پرده اول- سال‌ها پیش در فیلمی که نام آنرا بیاد ندارم، عده‌ای شیاد دیده می‌شدند که با یک سبد سوسیس به میان مردم عامی و بیسواد می‌رفتند و آنها را تطمیع می‌کردند تا در ازای یک قطعه سوسیس به کسی رأی دهند که نه تنها او را نمی‌شناختند که حتی قادر به خواندن اسم او نیز نبودند. آنها می‌گفتند اگر هم نمی‌توانید اسم او را بخوانید، حروف اسمش را بشمرید که فلان تعداد باشد.

پرده دوم- موسم انتخابات شوراها رسیده است. تعدادی از دلالان املاک، مرتشیان اخراجی شهرداری و کارچاق‌کن‌ها یک لیست هشت نفره تشکیل داده و در گذرهای شهر با پرچم‌های الوان و سرود «ای ایران» و یک لیوان «زردآب» مشغول تطمیع و تحریص عامه هستند. تطمیع جامعه‌ای که بنا به خوی تاریخی خود، اشتیاق زائدالوصفی به غارت و تجاوز و تصرف هر چیز مفت دارند.

پرده سوم- چند پسر جوان با قدم‌های تند از من جلو می‌زنند. صدایشان را می‌شنوم که می‌گویند امشب در ستاد آن لیست هشت نفره «جوجه» می‌دهند و در ستاد فلان لیست «کوبیده». می‌گویند اگر بجنبیم به هر دو می‌رسیم.

پرده چهارم- زنگ تعطیلی مدرسه خورده است. عرشیا آن پسر نازنین و دوست و همکلاسی نوه‌ام، از مدرسه به طرف خانه می‌رود. در همین بین، یکی از هزاران و شاید میلیون‌ها آدمخوار مملکتی که در فراوانی مواد مخدر و فراوانی قربانیان رانندگی و فراوانی تجاوز به حق دیگران، مقام اول جهان را دارد و اسم خود را به تقلید از ممالک دیگر «جامعه» و «ملت» نهاده است، حریصانه و با سرعتی جنون‌آمیز به پیش می‌تازد تا مبادا آن یک لیوان زردآب مفتکی را از دست بدهد. او با شدت به دانش‌آموز بینوا و بی‌گناهی برخورد می‌کند که از آخرین روز درس کلاس اول به خانه می‌رفته و می‌خواسته دعوتنامه جشن پایان سال را به مادرش بدهد. راننده سپس در نهایت نجابت آریایی و اخلاق اسلامی که در کل جهان مختص به گل روی این نژاد برگزیده بشری است، دست به فرار می‌زند. هیچکس به کمک کودک نمی‌شتابد که نکند گرفتار شود. تبلیغاتچی‌ها بلندگوی «ای ایران» را برمی‌دارند و از آنجا می‌گریزند. آمبولانس خیلی دیر می‌آید. بیمارستان‌ها طفل را به بیمارستان دیگر و بیمارستان دیگرتری حواله می‌دهند. کودک دو روز در اغماء می‌ماند. دخترم عکس پروفایلش را سیاه می‌کند.

پرده پنجم- آقایان! شما از اینکه رأی مردم محتاج و سرخورده را به وعده‌ای پوچ و بهایی نازل تصاحب می‌کنید، احساس خوشحالی نکنید. تردید نداشته باشید کسانی که با یک ساندویچ با شما همراه می‌شوند، با دو ساندویچ لگدمالتان می‌کنند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)