“بگریز، ای دوست من به عزلتگاهت بگریز، به آنجایی که نسیم سخت وخشن می وزد بگریز. سرنوشت تو این نیست که مگس کش باشی…” (فردریک نیچه – چنین گفت زرتشت)

 

تمام عصر را در گورستان ” پرلاشز” پرسه زدم . چند ساعت پیش، روی نقشه ای که حالا توی جیبم مچاله شده، متصدی گورستان، دوعلامت ضربدری بزرگ روی سنگ قبری در منطقه غربی گورستان کشیده بود ولی پس از چندین بار که در آن ناحیه به دقت سنگ قبرها را نگاه کردم بازهم اثری از منطقه ضربدر زده ندیدم. عاقبت زیر بارش یکریز باران به این نتیجه رسیدم که مقبره صادق هدایت ناپدید شده است!

وقتی از خروجی متروی “ویون” واقع در محله “مونپارناس” بیرون زدم باران شدیدتر شده بود و مرا هم که مثل اهالی پاریس در وسط ماه ژوئیه انتظار بارش باران را نداشتند غافلگیر کرد.  با عجله از توی خیابان شلوغ و لابلای اتومبیل های پارک شده گذشتم و چون چتری نداشتم، نقشه گورستان را روی سرم حایل کردم تا خیس نشوم. هرچند کاغذ نازک حالا دیگر کاملا خیس شده و مرکب قلمی که با آن ضربدری به روی مقبره هدایت کشیده بودند مثل سیاهرگ هایی از چند سوی کاغذ سرازیر شده بود.

با هجوم اتومبیل ها تصمیم گرفتم خودم را به آن سوی بلوار مونپارناس و به کافه ای که صندلی های حصیری محوطه جلوی آن از باران خیس شده بود برسانم و قهوه ای سفارش دهم و تا پایان ریزش شدید باران همانجا بنشینم.

به محض ورود به کافه در فضای نیمه تاریک و دودآلود آن جذب شدم. همین که چشم هایم به تاریکی عادت کرد گارسن پیر و خمیده ای  را دیدم که در گوشه ای بی حرکت ایستاده است. برخلاف شلوغی بیش از اندازه بیرون، در این کافه نمور و تاریک و قدیمی سکوت وهم آوری بر همه جا غلبه می کرد.

پشت میزهای چوبی قهوه ای با رومیزی های کتانی سفید رنگ هیچ مشتری به چشم نمی خورد بجز مرد میانسالی که در گوشه غربی کافه پشت میزه دونفره ای به تنهایی نشسته بود. کلاه لبه داری به سر و عینک دست کلفت قهوه ای روشن به چشم داشت و پشت لبش را سبیل بال مگسی کوچکی پوشانده بود و انگشتان باریک و بلندش دسته کوچک فنجان قهوه را در خود میفشارد.

چشم هایم را چندین بار به هم زدم  تا مطمئن شوم که خواب نیستم.  برای اینکه مطمئن شوم همه چیز واقعیت دارد چندین بار پشت دستم را نیشگون گرفتم. پس از آن یکسره به طرف میز کوچک رفتم و گفتم:

– سلام آقای هدایت!

صادق هدایت با دست به صندلی روبرو اشاره ای کرد و گفت:

– یاهو، بفرمائید!

من با ناباوری در مقابل او نشستم. با یک اشاره دیگر او گارسن فنجان قهوه ای را هم روی میز کوچک جلوی من قرار داد و در تاریکی داخل کافه ناپدید شد.

هدایت یک پاکت « پال مال» بی فیلتر از جیب کتش بیرون آورد و سیگاری زیر لبش گذاشت و یکی هم به من تعارف کرد و هر دو سیگار را با فندکش آتش زد و دود غلیظ آن را به فضای تاریک روبرو فرستاد.  من با صدایی که کمی می لرزید پرسیدم:

– آقای هدایت ..تمام بعد ازظهر دنبالتان گشتم. توی…ولی شما …اینجا…؟!

– آره، این خنزر پنزری ها دعوت کردن که مثلا برم  ینگه دنیا اونطرف ها  سیرو سیاحت. نوشتن ، بیا، مردم دارن کم کم آدم می شن.

– ببخشید.. یعنی شما دارید می آیید به ….شهرما؟

– نصیب نشه..فقط واسه سیاحت.

-اما فکر نمی کنم آدم های اون دیار..یعنی وضعیت…

هدایت حرف مرا قطع کرد و با خنده ای عجولانه گفت:

– آره.  میدونم. میگن یه مشت چارواداری ..دورهم جمع شدن.  اهل معلوماتشان که بعضی هاشون لوله هنگشان آنقدر آب برداشته که خدا را هم بنده نیستند. مگه میشه  گفت بالای چشمتان ابروست؟ همه از دم خودشان را استاد ارجمند می دانند. اظهار فضل می کنند. واسه ادبیات و تئاتریخه جر میدهند.  تا دلت بخواد شاهکار روی شاهکار صادر می کنند. آخه شرح و وصف فلان غربتی شلنگ تخته اندار که ادبیات بعد از انقلاب نمیشه. این ها قصه بی بی گوزک بی سرو ته است که به اسم تئاتر و مقاله و شعرو داستان به خورد جماعت میدن. اینا همه صدتا یه غاز هم نمیارزه.

– ولی آقای هدایت این ها…

– اگر هم توی دیار غربت نویسنده پیدا نمیشه به علت همین پرمدعایی این هاست.

واگو کردن چند مطلب پیش پا افتاده که معلومات نمیشود.

– اما میگن همین ها صاحب قوی ترین دست ها…!

– زرشک …یک درخت مصنوعی با سیب های کرمو گذاشتن وسط ، تازه بهش دخیل هم می بندند!

– اما  روزنامه نگاراشون ..

هدایت باز هم حرف مرا قطع کرد:

– کار مخبر اینست که پته ی اراذل  و اوباشو رو آب بیاندازه تا چشم و گوش مردم باز بشه. مخبر که نباید مثل کبک سرش را زیر برف بکند…بدبختی ما این جاست که همه می بینند ولی ازترس حاضر نیستند مدرک دست کسی بدهند…یک محمد مسعود بود که بلد بود خوب فحش بده.. که البته اونم تمام پول فحش ها شو با رفقاش چلوکباب خورد!…اگر کسی تمدن می خواد باید بی شرفی ها را لو بده . هرکسی که فهم داره باید حرفشو بزنه . به درک که ناراحت میشن… باید ناراحت بکنه  بلکه مردم تکان بخورند..این کار که کار مشدی حسن  بقال نیست. آدم هایی که ادعاشون میشه  باید جلو بیفتند…ولی خوب کو؟ کجان آن آدم ها؟

می پرسم: داخل؟…یا خارج؟

هدایت یک سیگار دیگر آتش می زند و توتونی که روی نک زبانش چسبیده است را به جایی در فضای روبروتف می کند. چند لحظه ای منتظر جواب می شوم . به گارسن پیر جلوی پرده نگاهی می اندازم که هنوز همانجا شق و رق ایستاده .به زور تصمیم می گیرم چند کلمه از « معلومات» خودم را جلو بیاندازم:

– اگر منظورتون خارج از کشوره که خوب اگر روزنامه نگاران  شرافت به خرج بدهند تکلیف اینهمه چهره معروف و محبوب زورکی چه میشود؟ مسئله حفظ روابط حسنه با دوستان چی؟…این ها همه جرات می خواد مثلا همین تئاتر…

هدایت میان حرفم می پرد:

آره این تئاتر که چه عرض کنم بفرمایید تیارت! شنیدم داخل که به کل فاتحه اش خونده شده …اما توی ینگه دنیا هزار تا ننه بابا و قیم و ووکیل وصی پیدا کرده.

سیگارش را توی زیرسیگاری شیشه ای له کرد و ادامه داد: به نظرمن این تئاتر همون نعش «پرومته»  است که با میخ به دیوارهای کوه آویزان شده… آقایون هم که مثل کرکس ….  انقدر این نعشو با  منقارشان سوراخ سوراخ کردند  و ذرات فاسد شده اش رو خوردند و بردند که …..اصلا انگار نوندونی قحطه که هرکی از خونه ننه اش قهر کرده باید از راه تیارت نون بخوره!

با عجله می خواهم یک چیزی بگویم :

– اما  … استعدادهای..

هدایت با پوزخند تلخی می گوید:

– بهتره او کلاغ تک زده هایت را خوب واز کنی. من جوهر حیاتی توی هیچکدامشان نمی بینم.! کدام یکی از آن ها به استعدادشان متکی هستند؟

من بین اون شیرهای یال و کوپال ریخته ی اخته شده که با استعدادهای نیمدارشان از همه آدم و عالم طلبکارن عبدالحسین نوشینی نمی بینم.

 

هدایت به گارسن پیر که همانطور بی حرکت ایستاده اشاره ای کرد و گفت:

دو تا قهوه دیگه…

بعد در حالی که چشم هایش به خاکستر سیگاری که روی رومیزی تمیز افتاده بود خیره شده بود آهی کشید وگفت: ..بعله..هنر نزد ایرانیان است و بس!…

گفتم: اما آقای هدایت ؟

گفت: همش مال اینه که کسی کتاب نمی خونه..

فوری معلوماتم رو جلوانداختم: اما داخل کشور خیلی کتاب خون زیاد شده…تیراژ کتاب ها  گاه ازمرز صدهزارتام می گذره؟

هدایت دود سیگارش را بیرون داد گفت: عجب…! بعد در حالی که به ساعتش نگاه می کرد بی علاقه گفت: خوب بود تو اینوردنیام  یک مشت مدعی، اینقدر معلومات این و اونو برای شنوندگان عزیر روخونی نمی کردند اقلا  اسم کتابو و نویسنده اش رو بدن  خودشون بخرند ازاول تا آخرشو مثل بچه آدم بخونند…اینجوری اقلا در کتابفروشی هام یکی بعد از دیگری تخته نمیشد…

هدایت فنجان قهوه ای را که گارسون پیر چند لحظه پیش تر جلوی او گذاشته بود یک جا سرکشید و بعد در حالی که دستش را جلوی دهانش گرفته بود خنده خشکی کرد و روبه من گفت:

ما رو بگو از کشور گل و بلبل و بلندگوهای سرگیجه‌دهنده‌اش که انسان را به استفراغ دایمی مبتلا می‌سازد به ملک پطرس شاه فرنگی آمدیم تا از دید رنج و ملال صاحب‌دلان و غنج و دلال‌بازی سیاسی کم‌تر دق کنیم.

با هیجان می گویم:

اما این گناه مردم است که نمی خوانند…یعنی هم نمی خوانند و هم از سیاست سردرنمی آوردند..اطلاعاتشون هم اغلب دست دوم است چون شنیده اند….یعنی خودشان نخوانده اند از این و آن شنیده اند..

هدایت دوباره با پوزخندی جواب داد:

-سیاست چیز مزخرفیه..کار من و تو نیست. توی یک مملکت حسابی، سیاست را می دهند دست یک متخصص، نه دست من و امثال من. ولی ضمنا همه مان بچه سیاستیم. باسیاست کاری نداریم. اما سیاست مثل یک سایه دنبالمونه و باهامون  کارداره .

در اینجا هدایت برای چند ثانیه سکوت می کند و آه بلندی می کشد. صدای آه او با صدای کلاغ های روی درختان خیس بلوار مونپارناس قاطی می شود:

-دلم برای هوای دربند تنگ شده. سنگ های خزه بسته کنار رودخانه …دامنه البرز…..اما هیچوقت دیگه نمیخوام برگردم .بعد بلافاصله اضافه می کند:

– اصلا نمیدونم این خنزپنزری ها چرا منو دعوت کردن برم اونجا..مگه آدم قحطه؟ میخوام صدسال سیاه تو جمع « روشنفکرا» و « ادبا» نباشم! نصیب نشه.. حالا بعد از اینهمه وقت بیام برم ترکهء عود زیرپای صاحبان قدرت! بسوزونم؟ هفتاد سال سیاه..ما اهل مدهای پوچ عقاید جاری بین رجاله ها و لکاته ها نبودیم و نیستیم..اصلا عقم میشینه دست به قلم ببرم…

ناگهان هدایت از جایش برخاست و صندلی که رویش نشسته بود را عقب زد:

– اصلا میدونی چیه؟ …خرما از کرگی دم نداشت…یاهو..ما رفتیم همونجا که بودیم…

نمیدانستم چه بگویم فقط پرسیدم:

– نمی خواهید یک قهوه دیگر با هم بخوریم؟

صادق هدایت پوزخندی زد…چند سکه زیر فنجان قهوه اش گذاشت و همانطور که سرانگشتان دست چپش را توی جیب کتش گذاشته بود سر کلاهدارش را پایین انداخت و با چند قدم بلند از کافه خارج شد..

بیرون هوا ابری بود ولی باران بند آمده بود. روی میز چشمم به حاشیه پاکت سیگار پال مال افتاد که روی آن نوشته شده بود: «برگشتم به خودم نگاه کردم. دیدم لباسم پاره، سرتاپایم آلوده به خون دلمه شده بود. دو زنبور طلایی دورم پرواز می کردند و کرمهای سفید کوچک روی تنم درهم می لولیدند و وزن مرده ای روی سینه ام فشار می داد.»

بیرون هوا ابری بود ولی باران بند آمده بود…همانطور که به دورشدنش نگاه می کردم باری دیگر کتاب آشنایی با صادق هدایت را بازکردم و خواندم:

« بگریز، ای دوست من به عزلتگاهت بگریز، به آنجایی که نسیم سخت و خشن می وزد بگریز…سرنوشت تو این نیست که مگس کش باشی.»


کافه دم در پاریس به شکل دووم نوشته شده است که در انگلیسی به معنای « فنا» یا « روز رستاخیر» است *

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)