من در روستا، در منزل یکی از فامیلهایم بودم که بازداشت شدم. مامورین به طور خیلی وحشیانه ای امدند، شمار آنها هم خیلی زیاد بود، پس از بازداشت من را به شهر انتقال دادند، میخواستند خانه را بازدید کنند، خانه ما همسایه خانه پدرم بودم، بچه ام را خانه پدرم گذاشتم، خانه پدرم پر از مامور بود، هنوز نمی دانستم چه خبر است. بچه ام را گذاشتم و رفتم خانه خودمان.

کل خانه را بهم زدند، حدود دوساعتی گشتند، من همش باهشون درگیر میشدم و آنها با گوشه و کنایه جواب من را میدادند. بلاخره گشتنشون تمام شد و عکس و کتابهای زیادی همراه با نوار عروسی ما را با خودشان بردند. وقتی خواستند بروند گفتند شماهم باید با ما بیایی.

من سراسیمه و هراسان گفتم “نمیام بچه ام شیر خواره است الان باید برم پیش اون”، اما آنها گوششان بدهکار نبود و با اجبار من را نیز با خودشان بردند،  گفتند “اگه ادم عاقلی باشی زیاد طول نمی کشه زود میای خانه”.

من را با خودشان به اداره اطلاعات بردند و بازجوئی ها شروع شد، من چیزی نمی گفتم آنها اذیت کردند ومن فقط بچه ام را میخواستم. نزدیکیهای اذان صبح بود، دخترم را آوردند، در میان آن همه استرس و نگرانی به بچه ام کمی شیر دادم،  در فاصله کوتاهی او را دوباره از من گرفتند و من که چشم بند بر روی چشمهایم بود؛ بازجوها را هرگز ندیدم.

آنها  به زور بچه را از من گرفتند، یکیشون گفت “زنیکه رو تا میتونی بزن، غلط کرده بچه رو نمیده” بین خودشان جرو بحث بر سر بچه من بود، گفتم یا بچه را بیارید یا منو ببرید پیش بچه ام.

من سرپا ایستاده بودم، گفتند “بشین و خفه شو” اما من همه اش بچه ام را میخواستم. صدای گرایه ش توی گوشم بود، شروع کردم به گریه کردن که یکی از آنها جلو آمد، گفت “خفه میشی یا خفه ات کنم عوضی” من جوابش را دادم او نیز یک لگد به ساق پایم زد که تا دوهفته بعد نیز جایش سیاه وکبود بود ئ اثرش باقی.

بعد از دو روز من را به اداره اطلاعات سنندج منتقل کردند، و سه هفته نیز آنجا بازداشت بودم. من را همراه با دختر خردسال یک ساله ام به سنندج  منتقل کردند. روزهای خیلی سختی بود، هر روز بازجوئی داشتیم و دخترم خیلی اذیت می شد هیچ وسیله ای نداشتیم بچه ام لباس و پوشاک نداشت ناچار بودم همان غذایی را که برای خودم میاوردند به او  نیز بدهم و بیشتر وقتها که بازجوئی داشتم بچه ام را از من میگرفتند
و هر وقت سراغ بچه ام را میگرفتم به من میگفتند شما که با ما همکاری نمی کنید، ما هم روی شما دست بلند میکنیم، در اینصورت دوست نداریم جلوی چشم بچه اینکار انجام بگیره و شاهد کتک زدن مادرش باشد.

بعضی وقتها نیز که من را برای بازجوئی میبردند، بچه ام پیش خودم بود، در سلول های انفرادی نیز با من بود، در این سلولها، دخترم خیلی اذیت میشد، خیلی گریه میکرد اما اجازه هوا خوری نداشتیم و هر وقت دختر خردسالم گریه میکرد، می آمدند  در میزدند و تهدیدم می کردند، میگفتند بچه ات را خفه کن وگرنه او را از تو میگیرم و می فرستیم پرورشگاه.

داخل سلول اسباب بازی نداشت جوراب دختر خردسالم را جمع کرده بودم، درست شبیه یک توپ تا با آن بازی کند، دخترم علاقه زیادی به لیوان های یک بارمصرف پیدا کرده بود؛ لیوانهایی که زود می شکستند، یک روز لیوان نداشتیم هرچه برای تنها یک لیوان التماس کردم پاسخی نشنیدم و از روی عمد تا سه روز به ما لیوان ندادند، حتی برای نوشیدن آب، ناچارا از شیر آب توالت با دستهایم به دخترم آب می نوشاندم، حتی عمدا به مدت سه روز چای هم نیاوردند چون می دانستند از لیوان چای می شود استفاده نمود.

یک روز که صبح از درد شکم بیدار شدم، حالم بسیار وخیم بود، برای ما صبحانه آوردند و دستور دادند که “زود بخورید الان میایم دنبالت که حاجی آمده و بازجویی داری” گفتم “من امروز مریضم نمیتوانم، داروی مسکن میخواهم” اما وی به من  گفت “نمیشه من نمی تونم باید به بازجو بگویم”. بعد از چند لحظه آمد دنبالم، در سلول را زد و گفت “زود بیا کارت دارند”، من مثل همیشه چشم بندم را زدم و در را باز کردم، آمدم بیرون حالم اصلا خوب نبود، بچه ام پیش خودم بود، به اتاق بازجویی که در زیرزمین بود رفتم و روی صند لی همیشگی نشستم، شروع کردند به صحبت کردن و گفتند “چته مثل اینکه حالت خوب نیست”، گفتم “بله حالم خوب نیست من باید با یک خانم حرف بزنم، حداقل بگذارید به خانه زنگ بزنم”، اما اجازه ندادند و همه اش سوال پیچم میکردند که “چرا اصرار دارید زنگ بزنی یا تماس تلفنی داشته باشی؟” گفتم “نمی خواهم جواب بدهم”. دوباره پرسید و من همین جواب را باز تکرار کردم و گفتم نمی خواهم جواب بدهم.

احساس میکردم زانوهایم و آرنجم بی حس شده اند، بچه ام را که بغلم بود، گذاشتم روی زمین. بازجو پرسید “چیه خسته شدی؟”. جواب ندادم داد زد “کری؟”.

زبانم در دهانم نمی چرخید، قدرت نداشتم حرف بزنم، زد توی سرم اما هیچی نگفتم خجالت میکشدم از رو صندلی بلند شوم فکر میکردم که تمام لباسم وصندلی ام خونین شده است، من آنموقع پریود شده بودم اما هیچ وسیله ای نداشتم. بازجو نیز باز صدایش را  بلند کرد و گفت “چه مرگته؟ بنال”. من از رو صندلی بلند شدم، شروع کردم به گریه کردن و با صدای بلند حرف زدن، گفتم “شما واقعا انسان هستید؟ من یک زن هستم” گفت “بشین” بدنم کاملا می لریزد، تمام جسمم سرد سرد بود، فصل پاییز هم بود. بازجو گفت “گریه نکن باید همان اول میگفتی”.

روی زمین نشستم و بچه ام بغل دستم بود، برایم یک لیوان شیر آوردند همراه با چند عدد بیسکویت. حالم اصلا خوب نبود، هم خجالت میکشیدم و هم دلم ضعف میرفت.

بازجو گفت “الان میری سلولت، می گویم برایت لباس و وسیله بیاورند”. اصرار کردم به خانه زنگ بزنم اما باز هم قبول نکرد و گفت “دیگه چه میخوای” گفتم “پوشاک برای بچه ام که چند دفعه دیگر هم درخواست کرده ام اما هیچ جوابی ندادید و برایم نیاوردید”
من را به سلولم  بازگرداند و برایم لباس وسایل بهداشتی آوردند.

بازجوئیها، بی حرمتیها و آزارهای مداوم ادامه داشت تا اینکه بلاخره بعد از سه هفته، من و دخترم را به کرج انتقال دادند، به زندان مخوف رجائی شهر.

مدت زیادی نیز در زندان رجائی شهر بودیم ،  آنجا نیز خیلی مرا اذیت کردند به گونه ای که چندین بار از حال رفتم و  بی هوش شدم، من را بهداری زندان بردند و بعد از بهبودی مجددا من را به  اتاقم باز می گرداندند.

پس از سپری شدن مدت ۲۰ روز ما را به دادگاه بردند و با قرار وثیقه ۲۰۰ملیونی تومان ازاد شدیم اما آثار شکنجه های جسمی و روانی هنوز نیز گریبانگیر ماست.

این وضعیت به مدت سه سال طول کشید، دادگاهی پشت سر دادگاهی تا اینکه بلاخره تمام شد و بر طبق حکم صادره به  ۴ سال زندان تعلیقی و جزای نقدی محکوم شدم، حکم صادر شد.

در زندان دخترم مریض شد دچار عفونت ادراری شد، چرا که  لباس وپوشاک نداشیم و بعد از اینکه از زندان آزاد شدم مدت زیادی در بیمارستان مریوان ودر بیمارستان مفید کودکان تهران بستری شد.

بعد ازگذشت ۶ سال به همسرم رحیم الیاسی که به ۱۱ سال زندان محکوم شده بود به مرخصی آمد.

دیگر تابی برای ماندن در میان آوار فشارهای نهادهای دولتی برای ما باقی نمانده بود، و به ترکیه آمدیم ، اکنون همراه هم در ترکیه و در وضعیت اسفناک پناهجوئی زندگی میکنیم، صاحب یک دختر دیگر نیز شدیم.

هرچند شرایط پناهندگی سخت است اما خوشحالیم از باهم بودن.

به امید آزادی همه زندانیان و فردایی بهتر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)