چهار مرگ يك قهرمان!
بازخواني افسانه يي كهن، كه هميشه تازه و زنده است

(نقل شده از كانال تلگرامي tuaftab@)

بر اساس حكايتي از: تاريخ طبري
كوتاه شده و بازنويسي شده از: مهرداد ابوالحمد

يكي از پارسايان مردم فلسطين، پيشه اش داد و ستد بود و درآمد بازرگاني اش را به نيازمندان مي بخشيد. گاه چنان بود كه همه دارايي اش را مي بخشيد و خود بينوا مي شد. آنگاه دوباره مي كوشيد و چندبرابر آن چه بخشيده بود، فراهم مي كرد و باز مي بخشيد. بينوايي را از توانگري دوست تر مي داشت و براي پرداختن بود كه مي اندوخت.
انديشه و ايمانش از آن رو بود كه با گروهي از نوكيشان زمانه آميخت بود و بسيار چيزها از آنها فراگرفت. ولي انديشه خود را نهان مي داشت. چون از فرمانروايي ستمگران دل آشفته بود و بيم داشت او را بر سر ايمانش بيازارند تا از انديشه اش برگردد.
از اين رو به آهنگ پادشاهي ديگر که در آن زمانه در موصل به تخت مي ‌نشست و بر تمام سرزمين شام نيز فرمانروا بود، از فلسطين برون شد و اندوخته يي كلان با خود ببرد تا به اين پادشاه ببخشد و بدين سان، از چيرگي ديگر شاهان ستمگر بر خود جلوگيري كند.
بي خبر بود كه آن پادشاه، «داذانه» نام، خود ستمگري گردنكش است. چون به بارگاه «داذانه» رسيد، آتشي كلان افروخته ديد كه پيرامون بتي بزرگ را آراسته در ميانه ميدان و مردم ناگزير بودند تا در برابر آن بت زانو زنند يا پيشاني به خاك بسايند. هر كه را چنين نمي كرد، گرفته، شكنجه مي كردند و به آتش مي افكندند. مرد پارساي فلسطيني بر آن شد كه با اين پادشاه ستمگر درآويزد. هر چه اندوخته با خود آورده بود، به مردم بخشيد تا چيزي نماند كه به چشمداشت آن بجنگد. خشمگين به نزد شاه شد:
– تو چه مي كني؟ چيزي را با طلا و نقره ساخته و پرداخته يي را پروردگار مردم مي نامي و تازه چه سودي از اين براي مردم هست؟
– او كيست و از كجاست؟
– من از آدميان روي اين زمينم و از همه ناچيزتر و بي چيزترم. از خاك آفريده شدم و به خاك خواهم رفت.(از عيسي مسيح و مادرش مريم سخن گفت).
– تو از چيزهايي سخن مي راني كه ما نمي دانيم. چنين چيزهايي در بشر نيست. اين ها را نزدم بيار تا ببينمشان و از آنها فراگيرم.
– انكار تو از آن روست كه نمي خواهي بشناسي، آنها به نزدت نمي آيند، تا به عمل آنها نگروي، جايگاهشان را درنخواهي يافت.
– يا بر اين بت بزرگ سجده كن، يا شكنجه را بپذير!
– اين ساخته و پرداخته تو چگونه سپهر و زمين را بيافريد؟ چه نيكخواهي تواند بود؟ تو اي پليد، شايان نفريني، گمشو!
به فرمان «داذانه» ، داري بياوردند كه شانه هاي آهنين داشت و مرد را بر آن كشيدند. چنان كه پيكرش بدريد و پوست و گوشت و رگهايش پاره شدند. فرمان داد بر آن شكافهاي خونين سركه و خردل بريزند. چون مرد پارساي از اين شكنجه نمرد، «داذانه» فرمان داد، شش ميخ آهنين را گداخته در سرش فرو كردند اما باز هم جان نداد. به فرمان «داذانه» ، حوضي مسين آوردند و بر آتشي گران نهادند تا سرخ شد و مرد را در آن حوض مسين بستند و او هم چنان بماند تا سرد شد.
– چگونه است كه در اين سختي ها و آزارها زنده مي ماني؟
– آن چه تو را به سوي آن فرامي خوانم مرا چنين شكيبا ساخت. آن چيزي است كه در درون همه هست. از من به من و از تو به تو نزديكتر است.
«داذانه» از سرنوشت حكومت خود در بيم فرو رفت و فرمان زنداني كردنش در ساختاري شگفت را داد تا نتواند با كسي سخن بگويد. رو به زمين انداختندش و چهار ميخ بر دست و پايش كوفتند. ستوني مرمرين كه هجده تن به سختي مي آوردند، بر پشت او. روز در زير اين ستون، ميخكوب و شباهنگام، ناگهان دريافت كه نيرويي ميخها را از دستها و پاهايش برآورده، او را آب و خوراك و مژده مي دهد:
– پگاهان از زندان برون مي تواني شد. پس آهنگ دشمن خود كن و با او درآويز. شادان و شكيبا باش كه هفت سال در بلاي اين دشمن شكنجه مي شوي و چهاربار تو را خواهد كشت. چهارم بار كه فرازآيي، پاداش خواهي يافت.
پگاهان به ناگاه «داذانه» و درباريانش مرد را در برابرشان ايستاده يافتند كه آنها را به همان چه از آن پيش گفته بود، فرامي خواند.
– كه بود كه تو را از جنان بند و زنجيري رهايي داد؟
– همان توانايي كه بسا فراتر از توانايي توست.
«داذانه» كه بالادست خود تواني نمي دانست و نمي خواست، فرمان داد تا همه سخت افزارهاي شكنجه و آزار و كشتار را بياوردند.
مرد پارسا از اين همه ترسيد و ناليد و به بانگ بلند خود را بسيار نكوهيد. چون از نكوهش بازماند، نخست او را به دار كشيدند و شمشيري بر سرش چنان زدند تا تنش دو نيم شد. هر نيمه را پاره پاره كردند. پاره هاي پيكرش را به چاهي انداختند كه از پيش هفت شير گرسنه در آن بودند. شيران به خوردن گوشت او برنيامدند و بر رنج گرسنگي تاب آوردند. اين جا نخستين مرگ را آزمود.
شباهنگام پاره هاي پيكرش فراهم آمدند و پيكرش دوباره ساخته شد. باز نيرويي او را جان داد و غذا و آب رساند و دوباره فراخواند كه:
– فردا بارديگر به نبرد برخيز، چنان كه بشايد و چون پايداران بمير.
پگاهان او با پيكري بازيافته از چاه برون جست و به ميان جشني كه در پيرامون بت بزرگ بر پا بود فراز آمد. برخي به ديدنش گفتند:
– واي! چه به آن مرد پارسا مي ماند! (برخي ديگر گفتند):
– نه مانند، بل خود اوست. («داذانه» گفت):
– از آرامش و پايداريش بدانيد كه هموست! (مرد پارسا گفت):
– چه بد مردماني هستيد كه مرا كشتيد و پاره پاره كرديد. اما آن چه، همه مهر و نيكي است، دوباره جانم داد تا نشانه يي باشم كه باور كنيد چه گمراهيد؟!
(فريب خوردگان گفتند):
– اين جادوگري است.
«داذانه» جادوگران را فراخواند تا چاره يي بيابند. مرد پارسا ترفندهايشان را همه بي اثر كرد و بل شگفتي ها در برابرشان گذاشت تا دريابند كه كارهايشان چه بي بنياد و بي بهره است. يكي از بزرگان آن سرزمين كه اين رخدادها را ديد و پند گرفت، تاب نياورد.
– اين مرد جادوگر نبود. اين گمان شما نارواست كه او شما را جادوگر كرده و وانموده كه او را كشته ايد. شما كشته ايد ولي او نمرده، بل زنده است. به راستي او همين است و جز اين نيست. من بدو باور دارم و از بتان شما بيزارم.
داذانه و درباريانش به خشم آمدند و با خنجرها به اين مرد حمله بردند و زبانش را بريدند تا اين سخن را در جاي ديگر بازنگويد. آن مرد فرزانه از اين زخم به زودي مرد و جادوگران پادشاه، به دروغ درانداختند كه طاعون گرفته و مرده است.
خبر مرگ اين سرشناس، دهشتي بزرگ در مردمان افكند. مرد پارسا، مخفيانه به سوي مردم شد و فاش بگفت كه آن مرد چه باوري داشته است؟ در پي اين رخداد، «داذانه» چهارهزار تن كه به پيروي آن مرد از دست رفته برآمده بودند را به بند كشيد و يكايك را در زير شكنجه كشت و چون از اين كشتار آسايش يافت، از مرد پارسا پرسيد:
– نشان بده كه راست مي گويي. اينها به گفته تو باور كرده بودند. هم چنان كه خودت را زنده مي كردي،آنها را هم زنده كن! مگر اينها بر سر باور به گفته تو جان خود را نباختند؟
– هنگامي كه سرنوشت آنها را به تو واگذاشتند، پاداشي بود كه از سر ايمانشان به آنها دادند!
«داذانه» با همدستانش بارديگر به افزارهاي جادوگري روی آورد. اما چون دوباره ناكام شد، فرمان داد تا افزارهاي تازه به كار گيرند و باز هم شكنجه هاي تازه كنند.
پيكر گاوي بزرگ و توخالي از مس بساختند و از نفت و سرب و گوگرد و زرنيخ انباشتند و مرد پارسا را در ميان آن جا دادند و بيفروختند تا هر چه در ميان آن بود سوخت و در هم آميخت. بدين سان مرد پارسا بمرد و اين دومين مرگ وي بود.
ناگهان بادي سخت برآمد و آسمان را ابري سياه فراگرفت و آن ديار را روزهاي پياپي چنان پر از دود و سياهي كرد كه شب را از روز باز نمي شناختند و در حيرت و سياهي مي گذراندند تا سرانجام، بانگي هولناك از همان جا كه پيكر آن پارسا ذوب شده بود، برخاست و از ميان آن بار ديگر مرد پارسا زنده برآمد.
مشاوران «داذانه» گفتند، تاكنون جز شكنجه تشنگي و گرسنگي، همه چيز را آزموده ايم. مرد پارسا را در جايي بند كردند كه جز يك ستون از چوب خشك در ميان خانه يي كه پيرزني با پسري كر و لال و افليج در آن مرگ با گرسنگي و تشنگي را انتظار مي كشيدند، چيزي نبود. چندي نگذشت كه با نيايشهاي مرد پارسا آن چوب خشك، درختي پر از ميوه هاي آبدار بر آن خانه سايه گستر شد.
خبر كه به «داذانه» رسيد، به خشم برآمد و فرمان داد تا مرد پارسا را بر در چوبي آن خانه بستند و چهار ميخ بر او كوفتند و چرخي بياوردند و بار سنگين زدند و زير چرخ، كاردها و خنجرها نهادند و چهل گاو به چرخ بستند. به يك تكان آن چرخ را چنان كشيدند، كه پيكر مرد را سه پاره كرد. هر پاره تن او را جداگانه بسوختند تا خاكستر شد و خاكستر هر پاره را جداگانه به دريا ريختند.
هنوز خاكسترپراكنان بازنگشته بودند كه بانگ شگفتٍ توفاني مهيب از آسمان، دريا را برآشفت و بادهايي از هر سوي دريا، توده هاي خاكسترها را برگرفتند و به هم برآوردند و پيكر مرد از ميان آن غبارها فراز مي آمد كه خاكسترها را از سر و رويش مي تكاند، به پيش مي آمد و همگام با خاكسترپراكنان به نزد پادشاه بازآمد. اين بار ديگر پادشاه به ناگزير در سازش درآمده بود.
– بيا و به كاري كه نيكي من و تو هر دو در آن است، خرسندي كن.
– و آن كار نيك چه باشد؟
– تا مردم نگويند كه تو مرا شكست دادي! اگر فقط يك بار در برابر بت بزرگ زانو بزني پيرو تو مي شوم. اگر سخت است كه زانو بزني، گوسفندي بر آن قرباني كن. آن گاه من هر چه خواهي مي كنم تا تو خرسند شوي!
– چنين باد، اگر خواهي مرا نزذ بت فرست تا در برابرش زانو زنم و پيشاني به خاك سايم يا گوسفندي قرباني كنم!!
مرد پارسا، در انديشه نيرنگي بود تا از اين راه بت بزرگ را در هم بشكند و اميد پادشاه را در هم بريزد.
با اين همه پادشاه از اين سخن او خرسند شد و دست و پاي مرد پارسا را بوسيد. اما در انديشه بود تا مرد پارسا را در چشم مردمان به خواري كشاند. از او خواست كه شب را در كاخ او بياسايد و خود از كاخ برون شد.
شباهنگام، مرد پارسا به نماز و نيايش برخواست و چون صدايي خوش داشت، نماز و نيايش را به آواز برآمد. همسر پادشاه كه اين آواز خوش بشنيد، بي قرار به سوي او شتافت. ناگهان مرد پارسا دريافت كه زن پادشاه در پشت سر او ايستاده و با آواز و نيايش او مي گريد.
همسر پادشاه را به انديشه و كيش نوين فراخواند و آن زن با شيفتگي پذيرفت و مرد او را سفارش كرد كه ايمان خود را آشكار نكند.
همزمان كارگزاران پنهان پادشاه كه خود را خيرخواه و با برخي كارهاي پادشاه مخالف وانمود مي كردند، شبانه به خبررساني برآمدند و ازجمله به پيرزني كه مرد را در خانه چوبين او زنداني كرده بودند، چنين رساندند:
– هيچ مي داني پس از تو، پادشاه او را به سوداي پادشاهي برانگيخت و فردا قرار است در پيش بتان زانو بزند؟
پگاهان پيرزن كه خود را زيانكار يافته بود، پسر كر و لال و افليج خويش را به سر گرفت و در ميان گروهي از كارگزاران مخالف خوان پادشاه به شهر درآمد و از كويي به كويي، مرد پارسا را به باد نكوهش و ناسزا گرفت. هنگام كه مرد همراه با ديگر مردم به بتخانه درمي‌آمد، پيرزن را ديد كه پسرش را به دوش دارد و از همه به وي نزديك تر است. مرد پسرك را به نام فراخواند و پسرك شنيد و پاسخ داد و از دوش پيرزن به زير آمد و به راه افتاد. شگفتا كه هرگز از آن پيش، نه چيزي شنيده و گفته و نه راه رفته بود. مرد، پسرك را گفت:
– بتان را بخوان تا به نزد من آيند.
پسرك تا اين بگفت، بتان همه روان شدند و مرد پايش را چنان بر زمين كوبيد كه زمين بتخانه دهان گشود و بتان با كرسي هايشان به زمين فروشدند. پادشاه كه براي تماشاي پيروزي خود آمده بود، خشماگين گفت:
– مرا فريب دادي و خدايان مرا كشتي!
– مي خواستم همين كار را بكنم تا بداني كه اگر نمي توانند خود را نگهداري كنند، چگونه آفريننده جهان باشند و تو را نگهدارند؟
همسر «داذانه» ، آشكارا به سخن برآمد و انديشه ديگرگون خويش را با مردم در ميان نهاد و از دين فرمانرواي ستمگر جدايي گرفت. «داذانه» فرمان داد تا همسرش را به همان داري بياويزند كه مرد پارسا را آويخته بودند. چون رنجهاي شكنجه فزوني گرفت، زن پادشاه گفت:
– نيايشي بكن تا اندكي از رنج من سبك شود[چون مرد پارسا بخنديد، زن پرسيد] خنده براي چيست؟
– شادم از آن رو كه مي بينم، از فراز سر تو تاجي به سوي من مي آورند تا بر سرم نهند. زيرا كه من بعد از تو جان خواهم داد. اكنون بالاترين اندازة برتري كه همانا پاكبازي است رسيده ام. پس از من هر كه بيايد كه مردم را به آزادي و برابري فرابخواند، همين رنجها و شكنجه ها بدو خواهد رسيد و مرا ياد خواهد كرد.
هنوز سخن مرد پايان نيافته بود كه بر او يورش بردند و با شمشيرهاي گدازان چنانش زدند كه چهارمين و واپيسن مرگش فرار رسيد. از اين پس نبردي سخت شكوهمند و نابرابر، ميان پيروان مرد پارسا و سپاهيان پادشاه در گرفت. همه پيروان مرد پارسا جان باختند. آورده اند كه سي و چهار هزار تن از اين پيروان جان باختند كه همسر پادشاه در شمار آنان بود.
در پي اين كشتار سخت بود كه ناگهان از همه سو، آتشها به روي اين قوم باريدن گرفت. آسمان و زمين درهم آميخت و شهر يكسره زير و زبر شد. تا روزگاري دراز از آن سرزمين دودي بويناك فرامي شد كه هركه مي بوييد، او را بيماري فرامي گرفت.
(منبع:تاريخ طبري جلد دوم، حكايت جرجيس)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)