بخش سوم:

پیرِ ما گفت خطا برقلم صنع نرفت
آفرین بر نظرِ پاک خطا پوشش باد
(حافظ)

در بخش های پیشین، چندی از کاستی های برآیشی کالبد انسان را برشمردیم. بررسی همه کاستی های برآیشیِ انسان می تواند موضوع کتابی چند صد برگی شود. تن انسان مانند کالبدِ دیگر جانوران، برنامه ریزی ویژه ای نداشته است و چون مانند هر ارگانیزم طبیعیِ دیگر، هماره در پاسخ به دگرگونی های زیستبومی دیگرگون می شود، هرگز نیز نمی تواند در نطقه ای به قرار برسد. چنین است که کاربردِ گفتمان “تکامل”، برای جاندارن گفتمانی بی معناست. واکنشی بودن برآیه های زیستی مانند کالبد ِ انسان، سبب می شود که بسیاری از بخش های آن هماره ناکارآمد و “سر-هم- بندی- شده”، بنمایند. کمال در پدیدارهای جهان، تنها در پیوند با پدیده های طراحی شده ی هدفمند معنا دارد. پدیده های هدفمند را می توان با مهندسی دقیق ساخت. موتور هواپیما نمونه ای از پدیده ای هدفمند با مهندسی دقیق است۱. اما مچ های دستان انسان که بی طرح و نقشه برآمده اند، آنچنان نارسا و ناکارآمد هستند که اگر انگار از روی آناتومی جانور بسیار کوچکتری کپی برداری شده اند. نیز چنین است داستانِ سینوس‌های انسان و پستان‌های مردان و گوش های ماهیچه دارِ جنبان و زانون و موی سر و چندین بخش آناتومیک زنان و مردان که پرداختن بدان ها، رشته سخن را به درازا می کشاند.

بسیاری از کاستی های کالبدی انسان کنونی، بازتابِ ناسازگاریِ ژزفساختِ تن و روان او با زندگی شهری ست. این زندگی، جانوری را که برای سازگاری با زندگی در دورانِ پارینه سنگی برآمده است، با آپارتمان نشینی، نظم آموزی، شکیبایی، پرهیزکاری، زندگی ماشینی، کامپیوتر، کنسرو، بانک و بیمه دمخو می‏ خواهد. از ینرو می‏ توان گفت که بسیاری از کاستی های تن انسان در روزگار ما، ریشه در شیوه زندگی کنونی مان دارد. انسان هنوز بدرستی بازتاب‏ های کاربرد عناصر شیمیایی برروی ساختار ژنتیک خود را نمی‏داند. ما نمی دانیم که زیان کاربردِ لاستیک و پلاستیک و نایلون و آلومینیم که دور و برِ ما را فراگرفته است، چیست؟ نیز نمی دانیم که بازتابِ سروکار داشتن هماره با دستگاه های الکتریکی و الکترونیکی چیست و راه های بهره وریِ بی زیان از آن ها کدام است. هم نیز، این که اگرچه زندگی مصرفیِ مدرن، دل و دین از جهانیان ربوده است، اما هنوز بدرستی کسی نمی داند که پیامدِ زندگی شهری در دازمدت چه خواهد بود و این شیوه زیستی، چه بازتابی بر ساختار ژنتیک انسان خواهد گذاشت۲.

بسیاری از بیماری‏ های فراگیرِ کنونی مانند؛ سکته، سرطان، فشارِ خون، دندان درد و پوسیدگی دندان‏ ها، نزدیک بینی، چاقی، زخم‏ های دستگاه گوارش، بیماری قند، افسردگی، و کمردردهای گوناگون، پس از اهلی شدنِ انسان و ماندگاریِ او در یک جا پدید آمده ‏است. سکته، بهایی است که انسان در پایانِ دوره میانسالی و یا در زمان سالمندی برای زندگیِ درازِ خود و نیز خوردن چربی و شیرینیِ بیش از اندازه و یا کشیدن دود و رنج و درد و زجر، می‏ پردازد. میانگینِ عمر طبیعی انسان، چیزی نزدیک به ۳۲ سال است و مردمِ کشورهای دارا، زندگیِ دراز خود را مرهونِ فرآورده‏ های کشاورزی و دام ‏داری و نیز بهداشتِ مدرن هستند. اگر چه این فرآورده‏ ها میانگینِ عمرِ انسان را بالا می ‏برند، اما زیاده روی در خوردن برخی از آن‏ ها مانندِ چربی و شیرینی می تواند بر میزانِ سکته و سرطان بیفزاید.

انسان، شیرینی را از آنرو خوش می دارد که طعمِ شیرین، نمادِ چشاییِ میوه ‏ها و دانه‏ های پر انرژی است. این میوه‏ ها و دانه ‏ها در طبیعت به آسانی یافت نمی ‏شوند. انسانِ جنگل نشین هرگز نمی ‏توانست شیرینی بیش از نیازِ خود بخورد. چربی نیز ماده بسیار ارزشمند و کمیابی در طبیعت است و چاقی پدیده ‏ای است که تنها در میانِ انسان و جانورانِ اهلی می ‏توان دید. چون شیرینی نمادِ انرژی و چربی نمادِ پروتئین‏ های سودمند و دیریاب در طبیعت است، ذائقه انسان این دو را به گونه ِغریزی دلپذیر می یابد. کشاورزی و دام پروری مدرن، دسترسی به این دو خوردنی را در بسیاری از سرزمین ها آسان کرده است، اما بدنِ انسان تواناییِ گوارشِ زیاد آن ‏ها را ندارد. از اینرو، این دو خوراکیِ سودمند، امروزه بر اثرِ فراوانی در برخی از سرزمین‏ ها، زیانمند شده اند و زیاده روی در خوردن آن‏ ها، گذشته از سکته و سرطان و بیماری قند، بیماری ‏های معدوی و کلیوی و خونی نیز ببار می ‏آورد. افزون بر این، پیدایشِ شیرینی ‏های غیر طبیعی و دروغینی که تنها طعم شیرین دارند، می تواند زمینه سازِ ناخوشی‏ های بسیاری گردد.

بدن انسان با چشیدن طعم شیرینِ این جایگزین ‏ها، واکنشِ همیشگی خود نسبت به شیرینی را نشان می ‏دهد، یعنی که با بالا بردن شکرِ خون، فرد را گرسنه می ‏کند. کاربرد این جایگزین‏ ها پس از چندی، پرخوری و فربهی می ‏آورد. بدن هر جانورفربه، کشتگاهِ بسیاری از بیماری‏ ها و لعزش های مولکولی و ناراستی ‏هاست. دو نمونه از این بیماری ‏ها؛ دیابت (بیماری قند) و افزایش فشار خون است. نگهداری اندازهِ گوشت و چربیِ بدن، مکانیزمی بسیار پیچیده و رازآمیز دارد. اگرچه دستکاریِ این اندازه از راهِ بیش و کم ‏خواری، آسان می‏ نماید، اما این شگرد همیشه با پیروزی همراه نیست. سیستمِ اندازه داریِ بدن جانوران، همواره در پی هماهنگ کردنِ نیازهای بدن آنان با ویژگی ‏های زیستبومی ‏ست. برای نمونه، دمای بدن نسبت به سرما و گرما واکنش نشان می‏ دهد و یا فشار خون در رویارویی با شرایطِ گوناگون، بیش و کم می ‏شود.

تنِ انسان چون کالبد جانورانِ دیگر، ابزارِ ترابری ژن ‏های او به آیندگان است. این ابزار در پرتو سازگاری با زیستبومِ وی شکل گرفته است. زندگی در بیست هزار سالِ پیش، نیازمند به آگاهی از خطرهای همارهِ زیستبومی، یعنی؛ آتش، طوفان، ریزشِ کوه، سیل، زلزله و باران بود. از اینرو، چراغِ آگاهیِ انسان در هنگام بیداری وی هماره روشن است تا از راه حس ‏های پنجگانه به پاییدنِ گستره زیست وی و سنجشِ خطرهای آن بپردازد. چنین است که کمترین صدا، بینایی و شنواییِ انسان را بسوی خود می‏ کشد و آوای ناگهانه و پیش بینی نشده، انسان را تکان می ‏دهد و تپشِ قلب را بیشتر می کند و فشار خون را بالا می بَرد. این چگونگی در پرتوِ خطرهای زیستبومی در دروران پارینه سنگی شکل گرفته است. در آن روزگاران، بیشتر صداهای ناگهانی، پیش آیندِ جانوری درنده و یا سنگی غلتنده می ‏توانسته است باشد. از اینرو، هنوز نیز هر کوبه بر دُهل و یا هر فریادِ ناگهانی مانند فروافتادن سنگ برآهن، انسان را برای فرار آماده می کند. هراسِ ناشی از رویارویی با خطر، ریشه در “مکانیزمِ ستیز یا گریز”۳ دارد.

ستیز با خطر و یا گریز از آن، بازتاب‏ های فیزیولوژیکِ بدن نسبت به هراس را فرو می‏ نشاند. این مکانیزم، در روزگاران جنگل زیستی انسان سودمند بوده است اما امروزه بیشترِ صداهای روزمره، ناشی از کارکردِ ماشین است و ترسِ از آن ‏ها، تنها واکنشی غریزی و بی‏ هدف است. همچنین، مکانیزمِ ستیز یا گریز، نمی تواند پاسخ گوی بسیاری از ترس ‏ها و هراسمندی‏ های انسانِ کنونی، مانند؛ ترسِ از آزمونِ کنکور و یا هراس از عملِ جراحی باشد. بی پاسخ گذاردنِ این مکانیزم، ریشهِ بسیاری از نابسامانی ‏های قلبی و روانی در روزگارِ کنونی ‏است.

زندگی جنگل نشینی در روزگارِ پارینه سنگی با زندگی امروزی ما همانندی چندانی نداشته است و شاید تنها همانندی آن در نیازهای اساسی انسان، مانند، نیاز به هوا و خوراک و نوشاک و پوشاک بوده است. چگونگیِ برآوردنِ این نیازها در هر دوره، شیوه ویژه ‏ای بخود می ‏گیرد. شاید بزرگترین تفاوتِ زندگی در آن زمان با زندگی در روزگار کنونی در این است که در آن زمان ها، مردم هماره در پیِ برآوردنِ نیازهای زیستی خویش می ‏بوده ‏اند و در فراهم آوردن خوراک و نوشاک خود، با جانوران دیگر رقابت می ‏کرده ‏اند. زندگی تا پیش از پیدایش کشاورزی و دام پروری، کوششی بی امان برای پر کردنِ شکم و زنده ماندن بود و چون دستاوردِ بیش از نیاز برای کسی میسّر نمی ‏شد، فرصتی نیز برای کسی برای پرداختن به سرگرمی و دانش و هنر دست نمی ‏داد. از سویی نیز چون مردم ناگزیر از زیستن در گروه‏ های کوچک و رونده بودند، پیدایشِ جامعه و شهر نیز ناممکن می ‏بود. هر بار که گروهی، بخشی از جلگه و یا جنگلی را از میوه و دانه و جانورانِ خوش ‏گوشت تهی می کرد، ناگزیر از رفتن به بخش ‏های دیگر می ‏بود. بدینگونه، هر گز هیچ گروه انسانی نمی ‏توانست در جایی بماند و آشیانه ‏ای برپا کند. این چگونگی سبب می‏ شد که تنها آنان که توانمند به شکار و گردآوریِ دانه و میوه بودند با گروه همراه باشند و ارزشِ اجتماعیِ هر کس در گروِ تنومندی و توانمندی او باشد. در این شیوهِ زیستی، جایی برای سالمندان، بیماران و ناکارگان وجود نداشت. البته پیری پدیده بسیار تازه ‏ای در جهان انسانی ‏است، زیرا در طبیعت، جانوران به پیری نمی ‏رسند.

زندگی جنگل نشینی، زیستنِ هماره بر لبه پرتگاه هستی‏ ست و جنگل نشینان در آن روزگار، همواره با ترس و لرز و هراس و دهشت می‏ زیستند و ای بسا که آسایش و آسودگی را تنها در خواب تجربه می‏ کردند. در چنان شرایطی، زندگی بسیار ناپایدار و ناخوشایند است و بیشتر مردم در اوانِ جوانی بر اثرِ بیماری نابود می‏ شوند. در آن روزگاران که از انتی ‏بیوتیک و پنی سیلین خبری نبود، هر زخمِ کوچکی می‏ توانست عفونتی کُشنده ببارآورد و می‏ آورد، و هر خطای اندکی می توانست فرد را به کامِ درنده ‏ای تیز چنگ بیندازد. آلودگی‏ های غذایی، هراسِ هماره، پوسیدگی و فرسودگیِ زودرسِ دندان ‏ها و ناخن ‏ها و استخوان ‏ها و دیگر عضوهای بدن، بریدگی و سوختگیِ پوست و پی آیند های آن، ناپایداریِ زندگی و اندوهِ ناشی از مرگِ ناگهانیِ نزدیکان و همپایان و همراهان و بسیاری از نابسامانی ‏های جهانِ جنگلی و جانوری، چنان داغی بر جانِ انسان نهاده است که آثارِ آن تا هزار سال دیگر آشکار خواهد بود. این همه را گفتم تا بگویم که ساختار روانی انسان کنونی برای زندگی روزگاران کهنِ جنگل نشینی شکل گرفته است و بسیاری از آنچه امروز کاستیِ های ساختارِ روانی انسان خوانده می شود، ریشه در ناسازگاری روانی انسان با رویدادهای بسیار پُرشتاب جهان کنونی ست.

هنگامی که از چشم انداز دانشی، از گفتمانی بنام “روان” سخن می گوییم، مراد، ذهن انسان است که شیوه واکنش های رفتاری و کرداری فرد را شکل می دند. روان، برساخته ای ذهنی ست که وجود خارجی ندارد و به تجربه درون- ذهنی انسان از زیستن گفته می شود. برچسبی که انسان برآنچه چشم درون او می بیند، می نهد و آن را در گستره روان خود می پندارد. چنین است که هرکس که رفتار و یا کرداری ناسازگار و ناهمایند با پذیره های فرهنگی و اجتماعی زیستگاه خود کند، او را “روانی” می خوانند.

اگرچه فرهنگ، پرورشگاه شیوه رفتاری و کرداری انسان است، اما انسان سرچشمه دیگری نیز برای پذیرش و دریافت الگوهای رفتاری خود دارد که همانا تاریخ برآیشی اوست. بسیاری از کردارهای برآیشی جانورن، بنیادی ژنتیک دارند. نمونه این کردارها؛ چگونگی شکل قد و رنگ پوست و دمای بدن و شیوه کارکرد ارگان های بدن و خیزوریزِ خون در رگ های انسان است. هم نیز کردارهای پایداری برآیشی مانند؛ ترس از سوختن درآتش، هراس از گیر افتادن در تنگناهای بی گریزگاه، فرار از خفگی، گریز از جاهای بسیار سرد و یا بسیار گرم.

برخی از رفتارها و کردارهای طبیعی انسان، در همه پستاندارن همسان است. نمونه این کردارها، گروه زیستی، خاک و خون پرستی، قبیله گرایی و آرامش دوستی ست. پستانداران همیشه پیرو رفتارها و کردارهای گروهی هستند. انسان نیز چنان است و هنگامی که با دیگران است، می تواند آسان از خود بیخود شود و دست به کارهایی بزند که در تنهایی نمی زند. چنین است که همیشه کارهای گروهی بی کارگردان – مانند تظاهرات خودجوش – به هرج و مرج کشیده می شود۴.

از چشم انداز انسان گرایی، بسیاری از ویژگی های رفتاری پستانداران، مانند قبیله گرایی و پرستش خاک و خون، را می توان برای انسان کاستی های برآیشی پنداشت زیرا که بازتاب های کرداری این ویژگی ها برای جامعه انسانی، کشمکش و ستیز و جنگ است.

یکی از کاستی های برآیشی روان انسان، دغدغه هماره از رویدادهای ناگواری ست که هرگز روی نمی دهند. این دغدغه ریشه در گریز از مرگ دارد و انسان را برای رویارویی با رویدادهای ناگواری که هرآن می توانند او را به کام مرگ دراندازند، آماده می دارد. جانوران با دیدن نمایه های خطر، آماده گریز از آن و یا ستیزِ با آن می شوند و در دیگر زمان ها، بی هراس می زیند. اما انسان که جانوری آگاه از بودن ِ خود در جهان است و می تواند روندها و رویدادها را به انبان حافظه خود بسپارد، توانایی اندیشیدن به آینده و خیال پردازی درباره آن را نیز دارد. این توانایی او را ناگزیر از خیال پردازی درباره آینده خود می کند و برآن می دارد که شکلی از آینده را براساس روندها و رویدادهای گذشته برای خود پیش بینی کند. شکل آینده در ذهن انسان های سالم، همیشه با هراس و نگرانی ناشی از ناآگاهی از آینده همراه است. چنین است که بسیاری از مردم در دروان زندگی خود، نگران رویدادهای ناگواری هستند که هرگز روی نخواهد داد.

یکی دیگر از کاستی های ساختار روانی انسان این است که این ساختار، شادی پایدار را برنمی تابد. گفتیم که تن و جانِ انسان کنونی در روزگار جنگل نشینی شکل گرفته است و زندگی در آن روزگار، ستیز هماره با دشواری های زیستی و گریزِ بی امان از خطرهای جانکاه بوده است، خطر گرسنگی و تشنگی، خطر آسیب های پوستی و غفونت های درونی، خطر افتادن بدام درندگان تیز چنگ و دندان و خزندگان و گزندگان همیشه در صحنه. خطر آلودگی به میکروب ها، ویروس ها، باکتری ها و قارچ های کشُنده و انگلی، خطر افتادن افتادن از درخت و صخره و کوه و کمر و یا افتادن در چاه و چاله و تالاب و باتلاق و گذرگاه شیر و ببر و پلنگ، خطر سوختن در آتش جنگل و یا گم شدن در هزار راه دشت و دره، خطرِ کشمکش و ستیز با زد و خورد با راهزنان و زورگویان و قبایل دیگر و رقیبان رزمی و بزمی و جنگی و جنسی و عشقی. این خطر، انسان را از سنگلاخ برآیشی چنان دشواری گذر داده اند که داغ

آن ها همچنان بر ساختار روانی انسان آشکار است و هنوز هم حباب های شادی او را کدر می کنند.
این گونه است که ساختار روانی انسان با اندوه اُخت تر است تا با شادی و توانایی پذیرشِ بیم و اندوه آن بیشتر از تواناییِ گوارشِ شادی ‏است. از اینرو، انسان یادمان ‏های پایدارتری از اندوه و درد دارد تا از خوشی و شادی۵. شور و شادی در ذهن انسان پدیدارهایی فرّار است که انسان با کوشش در پی بدست آوردنِ آن هاست، اما افسردگی و نگرانی همیشه در همه جا فراوان می تواند باشد و کسی در پی این دو نمی رود. در پنداره انسان، شادی شهابی در شبی تیره را می ‏ماند و اندوه، تاریکیِ آن شب. البته باید گفت که چون شادی با کاربردِ انرژی بیشتری نسبت به اندوه همراه است، ذهنِ انسان پس از چندی ناگزیر از فروکاهیِ هنگامه آن است و آنان که با داروهای روان ـ گردان از این مکانیزم پیش گیری می‏ کنند، خویشتن را در سراشیبِ نیستی می‏ روانند. این چگونگی گاه از راه بیماریِ “سودازدگی”۶، نیز پدید می ‏آید که اگر بی درمان بماند، بیمارِ اوجَنده را که بر بام جهان، سرشار و پایکوب است، به دامنِ مرگ آنی می ‏اندازد. سودازدگان را تا پیش از پیدایشِ داروهای مدرن، به کُند و زنجیر می‏ کشاندند، اما بیشترِ آنان تا هنگام مرگ، شادمان و پر گوی و خندان می ‏زیستند.

یکی دیگر از کاستی های ساختار روانی انسان، افسون پذیری ذهن اوست که در نوشته های پیشین به آن پرداختیم. افسون پذیری ذهن انسان را هماره آماده پذیرشِ پیشنهادهای فریب آلود می دارد. این چگونگی تنها ویژه انسان نیست و روان گردانی از راه چشم و گوش، در راستای بهره گیری، آمیزش جنسی، بیگاری کشیدن و شکارِ جانوران، در طبیعت بسیار فراوان است. نمونه این چگونگی در گیاهان، وادار کردن پروانگان به گرده افشانیِ گل‏ هاست که با پاداش اندکی روی می ‏دهد. همچنین عشوه‏ گری گیاهانِ گوشت خوار در فراخوانی پروانگان و زنبوران و پرندگان بسوی خود را می‏ توان نمونه‏ ای از روان گردانی و اغواگری گیاهان دانست. بسیاری از میوه ‏ها و سبزیجات نیز برای پراکندن تخمه خود به گوشه و کنار زمین، تخمه‏ های خود را در میان خود می ‏رویانند تا جانورانِ گیاه خوار با بلعیدن آن‏ها، اسباب پراکندن آن ‏ها در سرزمین ‏های دیگر را فراهم کنند.

روان گردانی و وادار کردن غیر مستقیم جانوری به کاری با افسونگری و شیفتن، یکی از ابزارهای ستیزِ همارهِ زیندگان با یکدیگر برای بهره وری بیشتر از فرآورده‏ های طبیعت است که بیشتر کاربردی درون ـ نژادی دارد. پرنده‏ ای که با آواز خوش خود، دل از جفت خویش می‏ برد و کام از وی می ‏ستاند، موری که با پراکندن افسونبویی، لشکری از موران را به کار وامی ‏دارد؛ گُلی که با رنگی چشمگیر و ژرف و افسونبار، پروانه ‏ها را بسوی خود می ‏کشاند و به گرده افشانی می‏ گمارد، ماری که با خیره شدن در چشمِ پرنده‏ ای، آن پرنده را گیج می ‏کند و می‏ بلعد؛ مادینه میمونی که با نمایش نشیمنگاه خود به میمون ‏های نر، آن‏ ها را شیفته خویش می‏ سازد و مُجاب می‏ کند؛ گیاهی که با خارهای خود جانوران را از دست زدن باز می دارد؛ تارِ عنکبوتی که مگس را در تورِ او می اندازد؛ زنبوری که با رقصِ خود به لانه زنبوران دیگر راه می ‏یابد و بر و دوشی که دل و دینی می ‏بَرَد، همه نمونه ‏هایی از روان گردانی و افسونگریِ درون ـ نژادیِ گیاهان و جانوران است. چنین است که عاشق، واله و بی خویش، ” زیرِ شمشیرِ غمش رقص کنان”، می رود.
پژوهش های بسیاری در گستره روانشناسی اجتماعی نشان داده است که زیبایی و قدرت و شهرت، زمینه سازِ فریب ذهنی انسان می شوند. پایاندادِ چندی از این پروهش ها، آشکار کرده اند که انسان کسی را زیبا می پندارد، درستکار و آسان گذار نیز می داند و بیشتر می تواند سخنان او را باور کند. دیگر آن که رویارویی با زییا رویان، تاثِیر آنی در رفتارها و کردارهای انسان با آنان دارد. نشست و برخاست با زیبا رُخانی که انسان آنان را دارای کشش جنسی می یابد، سبب می شود که فرد، با گذشت و رواداری بیشتری با آنان رفتار کند۷. ساختار روانی انسان چنان است که برابر کسانی که آنها را دارای نکهتِ حضور می یابد، تسلیم می شود و با گشاده رویی و نرمخویی و دلجویی با آنان به مراوده می پردازد.۸

دنبـــــاله دارد.

یادداشت ها:

1. Precision Engineering
1. ببینید در چند سال گذشته تا چه اندازه درباره زیان‏ های تلفن همراه و یا پارچه‏ های پلاستیکی گفته و نوشته شده ‏است.
2. Fight or Flight Mechanism
۳. روانشناسان اجتماعی برآنند که فردانیتِ فرد، درهنگام بودن با دیگران از میان می رود و او را پیرو گزینه های گروهی می کند. این چگونگی را ‘De-individuation’ می گویند. گفتاوردهایی چون؛ خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش، گویای نیروی اهرمِ نگاه گروه بر گزینه های فردی ست.

4. این که گفته اند؛ “دل بی غم در این عالم نباشد”، و یا “غم با همه بیگانگی، هر شب به ما سرمی زند”، ریشه در این چگونگی دارد.
5. Mania
6. اگر حنظل خوری از دست خوشخوی/ به از شیرینی از دست تروشروی (سعدی)
7. نکهت حضور از آن کسانی ست که حضورشان توانایی روانگردانی دارد. این کسان را در گذشته دارای “فرّه ایزدی” می خواندند. در روانشناسی عامیانه، این کونه افراد را دارای شخصیت ِ با کاریزما (Charismatic Personality) می دانند.

کاسـتى‏ هاى برآیشـى (۲)

***
نوشته های دیگر:

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)