مدرسه فمینیستی: مطلب زیر، دومین متن از مجموعه «تجربه های خشونت» است که توسط آهو شکرایی به نگارش درآمده و به تدریج آن را در مدرسه فمینیستی منتشر خواهیم کرد. مجموعه «تجربه های خشونت»، حاصل گفتگوهای طولانی آهو شکرایی با برخی از زنانی است که به علت خشونت خانگی درخواست طلاق کرده بودند. اولین متن این مجموعه را تحت عنوان «زنان کتک خورده را تحقیر نکنید»[۱] پیشتر منتشر شده و دومین متن با نام «کنترل، اولین نشانه خشونت» را در زیر می خوانید:

 

 

کدام زنی است که از مرد زن ذلیل، ماست، شل و ول، بی غیرت، بی تفاوت … خوشش بیاید؟

 

پیشتر، قبل از آن ازدواج عاشقانه، به تناسب دانشگاه و رشته ای که انتخاب کرده بودم و همچنین فعالیت‌های فرهنگی مردهای زیادی اطرافم بودند. مرد برای من نه موجودی عجیب بود و نه دست نیافتنی. اما انتخاب میان آن‌ها کار ساده‌ای نبود. پیدا کردن یک مرد واقعی با معیارهای من مشکل شده بود، معیارهایی که بیشتر از قیصر الگو می‌گرفت تا واقعیت. با وجود اینکه ر خانه مان مادرم حقوقی برابر داشت و پدر بی مشورت مادر و مادر بی مشورت پدر تصمیمی نمی گرفت، باز فکر می کردم مرد باید کمی غیرتی باشد، مرد باید محکم باشد. مرد باید تکیه گاه باشد.

 

اگر در اوائل رابطه مردی از من نمی پرسید کجا بودی، کجا می روی، فلانی کیست، این لباس را نپوش… آن مرد را بی تفاوت می پنداشتم و فکر می کردم احساسی به من ندارد. برعکس اگر کسی این نشانه ها را بروز می داد آن را نشانه احساس و عشق تعبیر می کردم و فکر می کردم که “طرف” دارد به این رابطه، جدی فکر می کند. این طرز فکر تا جایی پیش می رفت که خودم طرف مقابل را تشویق به غیرتی بودن و اعمال کنترل می کردم. مثلا می گفتم تو اگر برایت مهم بود دیروز می پرسیدی من کجا بودم!!! و بدین ترتیب خودم این روش غلط را برای ابراز عشق آموزش می دادم.

 

البته هنوز هم که به گذشته برمی گردم می بینم که فکر من چندان بیراه نبود. بودند مردانی که ابتدا خود را به این مسائل بی علاقه نشان می دادند و حتا این بی خیالی را نشانه روشن فکری خود می دانستند. اما به محض اینکه رابطه پیش می رفت و علاقه بوجود می آمد رفتارشان عوض می شد. به خودم حق می دهم که این نشانه ها را علامت عشق، احساس و تعلق خاطر به حساب بیاورم.

 

اما هیچ وقت فکر نمی کردم همین نشانه های عشق و غیرت در زندگی چقدر می تواند آزار دهنده باشند. چقدر می توانند تحقیر کننده باشند. من خودم اعتقاد داشتم که هر فردی بعد از پیمان زناشویی موظف به قبول بعضی تعهدهاست و این تعهدها شاید محدودیت هایی ایجاد کند مثلا در نوع ارتباطات با جنس مخالف، که هر دو طرف بعد ازانتخاب زندگی زناشویی آگاهانه به آن تن می دهند. ارتباطات من با اطرافیانم هم شکل تازه ای به خود گرفت، اما محدودیت هایی که بر خودم اعمال می کردم از این فراتر رفت. شاید به نظر بعضی ها بیاید که پذیرش این محدودیت ها پذیرش  کنترل است، محدودیت‌هایی که مرد هرگز خود را ملزم به رعایت آن‌ها نمی کند. اما انگار ناخودآگاه من، می خواست با شناختی که از این مرد غیر ماست و غیر ببو دارد جلوی هر احتمالی برای دلخوری و اعتراض را بگیرد تا آغاز زندگی مشترک بی دردسرتر باشد و این آغاز خوب انجام خوبی را رقم بزند.

 

من از درک این نکته غافل بودم که این محدودیت ها هیچ انتهایی ندارند و تا زمانی که من عقب نشینی کنم مرد خوش غیرت جلوتر خواهد آمد. محدودیت های من در زندگی زناشویی تا جایی پیش رفت که ارتباط ساده من با دوستان دخترم محل سوال شد و لباسی که یک سال زیبا بود سال بعد ناجور می شد. مساله از این هم فراتر رفت و به هر برنامه و جلسه ای که تنها در آن شرکت می کردم انگی زده می شد تا من قانع شده آن جلسه را ترک کنم و یا قانع نشده برای شادی دل همسرم هم که شده از آن فعالیت دست بکشم. آخرین حربه گاهی به خاطر من نرو بود…

 

جالب اینجاست که من در کنار همه این محدودیت ها و کنترل ها می بایست زنی اجتماعی و قوی باشم، در فعالیت های فرهنگی در کنار همسرم ظاهر شوم، پشت او باشم و در ارتباطات خانوادگی شمع مجلس باشم و خوب چای و شام هم که با زن است!

 

کار تا بدانجا رسید که پسورد ایمیل ها و شبکه های اجتماعی من باید در اختیار او قرار می گرفت، و اگر من امتناع می کردم “مگه می خوای چی کار کنی که می ترسی پسوردت رو به من بدی؟”. واقعیت این بود که لازم نبود من کاری بکنم. باید برای ایمیلی که از خواهرم می گرفتم، یا تبریک سال نو از دوستی قدیمی که در کشوری دیگر زندگی می کرد جواب پس می دادم. تمام لیست دوستان من در فیس بوک به تدریج به لیست او اضافه شدند تا مبادا کسی از نظر دور بماند. این کنترل ها را پایانی نبود. به راستی هم مگر می شود یک زن را در بند کرد؟ مردان این نکته را خوب می دانند، برای همین است که کنترل هیچ وقت کافی نیست و همیشه چیزی از قلم می‌افتد که دیر یا زود باید به لیست اضافه شود.

 

افسوس که ۷ سال طول کشید تا من متوجه بشوم تبدیل به یک عروسک شده ام در دستان مردی که ساز عشق می زند. در تمام این ۷ سال فکر می کردم من از روی اختیار خیلی کارها را نکرده ام، فعالیت هایم را کنار گذاشته ام، از روی اختیار رابطه ام را با تمامی دوستانم قطع کرده ام، و از روی اختیار پسوردهایم را به کسی داده ام تا بتواند بر خصوصی ترین بخش زندگی من احاطه داشته باشد. در واقع هم همسرم هرگز برای انجام هیچ یک از این کارها متوسل به زور نشد، بلکه این من بودم که همیشه “قانع” شدم بی آنکه بدانم بهای حفظ این رابطه انسانیت من بود.

 

پانوشت:

 

متن اول مجموعه «تجربه های خشونت»  را در لینک زیر بخوانید:

 

[۱] http://tinyurl.com/a4wfnpu 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)