امشب قم جنس دیگری بود؛نمی شناختمش.گویی ناکجاآبادی را کنده بودند و به میانه ی شهر من نهاده بودند.از آنجا که چنین چیزی محال است،من به خودم و شناختم از این شهر شک می کنم.باور نمی کردم،این قم بود.شهری یکسره غرق در شادی و شور و فریاد.

زن و مرد و پیر و جوان به میان خیابان های پررفت و امد شهر مشغول پایکوبی و ترقص و طرب.

یکی در کنار خیابان می خندید و می گفت:”اینها رئیس جمهور نمی خواستند؛دیسکو دوای دردشان است”.همانطور که لبخند بر لب از کنار تمام این تحلیل های حاشیه ای می گذشتم،در ذهن خودم به دنبال یک تحلیل چند سویه بودم تا این پدیده ی نه چندان ساده را لااقل برای خودم هضم کنم.

صد البته که به آن تحلیل نرسیدم.ولی روشن بود مردم از نیامدن یک عده بیش از امدن روحانی خوشحال بودند.گویی مردم باورشان نمی شد می توانند بار دیگر امید را تجربه کنند.

نکته ی جالب دیگر این بود که شاید برای خود اهالی قم جمعیت دیشب و فریاد حمایت شان از روحانی مایه ی تعجب بود.باور نمی کردند،در قم که ظاهرا مرکز و مقرّ اصولگرایان حتی افراطی است،تا این حد زیر پوست شهر متفاوت از نقش و نگار رویین اش باشد.

آنها خودشان “زیرزمینی ها”را به روی کشیدند،تقاص فوران این اتشفشان هم به عهده ی خودشان.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)