در شهری که خودم برای زیست انتخاب نکرده ام و به اجبار دولت دهم در آن می زیم، من یک دیگری نامحترم هستم. این موقعیت را مدتهاست پذیرفته ام نه تلاش کرده ام بهبودش بدهم نه تلاش کرده ام دیگری نباشم. هر کدام از این تغییر وضعیتها به موجب تغییرِ من ممکن است و دلیلی ندارد “من” تغییر کند و به رنگ محیط در بیاید. این است که موقعیتِ “دیگریِ نامحترم” را پذیرفته ام. این نامحترم بودگی برایم کاملا مشهود است، همان است که متفاوت است با موقعیت “پژوهشگر دیگری و محترم” که فی المثل در بلوچستان یا لرستان تجربه کرده ام. مشهودبودگی اش به ویژه در دخالتهای دائمی در زندگی خصوصی ام، در نگاههای پر از نفرت، در تذکرهای دائمی، در تحمیل شکل دیگری از زندگی قابل فهم است. یکی از آنچه مرا اینجا به شدت تحت فشار قرار می دهد شیوه ی ظاهری حضورم در جامعه است. من هرگز تیره نمی پوشم و هرگز به آرایشگاه نمی روم – “شوهرتون چیزی نمی گه موهاتون رو رنگ نمی کنین؟” “واااای! موهات چرا خاکستریه؟” “ابروهات چرا اینطوریه؟”. این روش دخالت گاهی شیوه ی سرکوب هم پیدا می کند –”این چه عکسیه که پروفایل لیلاست تو تلگرام؟” یا به صورتِ انکار رخ می نماید “آدمای بدی نیستن ولی یه جور دیگه زندگی می کنن!”.

هرگز نشده است که با صدای بلند به آنچه بر من اینجا گذشته اعتراض کنم. شاید دلیلش این بوده که موقعیت دیگریِ نامحترم و ناپذیرفته را قبول کرده ام. پذیرفته ام که اینجا محل زیست من است و نه زمینه ی فعالیت اجتماعی ام. پذیرفته ام که حاشیه مناسباتی دارد که من بلد نیستم رعایتشان کنم و به همین دلیل دولت دهم ما را به اینجا فرستاده است- که آزار ببینیم. اما واقعیت این است که تا ده دوازده روز پیش در این شیوه ی زندگیِ حاشیه ای شکلی از صداقت می دیدم. فکر می کردم اگر نامحترم قلمداد می شوم دلیلش تضادِ شکل زندگی ام با نوعِ زندگی ای است که در اینجا در جریان است و در واقع گاه خودم را هم مسئول این نامحترم بودگی می دیدم از آنجا که نمی توانم مناسبات اینجا را رعایت کنم. اما همه چیز ده روز پیش تغییر کرد.

برای خرید روزانه به بازار روز رفته بودم که ناگاه خودم را در مقابل بزرگترین بنری دیدم که تا آن روز با آن مواجه شده بودم. تصویری بود از دو زن در مقیاس هولناک با ابروهای تتو شده، بینی های مصنوعی و صورتهای پروتز شده قاب شده در مقنعه های رنگی زیر چادر. زیرش نوشته بود فلانی، فوق لیسانس فلان، فعال حقوق زنان….اَبَر شهر برای همه!. من فکر کردم “برای همه” …حتی در حد شعار هم خوب است. سرم را تکان دادم و گذشتم. اما صد متر آنورتر بنر دیگری دیدم به قاعده ی سی متر در سی متر تصویری از یک زن ایستاده با همان مشخصات- که اولش فکر کردم همان کاندیدای قبلی است. اما با کمی دقت فهمیدم او نیست. به نظرم آمد پیشانی اش هم پلاستیکی است یا دست کم من اینطوری فکر کردم. دندانها کمی از میان لبها بیرون زده بود و با فتوشاپ سفید شده بود. “شهر را به دست معماران بدهیم”. تا خانه قطع به یقین بیش از ده بنر به همین شکل دیدم: بزرگ…بی نهایت بزرگ از صورتهای متورم پلاستیکی شده، لباسهای عجیب و غریب و صورتهای رنگ شده.

تصمیم گرفتم از خانه کمتر بروم بیرون و این مواجهه هولناک را دائم تجربه نکنم. اما بعد در نت دیدم که افرادی از شهرهای گوناگون بنرهای مشابهی را به اشتراک می گذارند. خَلاصی از تصاویر بسیار شبیه سازی ستادهای انتخاباتی شوراها ممکن نبود. همه اش شبیهِ هم…

راست است… کسی مانند من دیگری است اما صاحبان آن بنرها نه. در تمامِ روزهای گذشته سخت در موردش فکر کرده ام. در فضایِ سیاسی ای که هر نوع حضور زن سرکوب می شود، چرا این بنرها “تحریک کننده” “مشوش اذهان” و امثالهم معرفی نشد؟. گمانم دلیلش این است که این تصاویر اتفاقا تصویر زنِ استانداردی است که سالهاست پروپاگاندا می شود.

این بنرها به نظرم نتیجه ی طبیعی سالها پروپاگاندا علیهِ عاملیت زنان است-عقب راندن زن به بدن و از آنجا به تنها صورت و دستها. ویژگی این بنرها نه شعارهاست نه معرفی کاندیدا، چه امروزِ روز مدرک تحصیلی هم پدیده ای شده عمومی و فاقدِ آن سرمایه ی اجتماعی ای که پیش از این بود. محور توجه در این تصاویر صورت زنانه است و نه حتی بدن او. صورتی که شبیه شده به دیگران. پلاستیکی با انواع عملهای جراحی بی حرکت شبیه ماسک. رنگ چشمها و دندانها حتی طبیعی نیست.

زنانگی پذیرفته ی زن به تن اش و به صورتش تقلیل یافته است. ساختار این را پذیرفته و اشاعه می دهد. پیام این بنرها این است که هر کدام ما به مثابه زن که بخواهیم در این جامعه، جایی و صدایی داشته باشیم مجبوریم به این شکل در بیاییم. به شکلی غریب با صورتی پر شده از پروتزهای پلاستیکی. بدن زن به مثابه ابژه در این فرایند در سیستمِ پولسازی کاذبی دست به دست می شود که کارخانه های ساخت پروتز، پزشکان پلاستیک، مافیای لوازم آرایش و خدایان مُد از آن سهم می برند. گویی جز با سهم دهی به این سیستم فرصتی برای حضور نخواهی یافت. حضور چهره ات بر دیوار شهر از این سهم دهی می گذرد…

همانطور که پیش از این هم نوشته ام،  مُبَلغ چنین تصویری از زن تلویزیون ملی ایران است. در تلویزیون ایران، زنان صورتکهایی هستند دقیقا شبیه هم با صدای جیغ قاب گرفته در مقنعه های رنگیِ تنگ. جز این صدایت شنیده نخواهد شد. جز صورتک شدن….

نکته ی دیگر که تذکری است با این بنرها، در هم آمیختگی ساحت عمومی و خصوصی است. ساخت حاکمیتی و البته جامعه به تبع آن فضای خصوصی برای زنان قائل نیست. فضای عمومی هم همچنین. به صورت مصداقی در ایران امروز مشخص نیست که لباس رسمی زنانه چه جور لباسی است. بسیاری از زنان دارای عاملیت ما با تجربه های حضور در اجتماع مجبور می شوند دغدغه های اضطراب آوری مانند آنکه در مراسم رسمی چه بپوشند را تاب بیاورند. بماند که جامعه ما با لحن تمسخرآمیز از این واقعیت یاد می کند و فراموش می کند که برخلاف مردان و زنان در هر جای دیگر دنیا این دغدغه موضوعی اساسی برای زنان ایرانی است. شکل یا رنگ لباس می تواند از یک سو باعث تحقیر و از یک سو باعث سرکوب شود. تعریف نشدگی لباس رسمی برای زن ایرانی دردسر بزرگی است. لباس سنتی حتی برای زن ایرانی رختی رسمی محسوب نمی شود، چه بسیار زنان کرد یا ترکمن یا بلوچ که مجبورند در شهرهای بزرگ لباسی غیر از لباس سنتی و رسمی خود بپوشند. بنرهای یاد شده همین درهم ریختگی را به وضوح نشان می دهد. شمایلی که شاید مناسب یک مجلس عروسی باشد، یا حضور در یک مراسم شب نشینی یا برنامه ی سوارکاری و کوهنوردی بر روی پوسترهای شورای شهر قرار می گیرد. به نظرم این تصاویر نشان از در هم ریختگی ساحت خصوصی و عمومی دارد. این درست خلاف پوسترهای مشابه در اقصی نقاط دنیاست که زنان لباسهای مشابه و رسمی به تن دارند و مخاطب اینگونه ترغیب می شود تا روی رزومه ی کاری و سوایق کاندیدای زن تمرکز کند.

***
برای من به مثابه یک دیگری نامحترم در این شهر، پوسترهای بزرگ ابروهای تتو شده در صورتهای بی روح حکم خاصی داشت: دیگر در این شهر نمی مانم. شاید بگویید خب این وضع مختص شهری که تو در آن زندگی می کنی نیست!. بله نیست! اما دیگری نامحترم بودم، قضاوت شدن از روی رخت و لباس و حمله ی دائمی به فضای خصوصی را من در همین شهر تجربه کرده ام و در مقابل به عینیت مشاهده کرده ام که کَک کسی را نگزیده بابت تقلیل آدمها به چهره های مخوف شبیه ِهم. بدتر شاید این حس است که در آن تذکرها و تحت نظر بودنهای دائمی صداقت اندکی وجود دارد… تنها نوعی فشار بر دیگری. در شهرهای حاشیه شده عاملیت زنانه کوچک شده است… ما اقلیت کوچکی هستیم که تلاش می کنیم خود واقعی مان بمانیم با چینهایی در صورت، با موهایی خاکستری با رختهای کیس شده اما به عقب رانده می شویم. ساختار تمام تلاشش را می کند ما را پاک کند، از دیوار شهرها، از توی فضای مجاز، از دانشگاهها، سعی می کند ما را به عقب براند و در مقابل صورتهای پلاستیکی جاسازی شده درونِ مقنعه های رنگی را اعتبار می بخشد: شهرساز، معمار، فعال حقوق زنان… این بنرها همان چیزی است که ساختار دوست دارد از ما بسازد، همان است که با انگشت نشان می دهد: اینها با این قیافه ها…. قیافه ها و نه ذهن ها.

***
این بنرها برای صاحبانشان در شهرهای بزرگ و حاشیه ها رای جور نکردند در مقابل در سیستان و بلوچستان بیش از چهارصد زن به شوراهای شهر و روستا راه یافتند. آیا شما تا به حال در تلویزیون یک زن بلوچ موفق را دیده اید؟ نه! پروپاگاندا به ما می گوید که در هرمزگان، در بلوچستان، در بوشهر، در خوزستان، در کردستان و لرستان، زنان موجوداتی هستند فاقد عاملیت و “ما باید به آنها کمک کنیم”. حال آنکه عاملیت زنانه در زنان ایرانی اگر مانده باشد در همان مناطق است. در همان جاهایی که نه صورتکهای پلاستیکی خبری است و نه از مخدوش بودن معنای فضای خصوصی و نه حتی از قدرت پروپاگاندا. آنجا هنوز زنانگی به عاملیت اعتبار دارد….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)