بخش سوم:

پيرِ ما گفت خطا برقلم صنع نرفت
آفرين بر نظرِ پاک خطا پوشش باد
(حافظ)

در بخش های پيشين، چندی از کاستی های برآيشی کالبد انسان را برشمرديم. بررسی همه کاستی های برآيشیِ انسان می تواند موضوع کتابی چند صد برگی شود. تن انسان مانند کالبدِ ديگر جانوران، برنامه ريزی ويژه ای نداشته است و چون مانند هر ارگانيزم طبيعیِ ديگر، هماره در پاسخ به دگرگونی های زيستبومی ديگرگون می شود، هرگز نيز نمی تواند در نطقه ای به قرار برسد. چنين است که کاربردِ گفتمان “تکامل”، برای جاندارن گفتمانی بی معناست. واکنشی بودن برآيه های زیستی مانند کالبد ِ انسان، سبب می شود که بسياری از بخش های آن هماره ناکارآمد و “سر-هم- بندی- شده”، بنمايند. کمال در پديدارهای جهان، تنها در پيوند با پديده های طراحی شده ی هدفمند معنا دارد. پديده های هدفمند را می توان با مهندسی دقيق ساخت. موتور هواپيما نمونه ای از پديده ای هدفمند با مهندسی دقيق است۱. اما مچ های دستان انسان که بی طرح و نقشه برآمده اند، آنچنان نارسا و ناکارآمد هستند که اگر انگار از روی آناتومی جانور بسيار کوچکتری کپی برداری شده اند. نيز چنين است داستانِ سينوس‌های انسان و پستان‌های مردان و گوش های ماهيچه دارِ جنبان و زانون و موی سر و چندين بخش آناتوميک زنان و مردان که پرداختن بدان ها، رشته سخن را به درازا می کشاند.

بسياری از کاستی های کالبدی انسان کنونی، بازتابِ ناسازگاریِ ژزفساختِ تن و روان او با زندگی شهری ست. اين زندگی، جانوری را که برای سازگاری با زندگی در دورانِ پارينه سنگی برآمده است، با آپارتمان نشينی، نظم آموزی، شکيبايی، پرهيزکاری، زندگی ماشينی، کامپيوتر، کنسرو، بانک و بيمه دمخو می‏ خواهد. از ينرو می‏ توان گفت که بسياری از کاستی های تن انسان در روزگار ما، ريشه در شيوه زندگی کنونی مان دارد. انسان هنوز بدرستی بازتاب‏ های کاربرد عناصر شيميايی برروی ساختار ژنتيک خود را نمی‏داند. ما نمی دانيم که زيان کاربردِ لاستيک و پلاستيک و نايلون و آلومينيم که دور و برِ ما را فراگرفته است، چيست؟ نيز نمی دانيم که بازتابِ سروکار داشتن هماره با دستگاه های الکتريکی و الکترونيکی چيست و راه های بهره وریِ بی زيان از آن ها کدام است. هم نیز، اين که اگرچه زندگی مصرفیِ مدرن، دل و دين از جهانيان ربوده است، اما هنوز بدرستی کسی نمی داند که پيامدِ زندگی شهری در دازمدت چه خواهد بود و اين شيوه زيستی، چه بازتابی بر ساختار ژنتيک انسان خواهد گذاشت۲.

بسياری از بيماری‏ های فراگيرِ کنونی مانند؛ سکته، سرطان، فشارِ خون، دندان درد و پوسيدگی دندان‏ ها، نزديک بينی، چاقی، زخم‏ های دستگاه گوارش، بيماری قند، افسردگی، و کمردردهای گوناگون، پس از اهلی شدنِ انسان و ماندگاریِ او در يک جا پديد آمده ‏است. سکته، بهايی است که انسان در پايانِ دوره ميانسالی و يا در زمان سالمندی برای زندگیِ درازِ خود و نيز خوردن چربی و شيرينیِ بيش از اندازه و يا کشيدن دود و رنج و درد و زجر، می‏ پردازد. ميانگينِ عمر طبيعی انسان، چيزی نزديک به ۳۲ سال است و مردمِ کشورهای دارا، زندگیِ دراز خود را مرهونِ فرآورده‏ های کشاورزی و دام ‏داری و نيز بهداشتِ مدرن هستند. اگر چه اين فرآورده‏ ها ميانگينِ عمرِ انسان را بالا می ‏برند، اما زياده روی در خوردن برخی از آن‏ ها مانندِ چربی و شيرينی می تواند بر ميزانِ سکته و سرطان بيفزايد.

انسان، شيرينی را از آنرو خوش می دارد که طعمِ شيرين، نمادِ چشايیِ ميوه ‏ها و دانه‏ های پر انرژی است. اين ميوه‏ ها و دانه ‏ها در طبيعت به آسانی يافت نمی ‏شوند. انسانِ جنگل نشين هرگز نمی ‏توانست شيرينی بيش از نيازِ خود بخورد. چربی نيز ماده بسيار ارزشمند و کميابی در طبيعت است و چاقی پديده ‏ای است که تنها در ميانِ انسان و جانورانِ اهلی می ‏توان ديد. چون شيرينی نمادِ انرژی و چربی نمادِ پروتئين‏ های سودمند و ديرياب در طبيعت است، ذائقه انسان اين دو را به گونه ِغريزی دلپذير می يابد. کشاورزی و دام پروری مدرن، دسترسی به اين دو خوردنی را در بسياری از سرزمين ها آسان کرده است، اما بدنِ انسان توانايیِ گوارشِ زياد آن ‏ها را ندارد. از اينرو، اين دو خوراکیِ سودمند، امروزه بر اثرِ فراوانی در برخی از سرزمين‏ ها، زيانمند شده اند و زياده روی در خوردن آن‏ ها، گذشته از سکته و سرطان و بيماری قند، بيماری ‏های معدوی و کليوی و خونی نيز ببار می ‏آورد. افزون بر اين، پيدايشِ شيرينی ‏های غير طبيعی و دروغينی که تنها طعم شيرين دارند، می تواند زمينه سازِ ناخوشی‏ های بسياری گردد.

بدن انسان با چشيدن طعم شيرينِ اين جايگزين ‏ها، واکنشِ هميشگی خود نسبت به شيرينی را نشان می ‏دهد، يعنی که با بالا بردن شکرِ خون، فرد را گرسنه می ‏کند. کاربرد اين جايگزين‏ ها پس از چندی، پرخوری و فربهی می ‏آورد. بدن هر جانورفربه، کشتگاهِ بسياری از بيماری‏ ها و لعزش های مولکولی و ناراستی ‏هاست. دو نمونه از اين بيماری ‏ها؛ ديابت (بيماری قند) و افزايش فشار خون است. نگهداری اندازهِ گوشت و چربیِ بدن، مکانيزمی بسيار پيچيده و رازآميز دارد. اگرچه دستکاریِ اين اندازه از راهِ بيش و کم ‏خواری، آسان می‏ نمايد، اما اين شگرد هميشه با پيروزی همراه نيست. سيستمِ اندازه داریِ بدن جانوران، همواره در پی هماهنگ کردنِ نيازهای بدن آنان با ويژگی ‏های زيستبومی ‏ست. برای نمونه، دمای بدن نسبت به سرما و گرما واکنش نشان می‏ دهد و يا فشار خون در رويارويی با شرايطِ گوناگون، بيش و کم می ‏شود.

تنِ انسان چون کالبد جانورانِ ديگر، ابزارِ ترابری ژن ‏های او به آيندگان است. اين ابزار در پرتو سازگاری با زيستبومِ وی شکل گرفته است. زندگی در بيست هزار سالِ پيش، نيازمند به آگاهی از خطرهای همارهِ زيستبومی، يعنی؛ آتش، طوفان، ريزشِ کوه، سيل، زلزله و باران بود. از اينرو، چراغِ آگاهیِ انسان در هنگام بيداری وی هماره روشن است تا از راه حس ‏های پنجگانه به پاييدنِ گستره زيست وی و سنجشِ خطرهای آن بپردازد. چنين است که کمترين صدا، بينايی و شنوايیِ انسان را بسوی خود می‏ کشد و آوای ناگهانه و پيش بينی نشده، انسان را تکان می ‏دهد و تپشِ قلب را بيشتر می کند و فشار خون را بالا می بَرد. اين چگونگی در پرتوِ خطرهای زيستبومی در دروران پارينه سنگی شکل گرفته است. در آن روزگاران، بيشتر صداهای ناگهانی، پيش آيندِ جانوری درنده و يا سنگی غلتنده می ‏توانسته است باشد. از اينرو، هنوز نيز هر کوبه بر دُهل و يا هر فريادِ ناگهانی مانند فروافتادن سنگ برآهن، انسان را برای فرار آماده می کند. هراسِ ناشی از رويارويی با خطر، ريشه در “مکانيزمِ ستيز يا گريز”۳ دارد.

ستيز با خطر و يا گريز از آن، بازتاب‏ های فيزيولوژيکِ بدن نسبت به هراس را فرو می‏ نشاند. اين مکانيزم، در روزگاران جنگل زيستی انسان سودمند بوده است اما امروزه بيشترِ صداهای روزمره، ناشی از کارکردِ ماشين است و ترسِ از آن ‏ها، تنها واکنشی غريزی و بی‏ هدف است. همچنين، مکانيزمِ ستيز يا گريز، نمی تواند پاسخ گوی بسياری از ترس ‏ها و هراسمندی‏ های انسانِ کنونی، مانند؛ ترسِ از آزمونِ کنکور و يا هراس از عملِ جراحی باشد. بی پاسخ گذاردنِ اين مکانيزم، ريشهِ بسياری از نابسامانی ‏های قلبی و روانی در روزگارِ کنونی ‏است.

زندگی جنگل نشينی در روزگارِ پارينه سنگی با زندگی امروزی ما همانندی چندانی نداشته است و شايد تنها همانندی آن در نيازهای اساسی انسان، مانند، نياز به هوا و خوراک و نوشاک و پوشاک بوده است. چگونگیِ برآوردنِ اين نيازها در هر دوره، شيوه ويژه ‏ای بخود می ‏گيرد. شايد بزرگترين تفاوتِ زندگی در آن زمان با زندگی در روزگار کنونی در اين است که در آن زمان ها، مردم هماره در پیِ برآوردنِ نيازهای زيستی خويش می ‏بوده ‏اند و در فراهم آوردن خوراک و نوشاک خود، با جانوران ديگر رقابت می ‏کرده ‏اند. زندگی تا پيش از پيدايش کشاورزی و دام پروری، کوششی بی امان برای پر کردنِ شکم و زنده ماندن بود و چون دستاوردِ بيش از نياز برای کسی ميسّر نمی ‏شد، فرصتی نيز برای کسی برای پرداختن به سرگرمی و دانش و هنر دست نمی ‏داد. از سويی نيز چون مردم ناگزير از زيستن در گروه‏ های کوچک و رونده بودند، پيدايشِ جامعه و شهر نيز ناممکن می ‏بود. هر بار که گروهی، بخشی از جلگه و يا جنگلی را از ميوه و دانه و جانورانِ خوش ‏گوشت تهی می کرد، ناگزير از رفتن به بخش ‏های ديگر می ‏بود. بدينگونه، هر گز هيچ گروه انسانی نمی ‏توانست در جايی بماند و آشيانه ‏ای برپا کند. اين چگونگی سبب می‏ شد که تنها آنان که توانمند به شکار و گردآوریِ دانه و ميوه بودند با گروه همراه باشند و ارزشِ اجتماعیِ هر کس در گروِ تنومندی و توانمندی او باشد. در اين شيوهِ زيستی، جايی برای سالمندان، بيماران و ناکارگان وجود نداشت. البته پيری پديده بسيار تازه ‏ای در جهان انسانی ‏است، زيرا در طبيعت، جانوران به پيری نمی ‏رسند.

زندگی جنگل نشينی، زيستنِ هماره بر لبه پرتگاه هستی‏ ست و جنگل نشينان در آن روزگار، همواره با ترس و لرز و هراس و دهشت می‏ زيستند و ای بسا که آسايش و آسودگی را تنها در خواب تجربه می‏ کردند. در چنان شرايطی، زندگی بسيار ناپايدار و ناخوشايند است و بيشتر مردم در اوانِ جوانی بر اثرِ بيماری نابود می‏ شوند. در آن روزگاران که از انتی ‏بيوتيک و پنی سيلين خبری نبود، هر زخمِ کوچکی می‏ توانست عفونتی کُشنده ببارآورد و می‏ آورد، و هر خطای اندکی می توانست فرد را به کامِ درنده ‏ای تيز چنگ بيندازد. آلودگی‏ های غذايی، هراسِ هماره، پوسيدگی و فرسودگیِ زودرسِ دندان ‏ها و ناخن ‏ها و استخوان ‏ها و ديگر عضوهای بدن، بريدگی و سوختگیِ پوست و پی آيند های آن، ناپايداریِ زندگی و اندوهِ ناشی از مرگِ ناگهانیِ نزديکان و همپايان و همراهان و بسياری از نابسامانی ‏های جهانِ جنگلی و جانوری، چنان داغی بر جانِ انسان نهاده است که آثارِ آن تا هزار سال ديگر آشکار خواهد بود. اين همه را گفتم تا بگويم که ساختار روانی انسان کنونی برای زندگی روزگاران کهنِ جنگل نشينی شکل گرفته است و بسياری از آنچه امروز کاستیِ های ساختارِ روانی انسان خوانده می شود، ريشه در ناسازگاری روانی انسان با رويدادهای بسيار پُرشتاب جهان کنونی ست.

هنگامی که از چشم انداز دانشی، از گفتمانی بنام “روان” سخن می گوييم، مراد، ذهن انسان است که شيوه واکنش های رفتاری و کرداری فرد را شکل می دند. روان، برساخته ای ذهنی ست که وجود خارجی ندارد و به تجربه درون- ذهنی انسان از زيستن گفته می شود. برچسبی که انسان برآنچه چشم درون او می بيند، می نهد و آن را در گستره روان خود می پندارد. چنين است که هرکس که رفتار و يا کرداری ناسازگار و ناهمايند با پذيره های فرهنگی و اجتماعی زيستگاه خود کند، او را “روانی” می خوانند.

اگرچه فرهنگ، پرورشگاه شيوه رفتاری و کرداری انسان است، اما انسان سرچشمه ديگری نيز برای پذيرش و دريافت الگوهای رفتاری خود دارد که همانا تاريخ برآيشی اوست. بسياری از کردارهای برآيشی جانورن، بنيادی ژنتيک دارند. نمونه اين کردارها؛ چگونگی شکل قد و رنگ پوست و دمای بدن و شيوه کارکرد ارگان های بدن و خيزوريزِ خون در رگ های انسان است. هم نيز کردارهای پايداری برآيشی مانند؛ ترس از سوختن درآتش، هراس از گير افتادن در تنگناهای بی گريزگاه، فرار از خفگی، گريز از جاهای بسيار سرد و يا بسيار گرم.

برخی از رفتارها و کردارهای طبيعی انسان، در همه پستاندارن همسان است. نمونه اين کردارها، گروه زيستی، خاک و خون پرستی، قبيله گرايی و آرامش دوستی ست. پستانداران هميشه پيرو رفتارها و کردارهای گروهی هستند. انسان نيز چنان است و هنگامی که با ديگران است، می تواند آسان از خود بيخود شود و دست به کارهايی بزند که در تنهايی نمی زند. چنين است که هميشه کارهای گروهی بی کارگردان – مانند تظاهرات خودجوش – به هرج و مرج کشيده می شود۴.

از چشم انداز انسان گرايی، بسياری از ويژگی های رفتاری پستانداران، مانند قبيله گرايی و پرستش خاک و خون، را می توان برای انسان کاستی های برآيشی پنداشت زيرا که بازتاب های کرداری اين ويژگی ها برای جامعه انسانی، کشمکش و ستيز و جنگ است.

يکی از کاستی های برآيشی روان انسان، دغدغه هماره از رويدادهای ناگواری ست که هرگز روی نمی دهند. اين دغدغه ريشه در گريز از مرگ دارد و انسان را برای رويارويی با رويدادهای ناگواری که هرآن می توانند او را به کام مرگ دراندازند، آماده می دارد. جانوران با ديدن نمايه های خطر، آماده گريز از آن و يا ستيزِ با آن می شوند و در ديگر زمان ها، بی هراس می زيند. اما انسان که جانوری آگاه از بودن ِ خود در جهان است و می تواند روندها و رويدادها را به انبان حافظه خود بسپارد، توانايی انديشيدن به آينده و خيال پردازی درباره آن را نيز دارد. اين توانايی او را ناگزير از خيال پردازی درباره آينده خود می کند و برآن می دارد که شکلی از آينده را براساس روندها و رويدادهای گذشته برای خود پيش بينی کند. شکل آينده در ذهن انسان های سالم، هميشه با هراس و نگرانی ناشی از ناآگاهی از آينده همراه است. چنين است که بسياری از مردم در دروان زندگی خود، نگران رويدادهای ناگواری هستند که هرگز روی نخواهد داد.

يکی ديگر از کاستی های ساختار روانی انسان اين است که اين ساختار، شادی پايدار را برنمی تابد. گفتيم که تن و جانِ انسان کنونی در روزگار جنگل نشينی شکل گرفته است و زندگی در آن روزگار، ستيز هماره با دشواری های زيستی و گريزِ بی امان از خطرهای جانکاه بوده است، خطر گرسنگی و تشنگی، خطر آسيب های پوستی و غفونت های درونی، خطر افتادن بدام درندگان تيز چنگ و دندان و خزندگان و گزندگان هميشه در صحنه. خطر آلودگی به ميکروب ها، ويروس ها، باکتری ها و قارچ های کشُنده و انگلی، خطر افتادن افتادن از درخت و صخره و کوه و کمر و يا افتادن در چاه و چاله و تالاب و باتلاق و گذرگاه شير و ببر و پلنگ، خطر سوختن در آتش جنگل و يا گم شدن در هزار راه دشت و دره، خطرِ کشمکش و ستيز با زد و خورد با راهزنان و زورگويان و قبايل ديگر و رقيبان رزمی و بزمی و جنگی و جنسی و عشقی. اين خطر، انسان را از سنگلاخ برآيشی چنان دشواری گذر داده اند که داغ

آن ها همچنان بر ساختار روانی انسان آشکار است و هنوز هم حباب های شادی او را کدر می کنند.
اين گونه است که ساختار روانی انسان با اندوه اُخت تر است تا با شادی و توانايی پذيرشِ بيم و اندوه آن بيشتر از توانايیِ گوارشِ شادی ‏است. از اينرو، انسان يادمان ‏های پايدارتری از اندوه و درد دارد تا از خوشی و شادی۵. شور و شادی در ذهن انسان پديدارهايی فرّار است که انسان با کوشش در پی بدست آوردنِ آن هاست، اما افسردگی و نگرانی هميشه در همه جا فراوان می تواند باشد و کسی در پی اين دو نمی رود. در پنداره انسان، شادی شهابی در شبی تيره را می ‏ماند و اندوه، تاريکیِ آن شب. البته بايد گفت که چون شادی با کاربردِ انرژی بيشتری نسبت به اندوه همراه است، ذهنِ انسان پس از چندی ناگزير از فروکاهیِ هنگامه آن است و آنان که با داروهای روان ـ گردان از اين مکانيزم پيش گيری می‏ کنند، خويشتن را در سراشيبِ نيستی می‏ روانند. اين چگونگی گاه از راه بيماریِ “سودازدگی”۶، نيز پديد می ‏آيد که اگر بی درمان بماند، بيمارِ اوجَنده را که بر بام جهان، سرشار و پايکوب است، به دامنِ مرگ آنی می ‏اندازد. سودازدگان را تا پيش از پيدايشِ داروهای مدرن، به کُند و زنجير می‏ کشاندند، اما بيشترِ آنان تا هنگام مرگ، شادمان و پر گوی و خندان می ‏زيستند.

يکی ديگر از کاستی های ساختار روانی انسان، افسون پذيری ذهن اوست که در نوشته های پيشين به آن پرداختيم. افسون پذيری ذهن انسان را هماره آماده پذيرشِ پيشنهادهای فريب آلود می دارد. اين چگونگی تنها ويژه انسان نيست و روان گردانی از راه چشم و گوش، در راستای بهره گيری، آميزش جنسی، بيگاری کشيدن و شکارِ جانوران، در طبيعت بسيار فراوان است. نمونه اين چگونگی در گياهان، وادار کردن پروانگان به گرده افشانیِ گل‏ هاست که با پاداش اندکی روی می ‏دهد. همچنين عشوه‏ گری گياهانِ گوشت خوار در فراخوانی پروانگان و زنبوران و پرندگان بسوی خود را می‏ توان نمونه‏ ای از روان گردانی و اغواگری گياهان دانست. بسياری از ميوه ‏ها و سبزيجات نيز برای پراکندن تخمه خود به گوشه و کنار زمين، تخمه‏ های خود را در ميان خود می ‏رويانند تا جانورانِ گياه خوار با بلعيدن آن‏ها، اسباب پراکندن آن ‏ها در سرزمين ‏های ديگر را فراهم کنند.

روان گردانی و وادار کردن غير مستقيم جانوری به کاری با افسونگری و شيفتن، يکی از ابزارهای ستيزِ همارهِ زيندگان با يکديگر برای بهره وری بيشتر از فرآورده‏ های طبيعت است که بيشتر کاربردی درون ـ نژادی دارد. پرنده‏ ای که با آواز خوش خود، دل از جفت خويش می‏ برد و کام از وی می ‏ستاند، موری که با پراکندن افسونبويی، لشکری از موران را به کار وامی ‏دارد؛ گُلی که با رنگی چشمگير و ژرف و افسونبار، پروانه ‏ها را بسوی خود می ‏کشاند و به گرده افشانی می‏ گمارد، ماری که با خيره شدن در چشمِ پرنده‏ ای، آن پرنده را گيج می ‏کند و می‏ بلعد؛ مادينه ميمونی که با نمايش نشيمنگاه خود به ميمون ‏های نر، آن‏ ها را شيفته خويش می‏ سازد و مُجاب می‏ کند؛ گياهی که با خارهای خود جانوران را از دست زدن باز می دارد؛ تارِ عنکبوتی که مگس را در تورِ او می اندازد؛ زنبوری که با رقصِ خود به لانه زنبوران ديگر راه می ‏يابد و بر و دوشی که دل و دينی می ‏بَرَد، همه نمونه ‏هايی از روان گردانی و افسونگریِ درون ـ نژادیِ گياهان و جانوران است. چنين است که عاشق، واله و بی خويش، ” زيرِ شمشيرِ غمش رقص کنان”، می رود.
پژوهش های بسياری در گستره روانشناسی اجتماعی نشان داده است که زيبايی و قدرت و شهرت، زمينه سازِ فريب ذهنی انسان می شوند. پاياندادِ چندی از اين پروهش ها، آشکار کرده اند که انسان کسی را زيبا می پندارد، درستکار و آسان گذار نيز می داند و بيشتر می تواند سخنان او را باور کند. ديگر آن که رويارويی با زييا رويان، تاثِير آنی در رفتارها و کردارهای انسان با آنان دارد. نشست و برخاست با زيبا رُخانی که انسان آنان را دارای کشش جنسی می يابد، سبب می شود که فرد، با گذشت و رواداری بيشتری با آنان رفتار کند۷. ساختار روانی انسان چنان است که برابر کسانی که آنها را دارای نکهتِ حضور می يابد، تسليم می شود و با گشاده رويی و نرمخويی و دلجويی با آنان به مراوده می پردازد.۸

دنبـــــاله دارد.

يادداشت ها:

۱. Precision Engineering
۱. ببينيد در چند سال گذشته تا چه اندازه درباره زيان‏ های تلفن همراه و يا پارچه‏ های پلاستيکی گفته و نوشته شده ‏است.
۲. Fight or Flight Mechanism
۳. روانشناسان اجتماعی برآنند که فردانيتِ فرد، درهنگام بودن با ديگران از ميان می رود و او را پيرو گزينه های گروهی می کند. اين چگونگی را ‘De-individuation’ می گويند. گفتاوردهايی چون؛ خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش، گويای نيروی اهرمِ نگاه گروه بر گزينه های فردی ست.

۴. اين که گفته اند؛ “دل بی غم در اين عالم نباشد”، و يا “غم با همه بيگانگی، هر شب به ما سرمی زند”، ريشه در اين چگونگی دارد.
۵. Mania
۶. اگر حنظل خوری از دست خوشخوی/ به از شيرينی از دست تروشروی (سعدی)
۷. نکهت حضور از آن کسانی ست که حضورشان توانايی روانگردانی دارد. اين کسان را در گذشته دارای “فرّه ايزدی” می خواندند. در روانشناسی عاميانه، اين کونه افراد را دارای شخصيت ِ با کاريزما (Charismatic Personality) می دانند.

كاسـتى‏ هاى برآيشـى (۲)

***
نوشته های دیگر:

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)