عزیزم؛
من او را نمی فهمیدم.نمی فهمیدم که می گفت کتاب ست، امروز نمی خوانی و چندی بعد شاید رغبت کنی بخوانی؛ کتاب که تن نبود؛ تن مچاله می شود، کاغذ نیست؛ می سوزد، چشم دارد؛ توی دهانم را بو کردم که به گوشِ او می رسید و دوست نداشت؛ می بوسیدم ش، نمی توانستم نبوسم؛ چشم هام را بسته بودم، باز می کردم می دیدم جغد؛ ترس داشت؛ و بوی ملافه و خواب می داد، هر صبح؛ خرخر می کرد؛ رخت ها را پهن می کردم، لگدی به تشتِ رخت؛ برمی گشتم می دیدم آن دور در خودش یک زانو و یک پیشانی؛ انگشت هاش خفیف تکان می خورد؛ مرده بود؛
یکی پلک ش را که چسب داشت باز می کرد، دست می کشید به تخت، سر بلند می کرد توی بالکن نگاه می کرد،غبار شهر را می دید و هرم داغ هوا و سرش را توی بالش فرو می کرد؛ باز می مرد؛ و زنده می شد آنقدر که خسته می شد از عرق و بوی شب، می رفت می شاشید؛
دلش می خواست باز بخوابد، از چشم های من می ترسید؛ می ترسید کبوترم کور ش کند؛ می آمد لبِ میز، مربا لب ش بود؛ پلک ش را نگاه می کردم که هیچ قلب نداشت، نمی تپید حتی وقت بوسیدن؛ باد کرده بود، مثل گنجشک های زمستان که بال هاشان را باد می کنند؛
دیشب یادش نبود؛ همه ی شب عقربه های ساعت را دویده بودم یادش نبود؛شانه هایم را دوست نداشت؛ شانه های نسیم را چرا؛ می رفت توی آن سطر ها که می خواست بنویسد؛ از آن که دستش را خورده بود؛ از آن که لقب داشت و قدیمی بود و منبر می رفت؛
گذاشتم برود، برود هر آن کجا که می خواست، توی فیلم، توی ساعت، توی کتاب، توی اجاق گاز؛
سنگین بودم؛ گریه داشتم و انتظار؛ سیلی می زدم به خودم که نخوابم که قطب زمین بود و سرد بود؛ می خواستم راه بیفتم که راه مرا دست کم با خود برده باشد؛ زمین تیغ دار بود هزار عقربه از تن زمین بیرون می آمد که نمی گذشت، شب؛
عزیزم؛
می خواستم از آنجا که رفتم، خانه ساخته باشم؛ که ساعت نداشته باشد؛ بوی مرد ندهد؛ بوی شب ندهد؛ بوی نا ندهد؛ پر از گلدان بوده باشد و نقاشی های تو؛ صدای تو بوده باشد و موهای تو بوده باشد و بازی؛ اما یک جهنمی بود که نمی خواستم تو را شریک ش کنم؛
توی کتابخانه دستکش های زرد پلاستیکی اش را انداخت آن کنار و دوید سرم را گرفت توی دامن ش؛ یک خط از لامپ های سفید سقف را می دیدم که در هم می رفتند و صدای دندان هام را می شنیدم؛ دیگر سیاه شد، چشم باز کردم بوی شاش می آمد؛ و بوی کاغذهای خیس توالت که توی کیسه ی زباله بود؛ عینک ش را عقب هل داد و آب شیرین ریخت توی حلقم؛ گیر کرد و سرفه کردم؛ از این نفرت می کردم؛
ساعت را نگاه کردم، هنوز شب بود؛ چقدر می خواستم این بندِ انتظار را بریده باشم، پریده باشم از توی لباس هام بیرون؛ رفته باشم پلک م را کشیده باشم روی آن چمن ها؛ نفرت می کردم خورشیدکم؛ از آن حشره ای که بودم روی کاشی سفید رنگِ حمام، نفرت می کردم؛ بوی باروت می شنیدم؛ می خواستم راه بیفتم؛ شبانه؛ تو را وقتی برف می آمد با خودم برده باشم؛ بپرسیم ساعت چند ست؟ و روبانِ سرخِ موهات را بسته باشم به آن سیم؛ و تا خودِ صبح لالایی خوانده باشم ت؛ تا مرزِ شلیک؛
مادرت
از وبلاگ فردا

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)