خانم گوگوش سلام . امیدوارم حالتان خوب باشد. یک ماهی می شود که خبر تدارک سفرتان به تاجیکستان در بهار پیش رو را شنیده ام اما همین چند روز پیش خبر دادند که مذاکرات نماینده ی شما با برنامه گذاران این طرف هنوز به توافق نهایی نرسیده است و چه بسا بار دیگر این امکان محقق نشود . همین منابع می گویند عمده ی اختلاف بر سر تعداد برنامه ها و محل برگزاری است. ظاهرا شما بر سر یک کنسرت و آن هم در کاخ باربد تاکید دارید یا مدیر برنامه یا نماینده ی شما بر سر آن تاکید دارد و برنامه گذارهای دوشنبه ای دارند چانه می زنند که بیشتر باشد و در جایی بزرگتر اما شما زیر بار نمی روید.

عکس از محی الدین عالمپور

حقیقتش را بخواهید این بار اولی نیست که یکی از هنرمندان ایرانی به تاجیکستان سفر می کند یا آن که قصد سفر کرده است. در اکثر موارد دیگر روش کار همین بوده است که شما یا مدیر برنامه هایتان پیشنهاد کرده اید. یعنی یک اجرا در بزرگترین سالن نمایش شهر که همان کاخ باربد باشد، تالاری با گنجایش نزدیک به ۲۰۰۰ نفر که مناسب ترین جای موجود برای اجرای کنسرت هایی از این دست در تاجیکستان است. و اصولا جایی مناسب تر از این برای اجرای برنامه در این کشور پیدا نمی شود. در مورد بقیه ی هنرمندانی که پیشتر آمده اند و برنامه اجرا کرده اند و رفته اند وضعیت کم و بیش همین بوده است و مسلم است که ریشه ی همه ی این مشکلات به موضوع اقتصادی بودن یک کنسرت باز می گردد. و طبیعی است که یک کنسرت هنری مانند هر کار دیگری باید توجیه اقتصادی داشته باشد و اگر چنین نباشد به قول منطقیون سالبه ی به انتفای موضوع است یعنی اساسا اتفاق نمی افتد . منظورم از توجیه اقتصادی همان خرج و دخل کردن است که کار بسیار درستی هم است. یعنی این حق مسلم هر هنرمندیست که بخواهد از هنر خود به شکل کاملا معقول و شرافتمندانه بهره ببرد. در این مورد شما هم مستثنی نیستید . این مستثنی نبودن را از جهت همین بهره مند شدن از مزایای هنرتان عرض می کنم وگرنه همه می دانند که شما جزء استثناهای هنر موسیقی پاپ ایران هستید. این را من نمی گویم یا اصولا به گفتن افرادی مثل من مربوط نمی شود. آدمی مانند من که در تمام عمر خود به هیچ کنسرت موسیقی پاپی در هیچ کجای دنیا نرفته است شاید خیلی صلاحیت ورود به چنین بحث هایی را هم نداشته باشد اما قطعا مانند همه ی افراد دیگر به موسیقی گوش کرده ام و می کنم و با قاطبه ی خلق همداستانم که صدا و موسیقی شما در شمار بهترین هاست. این قاطبه ی خلق هم در درجه ی اول همین فارسی زبانهای دنیا هستند که فعلا در سه محدوده ی سیاسی ایران و افغانستان و تاجیکستان مجتمع ترند و طبیعتا مشتاق تر از دیگران به شنیدن هر صدای خوش آشنایی فارغ از تفاوت هایی که دارند یا پیدا کرده اند و همه ی این مقدمات را آوردم که از همین جا وارد بحث شوم و شما را انذار دهم از آن که مبادا این موقعیت تاریخی را در سفر به تاجیکستان از دست بدهید و آن را در اندازه ی سفرهای دیگرتان به کشورهایی که کلنی هایی از فارسی زبان ها و ایرانی ها در آن شکل گرفته است فرو بکاهید. شاید برای آن که بدانید از چه موقعیت ممتازی در تقویت مشترکات فارسی زبانان برخوردارید بد نباشد همین جا خاطره ای از آخرین سال حکومت شوروی برایتان نقل کنم. اولین هیءت رسمی از ایران در سال ۱۹۹۱ به ریاست وزیر خارجه به آسیای میانه سفر کرد. سفری که هر لحظه اش برای اعضای هیءت چون فرو شدن به دل تاریخ ایران بود سفری که در هر گوشه کسی گمشده ای را می جست . در ورود به جایی که امروز ازبکستان است همه بی تاب سفر به بخارا بودند و دیدن جوی مولیان. هیءت را در بخارا به جایی بردند و گفتند اینجا همان مولیانی است که رودکی در آن منظومه ی مشهورش از یار مهربان یاد کرده و قرن هاست که دل از همه ی فارسی زبانان ربوده است. در دو سوی جایی که اینک دیگر نه جویی بود و نه مولیانی که نمی دانستیم که چه بوده است. ردیفی از دکان ها بود و دکانداران به تماشا بیرون آمده بودند و هیچ چیز دیگری وجود نداشت جز صدای خوش ترانه ای که از جایی در همان اطراف به گوش می رسید و خواننده ای محلی داشت یکی از ترانه های شما را به تقلید می خواند و صدا آشکارا فضا را تسخیر کرده بود و همین مستمسکی به دست می داد برای گریز از آن حالت غافلگیری که همه را به کام خویش کشیده بود . که مولیان ذهنمان با هیچ کجای این مکان منطبق نمی شد که ناگهان راهنمایمان که یک بخارایی تحصیل کرده بود گفت در عوض گوگوش دارد می خواند که بلافاصله وزیر خارجه ایران با قاطعیت گفت نه صدای ایشان نیست و خنده ی حضار از این دقت نظر وزیر خارجه ی ایرانِ جمهوری اسلامی فضا را دیگر کرد و حضور غایبانه اما فراگیر شما مرهمی شد بر درد بی مولیانی جمع که اگر آن نیست مشترک آشنای دیگری هست.
این حضور را بعد ها در هر قدم و هر کجاکه رفتیم دیدیم و احساس کردیم از محی الدین عالم پور گرفته که جان بر سر ارادتش به ایران گذاشت. و گوگوش و ایران برایش معنایی واحد داشت تا بانوی آشنایی که همین دیروز آمده بود به پرسیدن از خبری که اندک اندک در شهر پیچیده است که گوگوش دارد می آید و او نگران بود که نکند رندان سینه چاکی دوباره پیداشوند و بلیط های قلبکی (تقلبی) به او بفروشند. چند سال پیش چهار بلیط را به او به قیمت ۲۰۰ دلار فروخته بودند. اما حتما می دانید یا شنیده اید که غالب مردم در اینجا از چنین تمکنی برخوردار نیستند که ۲۰۰ دلارشان را برای کنسرتی که هرگز اجرا نشد از جیبشان بربایند و آنها باز به پرس و جو بیایند که نکند این بار واقعا خبری باشد و آنها غافل مانده باشند. بیشتر این مردم قطعا وقتی گوگوش بیاید و به آنها توجه نکند و یکراست برود به همان کاخ باربدی که بیشتر آنها را امکانی برای ورود به آنجا نیست دلشان خواهد شکست.
و مرا ببین که در باره این مردم به شما چه می گویم آن هم از سال ۱۹۹۱ . در حالی که محی الدین نازنین را خود در سال ۱۹۸۹ دیده بودید. اولین تاجیک و دلباخته ترینشان را و لابد با جزءیات تعریف کرده بود که چگونه و با چه زحمتی خود را به صف اولین هیءت رسمی نویسندگان عازم ایران وارد کرد و از همان آغاز چگونه تمهید دیدار چید. شاید اکنون که دیگر همه ی آنهایی که در فراهم آوردن مقدمات آن دیدار نقش داشتند پا از این جهان به بیرون گذاشته اند به یادآوردنشان ادای دینی باشد که به عهده ی این نوشته افتاده است. آن سالها سیاوش کسرایی اینجا بود و هم او بود که نشانی برادر همسرش منوچهر نوذری را به محی الدین داد و محی الدین مسیر خانه ی دوست یافت و نتیجه اش آن تصویرها و آن برنامه های تلویزیونی و آن کتابی شد که او باره ی گوگوش و آن دیدار و سفر، از خویش به یادگار گذاشت و رفت. و اگر آن گونه که قرار است در همین بهار پیش رو هم بیایید بعید است که حتی بشود فاتحه ای بدرقه ی راهش کنید که درشمتوچِ فلغر برف تا میانه ی بهار هم از راه برنخواهد خاست.
یا داستان عجیب داریوش رجبیان که قسمتش از دیدار ، آوردن خبر شوم رفتن همیشگی محی الدین بود و خیل مشتاقانی که پشت در ماندند که در شمارشان یکی هم طاهر عبد الجبار بود همان که اعلامیه ی استقلال تاجیکستان را نوشته بود. به شوق دیدار تا پیش خانه آمده بود اما او نیز سهم خود از روءیت یار به دیار دیگر برد . گرچه مرا البته بی خبر از همه جا سهمی ویژه از آن دیدار کنار گذاشته بودند و پس از احضار و سین جیم ، مامور محترم پرسش هایی می کرد که من هیچ از آنها سر در نمی آوردم و مهمترین پرسشش این بود که این داستان چگونه اتفاق افتاده و مرا با این عاشقان گوگوش چه نسبت است! نسبتی که هنوز هم هست. اما در آن هنگام نمی دانستم که چه نام دارد نسبتی که حالتی سر خوشانه به من می داد. سرخوشی بی مانند نظارگری مشتاق که طی همه ی این سالها همواره از لذت نظاره ی این همه شور که میان این مردم و گوگوش بوده است سرشار شده است و اکنون دغدغه ی آن دارد که نکند این معشوق بیاید و به شمار بیشتری از این همه شیدا رخ ننماید و از خاصگیان شود. به صراحت عرض می کنم چنانچه توصیه ای از من در باره ی آمدنتان به تاجیکستان می خواستید بی پرده عرض می کردم اگر بنای آن ندارید که در جایی عمومی تر و بزرگتر که شخصا نوروزگاه را توصیه می کنم حضور پیدا کنید شاید همان هر گز نیامدن و آرزو به دل ماندن این خلق بهتر از این آمدن و حسرت به دل گذاشتنشان باشد.

با احترام
ش. ا. فرخ یار

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)