یک عمر در آن بسر برده ایم و از آن سر در نیاورده ایم. کودک را “این همان” دیدن و “این همان” دانستن یعنی این شانس را فرو نهادن! یعنی ستم به کودک! یعنی ستم به نوع بشر!

عزیزم ابولفضل بیهقی هزار سال پیش در کتاب تاریخ بیهقی نوشت: “… والرجال یتلاحقون …کس از مادر وجیه نزاید و مردمان می رسند.” (فیاض ص 386) و من می خواهم بگویم که کسانی از مادر وجیه زاده می شوند. آنگاه می رسند. و تاماس هابز چنین بود.

هابز هرگز “این همان” نبود. او به نظر من از گروه کسانی بود که هیچ کاری را بی آن که از پیش بدانند و قانع شوند که درست است و موجه است مرتکب نمی شوند. شاید گفته شود گفتن “هیچ کاری” اغراق است. هابز خیلی کارها را ـ و به ویژه کارهای روزمره خود را ـ همچون دیگران مرتکب می شد. نه چنین نیست. هابز حتی کارهای روزمره خود را چون می دانست و قانع شده بود که درست اند و موجه اند مرتکب می شد. او این کارها را از کودکی نزد دیگران دیده بود و دستگاه ذهن و مغز او ـ در پی گرد آوری “شواهد لازم و کافی” ـ او را قانع کرده بود که ارتکاب بدین کارها درست است و موجه است و او بنابراین بود که حتی می خورد، می نوشید، می خفت، می نشست و برمی خاست. این ماییم که عالم را و آدم را مبنی بر عادت دیرینه مان که “این همان” دیدن است می بینیم. “این همان” دیدن یک عادت ذهنیِ دیرین بشر است. هابز کسی است که از جمله “همان” نبود. او “وجیه” به دنیا آمد و “وجیه” اما دشوار زیست.

بر چرخ مدرنیزمی که امروز می چرخد افراد بسیار زیادی پیچ و مهرۀ اختراعی خود را بسته اند. خیلی از این پیچ و مهره ها را اگر برداریم اتفاقی که می افتد این است که می بینیم جای چیزی خالی است. ما به نظرم اما اگر پیچ و مهره هایی را که هابز به این چرخ بسته هر آن برداریم چرخ می ایستد.

شخص هابز را در مقدمه ای که بر کتابش نوشته می توان به خوبی دید. من اگر “فرهنگ” نویس بودم مقابل کلمه “Ratio” از جمله می نوشتم: توماس هابز و در پرانتز می نوشتم “او وجیه به دنیا آمد.” و می افزودم او از جمله “Rationalist” بود. یعنی:
Someone who believes that ideas and actions should be based on practical reasons and knowledge
rather than on emotions or religious beliefs
راسیونالیزم هابز در مقدمه اش بر کتابش همچون سراسر کتابش نمودار است. هابز هر جا و در هر مورد شیوۀ اثبات قضایای هندسی را لحاظ کرده است. تکلیف کلمه و جمله [یعنی قضیه ای که می خواهیم اثبات کنیم] در سراسر نوشته هابز باید همواره معلوم و مشخص باشد. اگر جمله مبنی بر یک دعوی است بایست دارای “شواهد لازم” و حتی “کافی” باشد. این است که او چون در مقدمۀ کتابش نوشته که “لوایتن چون تن و بدن آدمی است” و این به نظرش یک دعوی بی سابقه است اقدام به درج “شواهد لازم” و حتی “کافی” کرده است. این “شواهد نویسی” او در دوران معاصر ایجاد سوء تفاهم کرده و خیلی ها چون مقدمۀ هابز بر کتابش را می خوانند گمان می کنند که کتاب هابز در باره همسانی تن و بدن آدمی با لوایتن است و این یک فاجعه است. کتاب لوایتن هابز به هیچ وجه در این باره نیست. آنچه که او در این باره در مقدمه خود نوشته مبنی بر ویژگی این “وجیهِ مادر زاد” است و جنبۀ “شواهد نویسی” به شیوۀ اثبات قضایای هندسی را دارد. بنابراین من در “ترجمۀ مفهومی” خودم از مقدمۀ هابز با نظر به این سوء تفاهمی که رایج است و به نظرم فاجعه بار است از حجم “شواهد” هابز در باره مشابهت لوایتن با تن و بدن آدمی کاسته ام. این امکانی است که یک مترجم “منبع گرا” ندارد. مراد من از این کار کاستن از ریسک در افتادن در ورطۀ خطاست.

مقدمۀ هابز بر کتاب لوایتن

آدمی نظر به خلاقیتی که دارد می تواند از هستی و گردش آن ـ که صُنع خداوند است ـ الگو برداری کند. امروز اگر حرکت از نوع “خود بنیاد” و اوتوماتیزه را شاخص حیات و حرکت در نظر بگیریم می توان گفت که آدمی قادر به خلق مصنوعات حیاتمند است. ماشین های اتوماتیزه که مثل ساعت با فنر و چرخ دنده کار می کنند نمونۀ چنین مصنوعاتی اند. حکومت [یا دولت] که کارکردش شباهت زیاد به کارکرد تن و بدن آدمی دارد نیز از این دست است. می توان گفت که حکومت [یا دولت] که من آن را این جا لوایتن نامیده ام آن خداوندگاری است که آدمی با الگوبرداری از صُنع خداوند ـ در کار خلقت آدم ـ ساخته که بسیار غول پیکرتر از خود آدمی است و مراد از آن صیانت نفس است. (71)

می توان اندام وارگی حکومت [یا دولت] و شباهتش را با تن و بدن آدمی در وجود مستقلش که دارای حیات و حرکت است دید. این در بخش اجرایی ـ که محل فعالیت کارگزاران حکومتی است ـ چشمگیرتر است. نقش کارگزاران مشابه نقش مَفصل ها در تن و بدن آدمی است. آن را می توان در مکانیزم پاداش و پادافره نیز دید که چون تن و بدن آدمی به جذب و دفع می پردازد تا شرط بقا تامین شود، ثروت بدست آید و آدمی برخوردار از امنیت گردد. با این اوصاف می توان گفت که حکومت یا [دولت] مخلوق دست آدمی و پدیده ای ارگانیک و سیاسی است. (71)

من در این کتاب [در چهار بخش] نظر به شرح و وصف این لوایتن به موضوعات زیر می پردازم:
– به انسان که لوایتن برساختۀ دست اوست.
– به حکومت [یا دولت] و عناصر تشکیل دهنده و شرط ماندگاری یا انحلال آن.
– به حکومت دینی و توجیه [یا مشروعیتی] که دارد یا ندارد.
– در بخش آخر هم به شرح ظلمات [یا حکومت پاپ] می پردازم. (72)

در رابطه با موضوع اول یعنی انسان [که حکومت برای انسان است] یک عده که خود را صاحب نظر می دانند در این اواخر بر اساس یک کلمۀ قصار چنین گفته اند که عقل و درایت آدمی نتیجه سواد و مطالعۀ این کتاب و آن کتاب نیست بلکه فرایند آدم شناسیِ آدمی است. حالا این را کسانی نُقل مجالس خود کرده اند که از آوردن حتی یک دو دلیل برای اثبات عقل و درایت خودشان هم عاجزند. می نشینند و پشت سر هر کس که با ایشان مخالف است بدگویی می کنند. (72) من نمی دانم چرا ایشان با بکار گیری کلمۀ قصار دیگری به خودشناسی نمی پردازند. کلمۀ قصاری که می گوید [مقدم بر هر چیز] “خودت را بشناس”. از این هم در این اواخر کسی سر در نمی آورد. مراد از این نه فراخوان به سکوت در برابر ددمنشی زورمندان و نه هم تحریک زیردستان به شورش است. “خودت را بشناس” یعنی نخست همه را همچون خودت آدم بدان و آنگاه بیندیش ببین رگ و ریشۀ کشش ها و آنچه که تو را به منزلۀ نوع آدم به انواع کوشش ها وا می دارد چیست. پس بر این اساس دیگران را ـ که همچون تو آدم اند ـ در موقعیتی که دارند درک کن. البته این را هم باید در نظر گرفت که آدم ها اگر چه که دارای وجوه مشترکند ولی متفاوت نیز هستند. ما همه آدم ایم. می دانیم کشش ها و نیازمندی هایی داریم که مبنایش نوعیت ما و آدمیت ماست. مسائلی ما را نگران می کند. مسائلی ما را امیدوار می کند و الی آخر. در همۀ این موارد ما دارای وجوه مشترک ایم. این هم هست که ما در موقعیت های متفاوتی به سر می بریم. یکی به چیزی و دیگری به چیز دیگری علاقمند است. یکی از چیزی و دیگری از چیز دیگری واهمه دارد. یکی به چیزی و دیگری به چیز دیگری امیدوار است. بنیۀ فیزیکی ما و تعلیم و تربیتی که داریم [یا نداریم] همه در این موارد مؤثرند. (72) پس این یک نوع “خود شناسی” است. البته کم و کسر هم دارد. ما آدمیان از نهانی های دیگر آدمیان هیچ خبر نداریم. این که در قلب و مغز کسی چه می گذرد ما هیچ نمی دانیم. کسانی مدعی اند که می دانند. من البته می پذیرم که از مطالعۀ رفتاری آدمی می توان به حدی از شناخت در باره آدمی دست یافت ولی ما هیچ مقیاس و واحد اندازه گیری نداریم که بدانیم حالا این شناخت ما درست است یانیست. ابزار شناخت ما هم که خود ماییم چندان بی طرف نیست. شناخت ما هم در باره کسانی که آنان را از پیش می شناسیم و در باره کسانی که آنان را از پیش نمی شناسیم یکسان نیست. (72) گیرم شما [صاحب نظران] قوم و خویش خودتان را خیلی خوب شناختید و “آدم شناسی” کردید. از این ما چه نتیجه ای می گیریم؟ چطور می فهمیم که ملاک “مشروعیت” یا “مقبولیت” حکومت [یا دولت] یا آنچه که برقراری حکومت [یا دولت] را توجیه می کند چیست؟ این است که می گویم در مسائل مربوط به حکومت [یا دولت] لازم است که حکمران یا حکمرانان [تأمل و تفکر کنند و] خودشان را ـ نه این و آن را ـ آن هم به منزلۀ نوع آدم در معنای کلی بشناسند. (73)

من هر حال دکترین خودم را این جا در این کتاب می نویسم. وقتی تمام شد و آن را خواندم و دیدم که همان است که باید باشد آن را به افکار عمومی می سپارم. این ملاک و معیار من آن است. حالا دیگران بخوانند و ببینند آیا این همان است که باید باشد؟ من راه دیگری جز این نمی شناسم. (73)

[پایان مقدمۀ هابز]
ادامه دارد. [نوبت بعد پیشگفتار فصل یک تا پنج و فصل یک تا پنج را “آپ لود” می کنم.]

داود بهرنگ

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)