ملت های من که در سراسر جهان پهناور توحیدی زندگی می کنید! امروز، روز کارگر است. روزی که ما اراده کردم طبقه ی کارگر به آن عزت ها که داشت و با آمدن سرمایه داری از او ربوده بود ِ بود، به او باز گردد. و شد چنین که ما گفتم. ما تخم و ترکه ی تازی ها، که سرزمین ها را در نوردیدند، می گوییم خصوصیات، شما ایرانیان می گویید، و یژه گی. یکی از ویژه گی ها که به طبقه کارگر انقلابی نسبت می دهند و از او انتظار می دارند، ایستادن بر پیمان است به انقلاب و رهایی. من کتاب نوشتیم به نام “ایستادن بر پیمان”. پس من هم کارگرم و هم پیمان با همه آن کس که کارگر است. ما برای مصالح صالحه کارگر بود که با امام بیعت کردم و بوسه بر دست او نواختم، بوقت رییس جمهوری شدن. به سال ها بسیار پیش، من به امام گفتیم: ای امام! من از این پس فرزند معنوی شما و شما پدر معنوی ی من. بگذار این بشود و بگذار کارها پیش رود. ایشان هم گفتند که خدا هم کارگر است. حال دور و بری های او، آن ها که مانده اند، می گویند بر پدر آدم دروغگو لعنت. خب این چه لعنت است؟ شما آقایان ملاتاریا این همه دروغ ببافید و بشوید فلان و کذا در مقام ها. و این همه مقامات که شما گرفته اید از سایه ی سر حقه بازی های ما است، که آن مصاحبه ها را به نام امام به مردم شیاف کردم. و ما حالا چیزی بگویم و این همه لعنت بر ما می کنید؟ بدبخت ها! اگر حقه بازی توحیدی من نبود، که الآن شما نبودید به آن صندلی ها. این دروغ این آقایان ملاتاریا شد داستان آن کس که گفت از خراسان با قطار به تهران می شده است. ناگاه قطار دچار رخدادی می شود. ریل قطار را گویا سیلاب برده بود و چه. آن کس می گوید بله راننده قطار که این دید، جا نزد. گاز داد و قطار به پرواز در آمد و ده کیلومتر آن ور تر به زمین نشست و مسافران توانستند نفسی راحت بکشند. شنونده که این شنید، گفت: پدر آمرزیده! این که چیزی نیست. داستان من شنو! من به هنگام زاده شدن، نه از شکم مادر، که از دو انگشت پایین تر زاده شدم. آن کس که داستان قطار گفته بود، به اعتراض برخاست، که دروغ چرا؟ این گفت: پدر آمرزیده! تو ده کیلومتر دروغ گفتی، من اعتراض نکردم. ولی تو این قدر ناخن خشکی که به این دو انگشت دروغ من رحم نمی کنی؟ حال اگر من داستان امام را اینجور و به حسب نیاز زمانه و طبقه مبارکه کارگر توحیدی بگویم، بد است، ولی شما هر چه کنید نیکوست؟ مردم که تظاهرات ها بودند. من به ایشان گفتم، ببینید ای امام! الآن وقت تخت گاز گرفتن است برای قدرت. اگر کمی کوتاه بیایید، آنوقت کارتر و دیگران شیاطین گمان می کنند ما جا زده ایم و به درد این کار نمی خوریم. دنبال دیگری می روند. پس شما بشو رهبر و من هم می شوم رییس جمهوری که پیرو فرمان امام خویش است. این میشود تاریخ. خب، من پیشتر به خدمت ایشان رفته بودم به آن زمان های ماضی، به عراق. آن دیدار با ایشان در عراق، کمک می کرد و بعد ما خواستیم که ایشان به فرانسه بیاید در جریان انقلاب و کذا. گفتیم با این خدمت که ما کردیم به او، وضع نورانی می شود برای ما. به ارواح بزرگ حضرت بت اعظم فراماسونری سوگند که ما در سفر انقلاب، در هواپیما رفتیم آن ته هواپیما نشستیم. به شرف نداشته ام سوگند که من و آقای تقی زاده رفتیم ته هواپیما نشستیم. امام خودش گفت بگو بیاید جلو و ور دست ما بنشیند. ما هم گفتم، خیر. نمی آیم. من ایستاده بر پیمانم. یا من و تقی زاده با هم می آییم، یا من نمی آییم. امام که می دانست حتا آن ژنرال دو گل فرانسوی برای دیدار با ما شب های فراوان در صف خوابیده بوده است، گفت بگو هر این حرامی بیاید و هر کس را هم خواست با خودش بیاورد جلو. من در جریان کار آن هواپیما نبودیم. در آن زمان شاید مرحوم قطب زاده هم دست در کار چیزهایی بود که به من نمی گفت. به تهران رسیدیم. همه ترس من این بود که آن آخوندها که برای پیشباز از پلکان هواپیما بالا آمدند، امام را از ما بدزدند و مأموریت ما پایان بگیرد. این شد که برای ثبت در تاریخ، تاریخ خودش ما را جلو داد تا بدویم از همه زودتر و روی پلکان هواپیما برویم و عکس یادگاری بگیریم، تا تاریخ بداند ملاتاریا با رهبر تاریخی طبقه کارگر توحیدی چه کرد.

السلام العکیم

رییس جمهور تاریخ به تاریخ دوشنبه ۴ شعبان ١۴٣٨ قمری برابر با یکم ماه می 2017 فرنگستانی

———————————————————————————————-

تحریر از: پ. مهرکوهی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)