تقریباً همه انقلاب ها مهاجرت طیفی از جامعه را بدنبال داشته است، البته انقلاب تنها دلیل مهاجرت محسوب نمی شود، جنگ، رکود اقتصادی، عدم آزادی های فردی و اجتماعی، نبود فرصت های شغلی، فشار بر اقلیت های مذهبی … را می توان از جمله دیگر دلایل مهاجرت مطرح نمود، اکثر موارد را می توان ذیل عدم انعطاف پذیری حکومت ها در قبال دگراندیشان خلاصه نمود. عدم انعطاف پذیری حکومت های تازه به دوران رسیده خصوصاً در آشفته بازار ایام انقلاب چیز عجیبی نیست، قابل درک است که تازه به دوران رسیده ها خصوصاً تازه به دوران رسیده هایی که هیچگونه سابقه مدیریتی نداشته اند برای فهم حکومت و مردم داری تقاضای وقت اضافه کنند اما وقت اضافه هم محدوده ای دارد و بعد از آن دیگر توجیه پذیر نیست.
داستان مهاجرت در ایران از چند ماه قبل از سقوط رژیم سلطنتی آغاز شد، پیشبینی سقوط رژیم که از قریب یک سال قبل از بهمن 57 از جانب بسیاری از سیاسیون وقت مطرح بود با خروج آیت الله خمینی از چهاردیواری تبعید، ورودش به فرانسه و استقبال رسانه های دنیای آزاد از وی و باقی داستان که بهتر از من می دانید، و با فاصله ای اندک بعد از آن، تصمیم شاه مبنی بر خروج از کشور، از قالب یک پیشبینی غیر قابل هضم و دور از ذهن، به امکان و احتمالی قابل هضم، و ظرف چند هفته بلکه چند روز به قطعیت رسید، بلافاصله اکثر وزرا و وکلا و امرای وابسته به دربار و شاه عطف به سوابق تاریخی چنین وقایعی همراه خانواده ترک وطن کردند، سرنوشت آنانی که باقی ماندند نشان داد که مهاجرین تصمیم درستی گرفتند و خروجشان منطقی بود، یقیناً اکثر کسانی که ماندند فریب این ادعا را خوردند که انقلاب ایران، انقلابی است مذهبی و متفاوت از دیگر انقلاب ها اما به هر روی آنانکه به سوابق تاریخی استناد کردند درست عمل نمودند. درک ادامه روند مهاجرت تا یک سال اول هم خیلی سخت نیست، اعدام ها، مصادره اموال، بگیر و ببندها ادامه یافت و هیچ کنترلی بر آن نبود، تندروهای افسارگسیخته ای همچون خلخالی در نقش روبسپیر ایران بر جان و مال مردم سایه انداخته بودند و هیچکس هم جلودارشان نبود.
ظرف یک سال بعد همه منتظر تغییر رویه و مشاهده علایمی از حرکت به سوی اعتدال و انعطاف حکومت داران تازه به دوران رسیده بودند، انتظارهم منطقی بود، در همه انقلاب ها تندروها ظرف چند ماه کنار گذاشته شدند و روبسپیرها طعمه آتش افروزی خود شدند و جامعه به روال طبیعی باز گشت، اما این امید در ایران رفته رفته کمرنگ شد و به نامیدی گرایید. روبسپیرها نه تنها طعمه آتش افروزی و تندروی خود نشدند و از میانه میدان کنار نرفتند بلکه جری تر شدند و هر روز بر تعدادشان افزوده شد، اوین باستیل ایران همچون هیولایی سیری ناپذیر و بمراتب مخوف تر از گذشته هر روز قربانی جدید گرفت، در مقاطعی همچون سال 67 هزار هزار به جوخه تیرباران و طناب دار سپرده شدند و در دوره های دیگر تک تک شکار لشکر روبسپیرهای مذهبی شدند.
انقلابی که با خون ایرانی آبیاری شد حال کابوس ایرانی ها شده بود. ازهمان سال اول انقلاب چهره مهاجرین تغییر کرد، از وابستگان به دربار و شاه و اشراف رژیم سابق دیگر کسی باقی نمانده بود، تعدادی که رفتند جان سالم بدر بردند و مابقی هم تیرباران و اموالشان مصادره شد، حال نوبت مهاجرت به دانشمندان، صنعتگران، هنرمندان، تجار و نخبگان جامعه رسید، پروازها مملو از متفکرین و اندیشمندان ایرانی بود که بار سفر بسته و هر یک بسته به موقعیت به گوشه ای از این جهان پهناور پناهنده می شدند، بعد از گروه نخبگان اندک اندک نوبت به مردم عادی رسید، روندی که تا امروز بعد از گذشت چهاردهه ادامه دارد. نتیجه تداوم روند مهاجرت از وطن اینکه بنابر گزارشات و آمار موئسسات معتبر داخلی و جهانی بالغ بر ده در صد از کل جمعیت ایران از وطن خود متواری شده اند، با عناوینی همچون مهاجر، پناهنده سیاسی یا اجتماعی و امثالهم و همانطور که در بالا اشاره کردم اکثریت مهاجرین ایرانی نخبگان کشور هستند، البته در میان مهاجرین افراد عادی هم کم نیستند اما اکثریت با نخبگان است.
جمعیت تقریبی ایران هشتاد میلیون نفر برآورد می شود، اگر رقم مهاجرین را ده میلیون نفر فرض کنیم و درصد پراکندگی نخبگان این جامعه ده میلیونی را هم بطور تقریبی 70 درصد در نظر بگیریم، به زبان ساده یعنی قریب 7 میلیون نخبه ایرانی در شاخه های مختلف علمی، هنری، صنعت و تجارت و غیره در جایی بغیر از کشور خودشان روزگار سپری می کنند، اگر رقم نخبگان کل کشور را بیست درصد جامعه فرض کنیم، تعداد این بخش از جامعه چیزی معادل شانزده میلیون نفر است، یعنی قریب نیمی از کل نخبگان ایران از وطن خود متواری اند! برای اینکه متهم به مغلطه و سفسطه نشوم، تاکید می کنم که این ارقام کاملاً تقریبی و غیر قابل استناد از منظر علمی است، و صرفاً جهت انتقال نکته ای است که در ذهن دارم.
تا انتخابات ریاست جمهوری آتی دو ماه بیشتر باقی نمانده، سران حکومت اسلامی در ایران همواره مدعی بوده اند که انتخابات در ایران آزاد است و همه فاکتورهای پیشبینی شده برای یک انتخابات دموکراتیک در سیستم اجرایی و قوانین انتخاباتی ایران لحاظ شده، که با توجه به حضور شورای نگهبان و سیستم نظارت استصوابی ادعایی غیر منطقی و غیر قابل پذیرش است، مدعی بوده و هستند که هیچگاه تقلبی در اعلام نتیجه نهایی و معرفی فرد منتخب صورت نگرفته، که اعتراضات مردمی سال 88 پاسخ روشنی به این ادعا بود و پرونده اش هنوز مفتوح است. فقدان احزاب سیاسی غیر وابسته به حکومت، عملاً امکان آموزش، پرورش، رشد و معرفی فعالان سیاسی حزبی به جامعه را هم منتفی نموده، فعالان مستقل هم نه تریبونی برای ارائه نظرات و نه فرصتی برای اعلام وجود دارند، اما اگر همه این ایرادها را کنار گذاشته و فرض را بر این بگذاریم که همه فاکتورهای پیشبینی شده برای یک انتخابات آزاد اینبار رعایت شود، حتی یک قدم هم فراتر فرض را بر این بگذاریم که در گذشته هم رعایت شده و هیچ ایراد قانونی شکلی یا ماهیتی هم بر آنها وارد نبوده و نیست. سوال اینجاست که با توجه به عدم مشارکت بالغ بر ده درصد از کل جامعه ایرانی (جمعیت مهاجرین و پناهندگان) که نیمی از جمعیت کل نخبگان کشور را در دل خود جای داده اصولاً نتیجه انتخابات و فرد منتخب بعنوان خروجی آن دارای وجاهت ملی خواهد بود یا خیر؟!
اکثریت قریب به اتفاق این جامعه دگراندیشانی هستند که بدلیل تفاوت دیدگاه و نوع نگرش به مسائل سیاسی، ایدئولوژیک، هنری، فرهنگی، علمی یا اجتماعی جلای وطن کردند و دهه های متمادی است که به امید تغییر نشسته اند، این بخش بزرگ از جامعه ایرانی هیچگاه در انتخابات سهمی نداشتند، نه سهمی در معرفی نامزد انتخاباتی، نه سهمی در ارائه نظر و دیدگاه سیاسی، در واقع اگر خبرگزاری های فارسی زبان غیر ایرانی و خبرگزاری های وابسته به اپوزیسیون نبودند اصولاً صدای این جامعه میلیونی بگوش هموطنان داخلیشان نمی رسید کما اینکه در سالهای اولیه انقلاب چنین بود. فراموش نکنید بحث من در این متن وجاهت، مشروعیت و مشارکت ملی در زمینه انتخابات است و کاری به مواد و تبصره های قانونی ندارم.
برای روشن شدن مسئله شاید این مثال هم کمکی بکند، در مورد مجلس شورای اسلامی، مقیاس تعداد نمایندگان (290 نماینده) به جمعیت کشور (هشتاد میلیون) نشان می دهد که تقریباً به ازاء هر دویست و خرده ای هزار نفر یک نماینده در مجلس وجود دارد، اما قریب چهار دهه است که سهم مشارکت جامعه ده میلیونی مهاجرین ایرانی در انتخابات مجلسین و ریاست جمهوری قریب به صفر است. حال به این جامعه ده میلیونی اعضای خانواده آنها را نیز اضافه کنید که غالباً هم فکر، هم رای و هم سو با آنها هستند و بدلایلی همچون سن بالا، عدم توانایی مالی و یا مشکلات خاص دیگر است که در ایران باقی مانده اند، در کنار این گروه بدیهی است که همه دگراندیشان کشور را ترک نکردند و بسیاری از آنها در داخل ایران روزگار سپری می کنند.
آیا سهم این بخش بسیار بزرگ از جامعه ایرانی – از نظر من اکثریت جامعه را شامل می شود و به ادعای سران نظام اقلیت جامعه است – در انتخابات آینده همچون گذشته خواهد بود؟ یعنی هیچ!
اگر اینگونه به موضوع نگاه کنیم آیا خروجی انتخابات آینده – هر که باشد- وجاهت و مشروعیت ملی خواهد داشت؟!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)