بخش دوم:‌

پيرِ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظرِ پاک خطا پوشش باد
(حافظ)

گفتيم که از چشم اندازِ برآيشی، انسان نيز جانوری از بی شمار جانوران جهان است که در پرتو روندها و رويدادهای برآيشی در گستره گيتی پديد آمده است و هيچ گونه برتری بر جانوران ديگر ندارد. زاد و رودِ انسان نيز چون ديگر گياهان و جانوران، پيرو قوانين برآيشی طبيعت است و در ژرفساخت ژنتيک وی، هيچ نشانه ای از اين که طبيعت حساب جداگانه ای برای انسان بازکرده است تا او تافته ای جدا بافته باشد، نمی توان يافت۱. نيز گفتيم که کاستی های برآيشی ِ تن انسان، بخاطر ِ تن افرازی وی، بسی بيشتر از کمبودها و کاستی های جانوارنِ ديگر، بويژه نزديکانِ برآيشی اوست.

گروهی از کاستی ‏های برآيشی، بسياری از نژادهای گياهان و جانوران را در بر می گيرد. برخی نيز تنها ويژه يک نژاد است. يکی از اين کاستی ها در انسان، آپانديس است. آپانديس، واماندهِ برآيشی کور ـ روده گياه خواران است که در بدن انسان کنونی نقشِ آشکاری ندارد. اين کورـ روده، بُن بستی ست که گاه در آن، رويشِ باکتری به التهاب و تورم و آزردگی آن کشيده می ‏شود. افزايشِ حجمِ آپانديس در هنگام آزردگی، از رسيدنِ خون به آن جلوگيری می ‏کند. نرسيدنِ خون به آپانديس، از توانايی مبارزهِ آن با باکتری می کاهد. اين کاهش با افزايشِ شمار باکتری ‏ها همراه می شود و اگر از بدن جدا نشود، با انفجارِ خود، همه بخش‏ های زيرين بدن را آلوده و زهرآگين می کند.

چهارمين کاستی‏ ويژهِ ی کالبدِ انسان، ناتوانی او در ساختنِ ويتامين ث (C) است. بدن بسياری از پستانداران، توانايی ساختن اين ويتامين را دارد، حتا تنِ ميمون ‏ها نيز می تواند ويتامين‏ های موردِ نياز خود را بسازد، اما فيزيولوژی انسان از چنين کاری ناتوان است. اين چگونگی از آنروست که انسان در بخشی از تاريخِ برآيشیِ خود، به ميوه‏ های سرشار از ويتامين ث دسترسی داشته است و نيازی به برآيشِ توانايیِ توليدِ اين ويتامين نداشته است. توانايیِ ساختن ويتامين ‏های موردِ نياز هر زينده، پيوندی نزديک با چگونگیِ وجودِ اين ويتامين ‏ها در خوراکی ‏های موجود در زيستبوم آن زينده دارد.

پنجمين کاستی بزرگ برآيشی تن انسان، سيخ شدن موی تن او در هنگام سرما و ترس است. موی جانوران مودار و پشمالو در هنگام ترس، بر تن آن ها سيخ می شود تا تن آنان را در چشم دشمن درشت تر از آن که هست بنمايد. يوزپلنگ، نمونه اين گونه جانوران است که در هنگام رويارويی با دشمن، پُفی در موهای تن خود می‏ اندازد و آن‏ ها را سيخ می ‏کند تا جثه خود را درشت تر ازآن که هست نشان دهد. از اينرو، در زبان فارسی، بزرگ نمايی را، ” پُفيوزی” می‏ گويند. يعنی خود را به ناروا بزرگتر و بهتر و برتر نشان دادن. سيخ شدن موی تن در ميان جانوران مودار، کرداری طبيعی ست که ارزش زيستياری ويژه خود را دارد. موهای تن انسان نيز در هنگام رويارويی با خطر سيخ می شوند، گو اين که موهای تن انسان، از زمان جدايی وی از رسته ميمون ها، ريخته است و امروز تنها دمُبک‏ هايی از انبوه موهايی که در روزگار ميمونی تن او می ‏پوشاند، به يادگار مانده است. با اين همه، اين کردار کهن ژنتيک همچنان در فهرست کردارهای خودکارِ وی مانده است.

ششمين کاستی، برهنگی تن و ناتوانی آن در برابر سرماست. انسان را ميمون برهنه نيز خوانده اند، زيرا که او تنها جانوری از خانواده ميمون هاست که تن اش، پوستی بی مو دارد. چرايی اين که چرا و چگونه موهای تن انسان ريخته است را پاسخ درستی نمی توان يافت. برخی از زيست شناسان برآنند که چون شپش يکی از بزرگترين کُشندگان ميمون هاست، شايد تيره های آغازين انسان های نخستين، براثر فراوانی شپش در غازها از ميان رفته اند و جهشی ژنتيک، انسان برهنه را که سازگارتر با زيستبوم پر شپش و کنه خود بوده است، بر گونه پشمالوی او برتری داده است. آنچه آشکار است اين است که انسان کنونی ديگر تاب و توان برهنه زيستی در هيچ کجای زمين را ندارد و ناگزير از پوشاندن تن خود برای گريز از سرما و گزندگان است.

هفتمين کاستی تن انسان، سيستم رگ بندی اوست که بسيار ناکارآمد و آسيب پذير است. رگ های انسان آنچنان نازک و نامناسب برای کالبد او هستند که به آن می ماند که سفال گندم را برای سيستم سوخت رسانی موتور اتومبيلی بکار برند. سستی رگ ها نه تنها هرساله هزاران نفر را در پی خونريزی درونی بکام مرگ می فرستد بلکه ديواره های رگ ها نيز توانايی زدودن چربی و ديگر آلاينده های چسبنده را ندارند و بسيار آسان تنگ و بسته می شوند و ايست قلبی و مغزی می آورند.

هشتمين کاستی برآيشی تن انسان، انقباض گهگاهی ماهيچه ديافراگم است که ميان پرده زيرين شش هاست. گرفتگی اين ماهيچه سبب سکسکه می شود. سکسکه يادگاری از دوران آبزی بودن جانوران است و برای جانوران روی زمين هيچ نقش زيستياری آشکاری ندارد. اما آنسان که گفته شد، چون هر بخش از تن انسان، وانهادی برآيشی از دورانی دور و دراز است، اکنون تن ما دارای ارگان هايی ست که نه تنها هيچ سودی ندارند، بلکه دردسر ساز و آزار دهنده نيز می توانند باشند.

نهمين عصب حنجره ای بالايی که حنجره را به مرکز توليد صدا در پشت مغز وصل می کند، بجای آن که مسافت کوتاه ميان مغز و حنجره را طی کند، از مغز به سوی پايين تا مغز کشيده شده است و دورِ شاهرگی پيچيده شده است سپس بسوی حنجره بالا رفته است. اين عصب بندی بی منطق سبب شده است که در جانور دراز گردنی مانندِ زرافه، عصب جنجره که می تواند سی سانتيمتر باشد، نزديک به چهار متر درازا داشته باشد.

دهمين کاستی تن انسان کنونی، داشتن دندانی ست که در بزرگسالی در می آيد و به آن “دندان عقل” می گويند. اين دندان يادگاری از دوران علف خواری ست که تنها به کار ساييدن علف می آيد و در دهان انسان امروزی کاری جز فشار آوردن بر لثه و ريشه دندان های همجواِ خود ندارد. چنين است که امروزه اين دندان را می کشند.

گفتنی است که بسياری از آنچه ما امروز کاستی ‏های برآيشی می ‏ناميم، ناشی از دگرگونی ‏هايی‏ ست که يا برآيش، در پاسخ به ديگرگونی ‏های زيستبومی پديد آورده است و يا در راهِ پديد آوردنِ آن ‏هاست، برای نمونه، تن افرازیِ انسان و توانايی راه رفتن بر روی دو پا، سبب گرفتاری ‏های بسياری مانند؛ کمر درد، واريس، فتق، بدگواریِ خوراک و نوشاک و نيز سرگيجه می‏ شود. اين گرفتاری ‏ها از آنرو پيش می‏ آيد که همه عضوهای تن انسان در پیِ هزاران هزار سال زيستن نسل‏ های بی‏ شمار وی، در پرتوِ راه رفتن برروی چهار دست و پا شکل گرفته است و اکنون بناگهان، ناگريز از کارکردن در هنگام آويختن از ستونِ افراشته تن است. فراموش نبايد کرد که پيشينيان برآيشی انسان، همه برروی چهاردست و پای خود راه می رفته اند و هنوز هم بسياری از نزديکان و بستگان برآيشی انسان، يعنی ميمون ها، چارپارو هستند. در هنگام ايستادن و ايستاده راه رفتن، همه ی فشارِ بارِ تن، بجای آن که بر روی تيره کمر پخش شود، بر روی بخشی از آن وارد می‏ شود. برای همين است که کمردرد يکی از بزر‏گترين بيماری های فراگير و آزار دهنده ی انسان است که هر ساله هزاران نفر را در سراسرِ جهان بيکار و زمينگير می ‏کند.

تن افرازی نياز به مکانيزمی دارد که نيروی جاذبه ی زمين را خنثی کند. نيروی کشايی زمين، خونی را که در تن انسانِ ايستاده است، بسوی خود می کشاند. از اينرو، دستگاه گردش خون انسان بايد مکانيزمی برای واکنش به نيروی کشايی زمين داشته باشد. اين مکانيزم، ساختار والو دارِ رگ های تن انسان است. والوهای شيارگون در رگ های انسان سبب می شوند که هنگام برخاستن و ايستادن، همه ی خونی که در تن انسان است، يکباره بسوی زمين کشيده نشود و در ران ها و پاها نريزد و بخش مغز و سر در آن هنگام بی خون نماند. اين چگونگی هنگامی که انسانِ نشسته به ناگهان از جای خود بر می خيزد، روی می دهد و انسان را با سرگيجه ناگهانی و گاه همراه با تيرگی اندکِ بينايی روبرو می کند.

يکی از بازتاب های تن افرازی و توانايی راه رفتن برروی دوپا، ناکاره شدن و فروريختن والوهای درون رگ هاست. فشار خون در رگ ها در هنگام ايستادن و راه رفتن، سبب وادادن و واريزی والوها می شود و رگ ها را گشاد می کند. اين چگونگی را واريز و يا واريس می نامند. اين کاستی برآيشی، ويژه ی تن انسان است.

تن افرازی کاستی ديگری را در ساختار تن انسان سبب شده است که آن ناستبری ماهيچه های جداره شکم برای نگهداری اُرگان های درونِ شکم انسان است. اين ماهيچه ها برای کارکردِ افقی ستون فقرات برآمده اند و اکنون که تن انسان افراشته و عمودی ست، هميشه توانايی نگهداری بارِ ارگان های درون شکم و روده ها را ندارند. تن انسان پيشينه چند ميليون ساله ی راه رفتن برروی چهار دست و پا دارد و تن افرازی و راه رفتن برروی دوپا، رويداد ِ برآيشی تازه ای ست که هنوز کالبدِ انسان نتوانسته است بازتاب برآيشی کارايی در برابر آن داشته باشد.

انسان يکی از دو پستانداری ست که می ‎‏تواند بر روی دو پای خود راه برود. در ميان جانوران ديگر، اگر چه مرغان و کنگروها بر روی دو پا راه می ‏روند، اما بدن اين جانوران، نشستی افقی بر روی پاهايشان دارد و تنها انسان است که توانايی تن افرازی و خاستن و نيز افراشته راه رفتن دارد. آشکار است که اين توانايی، در پی نياز برآيشی ويژه‏ ای شکل گرفته ‏است و ارزش زيستياری آن تنها با شناسايی اين نياز روشن می ‏شود. برخی از برآيش شناسان تن افرازی انسان را يادگارِ دورانی می دانند که انسان در جلگه های باتلاقی و ترسال می زيسته است. آنان تئوری ويژه ای در اين باره آورده اند که به آن، “تئوری ميمون آبزی” می گويند۲.

دوستدارانِ تئوری ميمون آبزی، برآن هستند که دو پا روی، يادگار زمانی ‏ست که پيشينيان ما در جلگه های باتلاقی می ‏زيسته ‏اند و برای تنفس و پيشگيری از پاشيدن گل و لای بر سر و روی خود، ناچار از افراشتن سر و بالا تنه خود درهنگام راه رفتن بوده ‏اند. اين کردار، اندک اندک برآيش ساختار استخوان بندی کنونی را سبب شده است و انسان را در ايستادن و راه رفتن بر روی دو پا، توانمند نموده است. طرفداران اين تئوری، ميمون ‏های خرطوم دار کنونی را که در باتلاق ‏ها می ‏زيند۳، نمونه ‏ای از چگونگی گذشته انسان می ‏دانند. اين ميمون‏ ها گذشته از انسان، تنها جانورانی هستند که به آسانی بر روی دو پای خود راه می ‏روند. البته ميمون ‏های ديگر نيز گاه و بی گاه راه ‏های بسيار نزديکِ چند متری را در هنگام بازی و سرگرمی بر روی دو پا می ‏پيمايند، اما ميمون‏ های خرطوم دار ـ اگر چه نه چون انسان ـ بر روی دو پای خود راه می روند و گاه چند نفره با هم در کنار باتلاق‏ ها قدم می ‏زنند.

ساختار کنونی استخوان بندی و نخاع و رگ‏ های بدن انسان، گويای اين است که زيستگاه پيشينيان ما در روزگاری، ناگهان دگرگون شده است و آنان را ناگزير از سازگاری با زيستبومِ تازه ‏ای نموده است. زيست شناسان می ‏گويند که جابجايی قاره ‏ها و پاره‏ های خشک زمين، يکی از بزرگترين سازه ‏های پيدايش دسته‏ ها و رسته ‏های گوناگون جانوران است. اگر چه جابجايی قاره‏ های زمين، روندی بسيار کند دارد و هر جابجايی مليون ‏ها سال طول می کشد، اما بازتاب ‏های اين چگونگی برآيشِ زيستاران از هر روند طبيعی ديگری ژرفتر است. اين جابجايی گاه کوه‏ ها را به ژرفای درياها می سُراند و آب درياها را به دره ‏های دهان گشوده گسيل می دارد. اين چنين است که گاه، کوهستانی، کوير می شود و کويری، بستر دريا می گردد.

کاستی‏ های ساختاریِ کالبد انسان که ريشه در تن افزازی و دو پا روی انسان دارند، نشان می دهند که برآيشِ اين مکانيزم، واکنشی و گريز ناپذير بوده است. از اينرو، دوستداران تئوری ميمون آبزی برآنند که دگرگونی ناگهانی زيستبوم، دو پا روی نياکان ما را در مليون ‏ها سال پيش سبب شده است. نخاع انسان، سست‏ ترين و آسيب پذيرترين بخش بدن اوست که زودتر از ديگر بخش ‏ها پير و فرسوده می‏ شود. نخاع، ريسمان- نمايی سست از عصب است که در پايان هر روز، بر اثر فرسايش، اندکی کوتاهتر می شود، اما خواب شبانه آن را بازسازی می کند و به اندازه پيشين باز می گرداند. بازسازی اين فرسايش، در زمان پيری کُندتر است. از اينرو، پيری هميشه با کوتاه ‏ترشدن قدِ انسان همراه است. سُستیِ نخاع انسان از آنروست که اين ريسمان برای کارکردی افقی شکل گرفته است و در گذرگاهی از تاريخِ برآيشی خود، ناگهان ناگزير از کارکردی عمودی شده است. از اينرو، انسان بيش از هر جانور ديگری در جهان دچار کمر درد می شود زيرا که بارِتنِ چارپايان و پرندگان بر روی تيره کمرِ آنان به گونه افقی تقسيم می شود، اما بارِ تن انسان، تنها به يک سوی اين تيره آويزان است و بخش‏ هايی از آن چون پستان ‏ها و شکم، به ويژه زير شکم زنان دردوران بارداری، بيشترين فشار را بر ستون فقرات وارد می ‏آورد. اين فشارها، مهره ‏های ستون فقرات را می ‏فرسايد و لايه ‏های ميانِ آن‏ ها (ديسک‏ها) را زخم می ‏کند و می‏ ترکاند. بيشتر کمر دردها ناشی از اين چگونگی‏ست و کمردرد را بهای توانايی راه رفتن بر روی دو پا می ‏توان دانست.

آنسان که گفتيم، يکی ديگر از برآيندهای ناخوشايندِ توانايی ايستادن و راه رفتن با دو پا، اين است که هنگام به پا خاستن، بيشتر خون بدن يکباره به بخش پايينی رگ ‏های شکم و ران ‏ها ريخته می ‏شود. اين چگونگی در بسياری از مردم با سرگيجه همراه است زيرا که فشار خون بخش ‏هايی از بدن را در هنگام برخاستن برهم می ‏زند و غده درون ريزِ الدسترون۴ را به کار می اندازد. يکی از کارهای اين غده افزايش فشار خون است و هر بار که نشسته ای و يا دراز کشيده‏ ای به پا می خيزد، کارکردِ اين غده برای زمان کوتاهی تا شش برابر افزايش می يابد. البته والو‏های رگ‏ ها اندکی از فشار ريزش يکباره خون در هنگام خاستن می ‏کاهد. گاه ريزش ناگهانی خون در رگ‏ های پاها، اين والوها را نابود می ‏کند. اين چگونگی، گذشته از واريس، زمينه سازِ بواسير خونی نيز می ‏شود.

کاستی برآيشی ديگری که بازتابی از توانايی قامت افرازی و راه روی بر روی پاها، بدون کاربرد دست‏ ها، فشارِ روده ‏ها و فروريزی آن ‏ها در بخش زيرين شکم در برخی از افراد است که آن را “فَتق” می ‏نامند. آنسان که گفتيم، اين چگونگی از آنروست که نيروی کشايی زمين، روده‏ ها و اندرونه شکم را بسوی خود فرو می‏کشد. البته بخش زيرين شکم انسان کنونی را سه رشته ماهيچه پهن پوشانده است که از ريزش اندرونه پيش گيری می ‏کند، اما با اين همه، دو بخش کوچکِ ميان ماهيچه ‏ای در ديوار شکم انسان وجود دارد که گاه چند سرفه سخت می‏ تواند به پاره شدن آن‏ ها کشيده شود و فتق آورد. اين گرفتاری در هزاره های پيشين، برای همه مردان پيش می ‏آمد اما اندک اندک با برآيش ماهيچه‏ های زير شکم و کشيده ‏تر شدن آن ‏ها در هزاره های گذشته، از شمار بروز فتق کاسته شده است.

بيشتر زيان‏ های ناشی از برآيشِ برخاستنِ انسان، در آب کاهش می ‏يابد زيرا که وزن مخصوص بدن در آب کمتر می ‏شود و خيزش و ريزش خون در رگ‏ ها کُندتر روی می ‏دهد. نيز در آب، بدن انسان نمک کمتری از دست می‏ دهد. طرفداران تئوری ميمون آبزی با دست يازی به آنچه آورده شد و جستاوردهای ديگر زمين شناسی بر اين باورند که ساختار کنونی بدن انسان، گواه برآيش بسياری از ويژگی های آن در زيستبوم‏ های باتلاقی‏ ست.
برخی از کاستی های برآيشی، بازتاب دوران گذار از زيستبويم به زيستبومی ديگر و يا گذر از نژادی به نژادِ ديگر است. نمونه اين چگونگی، ساختمانِ جمجمه انسان است. اين جمجمه چنان نازک و آسيب پذير است که با فرود آوردنِ مشتی نه چندان درشت بر آن، در هم می شکند. نزديکانِ برآيشی ما چون ميمون ها، جمجمه ‏هايی بسيار محکمتر از انسان دارند اما افزايشِ چشمگيرِ حجم مغزِانسان کنونی در هزاره ‏های نزديک، از استواریِ استخوانِ آرواره انسان کاسته است و جمجمه او را شکننده ‏تر از خويشاوندانِ برآيشی او نموده است.

مغز انسان نسبت به حجم تن او بسيار بزرگ است. اين درشتی سبب شده است که نوزاد انسان زودتر از زمانی که بايد، به جهان بيايد. از اينرو، نوزدِ انسان، نيازمندتر از نوزادان جانوران ديگر به جهان می ‏آيد. بسياری از جانوران، پس از زاده شدن، همه توانايی‏ های موردِ نياز خود را برای زيستن دارند. برخی نيز پس از اندک زمانی خودکفا می ‏شوند، اما نوزادِ انسان با داشتن کمترين الگوهای کرداری به جهان می آيد وزان پس نيز، کودکی وی، دست کم ۱۰ سال دنباله دارد. اين چگونگی برای آن است که زمان بارداری با چشمداشت به حجمِ جمجمه شکل گرفته است.
برخی از خطاهای برآيشی آن چنان سودمند بوده است که تاريخِ برآيشِ زيستاران را ديگرگون کرده است، مانند؛ برآيشِ دو کليه بجای يکی. بدنِ هر زينده می تواند با يک کليه کار کند، اما داشتن کليه ديگر، برای کسانی که به بيماری‏های کليوی دچار می ‏شوند، داشتن امکانِ زندگیِ دوباره است۵. اگر خطايی اين چنين درباره قلب نيز روی می‏ داد، جمعيتِ جهان بسی بيشتر از آنچه اکنون هست، می بود و تاريخِ برآيشیِ شکل ديگری می ‏داشت.

يادداشت ها:

۱. بايد گفت که از چشم انداز برآيشی، به انسان به گونه اوبژه نگريسته می شود و نه سوبژه. از اين نگرش، فرهنگمندی و آگاهی و رفتارهای اخلاقی، همه بازتاب های گرفت و دادِ انسان با زيسبتوم او در گذار از تاريخ پرفراز و نشيب برآيشی اوست و نه نشانه ای از برتری او بر جانورانِ ديگر و يا گواهی بر وجودِ آفرييننده ای که انسان را نماد و نماينده خود برروی زمين کرده است. اگر چه بررسی رفتارهای و کردارهای فرهنگی مانند؛ گرايش های دينی و اخلاقی و ادبی را فيلسوفان حوزه ی کارِ خود می دانند، اما برآيش شناسان، روانشناسان و جامعه شناسان را برای اين کار، شايسته تر می دانند.

۲. The Aquatic Ape Theory

۳. Proboscis Monkey

۴. Aldosterone

۵. Eastbrook, G. 1941

***

کاسـتی‏‌های برآيشـی (۱)

***
نوشته های دیگر:

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)