مقاله دوم از بخش دوم كتاب سانتراليسم و دموكراسي

توده و رهبران(۱)

نوشته از: رزا لوكزمبورگ

موضعگيري تمام مطبوعات بورژوايي در مقابل آن چه كه در حزب ما مي‌گذرد يكبار ديگر اين واقعيت را به ما نشان مي دهدن كه نزد بورژوازي، غريزه طبقاتي با چه قاطيعيتي بر تمام اختلاف ظاهري غلبه مي‌كند.
بازهم يك بار ديگر شاهد توافق ملي گرايان ليبرال و مركز كاتوليك عاليجناب اورتل هستيم كه در نشريات دويچه تاگس سايتونگ و لاگازت دو ووس به ستايش تازيانه نشسته‌اند. همگي در مقابل نگون بختهاي سوسيال دموكراسي اشك شوق مي ريزند و نگاههاي شعف انگيز رد و بدل مي‌كنند.
بعضي از اين كه مبي نند سوسياليستها «دچار تفرقه و جدايي شده‌اند» مسرور گشته و مي‌گويند:
مگر پيش بيني نمي‌كرديم كه اين مرض سوسيال دموكراسي كه در مقابل آن تمام داروهاي داروخانه بورژوازي خود را ناتوان نشان مي‌دادند، سرانجام «به‌خودي خود از درون منفجر خواهند شد»؟
بعضي ديگر از ماجراجويي‌يي كه چند «دانشگاهي» عضو حزب سوسياليست بدان دست زدند خوشنودند و اظهار ميدارند: اين همه آخرين دليل وجود دره عميق ميان «انسان بافرهنگ»[«دانشگاهي»] و توده نابينا[«بي‌فرهنگ»] و غيرممكن بودن گذار از اين دره [«براي انسان بافرهنگ»] است بدون اين كه «سر خود را از دست بدهد».
عده‌يي ديگر هم از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجند و اظهار مي‌دارند كه سوسياليستها ديگر نمي توانند با تفرعن به دنياي بورژوازي بنگرند. چرا كه فساد در ميان آنها هم «همچون در نزد ما» لانه كرده و همه همصدا اين آهنگ كهنه را سر مي دهند كه: هاله نوراني خيره‌كننده‌يي كه حزب سوسياليست را احاطه كرده بود، تمام شد و براي هميشه پايان يافت.
مضحكه اين جشن و سرور چنان با موفقيت صورت مي‌گيرد كه يكي از روزنامه‌هاي حزب را تحت تأثير قرار مي‌دهد. اين روزنامه با احساساتي شديد شروع به قسم‌دادن حزب كرده كه دريابد و لااقل چنين سوژه‌يي به دست دشمن ندهد كه به شادي و سرور بپردازد.
با اين همه كافي است كاملا كر نباشيم تا در اين كنسرت گوشخراش و ظاهرا شاد، نتهاي يأسي عميق و خشمي پنهان را تشخيص دهيم. ابراز همدردي بي‌وقفه مطبوعات بورژوايي با دو يا سه «انسان با فرهنگ» كه توسط يك رمه وحشي مورد بدرفتاري قرار گرفته‌اند و فحاشيهاي اغراق‌آميز عليه «توده كور» كه جرأت كرده «عليه دانشگاهيان سر به‌شورش بردارد» دقيقا و به‌روشني تمام ماهيت زخم چركيني را نشان مي دهد كه سوسيال دموكراسي جرأت كرده به آن نيشتر بزند.
بدون شك بورژواها امروز مي‌توانند سر و صداي زيادي كه در ميان سوسياليستها بر اسن اين موضوع «بي اهميت» برپا شده را به‌عنوان هياهوي اغراق اميز احمقانه و وحشيانه‌يي تلقي كنند. موضوع «بي‌اهميتي» كه در هر حزب بورژوايي مي‌تواند با يك شانه بالا انداختن و با يك «مهم نيست» گفتن حل شود.
براي اين آقايان مسلما خنده‌آور است كه ببينند حزبي متشكل از ۳ميليون آدم بالغ در مقابل چند تا «بي‌صداقتي» اين چنين منقلب مي‌شود.
«بي صداقتي» كه همه‌اش در مقايسه با مجموعه دروغهايي كه يك محافظه‌كار فقط در يكي از سخنرانيهاي انتخاباتي خود مي‌گويد، به سوسوي شمعي در مقابل نور خورشيد نيمروز مي‌ماند.
مبارزه با ريويزيونيسم(تجديدنظرطلبي) در حال حاضر به مسايل شخصي، به مسائل شرم آور شخصي منتهي شده است! ما نمي‌توانيم اين واقعيت را انكار كنيم. ما مجبوريم با تأسف فراوان به آن اعتراف كنيم. زيرا در آن شرايط آساني نيستيم كه ملي‌گرايان ليبرال يا ميانه‌روهاي نجيب‌زاده پروسي يا دموكراتها در آن قراردارند.
آنهايي كه برايشان فساد سياسي و هنر فريب توده‌ها، اساس موجوديت سياسي‌شان بوده و به لطف آن رسوايي‌هاي كوچك فردي را مثل يك قطره آب در دريا در ميان مجموعه عمليات خود ناپديد مي‌سازند.
بعلاوه در خشم جنون‌آميز بورژوازي، غريزه طبقاتي بسيار روشني ديده مي‌شود. اين قيام توده‌هاي پرولتاريا عليه موارد منفرد فساد كه در ميان «دانشگاهيان»(عضو حزب سوسيال دموكرات) ديده شده، بورژواها را بي‌نهايت منقلب مي‌كند. زيرا آنها خطرناكترين جنبه جنبش نوين كارگري – يعني تغيير بنياديني كه سوسيال دموكراسي از نيم قرن پيش تاكنون در روابط ميان «توده» و «رهبران» ايجاد كرده است- را در آن مي‌بينند.
به قول گوته، «اكثريت ناهنجار» كه از چند آموزگار زبردست، عده‌يي كلاش كه به‌سرعت خود را با شرايط تطبيق مي دهند، عده‌يي سست اراده كه به‌سرعت تجانس حاصل مي‌كنند و توده‌ها كه «بدون اين كه ابدا بدانند چه مي‌خواهند به دنباله‌روي مي‌پردازند» تشكيل مي‌شود. واژه‌يي كه قلم‌بدستان بورژوا به‌وسيله آن مي‌خواهند توده‌هاي سوسياليست را توصيف كنند چيزي جز همان مفهوم كلاسيك «اكثريتها» در احزاب بورژوايي نيست.
در تمام مبارزات طبقاتي گذشته كه در جهت منافع اقليتها صورت مي‌گرفت، _اگر با ماركس همزبان شويم_ «مجموعه تحولات عليه توده‌هاي ميليوني خلق صورت گرفته است» يكي از شرايط اساسي عمليات، ناآگاهي توده‌ها از هدفهاي واقعي، محتواي مادي و مرزبندي جنبشها بوده است.
وانگهي اين نااگاهي توده‌ها از اهداف واقعي و … پايه تاريخي «نقش رهبري» بورژوازي «باسواد» را تشكيل مي‌دهد كه دنباله‌روي توده با آن تناسب دارد.
اما چنان كه ماركس در ۱۸۴۵ مي‌نويسد:«با عميق‌ترشدن عمليات تاريخي، انبوه توده‌هايي كه قدم به ميدان خواهند گذاشت افزايش خواهد يافت».
مبارزه طبقاتي پرولتاريا، «عميقترين» عملياتي است كه در تاكنون در تاريخ رخ داده است. اين مبارزه مجموعه اقشار پاييني خلق را دربرگرفته و از بدو پيدايش جوامع طبقاتي تاكنون اين اولين مبارزه‌يي است كه با منافع خاص توده‌ها تطبيق مي‌كند.
بدين دليل است كه براي عمليات سوسياليستي، شناخت توده‌ها از وظايف و وسايل مبارزه خود يك شرط به‌طور تاريخي لازم براي پيروزي آنهاست. چنان‌كه در گذشته ناآگاهي توده‌ها شرط لازم براي(به‌پيروزي رسيدن) عمليات طبقات حاكم بود.
بدين ترتيب، تضاد ميان رهبران و اكثريت دنباله‌رو از بين مي‌رود. رابطه ميان توده و رهبران زير و رو مي‌شود. تنها نقش به‌اصطلاح «رهبران» سوسيال دموكراسي عبارت خواهد بود از آگاه كردن توده ها از رسالت تاريخي شان. اقتدار و نفوذ «رهبران» در دموكراسي سوسياليستي تنها به‌نسبت كار آموزشي و تربيتي كه در جهت يادشده انجام مي‌دهند، افزايش خواهد يافت.
به عبارت ديگر اعتبار و نفوذ رهبران تنها با نسبتي افزايش مي‌يابد كه آنها به آن چه تا امروز پايه و اساس نقش رهبران را تشكيل مي‌داده، پايان دهند.
يعني پايان دادن به نابينايي توده، به‌تدريج كه اين رهبران خود عنان رهبربودن خود را به‌دور افكنند و از توده‌ها رهبر و از خود ارگانهاي اجرايي عمليات آگاهانه آنها را مي سازند.
«ديكتاتوري» ببل(۲) به‌معني اعتبار و پرستيژ عظيم و نفود فراوان اوست. ولي فقط ناشي از كوشش عظيمي است كه وي در جهت بلوغ سياسي توده‌ها انجام داد.
اين كه امروز توده‌ها به‌خاطر اين ببل بيانگر اراده و انديشه آنهاست با حرارت بسيار از او دنباله‌روي مي‌كنند، ثمره كوششهاي بي‌پايان و طولاني اوست. بي‌شك تبديل‌شدن توده‌‌ها به رهبري مطمئن، آگاه و روشن- يعني آميزش علم و طبقه كارگر، آميزشي كه لاسال در رؤياهاي خود مي‌ديد- نمي‌تواند چيزي جز يك جريان ديالكتيكي باشد. زيرا جنبش كارگري بي‌وقفه عناصر پرولتري جديد و نيز ناراضيان ديگر طبقات اجتماعي را به‌خود جذب مي‌كند.
بدين ترتيب گرايش عمده جنبش اجتماعي به‌قرار زير است و به‌قرار زير نيز باقي خواهد ماند: حذف «رهبران» و توده «تحت رهبري» به مفهوم بورژوايي كلمه، الغاي پايه تاريخي هرگونه سلطه‌هاي طبقاتي.
با اين وجود يكسان دانستن «رهبران» احزاب بورژوايي امروز و قهرمانان بورژوايي آزادي سابق به‌مثابه اهانت به روح ايشان است.
رشد سوسيال دموكراسي، در روابط ميان توده و رهبران و در خارج از مبارزه طبقاتي پرولتاريا و در روابط ميان خود بورژواها تأثير عميقي داشته است.
جنبش طبقاتي بورژوازي در حال رشد، نه تنها بر اساس ناآگاهي توده‌هاي خلق از هدفهاي واقعي عملياتشان قرارداشت، بلكه درمقياس وسيعي با اغتشاش و ابهام فكري خود رهبران بورژوازي همراه بود. اكنون كه منافع واقعي توده‌هاي خلق عيان شده است، بورژوازي ديگر نمي‌تواند آراء خلق را به‌دست آورد، مگر با سرپوش گذاشتن بر آرمانهاي طبقاتي خود و مخفي كردن منافع واقعي خود كه در مقابل منافع خلق قراردارد.
نمايندگان انقلابي بورژوايي سابق به‌موجب يك تخيل واهي و خودفريبي تاريخي نماينده خلق بودند. كارل باخم(رهبر كاتوليكها)، ارنست باسرمن(رئيس ناسيوناليستهاي ليبرال) و اگون ريشتر(رهبر دموكراتها) كه قلمهاي جيره‌خوار آنها يك دم از غريدن عليه ‌«ديكتاتوري» ببل باز نمي‌ايستد، به‌كمك عوامفريبي و خدعه و نيرنگ سياسي نماينده خلقند.
اگر در ميان اين احزابي كه پايه و بنيادشان فريب منظم توده‌هاست، ليبرالها با تندي حملاتشان به «توده نابيناي» حزب سوسياليست و با شدت انتقادشان از سر به‌شورش برداشتن «دستهاي پينه بسته» عليه «خدايان تحصيلات عاليه» ديگران را پست سر گذاشته‌اند، نشان بارزي است از تغييري كه از نيم قرن پيش تاكنون در صحنه تاريخ و در وضع روحي اين آقايان رخ داده است.
پيش از اينها برونو بائر هگليست، بعد از بريدنش از جنبش راديكال۱۸۴۰، از اين عقيده در مقابل «سخنگويان ليبرال توده‌هاي خلق» دفاع مي‌كرد كه «دشمن حقيقي روح» را بايد «در توده جستجو كرد و نه در جاي ديگر»! «سخنگويان ليبراليسم» آن عصر «دشمن حقيقي روح» را نه در توده -كه جمله‌پردازيهاي ليبرال آنها را جدي مي گرفت- بلكه در جاي ديگر، يعني دقيقا در دولت ارتجاعي پروس مي ديدند.
از آن‌جاكه سخنگويان ليبراليسم اكنون ديگر از مدتها قبل با ارتجاع پروس عليه توده‌هاي خلق متحد شده‌اند، امروز «دشمن حقيقي روح» را در اين توده مي‌بينند. آري در اين توده‌يي كه با تحقير آنها، به ايشان پشت كرده و خودش مبارزه مستقل خود را عليه ارتجاع پروس و عليه ليبراليسم بورژوايي رهبري مي‌كند.
از وقتي بورژوازي مي‌بيند كه راي دهندگان طبقات خلقي‌اش، رهايش كرده‌اند و هر روز شمار بيشتري از آنها به‌زير پرچم سوسياليسم مي روند تنها اميدي كه برايش باقي مانده، راندن طبقه كارگر سوسياليست در مسير سياستهاي بورژوايي است و آن هم از طريق ريويزيونيسم و خردكردن ستون فقرات مبارزه طبقاتي و بدين ترتيب تلافي‌كردن غيرمستقيم و جزيي شكستهايي كه در روي صحنه تاريخ متحمل شده است.
تا زماني كه اين اميد نقش بر آب نشده بود. توده‌هاي سوسياليست، به‌نظر بورژوازي هنوز قابليت كسب «فرهنگ» و «آموزش» و تبديل تدريجي خود به نيرويي متمدن را داشتند. اكنون اين توده‌ها خود را وحشي و خشن نشان داده‌اند. تا آن‌جاكه با تمام تخمهايي كه فاخته بورژوا با آن همه دقت و احتياط در آشيانه سوسياليستها گذارده بود، املتي درست كرده‌اند.
البته شكي نيست كه اين «گله نابينا»ي بدبخت! به رهبران و «ديكتاتورهاي» خويش اجازه داده تا وي را براي ارتكاب اين عمل ناشايست يعني متمدن‌شدن تربيت كنند.
اين تابلو از نوعي كمدي هم برخوردار است. ليكن ما كاملا واقفيم كه سوزشي كه اين فريبكاران فريب خورده احساس مي‌كنند، اين بار دلايل بسيار جديتري دارد.
اگر كنگره‌هاي قبلي ما فقط به محكوم‌كردن چند تظاهر منفرد ريويزيونيسم عملي و تئوريك اكتفا كردند، در كنگره درسد(Dersde) و بعد آن حزب [سوسيال دموكرات] نه تنها به تكرار و تشديد اين محكوميتها پرداخت بلكه جنبه ديگري از ريويزيونيسم را زير سوال برد. اين كنگره به بررسي اخلاق سياسي ريويزيونيسم و پيوندهاي شخصي آن با برخي محافل بورژوايي پرداخت.
امكان دارد مقاله «اخلاق حزب»(نوشته رژر برنارد در مجله سوكونفت آقاي هاردن) محصول تصادف بوده باشد و ابدا موضع واقعي همه رفقاي ريويزيونيست ما را توصيف نكند. اما هر كسي كه درباره حوادث روزهاي اخير كمي فكر كرده باشد نمي‌تواند در اين مقاله بيان خاص اخلاق ريويزيونيسم را درنيابد. به‌طوريكه اخلاق ريويزيوينسم با منطقي قوي با ايده‌هاي اين مقاله منطبق است.
به وجود اين اخلاق، توده مثل بچه‌يي فرض شده كه پيوسته بايد او را تربيت كرد. بچه‌يي‌كه جايز نيست همه‌چيز را با او درميان گذاشت و در جهت منافعش حتي حق داريم واقعيت را از او پنهان كنيم.
در حالي كه «رهبران» اين مردان بالغ دولتي مي‌توانند اين گل رس نرم(يعني توده) را بر اساس طرحهاي بزرگ خود درجهت برپاكردن بتكده آينده به‌هرشكلي كه بخواهند تغيير شكل دهند. همه اين چيزهاست كه اخلاق احزاب بورژوا و هم چنين احزاب سوسيال رفرميست را تشكيل مي دهد. هر چقدر هم كه نيات آنها از هم متفاوت باشد.
اجراي عملي اين قبيل روابط ميان توده و «رهبران» توسط ژورسيسم در فرانسه و هواوهوسهاي فراكسيون توراتي در ايتاليا به نمايش گذاشته مي‌شود. فدراسيونهاي خودمختار و ناهمگون حزب ژورسيست و طرح پيشنهادي توراتي در كنگره ايمولا مبني بر حذف كميته مركزي حزب، همگي مفهومي جز پراكنده‌نمودن تود‌ه‌هاي به‌شدت متشكل درحزب را ندارد.
بدين ترتيب توده‌ها از رهبر مستقل به ابراز رام نمايندگان پارلماني تغيير شكل يافته و به «توده نابينا» تنزل درجه پيدا كنند. «توده نابينايي» كه «از رهبري پيروي مي‌كند»، «بدون اين‌كه ابدا بداند چه مي‌خواهد» يا اگر مي‌داند چه مي‌خواهد (مانند كنگره بردو فرانسه) قدرت تحقق اراده خود را نداشته باشد. نمايندگان پارلماني ژورسيست حتي درصددند تا خود را از قيد كنترل و نفوذ سازماندهي حزبي كه كرسي پارلماني خود را مديون آنها هستند رها نمايند. براي اين منظور از توده هاي رأي دهنده ناآگاه و سازمانيافته كمك مي‌طلبند!
اين است شرايط زماني روابط ميان توده و رهبران كه مقاله مجله سوكونفت آن را به‌عنوان ضرورت رواني و قانون همه جبنشهاي خلق ستايش مي‌كند.
مخدوش‌كردن مرزبندي ميان گروههاي پرولترهاي نخبه و آگاه از هدف خود و توده‌هاي سازمان نيافته در پايه(يعني در ميان توده) رابطه دارد با حذف ديوار ميان «رهبران» حزب سوسيال دموكرات و محافل بورژوازي در رأس (يعني در ميان رهبران). يعني رابطه دارد با نزديك شدن نمايندگان پارلماني حزب سوسيال دموكرات به اديبان بورژوا در قلمرو به‌اصطلاح «بشريت».
زير پرچم آن‌چه «فرهنگ» يا «بشريت» مي‌نامندش، اين نمايندگان سوسيال‌دموكرات، در شبهاي زيباي زمستان با روزنامه‌نگاران بورژوا گردهم مي‌آمدند تا به‌دور از به‌اصطلاح نارحتي‌هاي حرفه‌بي«ابتذال، بازيهاي سياسي» كمي خود را سرگرم كنند. همان‌طور كه همه معتبران در سياست، هنر، فلسفه و ادبيات آتن به‌دور پريكلس(۳) گرد مي‌آمدند تا در آزادي كامل روح را تا نقطه اوج انديشه و احساس ارتقا بخشند. در يكي از كافه‌هاي آبجوخوري برلن ما شاهد به‌هم‌آميختن سياستمداران سوسيال دموكراسي و زنان طناز و روزنامه‌نگاران باذوق و ايجاد محفلي به‌دور پربكلس مدرن بوديم كه ماكسيميلان هاردن باشد.
آنها با تبادل نظر درباره جريانهاي روز و آثار هنري چند ساعت مطبوعي را دور هم مي‌گذراندند و درگيريهاي وحشيانه مبارزه طبقاتي و بوي تند توده عوام را به فرموشي مي‌سپردند. البته سرهاي آنها مزين به تاج گل سرخ نبود و شراب ساموش و ميتيلن(۴) جاي خود را به آبجوي معمولي مونيخ داده بود. با اين حال روح دوستي واقعي عصر كهن و ظريفترين فرهنگها همچون هاله شفافي به‌دور اين محفل منتخب در سيلان بود.
با تحمل شنيدن عقايد يكديگر- آن چنان‌كه تنها روحهاي بلند مي‌توانند از آن متمتع شده و به‌آن عمل نمايند- بودكه آنها به تبادل افكار بسيار مستقل و گاهي اوقات نيز به‌مبادله «اطلاعات جاسوسي» درباره رفقاي مزاحم مي‌پرداختند. چنان‌كه رفيق هاينه (۵) اظهار مي‌دارد، «همه‌چيز آنطوري كه نزد آدمهاي بافرهنگ معمول است جريان داشت».
و اينك مشت محكم پرولتاريا كه اصلا اين فرهنگ ظريف و عصر پريكلس را درك نمي‌كند، وارد صحنه شده تا با خشونت، همه اين «پيوندهاي ظريف و والاي بشري» را از هم بگسلد.
جاسوساني كه بورژوازي در قلب حزب ما نفوذ داده بود، مجبورند وحشت‌زده وجريحه‌دار شده با عجله خود را كنار بكشند.
آقاي «ژاسترف» اقتصاددان بزرگ آن را يك بيماري مي‌نامد.
مجله «ووس» زوزه مي‌كشد.
ليبرلهاي خدمتگذار «رودلف موس» موجي از فحاشي به‌راه انداخته‌اند.
اينها همه اعترافهاي گوناگوني است به نقش برآب شدن اميدهاي بزرگشان.
ابرهاي ريويزيونيستي پراكنده شده‌اند و در مقابل چشمان بورژوازي آكنده از خشم و نفرت، صخره خشن پايگاههاي پرولتاريا هم‌چون گذشته تسخيرناپذير و مستحكم، سر به آسمان مي‌كشد.
دوباره دره عميقي ميان آنها و دنياي بورژوازي ايجاد شده و به‌جاي نفوذ آرامي كه رهبران سياست خائنانه، در نظر داشتند انجام دهند. مي‌بايد منتظر حمله‌يي الله‌بختكي و خطرناك از طرف آنها بود.
اكنون ارتباط ميان «تجليات اخلاقي» روزهاي اخير و شيوه‌هاي ريويزيونيستي كاملا روشن است. آمد و شد شادمانه بر فراز گودال عميقي كه ارودگاه پرولتاريا را از اردوگاه دشمنان وي جدا مي‌كند. تجارت مطبوعي كه از طريق «انتقاد آزاد»، «اظهارنظر آزاد» و«همكاري آزاد» ريويزيونيستها با مطبوعات بورژوايي برقرار شده، زمينه را از قبل فراهم كرده است. از اين روست كه ازجمله ديگر گل‌كردنها، ما شاهد تو‌طئه عليه مهرينگ(۶) هستيم.
يك پيوند فكري ميان سوسيال دموكراسي و دنياي بورژوازي برقرارشده است و عصاره‌هاي زهرآگيني كه ناشي از تلاشي بورژوازي است، به‌آزادي مي‌‌توانند در شريانهاي حزب پرولتاريا نفوذ نمايند.
اين است علت اين شيون و زاريها. اين است علت تشنج زدگي مطبوعات بورژوايي و پيشگويي آنها مبني بر اين كه سوسيال دموكراسي شاهد از دست‌دادن نفوذ «دانشگاهيان» و سمپاتي «روشنگرانه» خواهد بود.
يكي از روزنامه‌هاي ليبرال اميدوار است رفيق گوهر (۷)(كشيش پروتستان سابق) بالاخره اكنون به‌خاطر اين كه او را مجبور به استعفا از كرسي پارلماني خود كرده‌اند دريابد كه در پيوستن به سوسيال‌دموكراسي «مرتكب اشتباه شده است».
بر اساس اين تفكر سخاوتمندانه ليبرالها، البته مي‌توان اشتباه كرد و به سوسياليسم پيوست، همان‌طور كه مي‌توان در بورس سهام اشتباه كرد و به جاي خريد سهام پنبه و قمار بر روي آن، به خريد سهام قهوه پرداخت.
اين آقايان متوجه نيستند كه با چنين قضاورت مدبرانه‌يي به عادت خاص خود اعتراف مي‌كنند كه: قراردادن سياست همانا در رديف خودفروشي و فاحشگي است.
بنابراين دانشگاهياني كه با چنين طرز تفكري به‌ما پيوسته‌اند، اگر اكنون تصميم بگيرند صفوف ما را ترك كنند، ما با خلوص نيت تمام مي‌توانيم شاهد خزيدن آنها به آغوش ليبرالها باشيم.
بگذار آنهايي كه به‌هم شباهت دارند، بدور هم جمع شوند. ما فقط از اين مي‌ترسيم كه حزب ليبرال بيچاره كه بدين ترتيب در صدد سودبردن از حراج «دكان رقيب» است، موفق نشود معامله درخشاني انجام دهد. زيرا بعيد است «دانشگاهيان» برخوردار از روحيه علمي -باكيفيتي كه ليبرالهاي ما فكر مي‌كنند در آنها وجود دارد- خود را در گرو يك حزب در حال ورشكستگي كامل قرار دهند.
اما درباره رسالت روشنفكري -كه فئودال‌زاده‌هاي پروسي وحشت دارند، بعد از «سر به‌شورش برداشتن دستهاي پينه بسته عليه دانشگاهيان» ما نتوانيم آن را انجام دهيم- مي‌توانيم اين نجيب‌زادگان شيفته فرهنگ را مطمئن سازيم كه به‌زودي و بدون اين‌كه آنها هيچ‌گونه حظي از آن ببرند، اقدام سوسياليسم براي نجات تمدن از چنگان فئودالهاي پروسي با شدتي بيش از پيش گسترش خواهد يافت و اين دقيقا به‌لطف انحلال ريويزيونيسم است. زيرا پيوند عميق جنبش سوسياليستي با فعاليت روشنفكري نه به‌لطف فرارهايي كه از صفوف بورژوازي به صفوف ما صورت مي‌گيرد، بلكه به‌لطف ارتقاي آگاهي توده‌هاي پرولتر تحقق خواهد يافت.
اين پيوند بر اساس وصلت جنبش ما(هر نوع وصلتي) با جامعه بورژوايي پايه‌گذاري نشده، بلكه بر اساس مخالفت جنبش ما با اين جامعه بنا شده است.
علت وجودي جنبش ما رسيدن به هدف نهايي يعني سوسياليسم و بازگرداندن همه ارزشهاي تمدن به مجموعه بشريت است.
هر چه خصلت پرولتاريايي سوسيال دموكراسي عميق‌تر شود، شانس بيشتري براي تمدن آلمان وجود خواهد داشت كه از زير فشار متعصبان فئودالي نجات يابد و خود آلمان از وضع ايستا و فلج نوع چيني كه محافظه‌كاران مي‌خواهند آن را تحت آن نگهدارند، رهايي پيدا كند.
بنابراين امري كه فوريت بيشتر دارد، تصفيه حزب است:
مي‌بايد پديده‌هاي متلاشي‌كننده را كه در پنج سال اخير در حزب تظاهر نموده‌اند، حذف نمود. زيرا «با عمق» اين «عمل تاريخي» -در مفهوم معيني، در اين‌جا واقعا مسأله بر سر يك عمل تاريخي است – ما شاهد رشد«حجم توده‌هايي» خواهيم بود كه با اعتماد تمام ما را تعقيب مي‌كنند. زيرا اردوي ما تنها اردويي است كه در آن براي منافع حقيقي طبقه كارگر زير يك پرچم ْعاري از هر لكه ننگي مبارزه مي‌كنند.

پانوشت——
۱)_ عنوان اصلي اين مطلب «اميدهاي نقش برآب شده» است كه در مجله روزگار نو (Neue Zeit) شماره۲ سال۱۲(۱۹۰۴-۱۹۰۵). با هدف افشاي تبليغات بورژوايي درمورد تحولات دروني حزب سوسيال دموكرات آلمان منتشر شد. اين حزب پس از مرگ اگوست ببل و در تحولات سياسي آغاز جنگ جهاني اول به سه جناح تقسيم شد. جناح چپ كه ابتدا اسپارتاكيستها ناميده شدند به رهبري رزا لوكزمبورگ و كارل ليبكنشت در۱۹۱۶رسما جدا شد و در۱۹۱۸حزب كمونيست آلمان ناميده شد. جناح ميانه يا سانتريستها به رهبري كائوتسكي حزب مستقل سوسيال دموكرات ناميده شد. جناح راست به رهبري فردريش ابرت در نخستين انتخابات پس از جنگ جهاني اول با كسب۳۷درصد آرا و حمايت شبه‌نظاميان دست راستي «سپاهيان آزاد»(Freikorps)، نخستين دولت پس از سقوط امپراطوري آلمان را تشكيل داد و در۱۹۱۹ حين سركوبي خونين قيام برلين رزا و كارل را به قتل رساند.
۲)- اگوست ببل(August Bebel/ 1840-1913). نويسنده و سوسياليست برجسته آلماني، رهبر اتحاديه كارگران و مدير مؤسسه تعليم و تربيت كارگران لايپزيك. در بنيانگذاري حزب سوسيال دموكرات كارگراان آلمان با ويلهلم ليبكنشت(ازرهبران انقلاب۱۸۴۸آلمان)، همكاري كرد(۱۸۶۹). حزبي كه بعدا حزب سوسيال دموكرات آلمان ناميده شد. وي بيش از۴۰سال پرنفوذترين رهبر سوسياليست آلمان بود.در اثر قانون ضدسوسياليستهاي بيسمارك ۵سال زنداني شد و ۳۱سال نماينده رايشتاگ(پارلمان امپراطوري آلمان) بود. از برجسته‌ترين مبلغان و مربيان آموزشهاي سوسياليتسي است. پرآوازه‌ترين اثرش جزوه‌يي است به نام «زن و سوسياليسم» كه قويترين اثر كلاسيك در اين زمينه است.
۳)- پريكلس Pericles ژنرال، خطيب و سياستمدار آتني ۴۹۵تا۴۲۹قبل از ميلاد مسيح كه كه دوبار به امپراطوري آتن انتخاب شد. با فتوحات نظامي اش امپراطوري آتن و با سياست داخلي‌اش دموكراسي آتني را بسيار گسترش داد، متهم بود كه خزانه آتن را كه از فتوحات جنگ با ايرانيان به دست آمده در بازسازي آكروپليس و پرداختهاي كلان به خطيبان و شاعران و فيلسوفان هزينه مي‌كند. يكي از خطابه‌هاي او را قويترين دفاع از دموكراسي ناميده‌اند. قرن پنجم قبل از ميلاد را به‌خاطر سياستها و اقدامهاي او عصر پريكلس يا عصر طلايي ناميده‌اند.
۴)- نامهاي دو جزيره يونان، پريكلس دوبار شاموس را فتح كرد. شاموس با جنگلها و كوههاي زيبا در ساحل غربي تركيه كنار تنگه شاموس قرار دارد. شراب و زيتون از صادرات اين دو جزيره‌اند.
۵)- ولفگانگ هاينه(Wolfgang Heine)از رهبران جناح راست حزب سوسيال دموكرات آلمان بود كه بعد از جنگ اول جهاني در كابينه اربرت، وزير دادگستري شد.
۶)- فرانتس مهرينگ (Franz Mehring 1846-1919) نويسنده برجسته و پرشور و عضو تحريريه مجله روزگار نو(نويه سايت) ارگان تئؤريك سوسيال دموكراسي آلمان. در انشعاب بزرگ حزب به اتحاديه اسپارتاكيستها(به رهبري رزا و كارل) پيوست. در۱۹۱۳رزا لوكزمبورگ و ماركلوسكي را در تأسيس مجله «هماهنگي سوسيال دموكراتيك»همراهي كرد كه ارگان چپ انقلابي آلمان به‌شمار مي‌رفت. مهرينگ تا دهه آخر قرن نوزدهم(۵۰سالگي) به‌عنوان مبلغ و نويسنده مطبوعات ليبرال آلمان بسيار مشهور بود و از اين تاريخ به بعد سوسيال‌دموكرات شد. فرصت‌طلبان و تجديدنظرطلبان با سوءاستفاده از نوشته‌هاي قديمي او تلاش مي‌كردند، بهترين نويسنده سوسيال دموكرات را ماجراجوي فاسدي قلمداد كنند. مهرينگ يك مورخ و منتقد ادبي برجسته ماركسيست است و بر آن بود كه همه ميراث مترقي ادبيات عصر انقلاب بورژوايي به پرولتاريا تعلق دارد، زيرا بورژوازي از آمال مترقي خود دست‌شسته است. در كتاب «درباره زندگي ماركس» ستايشهاي قديسانه‌يي از او كرده است. دو اثر ديگر به‌نام تاريخ آلمان از قرون وسطي و تاريخ سوسيال‌دموكراسي آلمان از مهمترين آثار اويند. مهرينگ با شنيدن خبر قتل رزا شوكه شدو پس از سه روز در يك جمله گفت: «هيچ حكومتي تا به اين حد سقوط نكرده است». وي دوهفته پس از شهادت رزا از شدت خشم و اندوه در۲۹ژانويه۱۹۱۹درگذشت.
۷)- پل گوهر(Paul Gohre) از جناح راست بعد از جنگ اول جهاني در كابينه ابرت وزير اديان شد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)