این بحث مربوط است به امانوئل کانت و پاسخ وی به پرسشی که نزدیک به دو قرن و نیم پیش در مورد روشنگری یا بهتر بگویم روشنی‌یابی طرح شده‌است.
سعی می‌کنم چکیده نوشته کانت را در مورد روشنی‌یابی(روشنگری) وبه قول خودش Aufklärung «آوف کلرونگ» بیان کنم. شایان ذکر است که به لحاظ تاریخی، کانت نه اولین کسی است که در مورد روشنگری اظهار نظر کرده و نه از آخرین افرادی است که از آن زمان تا به حال در این مورد به بحث و تبادل نظر پرداخته‌اند. یوهان بنیامین ارهارد، گوتهولد افرایم لسینگ، موسی مندلسزون، آندرِآس ریم، مارتین ویلاند، رولان بارت، رابرت دارنتون، یوهان گئورگ هامان، گوته، ژان ژاک روسو، کریستیان یاکوب کراوس، کارل فریدریش بارت، یوهان گوتفرید هردِر، فریدریش شیلّر، کریستف مارتین ویلاند، دیدرو، هگل، کارل پوپر، میشل فوکو، هابرماس… و خیلی‌های دیگر در این مورد نوشته و گفته‌اند.
 
جُستار مربوط به روشنگری یا دقیق‌تر بگویم، روشنی‌یابی را بیاد دکتر سیروس آرین‌پور، که زمستان سال ۹۱ در غربت درگذشت، تدوین کرده‌ام. برای آشنایی و آشتی با کانت، مدیون آن دانشور و مترجم ارجمند هستم که گرچه اکنون نیست اما حضور دارد.
خوب است بدانیم ترانه‌‌های «شادوماد»، «بارون بارونه» و «پرستو»، که منوچهر سخایی با آهنگ عطاءالله خرم اجرا نمود، سروده اوست.
پرستویی شد و پرپرزنون رفت
به صحراهای بی‌نام و نشون رفت
حریفان پیش من با طعنه می‌گن
ستاره شد به طاق آسمون رفت
این ترانه در سال‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ به یاد سرگرد محمود سخایی – آن «پرستو» که دشنه آجین شد بر سر زبان‌ها افتاد.
دکتر سیروس آرین‌پور که از سال‌های جوانی دارای گرایش ملی بود و در زمان تحصیل در خارج با «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» همکاری داشت، پس از سی خرداد ۱۳۶۰ به زندان افتاد و بر او ستم‌ها رفت.
ازجمله ترجمه‌های آن انسان نیک، مقاله کانت(پیرامون روشنگری و نظریه شناخت) است. یدالله موقن، و همایون فولادپور، و…هم آن‌را به‌فارسی برگردانده‌اند.
«یک‌بار دیگر، روشنی‌یابی چیست؟»(مجموعه‌ مقالاتی از فیلسوفان نامدار معاصر) و کتاب «وجدان بیدار» هم در شمار ترجمه‌های سیروس آرین پور است. وجدان بیدار اثر نویسنده اتریشی «اشتفان تسوایگ»، به سباستین کاستلیو؛ و سوختنِ «سِروِه‌تُس» در آتش می‌پردازد. من هم در این موردمقاله‌ای نوشته‌ام.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فلسفه کانت؛ نظریه آلمانی انقلاب فرانسه است
ایمانوئل کانت Immanuel Kant، اندیشه پرداز بزرگ روشنگری بود و بانی یکی از بزرگترین انقلابات تاریخ تفکر، که آنرا انقلاب کوپرنیکی در فلسفه نامیده‌اند.
وی تجربه‌گرایی و عقل‌گرایی را در هم آمیخت که تأثیرش در معرفت‌شناسی، اخلاق، فلسفه سیاسی، زیبایی‌شناسی و دیگر حوزه‌ها تا همین امروز ادامه دارد. وقتی در انقلاب کبیر فرانسه آرای آزاداندیشانه ژان ژاک روسو به بار نشست، کانت از شادی گریست و با خبر پیروزی انقلاب به دوستانش گفت: «حالا می‌توانم مانند شمعون(حواری مسیح) بگویم: ای خداوند، اکنون بگذار تا بنده تو بیآرآمد، زیرا دیدگان من سلام و رحمت تو را دیدند»
فلسفه‌ کانت درواقع، نظریه آلمانی انقلاب فرانسه است. کانت البته در عین دفاع از نیت و محتوای انقلاب، می‌دانست شماری از دست‌اندرکاران انقلاب برای رسیدن به عدالت و صلح، چه بسا خود ناعادلانه رفتار می‌کنند. از همین رو به طور مستقیم از انقلابیون درگیر حمایت نمی‌کرد، بلکه جانب کسانی را می‌گرفت که از ایده انقلاب دفاع می‌کنند و با شور و شوق ناظر آنند. کانت معتقد بود یک انقلاب شاید بتواند استبداد خودکامه را پایان بخشد، اما لزوماً باعث اصلاح واقعی طرز فکر مردم نخواهد شد و چه بسا، تعصبات تازه جای تعصبات پیشین را بگیرد و دوباره تبدیل به افساری شود که با آن انبوه توده نادان زیر کنترل درآید.
کانت بر بلوغ و تربیت عقل، بسیار تأکید داشت و می‌گفت نباید تحت تکفل فکری ازمابهتران بود. یکی از میراث‌های اساسی به جای مانده از دستگاه فکری و تحلیلی او مبادرت به فراهم ساختن بستر نقد است. کانت معتقد بود که اول از همه باید به قوهٔ شناخت پرداخت و محدودیت‌ها و توانایی‌های آن را معلوم کرد. کانت این بستر را با تدوین سه اثر مهم که بعدها به صورت کلاسیک‌های فلسفهٔ مدرن و ایده‌آلیسم آلمانی درآمدند پی گرفت.
  • نقد عقل محض Kritik der reinen Vernunft (این کتاب به بررسی و تقسیم‌بندی مقولات شناخت و نیز بررسیِ محسوسات، ادراک و عقل محض پرداخته‌است)
  • نقد عقل عملی Kritik der praktischen Vernunft (این کتاب به مبانی فلسفه اخلاق می‌پردازد)
  • نقد داوری Kritik der Urteilskraft(این کتاب، نقش پیونددهندهٔ دو اثر دیگر، یعنی نقد عقلِ محض و نقدِ عقلِ عملی را برعهده دارد و گذار از فلسفهٔ نظری به فلسفهٔ اخلاق را تشریح می‌کند)
نقد عقل محض یکی از بهترین آثار فلسفی تاریخ بشر در کنار کتاب جمهور افلاطون و اخلاق اسپینوزا است. البته درآغاز این کتاب را کسی تحویل نگرفت و سال‌ها بعد بود که اهمیت آن آشکار و تصدیق شد. بسیاری از جنبش‌های فلسفی، و تقریباً تمام آنهایی که در آلمان بودند، یا با کانت آغاز شده‌اند و یا در واکنش به او پدید آمده‌اند. بعلاوه کانت در شکل‌دهی به تفکر و فرهنگ غرب از جایگاه مهمی برخوردار است. هگل و مارتین هایدگر ازجمله ناقدین کانت بودند.
امانوئل کانت از هیوم، روسو و لایبنیتس تأثیرپذیری زیادی گرفته بود و خودش هم بر فلاسفه بعد از خود مانند هگل، و کل جریان ایده‌آلیسم آلمانی اثر گذاشت.
ایده‌آلیسم آلمانی اشاره به دورانی در تاریخ فلسفه است که با کانت آغاز و با فیشته و شلینگ و هگل ادامه می‌یابد. کانت که تاریخ اندیشه فلسفی غرب را به خود و پس از خود تقسیم نموده، با ابداع فلسفه انتقادی گامی مهم در فلسفه جدید برداشت. اندیشه بنیادی او این است که با آنکه تجربه حسی، زمینه شناسایی است، ولی بنیاد آن نیست.

کانت فرزند زمان خودش بود. بنابراین بری از خطا نبود. در یکی از رسالاتش با نگاهی تبعیض‌آمیز و تحقیرگونه نسبت به زنان، آنان را شهروندانی فرومایه، دارایی مردان و نابرخوردار از حق مشارکت سیاسی می‌داند (که برخلاف بدیهی‌ترین اصول حقوق بشر و البته ناسازگار با فلسفه اخلاق خود اوست)
کانت از زرتشت به نیکی یاد کرده و نام وی را در عنوان‌های دو اثر خود آورده‌است.(زرتشت: یا فلسفهٔ تامی تحت یک اصل / زرتشت: یگانگی ایده و اخلاق)
بر سنگ نوشتهٔ آرامگاه وی این جملات حک شده: «دو چیز، هر چه مُکّرر تر و ژرف‌تر به آن‌ها می‌اندیشم، ذهنم را با شگفتی و هیبت باز هم تازه‌تر و فزاینده‌تری به خود مشغول می‌دارند: آسمان پر ستاره بر فراز من و قانون اخلاقی در درون من»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقاله کانت، گزارش رهایش خود اوست از اسارت و بندگی نادانی
مقاله کانت(?Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung پاسخ به روشنی‌یابی چیست؟)، چه بسا گزارش فشرده‌ای از تاریخچه زندگی خود اوست. می‌دانیم که در فضای بسته و زاهدانه‌ رشد کرده بود و در سن هشت‌سالگی به اصرار پدرش به مدرسه سخت و خشک مذهبی کونیگسبرگ پروس(کالینینگراد کنونی در روسیه) رفت و تا دانشگاه در همانجا درس خواند. وی در اواخر عمر، از اینکه سال‌های سال در «نابالغی فکری» سپری کرده بود، حسرت می‌خورد. کارل پوپر هم گفته‌است معنای ژرف و راستین آوف کلرونگ(روشنی‌یابی) نزد کانت، درواقع رهایش خود اوست از اسارت و بندگی نادانی.
مقاله کانت(در پاسخ به روشنی‌یابی چیست؟)، حدود ۲۴۰۰ کلمه دارد و نوشته بلندی نیست. پاره‌ای از داده‌های آن به حکومت وقت، و فردریش دوم(فردریش کبیر)، اشاره دارد که از ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ امپراتور پروس بود.
وی تغییر ساخت‌های فرهنگی و حقوقی را در دستور کار گذاشت و «استبداد منوّر» Aufgeklärter Absolutismus او تبلیغ می‌شد. با مسامحه، استبدادی که نقاط مثبت داشت!
کانت ‌هم با لحن تجلیل از فردریش کبیر، او را شخص روشنگری معرفی می‌کند که صاحب قدرت است و سپاه سازمان یافته‌ای نیز تحت فرمان دارد…
در مقاله روشنی‌یابی می‌نویسد:
نشانه‌های روشنی داریم بر این که اکنون[که فردریش کبیر حاکم است]، گستره‌ای در اختیار انسا‌ن‌ها نهاده شده تا آزادانه ذهن خود را بپرورانند، و [در نتیجه] موانع روشنگری همگانی یا خروج آن‌ها از کودکی خود کرده‌شان کم می‌شود. از این دیدگاه، عصر حاضر عصر روشنگری یا قرن «فردریش» است.
In diesem Betracht ist dieses Zeitalter das Zeitalter der Aufklärung, oder das JahrhundertFriederichs.
البته کانت به نکته زیر هم اشاره می‌کند:
«کسی چون فردریش دوم – امپراتور پروس – است که می‌گوید تا می‌توانی دربارۀ هر چه دلت می‌خواهد چون و چرا کن، ولی فقط از من تبعیت کن. همۀ این‌ها به معنای نوعی محدودیت است که درواقع بر آزادی تحمیل می‌شوند…»
(Nur ein einziger Herr in der Welt sagt: räsonniert, so viel ihr wollt, und worüber ihr wollt; aber gehorcht!) Hier ist überall Einschränkung der Freiheit.
برای فردریش دوم برتری یافتن به دشمن، اصل بود. او عقیده داشت کسب پیروزی آثار عهد‌شکنی و دسیسه و بی‌اخلاقی در سیاست خارجی را از میان می‌برد و تنها بازنده‌ها هستند که بابت خطا هایشان بازخواست خواهند شد. کسی از پیروز سؤال نمی‌کند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر چیزی که به کمال آراسته‌تر است، ‌در فساد چندش آورتر می‌شود
نزدیک به دو قرن و نیم پیش(سپتامبر سال ۱۷۸۳ میلادی)، در آلمان، در «ماهنامه‌ی برلین» <برلینیشه موناتسشریفت> Berlinische Monatsschrift شخصی ازدواج مذهبی را زیر سؤال برده و مقاله‌ای بدون امضا در طرفداری از «نکاح عرفی» منتشر کرده بود. در واکنش، یک کشیش پروتستان اهل برلین به نام «یوهان فریدریش زولنر»، به منظور حفظ مصالح حکومتی و دفاع از سنّت شرعی، ‌با اشاره به بدآموزی‌هایی که آن ایام تحت شعار روشنگری‌، رایج شده بود، ‌به آن مقاله جواب تندی داد و معترضانه پرسید که به راستی روشنگری چیست؟
به نظر می‌رسد پرسش آن کشیش از روشنی‌یابی در واقع در جهت شناخت مفهومی و تعریف صوری آن نبوده و بیشتر به منظور مقابله با تبعات آن طرج شده‌است.
سپس‌تر، کسانی ازجمله فیلسوف آلمانی «موسی مندلسون» Moses Mendelssohn و امانوئل کانت و…به پرسش مزبور پاسخ دادند.
مندلسون نوشته بود «هر چیزی که به کمال آراسته‌تر است، ‌در فساد چندش آورتر می‌شود».
یاداشت او نکات بدیعی دارد اما از آن ایام تا همین الآن بیشتر روی مقاله کوتاه کانت بحث می‌شود. کانت در زیرنویس مقاله‌اش می‌نویسد در جریان مقاله مندلسون نبوده‌ و اضافه می‌کند: «اکنون این پاسخ را منتشر می‌کنم فقط به این نیت که ببینم دست اتفاق تا کجا می‌تواند همخوانی اندیشه‌ها را برقرار کند».
مقاله کانت به انقلاب هم اشاره می‌کند و جالب اینجاست که چندی پیش از انقلاب کبیر فرانسه نوشته شده‌‌است. وی می‌نویسد:
اگر یک حکومت، آزادی خرد و پرسشگری مردم را نادیده بگیرد و قوانین(نادرستی) جاری کند که آیندگان نیز از آن متاثر شوند، شهروندان حق نافرمانی و آزاد ساختن خود از یوغ آن را دارند. هیچ دورانی نمی‌تواند با خود به این قصد همداستان و هم سوگند شود که دوران بعد را در قیدی بگذارد که هرگز نتواند شناخت‌ خود را گسترش بخشد. چنین کاری جنایت علیه طبیعت انسانی است و آیندگان کاملاً حق خواهند داشت چنین تصمیمات خودسرانه و نامشروعی را یکسره به دور افکنند.
کانت نگرانی خویش را از عوامل محدودکننده آزادی، پنهان نمی‌‌کند و بر این باور است که روشنگری به هیچ چیز جز آزادی نیاز ندارد.
کانت می‌گفت بدون مفاهیم، تجره حسی کور است و بدون تجربه حسی، مفاهیم خالی و تهی‌اند. از نگاه من کسی‌که کانت را فهم کرده، یک سر و گردن از کسی که با او آشنا نیست، بالاتر است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«روشنی‌یابی چیست؟»
روشنگری خروج انسان از صغارت است، به در آمدن از حالت کودکی، کودکی‌‌ای که خود بر خویش تحمیل کرده‌است. منظور از کودکی، ناتوانی از به کار گرفتن فهم خویش بدون رخصت و اجازه دیگران است. اگر علت این نابالغی نه فقدان فهم، که نبود عزم و شجاعت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگران باشد، گناه آن به گردن خود انسان است. شعار روشنگری این است: Sapere aude (ساپره اوده)، در به کارگیری فهم خود شهامت داشته باش!
اینکه چرا بخش بزرگی از آدمیان، با آن که دیریست طبیعت آنان را به بلوغ طبیعی رسانده، باز، خودخواسته تا پایان عمر کودک می‌مانند و دیگران خیلی ساده قیم و صاحب اختیار‌شان می‌شوند، دلیلی جز کاهلی و بُزدلی ندارد. (…)…
چه راحت است آدمی خود را به کودکی بزند! دراینصورت پیش خودش فکر می‌کند اگر کتاب[مقدس] داشته باشم [که پاسخ چون و چراهای مرا بدهد] دیگر چه احتیاجی به فهمیدن دارم؟ چنانچه کشیشی کار وجدانم را انجام دهد و پزشکی هم باشد که به من بگوید چه بخورم و چه نخورم، دیگر چه مشکلی دارم؟… نیازی به اندیشیدن نخواهم داشت و دیگران جور مرا خواهند کشید.
قیم‌مآبان(آقابالاسرها و کسانیکه می‌خواهند تکفل فکری دیگران بعهده آنها باشد)، زود متوجه می‌شوند که خیلی‌ها(و بطور خاص زنان) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسیار خطرناک می‌دانند.آنها با رام‌کردن و تهی‌‌ساختن رمه‌ی خود، خاطرجمع می‌شوند که این گله مطیع و سر به راه بدون یوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت و اصلاً جرأت خطرکردن را ندارند. با اینحال مدام در گوش‌شان می‌خوانند مبادا یوغ را از گردن خود بردارید…تنها رفتن خطرها دارد!
بگذریم که این خطرها چندان هم واقعی نیستند، کافی‌ست حرکت کنند. پس از چند بار افتادن سرانجام بلند شده و به پیش می‌روند. اما یک بار زمین‌خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده می‌کند که دیگر نمی‌کوشند تا بر پای خود بایستند و بی کمک دیگران گام بردارند.
از همین‌رو دشوار جلوه می‌کند کسیکه به صغیربودن عادت کرده و عادت او شده‌است خود را بیرون کشد. چرا؟ چون او از صغیربودن خودش خرسند است و بدیهی است که در این وضع از به کار بردن فهم خود ناتوان باشد چرا که هرگز مجال چنین کاری به ایشان داده نشده‌است.
قوانین دست و پاگیر و اعتقادات جزمی… صغیربودن آدمی را دائمی می‌کنند. حتی کسیکه خود را از بند کودکی برهاند چه بسا هنوز در پریدن از روی گودالی بسیار باریک هم مردد باشد. علتش این است که اصلاً به چنین آزادی رفتار خو نکرده‌است. در نتیجه فقط معدودی از افراد توانسته‌اند ذهن خود را بپرورند و [به معنی واقعی کلمه]، از صغارت بیرون آیند و راهی مطمئن در پیش گیرند…(…)…
خرافه‌ها و پیشداوری‌ها، چنان اثر زیان آوری دارد که ممکن است دامن کسانی را که آنرا رواج داده‌اند هم بگیرد…از همین رو توده‌های خوگرفته به خرافات نمی‌توانند به روشنگری برسند مگر با انقلاب.
(البته) یک انقلاب چه بسا به خودکامگی فردی، یا به رژیمی ستمگر پایان دهد، اما قادر نباشد در شیوه‌های اندیشه، اصلاح واقعی به وجود آورد، و بعکس، به جای خرافات کهنه با رشته‌ای از پیش‌داوری‌های تازه، یوغِ عبودیت دیگری را به گردن مردم ‌افکند تا آنها را کنترل کند…
برای روشنگری از آن نوعی که گفتم فقط نیاز به آزادی است… آزادی در به کارگیری خرد خویش در همۀ زمینه‌ها…(…)…
وقتی افسری در حین انجام وظیفه در درست یا مفید بودن فرمان بالادستی خود چون و چرا کند، البته خطرناک است… اما همین فرد،… می‌تواند و باید برای مثال خطاهایی را که در ارتش وجود دارند زیر سؤال ببرد و چون و چرا کند. نباید او را بازداشت از این که سخنان خود را با مردم در میان نهد…
[مثال‌های دیگر]
یک شهروند نمی‌تواند از پرداخت مالیات‌هایی که مقرر شده، سرباز زند،…اما…می‌تواند نظر خود را دربارۀ ناروا یا حتی ناعادلانه بودن اخذ چنین مالیات‌هایی به گوش عمومِ مردم برساند و او با این کار به هیچ وجه برخلاف وظیفۀ مدنی خود عمل نکرده‌‌است.
یک کشیش مقید است برای مردم حوزه‌ی کلیسایی‌اش، اصول مذهب و همان کلیسایی را که در خدمت آن است، وعظ کند. اما در مقام دانشمند، آزادی تمام و حتی وظیفه دارد که تمامی اندیشه‌های سنجیده و نیک‌خواهانه‌ی خود را درباره‌ی نادرستی‌های این اصول و نیز پیشنهادهای خود را برای بهسازی امور دین و کلیسا با همگان در میان نهد و از این بابت کمترین سرزنشی بر او روا نیست…(…)…
اما یک گروه مذهبی،…نمی‌تواند تک تک اعضایش را به قید سوگند به محترم شمردن یک اصل ثابت پای‌بند کند و به این ترتیب مردم را در قیمومت همیشگی نگاه دارد…من می‌گویم…قراردادی که بسته شود تا برای همیشه نوع بشر را از هر روشنایی تازه محروم کند…، باطل است، حتی اگر از سوی برترین قدرت [سیاسی] یا نهادهای قانونگذاری یا در رسمی‌ترین پیمان‌های صلح تصویب شده باشد.
چون هیچ عصری نمی‌تواند خود را در بند کند تا چه رسد به آن که برای اعصار بعدی مقرر بدارد که باید در شرایطی گذاشته شوند که بر ایشان ناممکن شود که دامنۀ شناخت خود را وسیعتر کنند (به ویژه در جایی که موضوع مهمی مانند روشنگری در میان است).
این کار جنایتی خواهد بود برضد طبیعت انسان، که غرض وجودی‌اش درست در همین پیشرفت است. بنابراین آیندگان یکسره حق دارند که چنین تصمیمی را نامشروع و گناه بشمارند و رد کنند. معیار چیزی که مردم بتوانند بر سر آن، به منزلۀ قانون، به توافق برسند در این پرسش است: آیا آنان می‌توانند چنین قانونی را بر خود تحمیل کنند؟…(…)…
آنچه از بنیاد ممنوع است همانا توافق بر سر یک اساسنامه‌ی دینی پایدار است که هیچ کس، گیرم فقط برای دوره‌ای برابر با عمر یک انسان، نتواند آشکارا در آن تردیدی راه دهد…
چون اگر چنین شود، در پیشرفت انسانیت به سوی اصلاح، دوره‌ای از زمان عاطل می‌شود و این، به زیان نسل‌های آینده است…(…)…
 اگر پرسیده شود: «آیا ما در حال حاضر در در دورانی بسر می‌بریم که به روشنایی رسیده‌است؟» پاسخ این است: «نه، اما در عصر روشنگری به سر می‌بریم»…(…)…
من وجه بنیادی روشنگری [یعنی] به در آمدن انسان‌ها از کودکی خودکرده‌شان را بیش از همه در امور دینی دانستم. روشنگری را خروج انسان از صغارتی می‌دانم که خود بر خویش، بیش از همه در امور دینی، تحمیل کرده‌است…(…)…
[توجه داشته باشیم که] آزادی حتی اصول حکومت‌ها را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد، حکومت‌ها هم در خواهند یافت که به نفع آنهاست که با انسان‌ها…با حرمت رفتار کنند…(…)…
ایمانوئل کانت، کنیگز برگ درپروس، سی ام سپتامبر ۱۷۸۴
کانت مقاله دیگری دارد با عنوان Was heist: Sic him Denken orientieren (راه بردن خود در فکر چیست؟) که سال ۱۷۸۶ در Berlinische Monatschrift (ماهنامه برلین) منتشر شده‌است. در پایان همین مقاله کانت تصریح می‌کند «تنها سنگ محک هر نوع حقیقت عقل است».


IMMANUEL KANT
Was ist Aufklärung?
قرائت مقاله (به‌زبان اصلی)

ترجمه ساده انگلیسی
(مترجم: Mary C. Smith)
Immanuel Kant
What is Enlightenment?
Enlightenmentis man’s emergence from his self-imposed nonage. Nonage is the inability to use one’s own understanding without another’s guidance. This nonage is self-imposed if its cause lies not in lack of understanding but in indecision and lack of courage to use one’s own mind without another’s guidance. Dare to know! (Sapere aude.) “Have the courage to use your own understanding,” is therefore the motto of the enlightenment.
Laziness and cowardice are the reasons why such a large part of mankind gladly remain minors all their lives, long after nature has freed them from external guidance. They are the reasons why it is so easy for others to set themselves up as guardians. It is so comfortable to be a minor. If I have a book that thinks for me, a pastor who acts as my conscience, a physician who prescribes my diet, and so on–then I have no need to exert myself. I have no need to think, if only I can pay; others will take care of that disagreeable business for me. Those guardians who have kindly taken supervision upon themselves see to it that the overwhelming majority of mankind–among them the entire fair sex–should consider the step to maturity, not only as hard, but as extremely dangerous. First, these guardians make their domestic cattle stupid and carefully prevent the docile creatures from taking a single step without the leading-strings to which they have fastened them. Then they show them the danger that would threaten them if they should try to walk by themselves. Now this danger is really not very great; after stumbling a few times they would, at last, learn to walk. However, examples of such failures intimidate and generally discourage all further attempts.
Thus it is very difficult for the individual to work himself out of the nonage which has become almost second nature to him. He has even grown to like it, and is at first really incapable of using his own understanding because he has never been permitted to try it. Dogmas and formulas, these mechanical tools designed for reasonable use–or rather abuse–of his natural gifts, are the fetters of an everlasting nonage. The man who casts them off would make an uncertain leap over the narrowest ditch, because he is not used to such free movement. That is why there are only a few men who walk firmly, and who have emerged from nonage by cultivating their own minds.
It is more nearly possible, however, for the public to enlighten itself; indeed, if it is only given freedom, enlightenment is almost inevitable. There will always be a few independent thinkers, even among the self-appointed guardians of the multitude. Once such men have thrown off the yoke of nonage, they will spread about them the spirit of a reasonable appreciation of man’s value and of his duty to think for himself. It is especially to be noted that the public which was earlier brought under the yoke by these men afterwards forces these very guardians to remain in submission, if it is so incited by some of its guardians who are themselves incapable of any enlightenment. That shows how pernicious it is to implant prejudices: they will eventually revenge themselves upon their authors or their authors’ descendants. Therefore, a public can achieve enlightenment only slowly. A revolution may bring about the end of a personal despotism or of avaricious tyrannical oppression, but never a true reform of modes of thought. New prejudices will serve, in place of the old, as guide lines for the unthinking multitude.
This enlightenment requires nothing but freedom–and the most innocent of all that may be called “freedom”: freedom to make public use of one’s reason in all matters. Now I hear the cry from all sides: “Do not argue!” The officer says: “Do not argue–drill!” The tax collector: “Do not argue–pay!” The pastor: “Do not argue–believe!” Only one ruler in the world says: “Argue as much as you please, but obey!” We find restrictions on freedom everywhere. But which restriction is harmful to enlightenment? Which restriction is innocent, and which advances enlightenment? I reply: the public use of one’s reason must be free at all times, and this alone can bring enlightenment to mankind.
On the other hand, the private use of reason may frequently be narrowly restricted without especially hindering the progress of enlightenment. By “public use of one’s reason” I mean that use which a man, as scholar, makes of it before the reading public. I call “private use” that use which a man makes of his reason in a civic post that has been entrusted to him. In some affairs affecting the interest of the community a certain [governmental] mechanism is necessary in which some members of the community remain passive. This creates an artificial unanimity which will serve the fulfillment of public objectives, or at least keep these objectives from being destroyed. Here arguing is not permitted: one must obey. Insofar as a part of this machine considers himself at the same time a member of a universal community–a world society of citizens–(let us say that he thinks of himself as a scholar rationally addressing his public through his writings) he may indeed argue, and the affairs with which he is associated in part as a passive member will not suffer. Thus it would be very unfortunate if an officer on duty and under orders from his superiors should want to criticize the appropriateness or utility of his orders. He must obey. But as a scholar he could not rightfully be prevented from taking notice of the mistakes in the military service and from submitting his views to his public for its judgment. The citizen cannot refuse to pay the taxes levied upon him; indeed, impertinent censure of such taxes could be punished as a scandal that might cause general disobedience. Nevertheless, this man does not violate the duties of a citizen if, as a scholar, he publicly expresses his objections to the impropriety or possible injustice of such levies. A pastor, too, is bound to preach to his congregation in accord with the doctrines of the church which he serves, for he was ordained on that condition. But as a scholar he has full freedom, indeed the obligation, to communicate to his public all his carefully examined and constructive thoughts concerning errors in that doctrine and his proposals concerning improvement of religious dogma and church institutions. This is nothing that could burden his conscience. For what he teaches in pursuance of his office as representative of the church, he represents as something which he is not free to teach as he sees it. He speaks as one who is employed to speak in the name and under the orders of another. He will say: “Our church teaches this or that; these are the proofs which it employs.” Thus he will benefit his congregation as much as possible by presenting doctrines to which he may not subscribe with full conviction. He can commit himself to teach them because it is not completely impossible that they may contain hidden truth. In any event, he has found nothing in the doctrines that contradicts the heart of religion. For if he believed that such contradictions existed he would not be able to administer his office with a clear conscience. He would have to resign it. Therefore the use which a scholar makes of his reason before the congregation that employs him is only a private use, for no matter how sizable, this is only a domestic audience. In view of this he, as preacher, is not free and ought not to be free, since he is carrying out the orders of others. On the other hand, as the scholar who speaks to his own public (the world) through his writings, the minister in the public use of his reason enjoys unlimited freedom to use his own reason and to speak for himself. That the spiritual guardians of the people should themselves be treated as minors is an absurdity which would result in perpetuating absurdities.
But should a society of ministers, say a Church Council, . . . have the right to commit itself by oath to a certain unalterable doctrine, in order to secure perpetual guardianship over all its members and through them over the people? I say that this is quite impossible. Such a contract, concluded to keep all further enlightenment from humanity, is simply null and void even if it should be confirmed by the sovereign power, by parliaments, and the most solemn treaties. An epoch cannot conclude a pact that will commit succeeding ages, prevent them from increasing their significant insights, purging themselves of errors, and generally progressing in enlightenment. That would be a crime against human nature whose proper destiny lies precisely in such progress. Therefore, succeeding ages are fully entitled to repudiate such decisions as unauthorized and outrageous. The touchstone of all those decisions that may be made into law for a people lies in this question: Could a people impose such a law upon itself? Now it might be possible to introduce a certain order for a definite short period of time in expectation of better order. But, while this provisional order continues, each citizen (above all, each pastor acting as a scholar) should be left free to publish his criticisms of the faults of existing institutions. This should continue until public understanding of these matters has gone so far that, by uniting the voices of many (although not necessarily all) scholars, reform proposals could be brought before the sovereign to protect those congregations which had decided according to their best lights upon an altered religious order, without, however, hindering those who want to remain true to the old institutions. But to agree to a perpetual religious constitution which is not publicly questioned by anyone would be, as it were, to annihilate a period of time in the progress of man’s improvement. This must be absolutely forbidden.
A man may postpone his own enlightenment, but only for a limited period of time. And to give up enlightenment altogether, either for oneself or one’s descendants, is to violate and to trample upon the sacred rights of man. What a people may not decide for itself may even less be decided for it by a monarch, for his reputation as a ruler consists precisely in the way in which he unites the will of the whole people within his own. If he only sees to it that all true or supposed [religious] improvement remains in step with the civic order, he can for the rest leave his subjects alone to do what they find necessary for the salvation of their souls. Salvation is none of his business; it is his business to prevent one man from forcibly keeping another from determining and promoting his salvation to the best of his ability. Indeed, it would be prejudicial to his majesty if he meddled in these matters and supervised the writings in which his subjects seek to bring their [religious] views into the open, even when he does this from his own highest insight, because then he exposes himself to the reproach: Caesar non est supra grammaticos.
It is worse when he debases his sovereign power so far as to support the spiritual despotism of a few tyrants in his state over the rest of his subjects.
When we ask, Are we now living in an enlightened age? the answer is, No, but we live in an age of enlightenment. As matters now stand it is still far from true that men are already capable of using their own reason in religious matters confidently and correctly without external guidance. Still, we have some obvious indications that the field of working toward the goal [of religious truth] is now opened. What is more, the hindrances against general enlightenment or the emergence from self-imposed nonage are gradually diminishing. In this respect this is the age of the enlightenment and the century of Frederick [the Great].
A prince ought not to deem it beneath his dignity to state that he considers it his duty not to dictate anything to his subjects in religious matters, but to leave them complete freedom. If he repudiates the arrogant word “tolerant”, he is himself enlightened; he deserves to be praised by a grateful world and posterity as that man who was the first to liberate mankind from dependence, at least on the government, and let everybody use his own reason in matters of conscience. Under his reign, honorable pastors, acting as scholars and regardless of the duties of their office, can freely and openly publish their ideas to the world for inspection, although they deviate here and there from accepted doctrine. This is even more true of every person not restrained by any oath of office. This spirit of freedom is spreading beyond the boundaries [of Prussia] even where it has to struggle against the external hindrances established by a government that fails to grasp its true interest. [Frederick’s Prussia] is a shining example that freedom need not cause the least worry concerning public order or the unity of the community. When one does not deliberately attempt to keep men in barbarism, they will gradually work out of that condition by themselves.
I have emphasized the main point of the enlightenment–man’s emergence from his self-imposed nonage–primarily in religious matters, because our rulers have no interest in playing the guardian to their subjects in the arts and sciences. Above all, nonage in religion is not only the most harmful but the most dishonorable. But the disposition of a sovereign ruler who favors freedom in the arts and sciences goes even further: he knows that there is no danger in permitting his subjects to make public use of their reason and to publish their ideas concerning a better constitution, as well as candid criticism of existing basic laws. We already have a striking example [of such freedom], and no monarch can match the one whom we venerate.
But only the man who is himself enlightened, who is not afraid of shadows, and who commands at the same time a well disciplined and numerous army as guarantor of public peace–only he can say what [the sovereign of] a free state cannot dare to say: “Argue as much as you like, and about what you like, but obey!” Thus we observe here as elsewhere in human affairs, in which almost everything is paradoxical, a surprising and unexpected course of events: a large degree of civic freedom appears to be of advantage to the intellectual freedom of the people, yet at the same time it establishes insurmountable barriers. A lesser degree of civic freedom, however, creates room to let that free spirit expand to the limits of its capacity. Nature, then, has carefully cultivated the seed within the hard core–namely the urge for and the vocation of free thought. And this free thought gradually reacts back on the modes of thought of the people, and men become more and more capable of acting in freedom. At last free thought acts even on the fundamentals of government and the state finds it agreeable to treat man, who is now more than a machine, in accord with his dignity.

إجابه عن السؤال: ماهو التنویر؟
ترجمه عربی مقاله کانت(توسط إسماعیل المصدق)
فی عدد شهر دجنبر ۱۷۸۳ من “مجله برلین الشهریه” نشر راهب من برلین اسمه تسولنر Johann Friedrich Zöllner(1753-1804) ردا على مقال سبق أن نشرته نفس المجله فی عدد شتنبر من نفس السنه یدافع فیه کاتب لم یفصح عن اسمه عن الزواج المدنی. خصص تسولنر مقاله لانتقاد الزواج المدنی والدفاع عن عقد الزواج فی الکنیسه، معتبرا أن ذلک من مصلحه الدوله ذاتها، إلا أنه فی نفس الوقت هاجم الخلط الذی نشأ فی أذهان الناس وقلوبهم بصدد مفهوم التنویر. وقد ألحق بمقاله هامشا مستفزا کتب فیه: “ما هو التنویر؟ هذا السؤال الذی یعادل تقریبا فی أهمیته السؤال: ما هی الحقیقه، یجب الإجابه عنه قبل البدء فی التنویر! ومع ذلک فإننی لم أعثر فی أی موضع على جواب عنه!”
 هذا السؤال المندس فی هامش مقال کتبه راهب بروتستانتی مجهول نسبیا عن قانون الزواج سیکون مثمرا بالنسبه لتاریخ الفلسفه. وهکذا سینشر أولا موسى مندلسزون Moses Mendelssohn (۱۷۲۹-۱۷۸۶) مقالا بعنوان: “حول السؤال: ما معنى التنویر؟” فی عدد شتنبر ۱۷۸۴ من نفس المجله. بعد ذلک سیظهر فی عدد دجنبر من نفس السنه مقال کنط الذی یتضمن تعریفه المشهور للتنویر. یتبین من ملاحظه کنط فی نهایه المقال أنه لم یکن حین کتابته على علم بمضمون مقال مندلسزون، وإن کان علم بصدور مقال له حول هذا الموضوع من خلال قراءته لجریده أسبوعیه نشرت إعلانا یتضمن محتویات عدد شتنبر ۱۷۸۴ من “مجله برلین الشهریه”.
 نقدم فیما یلی ترجمه لمقال کنط کما نشر فی المجلد ۱۱ من مجموعه مؤلفاته التی نشرتـها دار Surkamp تحت إشرافWilhelm Weischedel، فرانکفورت، م ۱۹۶۶، ص ۵۳-۶۱.
 ویجب أن أشیر إلى أننی اعتمدت فی کتابه هذا التقدیم وکذلک بعض هوامش الترجمه على الکتیب الذی أصدره Erhard Bahr تحت عنوان ” ما هو التنویر؟”، دار النشر Reclam، شتوتجارت ۱۹۷۴، والذی یضم نصوصا لفلاسفه ألمان حول مفهوم التنویر وتعلیقات علیها.
التنویر(۱) هو خروج الإنسان من القصور(۲) الذی یرجع إلیه هو ذاته. القصور هو عدم قدره المرء على استخدام فهمه دون قیاده الغیر. یکون هذا القصور راجعا إلى الذات إذا کان سببه لا یکمن فی غیاب الفهم، بل فی غیاب العزم والجرأه على استخدامه دون قیاده الغیر! Sapere aude (۳)، تجرأ على استخدام فهمک الخاص!(۴) هذا إذن هو شعار التنویر.
 إن الکسل والجبن هما السبب الذی یجعل طائفه کبیره من الناس یظلون، عن طیب خاطر، قاصرین طوال حیاتهم، حتى بعد أن تکون الطبیعه قد حررتهم، منذ مده طویله، من کل قیاده خارجیه (naturaliter majorennes)(5)، والذی یجعل أخرین ینصبون أنفسهم بسهوله أوصیاء علیهم. إنه من المریح جدا أن یکون المرء قاصرا. إذا کان لدی کتاب له فهم نیابه عنی، وواعظ له ضمیر نیابه عنی، وطبیب یحدد لی نظام تغذیتی الخ، فإنی لن أحتاج إلى أن أجتهد بنفسی. لیس من الضروری أن أفکر ما دمت قادرا على أداء الثمن، ذلک أن الآخرین سیتحملون هذا العمل المزعج نیابه عنی. أما أن الأغلبیه الساحقه من الناس (وضمنهم الجنس اللطیف بأکمله) یعتبرون أن الخطوه نحو الرشد، فضلا عن أنها شاقه، خطیره جدا کذلک، فهذا ما سبق أن دبره أولئک الأوصیاء الذین یتحملون الإشراف العام علیهم بطیبوبه تامه. فبعد أن یجعلوا أولا ماشیتهم مغفله، وبعد أن یحرصوا بعنایه على ألا یسمح لـهذه المخلوقات الهادئه بأن تتجرأ على القیام بخطوه واحده خارج عربه المشی(۶) التی حبسوها داخلها، بعد ذلک یبینون لهم الخطر الذی یتهددهم إذا ما حاولوا المشی بمفردهم.صحیح أن هذا الخطر لیس بالذات جد کبیر، لأنهم سینتهون بتعلم المشی بعد أن یسقطوا بضع مرات، إلا أن مثالا واحدا من هذا النوع یثیر الوجل لدى المرء ویردعه عموما عن القیام بمحاولات أخرى.
 إنه إذن لمن الصعب على أی إنسان بمفرده أن یتخلص من القصور الذی أصبح تقریبا بمثابه طبیعه له. بل أکثر من ذلک، إنه غدا یحبه، وهو فی الوقت الحاضر عاجز بالفعل عن استخدام فهمه الخاص، لأنه لم یسمح له أبدا بأن یحاول ذلک. إن النظم والقواعد، هذه الأدوات المیکانیکیه لاستعمال المواهب الطبیعیه، أو قل لسوء استعمالها، هی بمثابه قیود للقصور الدائم. وحتى من خلعها، لن یتمکن من القیام إلا بقفزه غیر آمنه فوق أضیق الحفر، لأنه لم یتعود على مثل هذه الحرکه الحره. لـهذا السبب، لم یوفق إلا القلیلون فی أن ینتزعوا أنفسهم من حاله القصور بواسطه مجهودهم الخاص وأن یسیروا مع ذلک بأمان.
 أما أن ینور جمهور(۷) ذاته، فهذا بالأحرى ممکن، بل إنه تقریبا أمر محتم إذا کان هذا الجمهور متمتعا بالحریه. ذلک أنه، فی هذه الحاله، سیوجد دائما، حتى بین من نصبوا أنفسهم أوصیاء على الأغلبیه، بعض الذین یفکرون بأنفسهم، والذین، بعد أن یتخلصوا هم أنفسهم من ربقه القصور، ینشرون حوالیهم روح تقدیر عقلی لقیمه کل إنسان واستعداده لأن یفکر اعتمادا على نفسه. والغریب هنا أن الجمهور الذی سبق أن وضع من قبلهم تحت ربقه هذا القصور، یجبرهم بعد ذلک، هو أیضا، على أن یظلوا تحتها، إذا حرضه على ذلک بعض أوصیائه العاجزین عن التنویر. إلى هذا الحد یکون ترسیخ الأحکام المسبقه مضرا، لأنها فی الأخیر تنتقم لنفسها من أولئک الذین کانوا هم أنفسهم أو أسلافهم واضعیها. لـهذا، لا یمکن لجمهور أن یبلغ التنویر إلا بتأن. فالثوره قد تطیح بالاستبداد الشخصی والاضطهاد المتعطش للمصلحه المادیه أو السلطه، ولکن لا یمکن أن تؤدی أبدا إلى إصلاح حقیقی لنمط التفکیر (۸)، بل فقط إلى استخدام أحکام مسبقه جدیده، مثلما کانت تستخدم القدیمه، کشریط موجه (۹) للأغلبیه التی لا تفکر.
 وإنه من أجل هذا التنویر لا یتطلب الأمر شیئا آخر غیر الحریه وبالضبط تلک الحریه الأقل ضررا بین کل ما یندرج تحت هذا اللفظ، أی حریه الاستعمال العمومی للعقل فی کل المیادین. إلا أننی أسمع من جمیع الجهات صوتا ینادی: لا تفکروا!(۱۰) فالضابط یقول: لا تفکروا، بل قوموا بالتمارین! وموظف المالیه: لا تفکروا، بل سددوا المبالغ! ورجل الدین: لا تفکروا، بل آمنوا! (هناک سید واحد فی العالم (۱۱) یقول: فکروا بمقدار ما تریدون وفی کل ما تریدون، لکن أطیعوا.) وهکذا یتم هنا فی کل مجال تقیید الحریه. ولکن أی تقیید للحریه یعوق التنویر؟ وأی تقیید لا یعوقه، بل بالأحرى یفیده؟ أجیب: إن استعمال الإنسان لعقله استعمالا عمومیا یجب أن یکون دائما حرا، وهو وحده یمکن أن یؤدی إلى تنویر الناس، أما استعماله الخصوصی فیمکن غالبا تقییده بصرامه شدیده، دون أن یعوق ذلک بشکل خاص تقدم التنویر (۱۲). أعنی بالاستعمال العمومی لعقلنا الخاص ذلک الاستعمال الذی یقوم به شخص ما بصفته رجل فکر (۱۳) أمام جمهور یتکون من عالم القراء بأکمله. أما الاستعمال الخصوصی فأعنی به ذلک الذی یمکن أن یقوم به المرء بصفته یتقلد منصبا مدنیا أو وظیفه مدنیه ما (۱۴). ذلک أنه من الضروری لبعض الشئون التی تـهم مصلحه الجماعه (۱۵) أن توجد آلیه معینه یجب بواسطتها على بعض أعضاء الجماعه أن یتصرفوا فقط بسلبیه (۱۶)، حتى یمکن، بفضل توافق تصطنعه الحکومه، أن یتم توجیههم نحو المصالح العامه، أو، على الأقل، منعهم من إتلافها. فهنا بالطبع لا یسمح بالتفکیر، بل یجب على المرء أن یطیع. ولکن من حیث إن هذا الجزء من الآله یعتبر ذاته فی نفس الوقت عضوا فی جماعه بأکملها، بل وفی المجتمع العالمی، وتبعا لذلک یخاطب، من خلال کتاباته، جمهورا، معتمدا فی ذلک على فهمه الخاص، فإنه یمکنه، بلا شک، أن یفکر دون أن تتأثر بذلک الشئون التی عین لتصریفها کعضو سلبی إلى حد ما. وهکذا سیکون من المفسد جدا أن یرید ضابط، خلال أداء عمله، المجادله جهرا فی صواب أو فائده أمر تلقاه من رؤسائه، بل علیه أن یطیع. ولکن لیس من العدل أن نحرمه، بصفته رجل فکر، من إبداء ملاحظات حول عیوب الخدمه العسکریه وأن یعرض هذه الملاحظات على الجمهور لیحکم علیها. والمواطن لا یحق له أن یمتنع عن أداء الرسوم المفروضه علیه، بل إن طعنا وقحا فی هذه المستحقات، إذا کان علیه أداؤها، أمر یجب أن یعاقب علیه بصفته فضیحه (قد یمکن أن تسبب عصیانا عاما). ومع ذلک، فإنه لن یخل بواجبه کمواطن، إذا عبر عمومیا، بصفته رجل فکر، عن آرائه حول عیوب هذه المستحقات أو أیضا جورها. وکذلک فإن رجل الدین ملزم بأن یعلم تلامذته وجماعته حسب رمز (۱۷) الکنیسه التی یخدمها، لأنه قد تم تعیینه فی هذه المهمه على أساس هذا الشرط. ولکنه یتمتع، کرجل فکر، بکامل الحریه فی أن یفضی للجمهور بکل أفکاره المدروسه بعنایه والمنبثقه عن نیه حسنه حول ما هو خاطئ فی ذلک الرمز واقتراحاته الرامیه إلى تدبیر أفضل للنظام الدینی والکنیسی، بل وإن هذا یعتبر جزءا من رسالته. ولیس فی ذلک أیضا ما یمکن أن یسبب له وخز الضمیر. ذلک أن ما یلقنه، بناءا على وظیفته کقائم بأعمال الکنیسه، یقدمه لا کشیء یتمتع هو بحریه تقلینه وفق ما یحلو له، بل کشیء عین لتلقینه حسب تعلیمات الغیر وباسمه. إنه سیقول: تعتنق کنیستنا هذا الرأی أو ذاک، هذه هی الحجج التی تستند إلیها. ثم إنه یجلب لجماعته کل المنفعه العملیه من القواعد التی قد لا یقبلها هو ذاته باقتناع تام والتی تعهد مع ذلک بتدریسها، لأنه لیس من المستحیل تماما أن توجد بین طیاتـها حقیقه کامنه، ولأنه على أی حال لا یوجد فیها على الأقل ما یتناقض مع الدین الداخلی. أما إذا کان یعتقد بوجود هذا التناقض، فإنه لن یستطیع القیام بوظیفته بکیفیه ترضی ضمیره، وفی هذه الحاله، سیکون علیه أن یتخلى عنها. إن استعمال المدرس الموظف لعقله أمام جماعته هو مجرد استعمال خصوصی، لأن هذه الجماعه تبقى مجرد تجمع عائلی حتى وإن کان کبیرا جدا، وهو کقسیس لیس حرا فی هذا الاستعمال، ولا یحق أیضا أن یکون حرا فیه، لأنه ینفذ مأموریه کلفه بها الغیر. وعلى العکس من ذلک، یتمتع رجل الدین فی الاستعمال العمومی لعقله، أی بصفته رجل فکر یخاطب الجمهور الحقیقی، أی العالم، بحریه غیر مقیده فی أن یستخدم عقله الخاص وأن یتلکم باسمه الشخصی. ذلک أنه من الحماقه التی تؤدی إلى تأبید الحماقات أن یکون أوصیاء الشعب (فی الأمور الدینیه) هم أنفسهم قاصرین أیضا.
 ولکن ألا ینبغی أن تتمتع هیئه من رجال الدین، مجمع کنسی مثلا، أو طبقه مبجله (کما تسمى لدى الهولندیین (۱۸))بالحق فی أن یلتزم أعضاؤها فیما بینهم قسما برمز معین غیر قابل للتغییر، حتى یمارسوا، بل ویؤیدوا وصایه علیا دائمه على کل الأعضاء، وبواسطه هؤلاء على الشعب، أقول: إن ذلک غیر ممکن تماما. إن مثل هذا التعاقد على منع کل استمرار فی تنویر الجنس البشری هو باطل تماما، حتى وإن تم تأکیده من قبل السلطه العلیا، من قبل برلمانات ومعاهدات السلم الأکثر رسمیه. لا یمکن لعصر أن یتحد ویتفق على جعل العصر اللاحق فی حاله تمنعه من توسیع معارفه (خاصه الملحه جدا) والتخلص من الأخطاء، وعموما التقدم فی التنویر. فذلک سیکون جنایه فی حق الطبیعه البشریه التی تکمن غایتها الأصلیه فی هذا التقدم بالضبط. وإن للخلف الحق کل الحق فی أن یرفض تلک القرارات وأن یعتبرها غیر مشروعه وطائشه. إن محک کل ما یمکن إقراره على شعب کقانون یکمن فی السؤال: هل یمکن لشعب أن یفرض على ذاته مثل هذا القانون؟ قد یکون هذا القانون ممکنا خلال زمن وجیز محدد لإرساء نظام معین، وذلک، إذا جاز التعبیر، فی انتظار قانون أفضل، على شرط أن تترک فی نفس الوقت لکل واحد من المواطنین، وخاصه لرجل الدین، حریه أن یبدی عمومیا، بصفته رجل فکر، أی من خلال کتابات، ملاحظاته على ما هو خاطئ فی التنظیم الحالی، وفی أثناء ذلک یبقى النظام الذی تم إرساؤه قائما، إلى أن یبلغ فهم طبیعه الأشیاء عمومیا درجه متقدمه وأن تثبت صلاحیته إلى حد یسمح بأن یرفع للعرش بواسطه جمع الأصوات (حتى وإن لم تکن کلها) اقتراح یرمی إلى حمایه تلک الجماعات التی اتفقت مثلا انطلاقا من تصورها لفهم أفضل للأشیاء، على تنظیم دینی مخالف، وذلک دون المساس بالجماعات التی ترید ترک الأمر على ما هو علیه. إنه من غیر المشروع بتاتا الاتفاق، ولو خلال مده حیاه إنسان واحد فقط، على نظام دینی ثابت لا یمکن الشک فیه عموما، وبالتالی القضاء، إذا صح التعبیر، على حقبه فی مسیره البشریه نحو التحسن، وجعلها غیر مثمره، بل وبسبب ذلک مضره بالخلق. نعم، یمکن لإنسان أن یرجئ التنویر فیما ینبغی علیه معرفته، أما التخلی عنه، سواء بالنسبه لشخصه، أو أکثر من ذلک، بالنسبه للخلف، فهو خرق للحقوق المقدسه للإنسانیه ودوس علیها بالأقدام. والحال أنه لا یحق للملک أن یقرر على شعبه ما لا یحق حتى لـهذا الأخیر أن یقرره على ذاته، لأن نفوذه التشریعی یقوم بالضبط على أنه یوحد فی إرادته الإراده الشعبیه بأکملها. وإنه إذا حرص فقط على أن یکون کل إصلاح حقیقی أو مفترض ملائما للنظام المدنی، فیمکنه، فیما عدا ذلک، أن یترک رعایاه یقومون بما یرونه ضروریا من أجل خلاص نفوسهم، فإن ذلک لیس من مهامه، ولکن من مهامه بالفعل أن یحول دون أن یستعمل شخص العنف لمنع شخص آخر من العمل لغایه خلاص نفسه والتقدم فی تحقیقه بکل ما یملک من مقدره. إن تدخله فی ذلک الأمر بممارسه المراقبه الحکومیه على الکتابات التی یعمل رعایاه من خلالها على توضیح تصوراتهم، سینال من جلالته ذاتها، سواء أقام بذلک انطلاقا من تصوره الخاص الأسمى، فیعرض ذاته فی هذه الحاله لمأخذ هو: Caesar non est supra Grammaticos (۱۹)، أو وهو ما سینال من جلالته بکیفیه أکبر بکثیر، إذا ما أنزل سلطته العلیا إلى حد دعم الاستبداد الدینی الذی یمارسه بعض الطغاه فی دولته ضد بقیه رعایاه. والآن إذا تساءلنا والحاله هذه: هل نعیش حالیا فی عصر متنور؟ فسیکون الجواب: لا، ولکن نعیش بالتأکید فی عصر للتنویر. ففی الوضعیه الراهنه للأشیاء لا زال ینقص الکثیر عموما، لکی یکون الناس فی حاله تسمح لهم بأن یستخدموا، فی الأمور الدینیه، فهمهم الخاص بکیفیه آمنه وجیده، دون قیاده الغیر، بل لا زال ینقص الکثیر حتى لکی یصبح من الممکن نقلهم إلى هذه الحاله. ولکن، فی مقابل ذلک، هناک علامات واضحه على أن المجال مفتوح أمامهم الآن حتى یهیئوا أنفسهم بحریه لتحقیق ذلک، وعلى أن عوائق التنویر العام، أو الخروج من القصور الذی یرجع إلیهم، تتناقص تدریجیا.
 إن الملک الذی لا یرى من المشین به أن یقول بأنه یعتبر من الواجب ألا تفرض على الناس تعلیمات فی الأمور الدینیه، بل أن تترک لهم فی تلک الأمور الحریه التامه، والذی یدفع عن نفسه إذن حتى الاسم المترفع للتسامح، هو ذاته متنور، ویستحق أن یمدح من قبل کل من یعترف بالجمیل فی العالم وفی الأجیال اللاحقه بصفته أول من حرر الجنس البشری، على الأقل من جانب الحکومه، من القصور، وترک لکل شخص حریه استخدام عقله فی کل الأمور التی تعود إلى الضمیر تحت إمره هذا الملک، یحق لرجال دین محترمین، دون مساس بواجبات وظیفتهم، أن یعرضوا على أنظار العالم، بصفتهم رجال فکر، بکیفیه حره وعمومیه، أحکامهم وآراءهم التی تختلف، فی هذه النقطه أو تلک، عن الرمز الذی ینتمون إلیه، ویحق ذلک أیضا، وبالأخرى، لکل شخص غیر مقید بواجبات أیه وظیفه. إن روح الحریه هذه تنتشر أیضا خارج هذا المجال، حتى حیث یکون علیها أن تواجه عوائق خارجیه تفرضها حکومه تسیء فهم دورها. إن ذلک یصلح کمثل یدل على أنه لیس هناک ما یخشى على الأمن العام ووحده الجماعه فی ظل الحریه. إن الناس یخلصون أنفسهم من تلقاء أنفسهم أکثر فأکثر من الخشونه، ما لم یتم العمل عمدا على ترکهم فی هذه الحاله.
 لقد وضعت النقطه الرئیسیه للتنویر، أی لخروج الإنسان من القصور الراجع إلیه هو ذاته، فی الأمور الدینیه أساسا، لأن حکامنا لیس لهم أیه مصلحه فی أن یلعبوا دور الوصایه على رعایاهم فی مجال الفنون والعلوم، وفوق هذا، فإن ذلک القصور، فضلا عن أنه الأکثر ضررا، فإنه أیضا الأکثر مساسا بالکرامه. ولکن نمط تفکیر عاهل یشجع التنویر یذهب إلى أبعد من ذلک، فیرى أنه حتى فی مجال التشریع، لیست هناک خطوره فی أن یسمح لرعایاه باستعمال عقلهم الخاص استعمالا عمومیا، وأن یعرضوا على العالم علنا أفکارهم حول شکل أفضل لـهذا التشریع، حتى وإن تضمنت نقدا صریحا للتشریع القائم. ولدینا على ذلک مثال ساطع لم یسبق فیه أی ملک ذلک الملک الذی نجله.
 ولکن من جهه أخرى، یمکن فقط لمن هو متنور لا یخاف الظلال والذی یتوفر فی نفس الوقت على جیش وافر العدد ومحکم التنظیم لضمان الأمن العام، أن یقول مالا یمکن أن تتجرأ جمهوریه على قوله: فکروا بمقدار ما تریدون وفی کل ما تریدون، ولکن أطیعوا! هکذا یتجلى هنا، وکذلک فی مجالات أخرى، مسار غریب وغیر منتظر للأمور البشریه، إذا لاحظناه فی عمومیته، بدا لنا أن کل شیء فیه تقریبا یحمل طابع المفارقه. إن قدرا أکبر من الحریه المدنیه یبدو أنه مفید لحریه روح الشعب، ومع ذلک، فإنه یضع أمامها حواجز لا یمکن تخطیها، وعلى العکس من ذلک، فإن قدرا أقل منها یفسح المجال للشعب کلی یتفتح حسب کل مقدرته. إذا کانت الطبیعه قد أخرجت من تحت هذه القشره السمیکه البذره التی ترعاها بالکیفیه الأکثر حنوا، أی المیل والاستعداد للتفکیر الحر، فإن هذا الأخیر یؤثر بدوره تدریجیا على خلق الشعب (الذی یصبح بذلک شیئا فشیئا أهلا لحریه التصرف)، ویؤثر أخیرا حتى على مبادئ الحکومه التی تجد هی ذاتها من المفید أن تعامل الإنسان، الذی هو الآن أکثر من مجرد آله، بما یتلاءم مع کرامته.
کوینجسبرج/بروسیا، فی ۳۰ شتنبر ۱۷۸۴
 إ. کنط
 أقرأ یومه ۳۰ شتنبر فی عدد ۱۳ شتنبر من “الأخبار الأسبوعیه البوشینجیه” (۲۰) إعلانا عن عدد هذا الشهر من “مجله برلین الشهریه”، الذی یضم ضمن مواده جواب السید مندلسزون عله نفس السؤال. هذا الجواب لم یقع بعد تحت یدی، وإلا لربما جعلنی أستغنی عن کتابه جوابی هذا، الذی یبقى هنا مجرد تعبیر عن کیف یمکن أن تحدث الصدفه تواردا فی الخواطر.
الهوامش
 
۱ – Aufklärung: تحریا للدقه ینبغی ترجمه هذا المصطلح بلفظ “التنویر”، لیس فقط لأنه یوافق اللفظ الألمانی من حیث الصیغه، بل لأنه، علاوه على ذلک، یشیر إلى أن الأمر لا یتعلق بحاله أو وضعیه تسود فیها الأنوار، بل بعملیه أو سیروره یتم فی إطارها نشر العلم والمعرفه المستنده إلى العقل، والتحرر من الأحکام المسبقه والمعتقدات المستنده إلى مختلف أشکال السلطه.
۲ – mündig: majeur: راشد
 unmündig: mineur قاصر
 Mündigkcit: majorité: رشد
 Unmündigkcit: minorité: قصور
۳ – وردت هذه العباره فی النص باللغه اللاتینیه، وهی تعنی:”تجرأ على المعرفه “، وقد اتخذت شعارا للتنویر قبل کنط.
۴ – یجب أن نلاحظ هنا أن کنط یورد شعار التنویر کدعوه أخلاقیه تتخذ صیغه الأمر القطعی.
۵ – وردت هذه العباره فی النص باللغه اللاتینیه، وهی تعنی: “راشدون من حیث الطبیعه”. یرید کنط أن یقول إن هؤلاء الناس بلغوا السن الطبیعی للرشد، فی حین أنهم من الناحیه الفکریه لا زالوا قاصرین.
۶ – Gängelwagen: إطار له عجلات یوضع فیه الأطفال على هیئه الوقوف لیساعدهم فی تعلم المشی ویحمیهم من خطر السقوط، ترجمت هذا اللفظ ب” عربه المشی”.
۷ – Le public: das Publikum: الجمهور یشکل، فی مقابل الفرد مجموع الناس المنتمین لمکان أو إقلیم أو دوله ما. استعمل فی القرن الثامن عشر للدلاله على مفهوم المجال العمومی die offentlichkcit وکان یحمل دلالات أهمها: أ) مجموعه الناس المتجمعین فی مکان عمومی، ب) قراء کاتب ما، عالم القراء، ج)کل من یعیش معنا فی نفس الوقت.
۸ – هذا الموقف من الثوره لم یمنع کنط من أن یعبر علنا عن تعاطفه، بل ومساندته لأفکار الثوره الفرنسیه، فی زمن لم یکن فیه ذلک مأمون العواقب.
۹ – Lisière: Leitband: شریط موجه، شریط یربط فی ملابس الأطفال الصغار الذین یتعلمون المشی لیوجههم خلال المشی ویحمیهم من السقوط.
۱۰ – räsonieren: لا یتطابق مدلول هذا اللفظ مع مدلول اللفظ الفرنسی raisonner، لأنه یختلف، کما یتبین من النص ذاته، حسب السیاق الذی یستعمل فیه. فهو قد یحمل طابعا إیجابیا فیعنی، أفکر عقلیا، أصدر حکما بناء على أسس عقلیه إلا أنه یتخذ فی الغالب طابعا قدحیا فیعنی: عارض، تکلم بعناء، جادل، جادل مجادله صوریه أو لفظیه. ارتأینا ترجمه هذا اللفظ فی النص بکامله ب”فکّر”.
۱۱ – یشیر کنط هنا إلى ملک بروسیا فریدریک الثانی (۱۷۴۰-۱۷۸۶).
۱۲ – الاستعمال العمومی للعقل هو ذلک الذی یقوم به الإنسان بصفته شخصا خصوصیا، أی کرجل فکر، أمام جمهور قرائه. أما الاستعمال الخصوصی فهو الذی یمارسه شخص بصفته یشغل منصبا عمومیا.
۱۳ – Le savant: der Gelehrte: اسم یطلق على من له تکوین ثقافی واسع ویمتلک معارف أساسیه وشامله. تحاشیت ترجمه هذا اللفظ ب”عالم” بسبب المضامین التی أصبح یحملها هذا اللفظ فی عصرنا. یستحسن ترجمته ب “رجل العلم” أو “رجل الفکر”، وقد فضلت استعمال العباره الأخیره.
۱۴ – bürgerlich: civil: ترجت هذا اللفظ فی النص کله ب”مدنی”، إلا أنه یجب الانتباه إلى أن التمییز بین ما هو مدنی وما هو سیاسی لم یکن واضحا فی زمن کنط، وأن لفظ”مدنی” کان إلى حدود القرن الثامن عشر مرادفا للفظ ” سیاسی”. وعلى عکس ذلک اکتسب التمییز بین ما هو مدنی وما هو سیاسی دلاله أساسیه بفضل الفصل الواضح الذی أقامه هیجل فی فلسفه الحق بین دائره المجتمع المدنی ودائره الدوله.
۱۵ – Communauté: das gemeinwesen, das gemeine wesen: الجماعه
۱۶ – passivement: passiv: بسلبیه، بکیفیه سلبیه.
۱۷ – symbole: symbol: رمز یعنی فی اللغه اللاهوتیه لکل الکنائس مجموع التعالیم التی تعتنقها طائفه أو کنیسه، وتکون بمثابه صیاغه للمعتقدات المشترکه بین أعضاء هذه الطائفه أو الکنیسه، وهی ملزمه لکل الأعضاء.
۱۸ – فی هولندا: تجمع کنسی یتمتع بسلطه التشریع فی المجال الدینی.
۱۹ – وردت هذه العباره باللغه اللاتینیه فی النص، وهی تعنی: “لیس القیصر فوق النحاه”.
۲۰ – ” الأخبار الأسبوعیه البوشیخیه” نشره أسبوعیه کان یصدرها بوشینج Anton Friedrich Büsching من برلین من ۱۷۷۳ إلى ۱۷۸۶، وکانت تتضمن بالأساس أخبارا عن الکتب الجدیده والمجلات الثقافیه.


پانویس
«ساپره اوده» Sapere aude (جرأت اندیشیدن داشته باش)، در اصل گفته هوراس شاعر رومی است و در آلمان در روزگار کانت، بین مردم متداول بوده‌است. 
مقاله کانت چندی پیش از انقلاب کبیر فرانسه نوشته شده‌است، زمانه‌ای که میل به تغییرات سیاسی و اجتماعی، ذهن اروپا را به خود مشغول ساخته بود. او تصریح می‌کند که انقلاب لزوماً متضمن خوشبختی و رهایی و به تعبیر خودش آزادی انسان نیست. او پس از انقلاب فرانسه و در سال‌های پایانی عمرش، پرسش از روشنگری چیست را در متونی دیگر و این‌بار معطوف به واقعه انقلاب ادامه داد. از دکتر کریم مجتهدی شنیدم که در انقلاب کبیر فرانسه، فلاسفه ارج و قرب زیادی داشتند و لفظ فیلسوف آن قدر با ارزش تلقی می‌شد که در بازی‌های ورَق و شطرنج، اشکال و مهره‌ای را که به نحو متداول «شاه» گفته می‌شود، «فیلسوف» می‌نامیدند.
گرچه روش و الگوهای ذهنی دکارت با کانت یکی نیست، اما بخشی از گفته‌های کانت در مقاله روشنی‌یابی چیست، تا حدودی به بعضی از افکار دکارت شباهت دارد، چه در رساله گفتار در روش و چه در بعضی از نوشته‌های دیگر او. دکارت نیز از استقلال ذهن و از به کار بردن درست فاهمه صحبت کرده و تنبلی ذهن و سستی اراده را زیر سؤال برده‌است. دکارت صریحاً بیان کرده که باید«در تصدیقات خود از شتابزدگی و سبق ذهن و تمایل» بپرهیزیم. «سبق ذهن و تمایل» همان تنبلی ذهن و سستی اراده است که کانت در رساله روشنگری آن را طبیعت ثانویه برای افرادی دانسته که از سر تقصیر خود، قابلیت خروج از عدم بلوغ را ندارند و به همین سبب از کاربرد مستقل فاهمه محروم مانده‌اند.

کانت در مقدمه مقاله خویش گفته‌است: «اینکه چرا بخش بزرگی از آدمیان، با آن که دیریست طبیعت آنان را به بلوغ طبیعی رسانده، باز خودخواسته تا پایان عمر کودک می‌مانند و دیگران خیلی ساده قیم و صاحب اختیار‌شان می‌شوند، دلیلی جز کاهلی و بُزدلی ندارد.»

«تاریخ بشریت تاریخ رشد مداوم از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی است و این پروسه را هرگز انتهایی نیست»، اما هر انسانی در شرایط تاریخی و جغرافیایی معین با فرهنگ و زبان بومی خاص خود تربیت می‌یابد. ما گرچه صاحب اختیار هستیم. مختاریم اما در دایره‌ای از جبرها هم قرار داریم. اینکه انسان چگونه می‌تواند با نادیده گرفتن شرایط تاریخی و وجودی خود، به بلوغ(مورد نظر کانت) برسد، بر من معلوم نیست. مگر بردگی‌ها و بندگی‌ها همیشه خودخواسته است؟

سایت همنشین بهار

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)