توی زندان فقط صفحه فرهنگی روزنامه اطلاعات بود که گفتن ندارد، یکم بیشتر از هیچ بود و فقط مثلاْ می شد فهمید که «آواتار» کلی فروخته و «به رنگ ارغوان» از توقیف در آمده و از این دست خبرها. حالا که یک ماهی از رهایی گذشته، وقت کردم و چندتایی فیلم دیدم. «۲۰۱۲» که حال آدم را بد می کند با آن قصه کلیشه ای اش. اما آواتار که یک «رقص با گرگ ها»ی جدید بود، خیلی حال داد. درست عین زندگی من؛ که وقتی خوابم، یا توی حال خودم هستم، می روم توی یک جلد دیگر و یک زندگی دیگر. که به قول شخصیت اصلی فیلم «انگار این یکی زندگی واقعی ام است»…

یک شب هم رفتیم و ارغوان را دیدیم. دوستی که همراهم بود خیلی حالش بد شد. دوست داشتم برایش تعریف کنم که در این سه ماه امثال «شفق»ها را زیاد دیدم. آن هایی که از همه چیز بریده اند و تمام امید و آرزویشان این است که یک لحظه عزیزی را در آغوش بگیرند و افسوس که ازشان دریغ می شود.

آن پیرمرد که دو سلول آنطرف تر از انفرادی من بود و به هرکس می رسید از زن و دخترش می پرسید. که: تو رو خدا نمی زنندشان؟ اذیت شان نمی کنند؟ من که اینجایم، چرا آن ها را گرفتید؟ …؟

یا هم سلولی محجوبم که سه سال و نیم است در بازداشتگاه ۲۰۹ دارد روز به روز خرد و خردتر می شود و ۲۷ قرص و کپسول سهمیه دارد؛ ۱۰ تا صبح، ۳ تا ظهر و ۱۴ تا شب! شکایتی نداشت. دیگر شکایتی نداشت… گاهی تحت تاثیر مخدرهایی که به خوردش می دادند تا بخوابد و فراموش کند که کیست و کجاست، می زد زیر گریه و حرف می زد، حرف می زد. یک بار از خواب پرید. گفت: «داشتم خواب آزادی می دیدم. کسی به من نمی گفت چشمبندت را بزن، وایسا رو به دیوار…» با حیرت به کف دست هایش نگاه کرد: «دلم می خواد یک لحظه بچه ام را بغل کنم. بگم بابا، دوستت دارم…»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)