بخش چهارم: آگاهی

ظلمات است بترس از خطر گمراهی
(حافظ)

گفتیم که حافظه،آگاهی، ذهن و زبان، چهار ستون بنیادین فرهنگ و زمینه های طبیعی آن هستند و اگر هر یک از این برآیه های بزرگ تاریخی وجود نمی داشت، فرهنگ انسانی به گونه ای که ما امروز می شناسیم نیز، نمی توانست شکل گیرد. در بخش پیش به اهمیت حافظه پرداختیم و در این بخش، نقش آگاهی را در برآیشِ توان فرهنگمندی برمی رسیم. آگاهی، تجربه ای درون- ذهنی ست. این که چیزی در درون ما به زنده بودنمان در جهان گواهی می دهد و ما را از دیگرپدیده های جهان جدا می کند. توانایی جداکردن خود از جهان و بودن در طبیعت و نه بودن با آن. آگاهی توانایی پنداشتنِ خود در جهان و انگاشتن پدیده ای ذهنی بنام “من” است در ذهن هر فرد است. تنها انسان است که می تواند بگوید؛ “اینک من و آنک جهان”. پوستِ تنِ انسان، مرز من ِ او با جهان است. این مرز هماره در دسترس ذهن ماست و ما همواره در زمان بیداری، از جایگاه هر نقطه از تنِ خود در فضای دور و برمان آگاه هستیم. یعنی بی که نیاز به نگاه کردن داشته باشیم، می دانیم که انگشت شست پای راستمان و یا نرمه گوش چپمان در چه نقطه از جغرافیای تنمان جا دارد.

برآیشِ آگاهی، بزرگترین و ژرفترین رویداد جهان هستی ست. این که از میان همه گیاهان و جانورانی که “با جهان”، هستند، ناگهان یکی از آن ها آگاه ازهستی خود گردد و چنان بیدار و هشیار شود، که دیگر نه با جهان، بلکه خود را، “در جهان” بپندارد، شگفت انگیزترین چیستان هستی ست. انسان در پرتو آگاهی کنجکاو شد و توانایی پرسیدن یافت و چون برای بسیاری از پرسش های خود، پاسخی نمی یافت، جهان پنداره ای ماورا، خدا، عرش، فرش، دین، فرهنگ، فلسفه، ادبیات و هنر را ساخت، تا جهان را نه بدانگونه که هست، بلکه بدانسان که او می خواهد باشد، بسازد و بپردازد. جهانی در پنداره او، حقیقت- بنیاد و هدفمند و انسانمدار و با اخلاق و قانونمند. آگاهی، تنها در برگیرنده پدیدهای بیرونی نیست. این چراغِ هماره تابناک، سبب برآیش پدیده شگفت و رازگونی شده است که می توان آن را “چشم درون” خواند. پنداره گفتمانی بنام ِ “روان”، برآیندی از این چراغ ِ جادویی هماره روشن است.

گفتیم که انسان در پرتوآگاهی، توانایی جدا کردن خود از دیگر پدیدارهای جهان را یافته است. چنین است که اکنون او خود را در سویی و دیگر پدیدارهای جهان را در سوی دیگر می پندارد. جانوران دیگر، آگاه از بودن خود در جهان نیستند. اگر می بودند، جهانِ خود را به پرسش می گرفتند و اندک، اندک زمینه دگرگونی آن را فراهم می کردند و ای بسا که هریک جهان ماروا، متافیزیک، خدا، آئین، حقیقت، اخلاق، فرهنگ و هنر خود را نیز می ساخت. اما هشیاریِ ناشی از آگاهی در انسان، سبب شده است که او جهان را میدان آزمایش و آموزش بداند و زیستگاه و شیوه زیستن خود را در آن، هماره دگرگون کند. تنها انسان است که می پرسد و چون پاسخی نمی گیرد، خود ناگزیر از پاسخ یابی می شود.

“منِ” هرکس، نماد آگاهی او از هستی خویش در جهان و در بر گیرنده جان و جهان اوست. اگر چه این من، پنداره ای ذهنی ست، اما می تواند خود را از آن ذهن جدا بپندارد و از آن بیرون زند و رویاروی دارنده خود بایستد، به او بنگرد و درباره همه چیز او داوری کند. این چگونگی را تاگور؛ شاعر و فیلسوف نامدار هندی، “نگریستن به خویش از نقطه ناممکن”، نام نهاده است. 1 توانایی نگرش از نقطه ناممکن یکی از شگفت انگیزترین توانایی های انسان است و این پرشس را در ذهن انسان برمی انگیزد که نقش زیستیاری این توانایی چیست؟ برای چه انسان باید بتواند به خود، از بیرون از تن خود بنگرد و خود را بستاید و یا بنکوهد؟ خودپسندی، خود شناسی، خودزنی، خود گریزی و بسیاری از خود مشغولی های انسان، مایه بسیاری از روان پریشی های اوست. اگر انسان توانایی رویارویی با خود را نمی داشت، هرگز نمی توانست به خودکشی بیندیشد. البته هرگز عاشق هم نمی شد. پس آگاهی چگونه برآیه ای ست که هم دوای دردهای آدمی می تواند باشد و هم بلای جانِ او؟

برخی از برآیش شناسان برآن اند که آگاهی، شالوده هوش، زبان، نوآوری و فرهنگ و هنر است. اگرچه برخی از رفتارها و کردارهای جانوران هوشمندانه می نماید، اما این رفتارها و کردارها هماره همسان اند و نیازی به هوش ندارند. هوش، توانایی گره گشایی در برابر گیرهایی ست که پاسخِ آن ها در طبیعت آماده نیست. برای نمونه، این کردار هوشمندنمای گنجشک که دانه را از روی درخت برمی گیرد و به لانه می برد و در دهان جوجه خود می گذارد، کرداری بجا و درست و منطقی می آید. اما گنجشگ این کردار را با دو سه گام ژنتیک انجام می دهد. نخست با شنیدن جیکِ جوجه ی خود، که نماد گرسنگی اوست، بناگزیز به پرواز در می آید و بسوی درختی درزیستگاه خود بال می زند. دوم با دیدن دانه های خوردنی، چندی را برمی گیرد و به لانه باز می گردد. سپس با دیدن “لوزی دهش”، دانه ها را یکی، یکی در دهان جوجه خود می ریزد. هنگامی که جوجه گنجشک دهان خود را باز می کند، شکل هندسی داخل دهانش از بالا، به گونه لوزی صورتی رنگی دیده می شود که دیدن آن مادر را اتوماتیک وار به ریختن دانه در دهان جوجه وامی دارد. این شکل هندسی را پرنده شناسان، “لوزیِ دهش” 2می خوانند. گنجشک نه دریافتی از “درست” و “نادرست” دارد، نه منطق می خواند و نه از کاری که می کند، آگاهی دارد. اما انسان با دیدن این چگونگی آن را تعبیر و تفسیری انسانی می کند و این کار گنجشک را آگاهانه و برنامه ریزی شده می پندارد.

رفتارها و کردارهای خودکار انسان نیز که نیازی به آگاهی ندارند، در بیرون از حوزه آگاهی وی شکل می گیرند و وی از آن ها بی خبر است. برای نمونه، پژوهش های زیادی در حس شناشی نشان داده است که بسیاری از دیده ها و شنیده های ما، در بیرون از گستره آگاهی و بدور از چشم و گوشِ هوشمان به مغز وارد می شوند و بررسی می گردند. گاه مغز ما، بی که بدانیم، سخنی، نکته ای، نمادی، پرتوی و یا چهره ای را از زمینه زیستی خود می گیرد و به انبان حافظه می سپارد که ما آگاهانه آنرا ندیده، یا نشنیده و آگاهانه دریافت نکرده ایم. داده هایی از این دست، بی که ما بدانیم و یا بخواهیم، به مغز ما راه می یابند و ردِ پای خود را بر ساختار روانی ما می گذارند و ای بسا که گاه، در شکل گیری جهان نگری ما نیز نقشی هرچند اندک داشته باشند.

آگاهی، تنها در پیوند با رفتارها و کردارهای فرهنگی و اجتماعی کاربرد دارد و حوزه آگاهی ما چیزی فراتر از آن نیست. از اینروست که در زمانی که ما نیازی به داد و ستد اجتماعی با دیگران نداریم، چراغ آگاهی در ما خاموش می شود. زمانِ خواب، نمونه روشنی از این چگونگی ست. نیز در واپسین زمانِ زندگی که تن انسان دیگر توانایی مراوده با دیگران را ندارد، آگاهی خود را از دست می دهد. اکنون اهمیت آگاهی در زندگی ما چنان است که هنگامی که انسان آگاهی خود را از دست می دهد، توان ایستادن و نشستن ندارد و برزمین می افتد و هیچ حسی از بودن در این جهان ندارد. این گونه است که آنان که در پی سکته و یا آسیبِ مغزی آگاهی خود را از دست می دهند، به مرده نفس کش می مانند، زیرا دیگر هیچ گونه داد و ستد اجتماعی با جهان نمی توانند داشته باشند. البته گرفتاری این سخن آن است که چون آگاهی پدیده ای سوبژکتیو و درون- ذهنی ست، هرگز نمی توان آشکارا نشان داد که آنان که توان ایستادن دارند، آگاهی از هستی خود دارند و آنان که افتاده اند، چنین توانی را ندارند. نیز نمی توان گفت که هیچ جانوری آگاهی ندارد، اگرچه تاکنون هیچ جانوری نتوانسته است چیزی از این چگونگی را نشان دهد.

پیش تر گفتیم که آگاهی نقشی اساسی در ریستبوم هایی دارد که گره گشایی در گرو پاسخ یابی و گاه پاسخ سازی ست. اکنون در روزگار ما، ماشین هایی ساخته شده است که هم پاسخ یابند و هم پاسخ ساز. موتور هواپیما در هنگام کارکرد اتوماتیک خود، پاسخ مناسب به هرگونه دگرگونی جَوّی و ساختاری می دهد تا هواپیما راه خود را پی گیرد. آن موتور نه تنها ارتفاع و سرعت و فشار و دما را کم و زیاد می کند که کارکرد همه بخش های مکانیکی و الکترونیکی و میزان سوخت موتور را نیز اداره می کند. آیا می شود چنین ماشینی را آگاه پنداشت؟ بیش از سیصد سال پیش، دکارت پاسخ این پرسش را داده است. وی که آگاهی را ویژه انسان می دانست و برآن بود که همه رفتارها و کردارهای جانوران، واکنشی و ناآگاهانه است و روزی ماشین نیز می تواند مانند آن ها رفتار کند. دکارت در این باره نوشته است که؛
“اگر ماشینی ساخته می شد که درست مانند میمون و یا جانور دیگری باشد و شیوه کارکردِ اعضای تن آنان را در مکانیزم خود داشته باشد، ما هرگز نمی توانستیم دریابیم که تفاوت آن ماشین با جانوران چیست؟3

دنباله ی منطقی این سخنِ دکارت این است که آگاهی پیش نیاز کارکرد حس های پنجگانه نیست. از اینرو جانوران از وجود خود در جهان آگاه نیستند، اما انسان در گذر تاریخ، آگاهی خود، یعنی توانایی لمس هستی را به آنان تعمیم داده است. پس با این حساب، آگاهی برای کار دیگری پدید آمده است. پژوهش های حس شناسی در نیمه پایانی سده بیستم میلادی، درستی این پنداره دکارت را نشان داد. نمونه این چگونگی پدیده های کوربینی، کر شنوی، مات چشی و کرخت لمسی ست. انسان کوربین، بینایی بدون آگاهی دارد، یعنی که چشمانش کار می کنند و مغزش داده های دیداری او را برای راهنمایی وی در راه رفتن بکار می گیرد و بی هیچ دردسر و گرفتاری راه می رود و آنچه را که بر سر راه اوست یا برمی دارد و یا آن را دور می زند. اما چنین کسی، نه آگاهی از کاری که می کند، دارد و نه درکی از دیدن. چهره آشنایان در مغزش ثبت می شود و واکنش مناسب با آن آشنا را از خود نشان می دهد اما نمی داند که چه کسی را می بیند و چه می کند. کرشنو نیز همین چگونگی را در پیوند با داده های شنیداری دارد.

یکی از راه های شناخت و بررسی کور حسی، کاربرد دستگاه نم سنج است.4 پوست تن انسان در پاسخ به هر واژه ای که باری عاطفی دارد، واکنشی ویژه نشان می دهد. این واکنش در برابر واژه هایی که زشت و زننده پنداشته می شوند، عرقناک شدن پوست است. عرقِ شرم در انسان، اشاره به این چگونگی دارد. البته گاه اندازه عرقی که از هر روزنه پوست در واکنش به سخنی شرم آور بیرون می زند، چنان اندک است که تنها با دستگاه نم سنج می توان از وجود آن آگاه شد. هر چه که پوست تن انسان عرقناکتر باشد، عایق بودن آن کمتر می شود و امواج الکتریکی را بیشتر و آسانتر هدایت می کند. دستگاه نم سنج، با بررسی بیش و کمی توان هدایتی پوست، می تواند اندازه ی عرق برروی پوست و کم و بیش شدن آن را نشان دهد. برای آزمایش کوربینی، دستگاه نم سنج را به چند جای پوست فرد کوربین وصل می کنند و تصویرهایی که وی از دیدن آنها شرمسار و یا غمگین و یا شاد می شود را در برابر چشمان او نشان می گذارند. این چگونگی به ناگهان غده های عرق ریز او را بکار می اندازد و دستگاه نم سنج را نیز. برای آزمایش کرشنوان، بجای تصویر، واژه هایی با بارهای عاطفی گران، از راه گوشی در گوش فرد تکرار می کنند. پایانداد این آزمایش ها نشان داده است که حس های پنجگانه انسان نیز می توانند بدور از چشم و گوش هوش و آگاهی کار کنند.

گذشته از کاربرد دستگاه نم سنج برای بررسی کارکرد حس های پنجگانه بدون آگاهی، تن انسان خود واکنش های فیزیولوژیکی دارد که واکنش انسان به پدیده های شگفت و هیجان آور و یکه زن و یا شرم آور را نشان می دهند. خنده، گریه، روی ترش کردن، گره بر ابرو انداختن، بازکردن نیش به علامت نفرت و سرخ شدن گونه، نمونه هایی از بازتاب های آشکار داده های عاطفی به مغز، بر چهره جانوران و انسان است.5 نیز راه رفتن و سخن گفتن در هنگام خواب از کارهایی ست که بدور از چشم گوش هوش و آگاهی روی می دهد. پژوهش های زیادی نیز نشان داده اند که انسان های سالم نیز، همه آنچه را که از راه حس های پنجگانه به مغزشان می رسد، در گستره آگاهی خود ندارند و تنها از بخش بسیار کوچکی از داده های حسی خود آگاهی دارند. همه این پژوهش ها گویای آن اند که حس های پنجگانه، بسی پیش از برآیش آگاهی شکل گرفته اند و آگاهی در پاسخ به نیاز زیستبومی ویژه ای برآمده است. پس اگر چنین است، آگاهی در واکنش به چه نیاز زیستبومی برآمده است؟

برآیش شناسان برآنند که رویارویی با پدیده هایی که درهر برخورد، نیاز به پاسخی ویژه دارند، تنها با آگاهی، هدفمندی و حسابگری می توان آن پاسخ را داد. این چگونگی تنها در پیوند با پدیده های اجتماعی کاربرد دارد، یعنی که ما هنگامی که با انسان دیگری روبرو می شویم، ناگزیر از حسابگری در پاسخ به رفتارها و کردارهای وی می باشیم. این نیاز، سبب برآیش آگاهی در انسان شده است. توانی که ما را به ذهن دیگران راه می دهد و در بررسی در تخمین پاسخ های احتمالی آنان یاری می کند. آنچه انسان برای ماندگاری اجتماعی خود نیاز دارد، بسی بیش از همه دانشی ست که جانوران برای ماندگاری در جهان بدان نیاز دارند. دانش و هوشی که برای زندگی اجتماعی بکار می رود، بسی بیشتر از دانش و هوشی ست که جانورانِ دیگر در گذر تاریخ برآیشی خود، برای ماندگاری در جهان بدان نیاز می داشته اند. بیهوده نیست که مغزِ میمون ها، به ناگهان رویشی فزاینده در پیش گرفته است و با شتابی شگفت آور دگرگون شده است.

آگاهی، پیش نیازِ هوش اجتماعی ست. هوشی که برای داد و ستد و مراوده و زندگی با دیگران بکار می رود. این هوشِ حسابگر و دیگرشناس، انسان را در شناسایی اندیشه های دیگران و رفتارها و کردارهای آنان توانمند می کند. هنگامی که سازگاری با زیستبوم و ماندگاری در جهان، نیازمند به زیستن با دیگران و همکاری اجتماعی گردید، نیاز به تواناییِ شناخت دیگران، ابزاری زیستیارانه برای انسان شد. از آن پس تک زیستی ناممکن شد و اکنون دیگر هیچ کس نمی تواند در بیرون از گستره اجتماعی، زندگی فردی داشته باشد. واروی این چگونگی نیز این است که هیچ جانوری نمی تواند هیچ یک از رفتارها و کردارهای فرهنگی و اجتماعی انسان را از خود نشان دهد. جانوران نه اهل دوستی هستند، نه قرارداد می شناسند، نه مهربانی می دانند، نه رفتارهای سمبلیک از خود نشان می دهند، نه انقلاب می کنند، نه از آتش دوزخ می هراسند و نه در آرزوی رفتن به بهشت شهید و شهید پرور می شوند. هیچ جانوری نه می تواند ازدواج کند و نه دوستی و نه شراکت باکسی. پذیرش این نهادها و هنجارهای آن، نیاز به دانش و بینش و توان و آموزش و پرورشی دارد که بدون داشتن حافظه و آگاهی و ذهن و زبان ممکن نمی شوند. وانگهی، سرسپاری به هنجارهای نهادینه قراردادی نیز در جاهایی که آن هنجارها با طبیعت سرِ سازگاری ندارند، بسیار تنش زا و دشوار است. این چگونگی را ستیز عقل و دل می خوانند و دل را نماینده طبیعت سرکش انسان و عقل را نماینده آگاهی حسابگر اجتماعی می پندارند. میلان کوندرا، در رمان جاودانه خود، سنگینیِ سبکی هستی، این چگونگی را درباره ازدواج کاویده و واگشوده است؛

” عشق او به تریزا زیبا بود، اما خسته کننده هم. هماره ناگزیر از پنهانکاری، نیرنگ، دو دوزه باری، گذشت، قهر و آشتی، دلداری دادن، نمایش عشق خود به او، دفاع از خود در برابر آزاها و بهانه جویی های او بود… ازدواج بندبازی شگفتی ست. آمیزه ای از نیش و نوش، زشت و زیبا، راهی پر دست انداز و همنشینی گهگاه با مرگ و زندگی.” 6

توانایی تاب آوردن زندگی با دیگری در زیر یک سقف، نیاز به بُردباری و شکیبایی و نازک کاری های ژرف اندیشانه ای دارد که تنها از دست انسان بزرگسالِ اجتماعی که همه فوت و فن و زمینه های زیستی این تردستی را می داند، برمی آید. این جانور اجتماعی نه تنها با همه تندی ها و تنش ها و دشواری های زیستی خود کنار می آید که گاه از دل آن ها شادی و شنگی و شوخی نیز برمی آورد. این همه برای آن است که خود – آگاهی، این بزرگترین برآیه ی زیستی، نه تنها او را از بودنش در جهان آگاه کرده است، بلکه در بررسی و خواندن ذهنیت دیگران نیز توانمند نموده است. چنین است که هر انسان، روانشناسی ذاتی ست که می تواند آنچه در ذهن دیگران می گذرد را با گمانه زنی بخواند و رفتارها و کردارهای خود را در برابر او براساس آن ها بنا نهد.

هنگامی که کسی می گوید؛ می دانم که در ذهن او چه می گذرد، ادعای چنان بزرگی می کند که دانش های روانشناسی و اعصاب شناسی (نورولوژی) تاکنون از آن ناتوان اند.
دنبــــاله دارد

یادداشت ها:
=========
1.Tagore, Rabindranath (1952), Collected Poems and Plays of Rabindranath Tagore, Macmillan 1952

2.Instinct Releasing Mechanism. (مکانیزم کار اندازِ غریزه). این مکانیزم، جانوران را به واکنشی آنی وامی دارد. موش، مکانیزم کار اندازِ خوی شکارگرِ گربه است و او را بی اختیار در پی موش برای شکار می دواند. دانه، مکانیزم کار انداز پرنده است. نمونه این مکانیزم در ساختار روانی انسان، برخی از عضوهای انگیزاننده جنسی هستند که جنس مخالف را در دوران کارایی جنسی به واکنش وامی دارند. هنگامی که دختر و پسر جوانی در دیدرس یکدیگر قرار می گیرند، فشار خونِ هر دو نفر اندکی افزایش می یابد و تپش قلب آنان شتاب بیشتری می گیرد. پوست تن دختر اندکی نمناکتر از پیش می شود تا هم گرمای تن او را آسانتر به بیرون هدایت کند و هم بوی تن دختر را در فضا بپراکند و آن پسر را بسوی خود بکشاند. آن پسر نیز، همه توجه اش از تونلی باریک بسوی دختر کشیده می شود و اگر گرسنه و تشنه باشد، هردو را در آن زمان فراموش می کند و ناخودآگاه، آماده شکار آن دختر می گردد. بخش بزرگی از واکنش های فیزیولوژیک این چگونگی، بیرون از دایره آگاهی هر دو نفر شکل می گیرد و نیازی به هشیاری و بیداری و کوشش آگاهانه ندارد. این همه در کمتر از یک دهم ثانیه، دو نفر را که با هم همایندی ژنتیک دارند، سراپا شیفته یکدیگر می کند. برای آشنایی بیشتر در این باره نگاه کنید به این دو لینک:
http://link.springer.com/chapter/10.1007/978-3-540-75555-5_55
http://philsci-archive.pitt.edu/2643/1/Ethology%2C_Sociobiology%2C_EP.PDF

3. Desartes, R. Discourse on Method, 5, 1637. Penguin, 1960. London.

4.Electrodermal activityEDA

5.البته سرخ شدن صورت در هنگام شرمساری، تنها ویژه انسان است.

6.Kundera, Milan (1984), The Unbearable Lightness of Being. Faber and Baber, London.

در گستره ی فرهنگ (3)

نوشته های دیگـر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)