بازنگرشگری(1)

تجدیدنظرطلبی در اصل عنوانی بود برای نظریه ها و روش سیاسی سوسیالیستهایی که در اواخر قرن نوزدهم و سرآغاز قرن بیستم در برخی از نظریه‌های کارل مارکس در مورد جنگ طبقه‌یی و آینده جامعه سرمایه‌داری بازنگریستند و به جای انقلاب خواهی هوادار تحول آرام از سرمایه‌داری به سوسیالیسم شدند.
سرسلسله بازنگرشگران روزنامهنویس سوسیالیست آلمانی, ادوارد برنشتاین بود و در انگلستان سیدنی و بئاتریس وب, جرج برنارد شاو, گراهام والاس و گروهی دیگر که جامعه سوسیالیستهای فابین را به وجود آوردند که بخشی از برداشتهای ایدئولوژیک آن بر اساس انتقاد از اقتصاد سیاسی مارکس بود. اصول انتقادهای بازنگرشگران از مارکسیسم اینهاست:
1. فروافتادن سیستم سرمایهداری با شتابی که مارکس پیش بینی میکرد روی نداده و نزدیک هم نیست.
2. مبارزه طبقهیی چنان که مارکس پیشبینی می کرد, گسترش نیافته و طبقه میانه به هیچ وجه از صحنه جامعه ناپدید نشده و به عکس رشد کرده است.
3. تمرکز صنعت و سرمایه بسیار کندتر و نامنظم تر از آن پیش رفته که مارکس پیشبینی میکرده است.
4. زیر فشار طبقه کارگر گرایش اجتماعی در جهت کاهش بهرهکشی از کارگران است و کوشش تولیدکنندگان و مصرفکنندگان اندک اندک موجب بالارفتن سطح زندگی طبقه کارگر شده است.
5. سرانجام, در پیشرفت آرام امکان کامیابی بیشتری هست تا در خشونت و تغییر ناگهانی.
نظریههای بازنگرشگران سخت با مخالفت و انتقاد بعضی از مارکسیستهای تندرو به خصوص کائوتسکی و لنین روبه رو شد. ولی پس از آن که جنبش کارگری به جناح سوسیالیست و کمونیست تقسیم شد, بیشتر سوسیالیستها به بازنگرشگران گرویدند. اما کمونیستها خود را هم چنان به اصول نخستین مارکسیسم وفادار شمردند.
در جدالهای نظری گروههای گوناگون کمونیست, هرگروه بازنگرشهای خود را در مارکسیسم,«تفسیر و بسط خلاق مارکسیسم» و «تطبیق مارکسیسم با شرایط» نام می دهد ولی نظریههای رقیبان را «بازنگرش» میشمارد.
چنان که لنین و مائو در تفسیر مارکسیسم و سازگارکردن آن با شرایط عملی در روسیه و چین, بازنگریهای اساسی در آن کردهاند. اما در عین حال به بازنگریهای دیگران تاختهاند.
بهطورکلی این اصطلاح در گروهها و حزبها و کشورهای کمونیست همردیف کژروی و گرایش به سازشکاری و کمابیش خیانت به شمار میآید. چنان که حزبهای کمونیست شوروی و چین و آلبانی هریک خود را مؤمن حقیقی و وفادار به مارکسیسم اصیل می دانستند و دیگران را به خیانت و کژروی متهم میکردند.
در دهه‌های پایانی قرن بیستم حزبهای کمونیست اروپایی-به خصوص حزبهای کمونیست ایتالیا و اسپانیا و فرانسه-(2) به سوی نوعی لیبرالیسم و توجه به جنبههای بشردوستانه مارکسیسم به جای گرایشهای جزمی سنت استالینی گرایش یافتند و این گرایش «کمونیسم اروپایی» نامیده شد.

مفهوم تجدیدنظرطلبی
اصطلاح تجدیدنظرطلبی هرگز به دقت تعریف نشده است. اما بسته به اوضاع و احوال گاه به معنایی گسترده و گاهی به مفهومی محدود به کار گرفته شده است. در کمونیسمی که طی قرن بیستم تسلط ذهنی و فکری یافته بود, این اصطلاح برچسبی خودسرانه بود که در مورد گروهها و افرادی به کار میرفت که به نحوی از سیاست و برنامه و آموزه حزب کمونیست شوروی یا احزاب کمونیست هم پیمان آن انتقاد میکردند.
این اصطلاح در یک جریان فکری ریشه دارد که در آغاز قرن بیستم در میان سوسیالیستهای اروپای مرکزی و شرقی به عنوان یک پدیده نظری شیوع یافت و گو اینکه حدو مرزهایش چندان روشن نبود, با عنوان تجدیدنظرطلبی حملات شدیدی علیه آن صورت گرفت.
در آغاز آن دسته از نویسندگان و شخصیتهای سیاسی معتقد به سوسیالیسم علمی (آرمان سوسیالیستی کارل مارکس) تجدیدنظرطلب نامیده شدند که اصول مقدماتی مارکسیسم را پذیرفته بودند, اما گامبهگام جنبههای گوناگونی از آن آموزه را محل تردید مییافتند و به ویژه در باب پیشبینی مارکس پیرامون تحولات نظام سرمایهداری و انقلاب سوسیالیستی به شک افتاده بودند. «تجدیدنظرطلبان» کسانی نبودند که مارکسیسم را یکسره رها کرده باشند. بلکه میخواستند آموزه سنتی را اصلاح کنند یا عقیده داشتند که در وضع کنونی جامعه برخی از جنبههای اصلی مارکسیسم دیگر کاربرد ندارد.
مثلا: ژان ژورس, سوسیالیست معروف فرانسوی به ندرت تجدیدنظرطلب نامیده شده است. حال آن که ژورس نه تنها هرگز ادعا نکرد که یک مارکسیست ارتدوکس است, بلکه برخی نظریاتش تباین آشکاری با نظریههای مارکس دارند.
تجدیدنظرطلبی حتی پیش از آن که توسط ادوارد برنشتاین فرموله شود, در مفهوم دقیق اولیهاش یک موضع نظری تلقی شده و در گرایشهای سیاسی معینی رخ نموده بود.
اولین نشانه تجدیدنظر در احکام اولیه مارکسیستی در سال1890 در حزب سوسیال دموکرات آلمان, حین مباحث مربوط به اصلاحات ارضی رخ داد. در آن زمان یکی از رهبران حزب پیشنهاد کرد باید از منافع دهقانان نیز هم چون منافع کارگران دفاع کرد. مسالهیی که به ظاهر تاکتیکی مینمود, ناظر به یک مساله اساسی تئوریک بود.
پیروان ارتدکس نظریه مارکس استدلال می کردند که تحولات کشاورزی در دوران سرمایهداری بهطورکلی در جهت تحولات صنعتی است و کشاورزان خرده مالک به تدریج از میان خواهند رفت. حتی کائوتسکی که خود بعدها از مبلغان و نظریه پردازان عمده تجدیدنظرطلبی خوانده شد, در میان کسانی بود که به شدت با دفاع از منافع دهقانان به مخالفت برخاستند و استدلال کردند که دهقانان به عنوان یک طبقه سرنوشتی جز نابودی ندارند و از دیدگاه تاریخی یک نیروی «ارتجاعی» هستند.
از این حکم نظری نتیجهگیری سیاسی روشنی صورت گرفت: سوسیالیستها هرگز حمایت دهقانان را کسب نخواهند کرد و به همین دلیل در انتخابات آن دوران بسیار ضعیف ظاهر شدند. بهخصوص که دهقانان آلمانی در آن دوران با یونکرها(اشراف) علیه بورژوازی متحد شده بودند. گو اینکه در همان دوران کارشناسانی مثل ادوارد داوید استدلال کرد که مزرعه خانوادگی شکل آرمانی تولید روستایی است و تمرکز تولید کشاورزی قابل تحقق نیست. کائوتسکی سالها بعد این نظر را پذیرفت.
اندکی بعد برخی دیگر از سوسیالیستها چنین نتیجه گرفتند که در صحت پیش بینیهای مارکس در مورد صنعت نیز میتوان هم چون کشاورزی تردید نمود. تا آن زمان به طور سنتی مارکسیستها برآن بودند که سرمایه داری با قطببندی فزاینده طبقاتی, تمرکز سرمایه, نابودی مؤسسات کوچک و گسترش فقر و تنگدستی و افزایش رنجبران(پرولتاریا) در جامعه فرایندی بازگشتناپذیر است. همه اصلاحاتی که سرمایهداری انجام میدهد, سطحی و گذراست و سوسیالیستها باید سازماندهی نیروهای خود برای نبرد انقلابی آینده را دنبال کنند.
اما در صحنه واقعی نظام سیاسی سرمایهداری در حال پیشرفت, احزاب سوسیالیست رشد و گسترش یافتند و پیروزیهای پارلمانی کسب کردند و اصلاحات اجتماعی که محقق میشد بخش بزرگی از رهبران احزاب سوسیالیستی را به کسب امتیازهای فوری برای طبقه کارگر متمایل مینمود و چشمانداز نبرد نهایی و تعیین کننده را از یاد می بردند.
مدتها پیش از آن که برنشتاین نظریه خود را فرموله کند, زمینه عملی بسیار گستردهیی در جنبش سوسیالیستی وجود داشت. بهخصوص سوسیالیستهای انگلیسی که اتحادیهها و سازمانهایشان آموزههای انقلابی و آرمانی مارکسیسم و انقلابیگری نداشتند, پیروزیهای انکارناپذیری کسب کردهبودند و مورد توجه بسیاری قرار گرفته بودند.
تجدیدنظرطلبی قبل از آن که فرمولبندی روشن تئوریکی داشته باشد, از یک بنیاد عملی تغذیه میکرد که سوسیالیستها باید جامعه جدید را به طور تدریجی ایجاد کنند و فقط منتظر انقلاب یا صرفا در تدارک آن نباشند.
در واقع اگر نظریههای برنشتین تبلور اندیشگی واقعیت عملی و تاکتیکی و سیاسی رایج نبود, هرگز چنان تأثیر تکان دهندهیی بر جا نمیگذاشت.
بهخصوص که برنشتاین تحت تأثیر انگلس به مارکسیسم گروید و از نزدیکترین دوستان او شد تا جایی که برخی وصیتهای انگلس خطاب به اوست. اقامت برنشتاین در انگلستان و تأثیرپذیری او از جنبش سوسیالیستی فابیانها در این کشور, نظریاتش پیرامون مارکسیسم و فلسفه سوسیالیستی را دستخوش تغییر اساسی کرد.
برنشتاین از کارنامه فابیانها نتیجه گرفت که اندیشه فروپاشی قطعی و یکباره سرمایهداری یک توهم ایدئولوژیک است و باید به اصلاحات اجتماعی و اجتماعیشدن تدریجی مالکیت از طریق فشارهای دموکراتیک امید بست.
این نتیجهگیریها به سرعت صورت نظام کاملی پیدا کرد که در آن بسیاری اصول مقدماتی سیاسی و فلسفی مارکسیسم تغییر کرده بود. همزمان با برنشتاین نظریههای مشابهی که تلاش میکرد سوسیالیسم را با لیبرالیسم تلفین کند جریان داشت. نظریهپردازان این جریان به جای یک جهش «کیفی» از سرمایه داری به سوسیالیسم, به قوانین اجتماعی به عنوان راه تغییر جامعه دل بسته بودند.
نخستین مقالههای برنشتین در آخرین سالهای قرن نوزدهم در سلسله مقالاتی به نام «مسائل سوسیالیسم» انتشار یافت(1896) و به زودی در قالب کتابی به نام «مقدمات سوسیالیسم و وظایف سوسیال دموکراسی»(1899). همین کتاب بود که به متن اصلی مکتب تجدیدنظرطلبی تبدیل شد و جدالهای فکری فراوانی برانگیخت.
در نخستین کنگره حزب سوسیال دموکرات آلمان بعد از انتشار این کتاب, کائوتسکی, کلارا زتکین و رزا لوکزمبورگ نظریه او را محکوم کردند. گواینکه خود برنشتاین که در آلمان تحت تعقیب بود نمیتوانست در کنگره شرکت کند. بهرغم حملاتی که به برنشتین صورت میگرفت, تمام جنبش سوسیال دموکراتیک اروپا به بحثهایی وارد شدند که سرانجام دوگرایش مختلف را تولید کردند. بهرغم همه مخالفتهایی که از سوی سران و ارگانهای رسمی حزب با برنشتاین صورت می گرفت و قطعنامههای حزبی متعددی که علیه نظریات او صادر میشد, نفوذ تفکر او در درون حزب و اتحادیههای کارگری در حال افزایش بود.
اختلاف نظرهایی چنین اساسی شدت و حدت مییافت. برنشتین در 1901به آلمان بازگشت و حتی همکاریش با نشریه رسمی حزب «نویه سایت» را متوقف کرد و از آن پس مطالبش را در مجله دیگری انتشار داد که به صورت ارگان نظری تجدیدنظر طلبان درآمده بود(سوسالیستیشه موناتزهیفته)و با آن که گروه کوچکی از رادیکالهای حزب سوسیال دموکرات آلمان خواستار اخراج او بودند, وی هرگز از حزب اخراج نشد. حتی در همان سالها با اگوست ببل, رهبر حزب سوسیال دموکرات آلمان, مجموعه 4جلدی نامههای مارکس و انگلس را منتشر کرد. مجله اسناد سوسیالیسم(داکومنته سوسیالیسموس) را منتشر کرد و انتقاداتش از مارکسیسم هر روز تندتر و بیپرواتر میشد. تا جایی که در 1914دیگر آشکارا به لیبرالهای اصلاح طلب نزدیکتر بود تا به مارکسیستها.
در سالهای جنگ جهانی اول, برنشتاین در شمار اقلیت حزبی مخالفان جنگ بود و بر سر همین موضوع به همراه کائوتسکی, به حزب سوسیالیست مستقل آلمان پیوست. اما پس از جنگ جهانی اول به حزب سوسیال دموکرات آلمان بازگشت و در تدوین برنامه حزب شرکت کرد. ادوارد برنشتاین بنیانگذار واقعی اندیشهیی است که در سالهای بین دو جنگ جهانی, «سوسیالدموکراسی» نامیده شد و تقابل آشکاری با کمونیسم داشت.
مساله اساسی در نقدهای برنشتین بر نظریههای سیاسی و اقتصادی مارکس, نه در قبول یا رد قهر انقلابی, بلکه در این محور نظری بود که آیا فرایندهای اجتماعی شدن که در بطن نظام سرمایهداری رخ میدهند از هم اکنون جزیی از جریان ساختمان سوسیالیسم هستند یا خیر؟ اگر سوسیالیسم را میتوان «ذره ذره» در دوران سرمایهداری تحقق بخشید, پس دلیلی ندارد که از این راه زمانی سوسیالیسم نتواند بهطور کامل تحقق یابد. در این صورت میان این دو نظام دیگر ورطه عبورناپذیری وجود ندارد. حرکت به سوی سوسیالیسم دیگر پیشپرده یک مصادره عظیم نیست, بلکه فقط به معنی اشتراکیشدن بیشتر دموکراسی و برابری و رفاه بیشتر است. جریانی تدریجی که هیچ محدودیت از پیش تعیینشدهیی و به همین اعتبار, هیچ هدف نهایی ندارد.
نوشتههای برنشتاین موج بیسابقهیی از حملات نظری همه جناحهای مارکسیستی ارتدوکس را برانگیخت. بیش و کم هیچ کدام از نویسندگان سوسیالیست مهم از شرکت در این موج حمله کوتاهی نکردند. کائوتسکی, رزا لوکزمبورگ, پلخانف, اگوست ببل, لابریولا, ژان ژورس, ماکس آدلر, مهرینگ, پارووس و کلارا زتکین همه وظیفه خود میدانستند که به صدا درآیند و این خود نشان میداد که نظرات برنشتین نه یک انحراف ساده که بیانگر گرایشی ریشه دار در جنبش سوسیالیستی بود.
خردهگیریهای او به نظریه تمرکز سرمایه مارکس, بیشترین خشم منتقدان را برانگیخته بود. او استدلال میکرد که از طریق وحدت پرولتاریا با دهقانان و خردهبورژوازی, نظم موجود را می توان به تدریج اصلاح کرد.
پلخانف در مقابل میگفت: اگر این اصل مارکسیستی که میگوید «در نظام سرمایهداری نمیتوان به بهبود وضع کارگران امید بست» را رها کنیم, معنایش این است که سوسیالیسم دیگر نه یک آموزه انقلابی, بلکه برنامهیی برای اصلاحات قانونی است.
کائوتسکی می گفت: اگر حق با برنشتین باشد سوسیالیسم دیگر علت وجودی خود را از دست می دهد.
لابریولا(3)برنشتین را همدست بورژوازی لیبرال نامید.
از نظر لنین, تجدیدنظرطلبی بازتاب ایدئولوژی اشرافیت کارگری بود که بورژوازی به آنها اجازه داده تا از «ته مانده» خان نعمت بورژازی سودببرند. لنین در استدلالش علیه تجدیدنظرطلبی برنشتاین نتیجه میگرفت که گویا تنها بخش کوچک و مرفه طبقه کارگر آلمان تجدید نظر طلبی را پذیرفتند و اکثریت بزرگ این طبقه انقلابیون پرشوری هستند. اما واقعیت این بود که تجدیدنظر طلبی عملی بیشتر در میان اتحادیههای کارگری پایه داشت که بی واسطه ترین سازمان طبقاتی رنجبران بودند. به خصوص که اتحادیههای کارگری در سالهای پایان قرن19 و آغاز قرن20, تحت سلطه بوروکراسی عریض و طویلی نبودند که بعدا متهمان اصلی تجدیدنظرطلبی شدند.
بنابراین استدلال لنین در خدمت نظریه انقلابی نیست. زیرا اگر بپذیریم که اشرافیت کارگری مانند سایر کارگران به هر حال مزدبگیر هستند, تنها وجه تمایز آنها با سایر کارگران مزد بیشتری است که دریافت میکنند. بنابراین سطح بالاتر زندگی, کارگران را از صف انقلاب به صف اصلاح طلبی میکشاند. در حالی که طبق تئوری بنیادی مارکس, منشأ مبارزه طبقاتی و آگاهی انقلابی فقر نیست و بهبود کوتاه مدت وضع کارگران تأثیر مهمی در انقلابی گری ذاتی آنها ایجاد نمیکند.
تجدیدنظرطلبی برنشتاین در واقع بیان جریانی بود که در عمل به طور واقعی وجود داشت. یک پدیده اجتماعی که دلایل سیاسی و اجتماعی مشخصی برای گسترش آن وجود داشت( 4).
توفیق تجدیدنظرطلبی در ابعاد اجتماعی بود که رسالت سوسیالیسم و چشمانداز شکوهمند «نبرد نهایی» برای رهایی همگانی در اندیشه سوسیالیستی را زیر سؤال میبرد. اندیشه تجدیدنظرطلبی به روندی فرامیخواند و برنامهیی عرضه میکرد که مشحون از اصلاحات تدریجی و پرمشقت و بی شکوه بود. به عبارت سادهتر تسلیم به وضع موجود و تن دادن به آن و بخشی از آن شدن را تبلیغ میکرد.
چنین بود که بنیادهای اندیشه سوسیال دموکراسی دیگری ریخته شد که تحولات بعدی آن ثابت کرد چندان ارتباطی با تاریخ آموزه مارکسیسم ندارد. گواین که چنین سوسیالیسمی در برخی جزییات در مارکسیسم ریشه داشت. اما به سرعت دیگر نیازمند خاستگاه خود هم نبود. آموزهیی تولد یافت که تلفیقی بود از لیبرالیسم و سوسیالیسم مارکسیستی یا روایتی سوسیالیستی از لیبرالیسم.
اغلب یا همه انتقادهای آن روزگار به نظریه تجدیدنظرطلبانه برنشتاین محتوایی جز یک بیم و هراس ایدئولوژیک نداشت که اگر حق با برنشتاین باشد, دوران حیات مارکسیسم انقلابی کلاسیک به سر آمده است. تجدیدنظرطلبی ایمان سنتی مارکسیستها به رسالت انقلابی پرولتاریا را مورد شک و تردید قرار داد.
اما در میان منتقدان نخستین تجدیدنظرطلبی رزا لوکزمبورگ, نقش و جایگاه خاص و انگیزههای متفاوتی دارد. او یادآوری میکرد که اگر اقتصاد سرمایهداری قدرت انطباق یافته و در نتیجه میتواند از بحرانهای تولید مازاد خود جلوگیری کند, پس دیگر به سوسیالیسم نیازی نیست.
هنر برجسته رزا لوکزمبورگ این بود که محور و کانون این مجادله نظری را روشن تر از سایر رهبران سوسیالیست آن روز اروپا فرموله کرد. رزا میگفت اگر فرض کنیم که سرمایهداری را می توان در یک روند تدریجی از طریق حذف پیامدهای تولید پرهرج و مرج یا بهبود سطح زندگی کارگران اصلاح کرد, آنگاه دیگر نیازی به مبارزه برای انقلاب نیست. اما چنین اصلاحاتی اصولا غیرممکن است. زیرا هرج و مرج و بحران, ذاتی نظام سرمایهداری است. استثمار کارگر در نفس واقعیت فروش نیروی کار او نهفته است. بدون نفی مالکیت خصوصی طبقه سرمایهدار بر ابزار تولید نمیتوان هیچ بهبود عمدهیی را انتظار کشید. نفی مالکیت هر طبقه تنها از طریق تسخیر انقلابی قدرت عملی است. بین انقلاب و اصلاح از هر مقوله تفاوتی کیفی هست.
رزا لوکزمبورگ معتقد بود که سرمایه داری دیر یا زود ره پیشرفت فنی و رشد اقتصادی را سد خواهد کرد. اما در عین حال عمیقا بر این باور بود که برای سقوط سرمایه داری به عمل انقلابی نیاز هست. از نظر او بدون آگاهی انقلابی رنجبران و زحمتکشان سرنگونی نظام سرمایه داری ممکن نیست. سرنگونی سرمایه داری یک ضرورت تاریخی است. اما جنبش انقلابییی که باید آن را سرنگون کند نیز یک ضرورت تاریخی است.
رزا اهمیت روند یا عملیات «اصلاحطلبانه» را به معنی امکانات مبارزه کارگران برای شرایط بهتر و اهمیت مبارزه برای اقدامات دموکراتیک در چارچوب جامعه بورژوایی, تعریف میکرد و بر آن بود که این روند و مبارزه برای کل جنبش سوسیالیستی اهمیت حیاتی دارد.
او می گفت ارزش اصلاحات در این نیست که شرایط را بهتر میکند, بلکه تنها ارزش اصلاحات در این است که شرایط را برای نبرد سرنوشت آماده میکند. او می گفت کسانی که اصلاحات را هدف میدانند, چشم انداز سوسیالیسم را انکار می کنند و از هدف نهایی سوسیالیسم و نفی استثمار بریدهاند.
تجدیدنظرطلبی اندیشه مدون ادوارد برنشتاین و رویگردانی از انقلاب بود. اما در همان زمان بسیاری نظریهپردازان سوسیالیستی و مارکسیستهای معتقد و مؤمنی هم بودند که تصور میکردند انقلاب تنها زمانی انقلاب فراخواهد رسید که شرایط اقتصادی فراهم باشد و تا آن زمان, برای خودشان وظیفه دیگری جز تلاش برای دموکراسی در عرصه حیات اجتماعی و کسب حقوق و تغییر شرایط نسبی بهتری برای طبقه کارگر قائل نبودند.
این قبیل «اصلاحطلبان» اگرچه آشکارا از انقلاب قطع امید نکرده بودند, اما درباره زمان و شرایط ظهور و بروز آن تصور روشن و برنامه عمل و نقشه مسیر ولو درازمدتی هم نداشتند.
اما رزا لوکزامبورگ به آن دسته از پیشگامان جناح چپ بینالملل سوسیالیستی(ازجمله لنین) تعلق داشت که هم با نظریه انحرافی و تسلیم طلبانه تجدیدنظر در اصول می جنگید و هم با این خودبه خودی گرایی به نبرد برخاسته بودند.
رزا لوکزمبورگ نه تنها اصلاحطلبی تجدیدنظر طلبانه را زیر ضرب گرفت, به روایت ارتدکس اصلاح طلبی که در آثار مارکس و انگلس برای خود ریشههای نظری جستجو می کرد را به باد حمله گرفته بود.
نکته اصلی در استدلالهای رزا این بود که اگر اصلاحات وسیلهیی برای کسب قدرت نباشد, هیچ ارزشی ندارد. اصلاحات نمیتواند یکی هدف تلقی شود. کسی که با اصلاحات به عنوان یک هدف برخورد کند, در واقع از انقلاب بریده است. اگر مبارزه اصلاح طلبانه امروزی تابع انقلابی که در راه است نباشد, نتیجه نزدیک آن هر چه باشد نه تنها کمکی به انقلاب و سوسیالیسم بلکه سدی در راه آن خواهد بود.
به عنوان یک مثال بسیار آموزنده, در همان شرایطی که برنشتاین مقالات تجدیدنظرطلبانه خود را می نوشت, رزا در کنگره1898 حزب سوسیال دموکرات آلمان در اشتوتگارت اعلام کرد مبارزه اتحادیه های کارگری برای کسب شرایط مناسب فروش نیروی کار, فشار برای اصلاحات اجتماعی و شیوه های دموکراتیک شکلهایی از فعالیت در نظام سرمایه داری هستند و بنابراین هیچ بار و مفهوم سوسیالیستی ندارند, مگر به عنوان بخشی از مبارزه بریا تسخیر نهایی قدرت سیاسی.
هنگامی که برنشتاین شعار می داد, «هدف هیچ نیست و جنبش همه چیز است» رزا در مقابل او استدلال می کرد که «جنبش به ماهو جنبش» یعنی جنبش «فی نفسه» که هیچ پیوندی با هدف نهایی نداشته باشد, برای من هیچ است. بلکه هدف نهایی همه چیز است».
متمرکز شدن و امیدبستن به دستاوردهای جزئی و کوتاه مدت, اصلاح طلبانی از قبیل برنشتاین را حتی به جانبداری از نظامی گری حاکم بر سیاست خارجی و داخلی امپراطوری وقت آلمان وامیداشت. آنها استدلال می کردند که گسترش ارتش و تولید تسلیحات جنگی بیکاری را کاهش می دهد و قدرت خرید زحمتکشان را افزایش می دهد و از بروز بحران جلوگیری میکند.
رزا می گفت از نظر اقتصادی یاوه گویی است. زیرا ریشه بحران نه در نبودن تعادل مطلب میان مصرف و تولید بلکه نتیجه گرایش ذاتی تولید سرمایه داری به تولید بیشتر از امکانات بازار است و بار مخارج نظامی را هم به رنجها و مصیبتهای کارگران اضافه می کند. هم چنین بر آن بود که چنین استدلالی از نظر سیاسی هم نه فقط تسلیمطلبانه بلکه خطرناک است و از کارگران می خواهد که به خاطر دستاوردهای موقتی از هدفهای اصلی خود چشم پوشی کنند و این همان چیزی است که به ضررشان تمام خواهد شد(5).
جزوه رزا لوکزمبورگ با عنوان «اصلاح اجتماعی یا انقلاب؟» یکی از مهمترین منابع و اسنادی است که در آغاز نطفه بستن تجدیدنظر طلبی علیه آن به مبارزه برخاسته است.
رزا معتقد بود که مبارزه برای اصلاحات و مبارزه برای تسخیر قدرت سیاسی دو پدیده متقابل یا متنافر و متضاد نیستند. بلکه اصلاحات وسیله و انقلاب هدف است. چیزی که سوسیال دموکراسی انقلابی را از اصلاح طلبی بورژوایی متمایز میکند آگاهی انقلابی از هدف نهایی است.
اگر اصلاحات را هدف تلقی کنیم, در واقع به حیات جاودانی سرمایه داری تسلیم شده ایم. زیرا بقای ابدیش را به رسمیت شناخته ایم تا به قیمت تغییرات جزیی, خودش را از نابودی نهایی نجات دهد.
از نقطه نظر او انقلاب و اصلاح نه تنها از حیث درجات بلکه از نظر سرشت نیز باهم تفاوت دارند: اصلاح مترادف با انقلاب تدریجی نیست و انقلاب نیز حاصل جمع اصلاحات به شمار نمی رود. اگر هر فکر دگیری رابپذیریم, در واقع اذعان کردهایم که سرمایه داری فقط محتاج ترمیم است و به سرنگونی آن نیازی نیست.
در همان دوران یکی از سوسیالیستهای اصلاح طلب به نام کنراد اشمیت استدلال می کرد که مبارزه سیاسی و اقتصادی کارگران سرانجام به اداره اجتماعی ابزار تولید و محدودتر شدن نقش سرمایه داران خواهد انجامید. اما واقعیت این بود که نفوذ کارگران بر تولید سرمایه داری تنها می تواند تأثیری ارتجاعی داشته باشد. زیرا پیشرفت فنی را متوقف خواهد کرد و سرمایه داران و کارگران را علیه مصرف کنندگان متحد خواهد ساخت.
در همان دوران رزا در مقالهیی چنین نوشت: «به طور کلی جنبش اتحادیه های کارگری در آستانه یک تحول پیروزمندانه نیست. بلکه وارد دورهیی از دشواریهای گوناگون قدم نهاده است. وقتی که رشد صنعت به اوج خود برسد و سرمایه داری جهانی سیر نزولی خود را آغاز کند, وظایف اتحادیهها به طور مضاعف سخت خواهد شد. نخست به این دلیل که وضع عینی بازار کار بدتر خواهد شد, زیرا تقاضا کندتر و عرضه سریعتر از زمان حال افزایش خواهد یافت. دوم آن که سرمایه داری برای جبران زیانهایی که در نتیجه ازدست دادن بازار جهانی دچارش شده, بی پرواتر از گذشته تلاش خواهد کرد تا بخشی از محصول را که به کارگر تعلق دارد را خودش تصاحب کند». از آن جا که دولت نیز از آن جا که ارگان قدرت سیاسی طبقه سرمایه دار است, نمی تواند جز به نفع سرمایه دخالت کند. سایر نهادهای سیاسی دموکراتیک زیر سلطه دولت همین طبقه نیز جز این نخواهند کرد. بورژوازی تا آن جا این نهادها را حفظ خواهد کرد که در راستای منافعش باشد. این اصلاحات هر چه که باشند سرمایه داری را سرنگون نخواهند کرد و ادامه تدریجی آنها هدفهای انقلابی را محقق نخواهد کرد.
مبارزه سیاسی و اقتصادی رنجبران تنها میتواند شرایط ذهنی انقلاب را فراهم آورد. بر خلاف استدلال برنشتاین نه به طور عینی سوسیالیسم را پدید میآورد و نه استثمار را محدود خواهد کرد. دستاورد این گونه مبارزه نه تغییر جامعه بلکه تغییر آگاهی رنجبران است. پیروزیهای کوتاه مدت را هدف تلقی کردن, مغایر نظرگاه طبقاتی است و تنها تخیلات واهی و اوهام به بار می آورد. به گفته رزا لوکزمبورگ «در جهان سرمایه داری, اصلاح اجتماعی همیشه پوستهیی بی مغز بوده و خواهد بود».
بر خلاف نیش و کنایه های برنشتاین به پیش بینیهای مارکس, رزا معتقد بود که پیش بینی های مارکس در باب تحولات نظام سرمایه داری به دقت در حال محقق شدن است. وقتی ادعا میشود که گویا بحرانهای اضافه تولید بارز نشده اند نه تنها نقطه نظر مارکس را رد نمی کند, بلکه نشان می دهد که سرمایه داری تغییر کرده یا قابلیت انطباق کسب کرده است. بحرانهایی که مارکس از وجودشان اطلاع دست اول یا مستقیم داشته از نوع بحرانهایی نبودکه آنها را پیش بینی می کرد. آن بحرانهای که او از آنها اطلاع داشت, بحرانهای واقعی رشد و توسعه سرمایه داری بودند, نه بحرانهای درماندگی آن. زیرا هنوز زمان بحرانهای واقعی اضافه تولید هنوز فرانرسیده است.
رزا لوکزمبورگ استدلال می کرد که بر خلاف دعاوی یا استنتاجهای برنشتاین, نظام شرکت سهامی نه تنها نشانگر افزایش شمار سرمایه داران کوچک نیست, بلکه شکلی است از تمرکز سرمایه و ناچار به جای درمان تضادها باعث تشدید آنها می شود.
رنجبران نمی توانند از قوانین اقتصادی سرمایه داری بپرهیزند یا آنها را از اعتبار بیندازند. یک مبارزه تدافعی از سوی رنجبران برای کسب حق فروش نیروی کار با شرایط متعارف, نبردی است هم چون سرنوشتی که سیزیف( ) به آن محکوم شده بود. روندی که در مورد دستمزدها در حالی که برای جلوگیری از سقوط باز هم بیشتر دستمزدها ضروری است, به رغم هرتلاشی که کارگران صورت می دهند «همگام با افزایش باروری کار» سهم کارگران از ثروت جامعه«مثل یک فرایند ناگزیر طبیعی» ناچار کاهش خواهد یافت.
استدلالهای رزا لوکزمبورگ پیرو استدلالهای مارکس, پیرو این دو گزاره بود که:
– سرمایه داری اصلاح پذیر نیست
– طبقه کارگر لزوما سرمایه داری را از راه انقلاب نابود خواهد کرد.
این دو گزاره یکی نیستند و دو محتوای جداگانه را بیان میکنند.
رزا لوکزامبورگ در جدال نظری با تجدیدنظرطلبان بیشتر از گزاره اول استفاده میکرد. او ایمانی استوار و خلل ناپذیر داشت که طبقه کارگر در اساس به اقتضای طبیعتش انقلابی است و آگاهی انقلابی روندی فزاینده است.
رزا معتقد بود که رهبران انقلاب روسیه(بلشویکها) حق داشتند در همان زمانی که دست به انقلاب زدند انقلاب کنند و بر گسترش انقلاب به سراسر جهان حساب کنند و حزب باید در هرلحظه که از نظر سیاسی ممکن باشد قدرت را تسخیر کند و از اعتراضهای تئؤریک مربوط به آماده نبودن شرایط اقتصادی بیمی به خود راه ندهد.
ایمان رزا به انقلاب را هم چنین میتوان در آن جایی یافت که اصل سوسیال دموکراتیک شناخته شده «حزب باید نخست اکثریت پیدا کند و بعد به فکر تسخیر قدرت بیفتد» را «بلاهت پارلمانتاریستی» نامید و گفت راه درست دست یافتن به اکثریت, به کاربستن تاکتیکهای انقلابی است و نه برعکس.

پانوشت ——
1)- نقل شده از دانشنامه سیاسی, اثر داریوش آشوری
2)- حزب کمونیست ایتالیا در اواخر قرن بیستم, خود را حزب دموکراتیک چپ نامید.
3)- مارکسیست برجسته ایتالیایی
4)- در زمانی که برنشتاین و دیگران نظریات خود را تدوین کردند و انتشار دادند, اتحادیههای کارگری در انگلستان موفقیتهای چشمگیری کسب کرده بودند. طبقه کارگر آلمان دوران طولانی از افزایش دستمرز واقعی و توفیقهای بی سابقهیی در زمینه امتیازهای رفاهی و کاهش ساعات کار روزانه کسب کرده بود. از نظر سیاسی و ارگانی نیز طبقه کارگر آلمان نفوذ ارگانهای سیاسی(اتحادیه و حزبی) را به سرعت گسترش می داد. چشم انداز انتخابات و بسیج سیاسی و توازن قوا چنان بود که حتی چشم انداز استقرار یک جمهوری در امپراطوری آن روز آلمان را تقویت میکرد. تجربه عملی طبقه کارگر آلمان در آن شرایط بهطور عمده این نبود که وضعیت این طبقه در نظام سرمایه داری درمان ناپذیر و نظام حاکم اصلاح ناپذیر است. در روسیه نیز گرایش تجدیدنظرطلبی زمانی قوت گرفت و گسترش یافت که جنبش سوسیال دموکراسی از محدوده روشنفکری فراتر رفت و یک جنبش واقعی کارگری شروع به شکل گیری کرد. بنابراین تنها در زمینه نظری نبود که تجدیدنظرطلبی باور سنتی به رسالت انقلابی پرولتاریا را زیر سوال برد.
5)- مقاله رزا با عنوان «میلیشیا و نظامی گری» در نشریه لایپزیگر فولکس سایتونگ فوریه1899
Sisyphus قهرمان اسطورهیی یونان قدیم که محکوم شده بود که تا ابد, سنگی عظیم را از تپه‌یی بالا ببرد و از آن جا به پایین بغلطاند و دوباره تا نزدیک قله بالاببرد و باز به پایین پرتاب کند و باز…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)