در آغاز کار دنیز ایشچی را از زبان معرفی کنید؛

اجازه بدهید؛ قبل از هر چیز بخاطر فرصتی که در اختیار من گذاشته اید از شما سپاسگزاری بکنم.

اسم قلمی “ادبی” من “دنیز ایشچی” میباشد. اگر اختیار دست خودم بود، اسم مادرزادی خودم را هم همین میگذاشتم. بگفته مادرم، من پانزدهم ماه سوم از بهار در سال ۱۳۳۵ شمسی در سولدوز ” نقده” متولد شده ام. آن موقع هر گاه مادری در حال وضع حمل بود، میرفتند و یک خانم پیری را که به وضع حمل خانم ها در به دنیا آوردن بچه هایشان کمک میکرد می آوردند. خانه ما شامل دو اطاق بود که مابین آنها یک راهرو کوچکی بود که بعنوان آشپزخانه و انباری از آن استفاده میشد. یکی از دو اطاق, متعلق به مهمان ها بود و به همین خاطر همیشه تر و تمیز نگهداری میشد. اطاق دوم که به مراتب کوچکتر بود، اطاق زندگی و خواب همه ماها بود. من هم مثل خیلی از برادرها و خواهرانم، در آن خانه متولد شده و بزرگ شدم.

پدر من اول در مزارع کارگری میکرد. در زمان تولد من دیگر ترقّی کرده و برای خودش یک دکان بقالی باز کرده بود و بصورت پایاپای با روستائیان معامله میکرد. اما مادر من که از خانواده کشاورزی بود تقریبا همیشه به ماها میرسید بصورتی غیر مستقیم از طریق وابستگی های خانوادگی ما را هم تاحدودی به باغداری، کشاورزی و حیوانداری آشنا و درگیر میکرد.

پدر من با وجود اینکه یک بقال کم درآمدی بود، به شغل و کسب خود و موقعیت اجتماعی خویش خیلی فخر میکرد. با وجود اینکه سولدوز یک شهر عمدتا کشاورزی و دامداری بود، ما خودمان نه صاحب زمین بودیم و نه گاوداری می کردیم و از این بابت بی بهره بودیم. طیف کوچکی از مردم در شهر بصورت کسبه و پیشه ور به کار اشتغال داشتند.

زندگی ما بخاطر کمبود امکانات و شرایط سخت کاری، سخت بود، ولی در عین حال مردم اکثرا همدیگر را میشناختند و با همدیگر ارتباط دور و نزدیک فامیلی داشتند و از این طریق با همدیگر با حرمت و احترام زندگی کرده و از حال همدیگر با خبر بوده و هواى همدیگر را داشتند و از این نظر نمیگذاشتند به همدیگر خیلی سخت بگذرد. اکثرا مردم زندگی صاف و ساده ای داشتند و در درون سختی های زندگی تلاش میکردند از زندگی خویش حداکثر لذّت را ببرند. من در یک چنین محیطی به دنیا آمده و رشد کردم.

بعد اتمام دوره تحصیلات ابتدائی، بخاط اینکه در شهر ما امکان تحصیل دبیرستانی در رشته ریاضیات نبود، من هم از سال دوم دبیرستان به اورمیه پیش برادر بزرگترم که آنجا تحصیل میکرد رفتم. بعلت اینکه من در سن کودکی از شهر و دیار خود، خانواده خود دور شدم، بطور طبیعی درد فراق و دوری از دوستان، برادران، خواهران، پدر و مادر تاثیرات ویژه ای روی من گذاشت.

هنگام تحصیل در ارومیه، عملا بازگشت ما به سولدوز فقط در عید نوروز و اواخر بهار بعد از اتمام امتحانات و تعطیلی مدارس مقدور بود. به همین دلیل بازگشت ما به سولدوز از یک طرف با خوشحالی بخاطر دیدار با خانواده، فامیل و دوستان توام بود. از طرف دیگر من می دیدم که از خیلی از اتفاقاتی که در سولدوز افتاده بی خبر مانده و در حاشیه قرار گرفته ام. به این صورت بود که من دبیرستان را تمام کرده، یک سال در ارومیه در کالج راه و ساختمان خواندم، سپس در دانشگاه ملی تهران در رشته اقتصاد قبول شده و به تهران کوچ کردم. آغاز تحصیلات دانشگاهی من در تهران همزمان با آغاز و شدّت گیری خیزش های دموکراتیک مردمی بود. من هم از همان سال اول به خیزش های دانشجوئی پیوستم. الان هم که در خدمت شما هستم.

کتاب سولدوزون اولدوزلاری به چهار جلد کتاب مجزا تقسیم میشود. میشود بطور اجمالی و کوتاه خود این کتابها را معرفی کنید؟

این رمان در چهار جلد نوشته شده است. جلد اول آن دوران کودکی من را در بر میگیرد. این دوران زمانی را در بر میگیرد که در آن تازه تازه اتوبوس، ماشین و تراکتور جای ارّابه های بارکش، درشکه اسبی، خویش شخم زنی با گاوها و غیره را میخواست بگیرد. سولدوز که در آن زمان یک شهر عمدتا دامداری و کشاورزی بود و با ابزار آلات سنتی کشاورزی پیش برده میشد، مناسبات فرهنگی، مناسبات و اقتصاد خاصی داشت که در شرف تغییرات جدی قرار داشت. مردم از بافت گذشته اجتماعی فرهنگی زمان خویش خاطرات، داستان های غمگین، عاشقانه و ویژه ای را با خود حمل میکردند که فقط سینه به سینه نقل میشد. من وظیفه خود دانستم در حد توان خود آنها را به تصویر کشیده و به نسل های بعدی منتقل کرده باشم.

جلد دوم کتاب به دوران قبل از انقلاب مربوط میشود. نتیجه انقلاب هر چه شد، شهر ما سولدوز بیشتر از توان خویش در آن نقش ایفا کرد. این را من به این استناد میگویم که چون خودم در آن شرکت فعال داشتم. از طرف دیگر در کنار اینکه شهر ما نقش فعالی در آن داشت، از چندین نظر در این رابطه مظلوم قرا گرفت. به همین دلیل من اسم کتاب را “ستارگان سولدوز” گذاشته ام تا دوباره این ستارگان با درخشش خویش توانسته باشند نقش برجسته خویش را به نمایش گذاشته باشند. این “ستارگان” اگر هم از نظر اجتماعی به جایگاه های قابل توجهی رسیده باشند، نه تنها وابستگی خویش را با سولدوز حفظ کرده اند، بلکه مثل درخت پرباری که همیشه سربه زیر می باشد، بصورتی بی ادعا و سر به زیر به زندگی خویش ادامه می دهند.

جلد سوم رمان به دوران بعد از انقلاب مربوط میگردد. دورانی که در آن جوانان آزاده به سازماندهی و متشکل کردن خویش می پردازند تا از ارزشهای آزادی و عدالت اجتماعی پاسداری کنند.در این جلد مبارزات آنها و تحت هجوم قرار گرفتن آنها، خفقان، دستگیریها، زندانی شدن ها اعدام های ارتجاع حکومتی چگونه خود را با شرایط تطبیق داده و بصورت آشکار و مخفی به مبارزات خویش تا آخرین لحظات ادامه می دهند، به تصویر کشیده میشود.

جلد چهارم از آنجائی آغاز میگردد که یک شب قبل از اینکه تشکیلات فدائیان خلق در شهر مورد هجوم قرار بگیرد، کمیته شهر فدائیان خلق جلسه فوق العاده گذاشته و تصمیم میگیرد تا هر کدام از اعضا بدون اینکه بقیه بدانند به کجا میرود، به یکی از شهرهای ایران مسافرت کرده به زندگی مخفی بپردازد. این در شرایطی بود که کمیته شهر قبلا کمیته مخفی جایگزین خود را بعنوان پلان اظطراری در شهر تعیین کرده بود و نمیخواست الکی بدست مامورین امنیتی افتاده و در زندان ها تلف گردد. این مساله از این بابت که آنها یک قدم از دشمن خود جلوتر بودند نشانگر بلوغ سیاسی آنها بود. جلد چهارم، چهار سال زندگی مبارزات مخفی آنها را در این دوران به تصویر میکشد. یادمان نرود که این سالها مصادف با جنگ ایران و عراق از یک طرف و اعدام هزاران زندانی سیاسی دز زندانها از طرف دیگر بود.

نوشتن متنی ششصد صفحه ای مستلزم صرف وقت و هزینه زیادی می باشد که خود مستلزم انگیزه قدرتمندی می باشد. میتوانید انگیزه خود را از نوشتن این کتاب بیان کنید و در ادامه آیا این انگیزه دارای پرسپکتیوی از آینده میباشد؟

مادر من از دوران کودکی به ما راجع با ظلم ها و فجایع اربابان نسبت به رعیت ها داستان هایی از واقعیت های اتفاق افتاده را تعریف میکرد که ذهن ظریف من را نسبت به هر نوع ظلم و استثماری متاثر میکرد. دوران بزرگ شدن ما همزمان بود با تبدیل همان اربابان به زمینداران و سرمایه داران بزرگ. استثمار و ظلم طبقاتی بصورت هجوم میلیون ها دهاتی از زمین کنده شده به حاشیه های شهرها و تبدیل شدن آنها به حاشیه نشین های حلبی آبادها خود را نشان می داد. فاصله طبقاتی بین فقیر و ثروتمند هر چه بیشتر عمیق تر می گردید.

از طرف دیگر نظام شاهنشاهی یک نظام تک حزبی دیکتاتوری بود که در آن آزادیهای سیاسی تشکیلاتی مفهومی نداشت. مخالفان سیاسی اکثرا دستگیر شده و سرکوب میشدند. سیاست سرکوب حکومت شاهی با این شعار آمریکائی که یک چپگرای خوب، یک چپ مرده می باشد، با اپوزیسیون چپگرای خود رفتار کرده و آنها را در زندانها اعدام و نابود میکرد. این دوران با دوران جنگ سرد بین شرق و غرب همزمان بود. در این زمان آنهائی که در ایران به دنبال آرمان های آزادی، عدالت اجتماعی و حقوق بشر بودند را دور ایدئولوژی سوسیالیسم رمانتیسیستی جمع کرده بود. اکثر انهائی که خواهان آزادیهای سیاسی، سندکائی و حقوق بشری و عدالت اجتماعی بودند که بهمین خاطر ذیل ایدئولوژی سوسیالیستی جمع شده بودند و اکثر در شرایط سختی در زندانها و خارج از زندان به چالش ها و مبارزات خویش ادامه می دادند.

انقلابی که نسل ما آفرید فقط به نسل ما متعلق نبود. این انقلاب در ادامه انقلاب مشروطیت و جنبش های آزادیخواهانه بعد از آن قرار داشت. پیروزی ما در نبرد، نه فقط حاصل نبردهای ما ، که بلکه بیشتر حاصل نبردهای نسل های قبل از ما نیز بود. نسل های جوانان مبارزی که در زندان ها و زیر شکنجه ها در شرایطی می پوسیدند که معشوقه های آنها بعد از ناامیدی از احتمال آزادی آنها ناچار مجبور به ازدواج با کسان دیگری می گردیدند.

از طرف دیگر در شرایط امروزین شاهد بودیم که کسانی که نسل ماها و نسل انقلاب آفرین را در زندانها و زیر شکنجه ها نابود کرده و یا مجبور به فرار از کشور نمودند، چگونه تاریخ مبارزاتی ما را دگرگونه لکه دار کرده و به نسل های بعدی بصورتی تحریف شده تحویل می دهند. در چنین شرایطی برای خود این وظیفه را واجب دانستم تا در حد توان خویش سرگذشت نسل خویش را آنگونه که بر ما گذشته است تصویر کرده و برای نسل های بعدی بازگو کرده باشم. به همین دلیل به این وظیفه شیرین و سنگین را به دست گرفتم. البته دلایل دیگری هم داشت از جمله اینکه قصه شهری کوچک مثل سولدوز، قصه اکثر شهرهای ایران و خصوصا آذربایجان بود که باید در مقابل داستان های شهرهای دیگر برجسته شده و بازگو میشد.

یکی از علتهای دیگر، همانطور که مشاهده میکنید نوشته شدن این رمان به زبان ترکی آذربایجانی می باشد. هدف از این کار آن بود تا جوابی داده باشم به آنهائی که زبان ما را تا حد یک زبان محاوره ای با شعار و قصه های کوتاه تقلیل می دهند. از این طریق خواستم به آنها گفته باشم که نه تنها زبان ما قادر می باشد در مقیاس رمان های مشهور بزرگ جهانی آثار بیافریند، بلکه این آفرینش زیبائی های گویشی زبان ما را آنقدر در مقیاس های بالاتری شکوفا میکند که شاید بیان آن در زبان های دیگر به این راحتی مقدور نمی بود. چه اندازه بیان احساسات و آمال ما در زبان مادری روانتر و زیباتر می باشد؟

رمان شما با نام سولدوزون اولدوزلاری از زندگی در نقده آغاز میشود و به زندگی در دیگر شهرها و به تبعید در خارج از کشور منتهی میشود. آیا این تغییر مکانها و تاثیر این تغییر مکانها با فرهنگهای مختلف چه تاثیری در خود شما و چه تاثیری بر روی کتاب سولدوزون اولدوزلاری گذاشته است؟

سوال ظریفی را مطرح کردید. در زمان جوانی ما دانشجویان اهل سولدوز که در تهران، تبریز و حتی اورمیه که فاصله چندانی با نقده نداشت تحصیل و زندگی میکردند، دوستی های نزدیک دوران کودکی خویش را با خود همراه برده و در یک رابطه و مناسبت های خیلی نزدیک با هم زندگی و تحصیل می کردند. آنها تقریبا همگی به خانه همدیگر رفت و آمد نزدیک داشته و از وضع و حال همدیگر در خبر بودند. مناسبات نزدیک فامیلی، آشنائی، همکلاسی بودن، دوستی و همشهری بودن بصورتی قوی در میان ما عمل میکرد. نمیدانم نقش طبیعت زیبا و سحرانگیز رودخانه “گادار” و کوه “سلطان یعقوب” که مثل پدرى سالمند شهر ما را همیشه زیر آغوش خود گرفته است در این زمینه تا چه اندازه قدرتمند می باشد. هنوز که هنوز است بعد از گذشت دهها سال دوری از شهرمان، وقتی می شنوم که یکنفر از سولدوز به شهر اقامت من آمده، چنین احساسی به من دست می دهد که یکنفر از فامیل های نزدیک من به اینجا آمده است.

در دوران مهاجرت و اقامت کوتاه در ترکیه، موقع یادواره برادر کوچک و جوانمرگم احمد، با خودم عهد کردم که تلاش کنم همیشه مسائل را با دیدی تنقیدی، باز نگریسته و از دگماتیسم فاصله بگیرم. تا آنجائی که میتوانم در راه آزادی انسان و انسانیت تلاش کنم. با در نظر گرفتن این موضوع میتوانم بگویم که من یکنفر از اهالی سولدوز میباشم که تلاش میکند سرنوشت خود و نسل ماقبل خود را برای نسل های بعدی تا آنجائی که در توانش میباشد با قلم بازگو نماید.

من در دوران سی ساله اخیر مقالات و نوشته های زیادی را تالیف کرده ام و همیشه تلاش کرده ام تا خود و افکار خود را بیشتر از بقیه زیر ذره بین انتقادی قرار داده، از دگماتیسم فاصله گرفته و صیقل داده باشم. من با معیارهای اومانستی، سکولار و آزادیخواهانه و بصورتی آبژکتیو تلاش کرده ام به محیط اطراف خود نگریسته و بدور از دگماتیسم واقعیت های اطراف خود را تصویر و تحلیل کرده باشم. البته در نگارش تاریخی وقایعی که ما پشت سر گذاشتیم، اندیشه ها کارکردهای خودمان را بصورتی واقعی و آنطور که اتفاق افتاد و از دید چپ تصویر کرده ام که ممکن است بعضی بگویند ایدئولوژیک می باشد. این دوستان در ابراز نظر خود آزاد می باشند، نوشته های من بازتان یک سری واقعیتهای تاریخی می باشد.

البته به خاطر اینکه من از سن کودکی مجبور به مهاجرت از سولدوز شده ام و رابطه من با زادگاهم همیشه بصورت های پراکنده ای بوده است، گاها دوستانى را می بینم که تا چه اندازه با جزئیات کامل سنگ فرش های خیابانی، درشکه ها و ارابه ها، کوچه های پیچ در پیچ و باریک و یا اسامی همسایگان ره به خاطر می آورند، احساس میکنم که نکند در تصویر واقعیات آنطوری که باید موفق نبوده باشم. در عین حال من هر کجای دنیا هم زندگی کرده باشم، سولدوز زادگاه من بوده و شهر مادری من از نظر اقامت میباشد و تلاش کرده ام تا با نظری بی تعصب و آبژکتیو وقایع را به تصویر کشیده باشم.

کتاب سولدوزون اولدوزلاری بیشتر بر روایت حقیقت تاریخی منتنی می باشد و وقایع اتفاق افتاده در آن واقعی می باشند. تا آنجائی که من برداشت کردم، البته بعضا از نام های مستعار استفاده شده است. روایت وقایعی که بعضی هایشان شیرین و بعضی هایش تلخ است هم مخالفان خاص خود را دارد و هم اینکه گاها روی نویسنده که شاهد عینی این سختی ها و شیرینی ها می باشد، تاثیرات ویژه ای میگذارد. میتوانید شیرین ترین و تلخ ترین ماجرائی را که مجبور به روایتش شده اید را بیان بکنید؟

به این مساله اشاره کردید که این رمان تا حدود زیادی از واقعیات زندگی دوران شما الهام گرفته است. به نظر من تمامی زمان ها از واقعیت ها الهام میگیرند. این رمان هم از این قاعده استثنا نیست. اگر گفته باشید که این رمان بیش از اندازه واقعی می باشد، با این قضیه هم مخالفتی ندارم، در عین حال این مساله چیزی از ارزش آن را کم نمیکند. مگر رمان “تبریز مه آلود” اثر محمد سعید اردوبادی از واقعیت های تاریخی الهام نگرفته است. اگر این رمان صحبت از “ستارگان سولدوز” میکند، ستارگان مشابهی در شهرهای دیگری مثل مراغه، اورمیه، تبریز، اردبیل، سراب و غیره وجود دارند و در مقیاس مشابهی به آفرینش تاریخی خویش می پرداختند. این رمان، سرنوشت زندگانی آنها را نیز در همان روزهای به نوعی به تصویر میکشد.

خاطرات شیرین خیلی زیاد می باشند و انتخاب یکی از میان آنها خیلی سخت می باشد. شاید جمع شدن چندین جوان دانشجو در یک اطاق کوچک و درست کردن اولین دستگاه چاپ دستی و نوشتن اولین اعلامیه “کمیته انقلابی شهر نقده” و چسباندن آن اعلامیه در جاهای مختلف خیابان اصلی شهر و مشاهده اینکه چطور مردم شهر دور آنها جمع شده اند و اعلامیه های ما را مطالعه می کنند، چه هیجان شیرین و ترسناکی در در دل ما ها می آفرید. وقتی که کمیته انقلابی کوچک ما در شبی تاریک و در یک اطاق کوچک اجلاس خود را تشکیل می داد و تصمیم به اعلام اعتصاب عمومی در مدارس و ادرارت می گرفت و چندین روز بعد تمامی ادارات و مدارس به اعتصاب می پرداختند، نشان می داد که این کمیته کوچک و مخفی تا چه اندازه از قدرت و توان و اعتباری در میان طیف های روشنفکری سیاسی شهر برخوردار بود.

واقعیات کوچک و خرده مشابه آن روزانه در چالش های سیاسی ما روی میداد که نشان می داد تا چه اندازه ما جوانان با نسل خویش در ارتباط بوده، آمال و آرزوهای آنها را به تصویر میکشیدیم و در یک مناسبات احترام متقابل و در شرایطی که مردم هم ما را میشناختند، هم نمی شناختند با همدیگر به صورتی صمیمانه زندگی می کردیم. بصورتی روزمره مشاهده میکردیم که چگونه مردم نسبت به موضع گیریهای سیاسی ما عکس العمل نشان می دادند. وقتی با ما در کوچه و خیابان رودررو می شدند، یک کلمه “خسته نباشید” آنها تمام خستگی ها را از کولمان برمیداشت و به ما انرژی بیشتری می داد.

شاید بگوئید که چرا لحظه پیروزی انقلاب را یکی از خوشحال ترین لحظات این دوران نام نبردم. گرچه در آن روزها من خیلی متمایل بودم که در تهران و درون نبض پر تب و تاب خیزش ها می بودم، ولی به انتخاب خود و تصمیم خودم در سولدوز مانده بودم. روز بیست و دوم بهمن سال پنجاه و هفت در سولدوز هم یک تظاهرات عمومی آغاز گردید که در آن مردم اول به سمت شهربانی که قبلا توسط رئیس شهربانی تخلیه شده بود رفته و آنچه مانده بود را تخلیه کردند. سپس تظاهرات به سمت ژاندارمری به حرکت در آمد. همین که به نزدیک ژاندارمری رسیدیم، از داخل به سمت مردم تیراندازی شد و در نتیجه این تیراندازه هفت هشت نفر کشته شدند. یکی از این کشته شدگان را من شخصا می شناختم. به همین دلیل آن لحظات خاطره شیرینی را در من تداعی نمیکند.

دردناک ترین خاطرات چه میتوانستند باشند. شاید بتوان گفت دردناک ترین خاطرات از دست دادن دوستان و رفیقانی بود که در راه آرمان های انسانی خویش بی شائبه رزمیدند و در این راه جان خویش را ازدست دادند. یکی از دردناک ترین خاطرات وقتی بود که “رحمان” پیش من آمد و خبر کشته شدن زیر شکنجه “غلامحسین رستمی” را برایم آورد. اینطور صحنه ها را من به ندرت در زندگی خویش شاهد بوده ام. او که تازه داخل دکان شده بود، مرتب اینور و آنور در حال حرکت بود و تند تند بصورتی که ظاهراعادی به نظر می رسید حرف می زند، در حالی که بی اختیار اشک از چشمانش مثل سیل در جریان بود. او که کسی نبود که حرف رکیک از دهانش خارج شود، نتوانست جلو خویش را بگیرد و برای تخلیه کینه و نفرت درونی خویش از جلادان، چندین دشنام هم نثار آنها کرد.

این در حالی بود که من مثل کسی که آب سردی رویش پاشیده باشند، در گوشه ای بصورتی یخ زده و نیمه مرده ای افتاده بودم و غیر دشنام برای جلادان کاری از دستم بر نمی آمد. چطور امکان دارد؟ ” قلی” که در زمان شاه سالهای سال زندانی کشیده بود و بعد آز آزادی از زندان در تهران مرتب به خانه دانشجوئی ما می آمد و مثل معلمی دلسوز و مهربان ماه ها در کنار ما بود، به همین سادگی بعد از انقلاب توسط جلادان زندان زیر شکنجه کشته شده باشد. “غلامحسین رستمی” به این صورت به تاریخ پیوسته و جاودانه شد.

قهرمان قنبرى

پ، ن١: تا سال ١٣۴۵ در تقسیمات کشورى و نقشه رسمى نام سولدوز یا سلدوز بجاى شهرستان نقده کاربرد داشت و بعد از سال ١٣۴۵ نام نقده جایگزین سولدوز شد، هر چند که در زبان گفتارى مردم شهر نام سولدوز باز هم کاربرد دارد.

پ، ن ٢: متن تُرکى مصاحبه پیش از این در سایت انجمن قلم آذربایجان( ایران) منتشر شده بود.

لینک دانلود کتاب سولدوزون اولدوزلارى بترتیب جلد.

۱- https://archive.org/details/SulduzunUlduzlar1Final

۲- https://archive.org/details/SulduzunUlduzlar2Final

۳- https://archive.org/details/SulduzunUlduzlar3Final

۴- https://archive.org/details/SulduzunUlduzlar4Final

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)