شاید بشود کل بحث را اینگونە خلاصە کرد: سانتیمانتالیزم ایرانی کە در قامت سوالات داریوش کریمی موج میزد، مرعوب واقع نگری انیرانی ابراهیم گلستان بود.
صحبت را از این بە بعد کە کمی گرد و خاک موضوع خوابیدە است میشود سالمتر دنبال کرد. سوال و جوابهایی چون پرسش اول برنامە کە با بازخوانی نوشتەای رمانتیک از فروغ دنبالە میگیرد و از سوی داریوش کریمی مطرح میشود: بیا لخت بشویم و برویم توی قبر و توی بغل هم دراز بکشیم و… . کە گلستان با جسارت (کە میشود این جسارت را وقاحت هم خواند، بستە بە اینکە از چە منظری بە موضوع و او نگاه میکنیم) میان حرف مجری میدود و میگوید کە ”من هرگز چنین کاری نمیکردم” تضاد میان دو نگاه این دو شخص، یعنی مجری و ابراهیم گلستان بە مفاهیمی چون هنر و ادبیات و فروغ و بە طور کلی زندگی را بە خوبی نشان میدهد. مجری فروغ را چون یکی از مشاهیر سرزمینش میستاید و هربار کە فرصتی بە او دست میدهد تلاش میکند کە با ریتمیک کردن سخنانش و گاهی آرکاییک کردن جملات و کلمات و اشاراتی بە جملات و اشعار فروغ آنهم بە صورتی کە انگار یک متن مقدس را میخواند و همین ماندە است کە سرشک حسرت از دیدگانش جاری شود، در ادامە تقدیس ”امر فروغ” بە سان یک گزینەی جدیدا پوپولار (کە گویی اینروزها همە فروغ میخوانند، شما چطور…) گام بردارد و در آنسو مردی استخوان خرد کردەی فئودال مسلک کە سالهاست چیزی و کسی نماندە است کە بر او نتاختە و شلاق زبان نیشدار بر آنها حوالە و هرچە در توان داشتە بر ایشان امالە نکردە باشد. (این بە همە پریدنها امروز روز در ایران بە یکی از سمبلهای منتقد رادیکال بودن تبدیل شدە، کما اینکە اینروزها شاهد تاخت و تاز مسعود فراستی در این عرصە هستیم، گویی فضای هنری ایران همیشە باید یک همەکسخوار داشتە باشد).
بدین ترتیب خستگی گریز ناپذیر گلستان پیر بر شوق بیمارگونە کریمی سالک فائق میاید و او را از آسمانها بە روی زمین واقعی میاورد و بینندە شاهد برگزاری نوعی کلاس درس است کە در آن کریمی بە وضوح با تەخندەای کە در انتهای هر صحبت خودش اضافە میکند و سعی در پایین آوردن تن صدایش هنگام طرح نمودن موضوعاتی کە احساس میکند گلستان با آنها موافق نیست، سعی در رازی نگاه داشتن استاد و یادگیری بیشتر است، کە جور استاد بە ز مهر پدر. کریمی مبادی آداب و همیشە فروتن در مقابل گلستان جسور و همیشە رکیک و خانگون.
شاید بخش زیادی از واکنش منفی فضای شبه روشنفکری جامعە ایران بە این مصاحبە همین احساس تحقیر شدەگی باشد. همین کە کسی با جسارت تمام میگوید کە بتشان، همان صنم لالەعذار سکسی! روزی دست بە دامان و فتادە بر پای او بودە است و او هم اکنون هم از این شهرەی عالم بی منت است و از آن بدتر اینکە یکی از بهین روشنفکران پوپولار معاصر کە میخواهد در مقام مدافع چنین صنم براید، چنان مرعوب ابهت یک کهنە طاغوتی! میشود کە هنگام صحبت کردن صدایش میلرزد و برای اینکە ترس خود را پنهان کند بە تنها دستاویز ممکن یعنی قطع کردن پی در پی سخنان گلستان چنگ میزند (بە هرحال او مجری برنامە کە هست هنوز).
همینها همچون کاراگاهی کە گمان میکند گلستان دارد چیزی را مخفی میکند تمام بود و نبود او را زیر زرەبین گذاشتەاند کە بلکە بە یافتن سرنخی توفیق پیدا کنند و با بە سلابە کشیدنش کمی از بار فاجعە! بکاهند.
واقعیت این است کە گلستان و فروغ را باید همچون دو کاراکتر واقعی در بستر واقعی زمان خودشان سنجید و قبل از هر چیز بە انتخابهای آنها احترام گذاشت. اینکە بە زندگی خصوصی هنرمندی پرداختە میشود ناشی از ذات سلبریتی مدار زمانە است وگرنە بی گمان هنرمندان شاخص هم، چون تمامی انسانها بر روی همین زمین زیستەاند و عشق ورزیدەاند و خوردەاند و مردەاند… با تمام انتقادهایی کە بە گلستان دارم اما چیزی کە من از او در مصاحبە اخیرش دیدم این بود کە او با تمام وجود میخواست آخرین کار هنری خودش را بسازد کە یک پیام هم بیشتر نداشت: زندگی را دوست بدارید و از کسی بت نسازید چون خود شما مهمترین شخص روی زمین هستید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)