– قبل از هر چیز بایستی قدردان تلاش آقای نیکفر بود که با نگاه انتقادی به رفتار اجتماعی (ملت) سعی در تولید فکری جدید داشته‌اند، که مدتهاست دیگر فعالین سیاسی و اجتماعی با ساده‌اندیشی‌های مرسوم از آن غافل‌اند. پس هرآنچه درپی می‌آید مرتبط با این نگاه و مسئولیتی است که بر عهده‌ی همه‌ی فعالین است، یعنی تلاش برای تولید فکری جدید. از سوی دیگر، بدیهی است انتقاد به مقاله‌ی دولت ضعیف، ملت قوی ربطی به جایگاه سیاسی و شخصیت فرهیخته‌ی ایشان ندارد، نکته‌ای که متاسفانه دراین هیاهوی ابراز نظر معمولا بدست فراموشی سپرده می‌شود وآمیخته با توهین وافترا می گردد.

– چند سال پیش در کتابی برای کارگران تحت عنوان “کارگران، طبقات شناور، فرهنگ کاسبکاری” به زبانی ساده به ریشه‌های ما دی فرهنگ کاسبکاری پرداختم و جایگاه موثر چگونگی تولید ومناسبات درونی آن را با ارزشهای انسانی از طرفی، و نقش حاکمیت در برنامه‌ریزی و جا انداختن ارزشهایی از قبیل مدرک گرایی، مصرف گرایی، تجمل گرایی، معامله‌گری، نان مفت درآوردن ، همه چیز را به سخره گرفتن وعدم پای‌بندی به هیچ اصلی و ……. را از طرف دیگر بخصوص در فضای پس از جنگ یادآور شدم. از این رو نکاتی که در مقاله ی مذکور بدانها اشاره شده بود برایم تازگی نداشت وبیشترتاکید بر رفتار اجتماعی ملتی داشت که در فرهنگ کاسبکاری غوطه‌ور بود. اما از آنجا که آقای نیکفر به همدستی دولت وملت اشاره نموده است ناگزیر شدم که فقط  نقاط افتراق خود با ایشان را روشن سازم زیرا نقاط اشتراک نظر که روشن است


– واکنش به این مقاله برخی راکه داعیه‌ی رهبری توده‌ها از آنسوی مرزها را دارند عصبانی کرده زیرا به ملت تحت قیمومیت ایشان توهین کرده است و آنها ملتی ر که هم هوادار آنهاست و هم منتظر جلوس‌شان، قطعاً اینچنین رند و طماع نمی‌دانند وبرخی را شادمان کرده زیرا فرصتی یافته‌اند تا از ملت بی چشم ورویی  که آن‌همه افتخارات شاهنشاهی را پس زده ودست به انقلاب زده‌اند، با الفاظی از قبیل همدست دولت و مرتجع انتقام بگیرند. اما برای کسی که عمری را در همدستی با کارگران گذرانده این هر دو بی ارزش است و تاثیری بر واقعیت موضوع ندارد، گو اینکه اگر آقای نیکفر تنها برشی از واقعیت را به شکلی بی جان و بی ارتباط با دلایل پدید آورنده‌ی آن بیان نمی کرد قطعا” در انجام وظیفه‌ی تولید فکری قابل تامل نقشی ستودنی ایفا می‌نمود واحتمالا”با افاضاتی این‌چنینی هم مواجه نمی‌گشت. با اینکه ایشان در بدیل مورد نظر خود از آگاه گری سخن می‌گوید اما باید یادآور شد که هرگونه روشنگری بدون ذکر چرایی وچگونگی شکل یافتن چنین فرهنگی، بدون توضیح تاریخی آن وبدون تشخیص دلایل مادی ماندگاری وتعمیق این فرهنگ در میان بخش اعظمی از ملت ، عملا”بیفایده و خالی از آگاه گری است.

– اگرچه حاکمیت دروغگو است و ملت نیز در رفتار فردی‌اش مدام دروغ می‌گوید. حاکمیت دزد وغارتگر است و ملت نیز در رفتار فردی‌اش هر کجا و در هر سطحی که بتواند دست در جیب دیگری می‌کند. اگر حاکمیت منابع ملی را به یغما می‌برد و محیط زیست رابه نابودی می‌کشاند، ملت نیز در عرصه‌های کوچکتر چنین می‌کند و بالاخره اگر چه حاکمیت فقط قدرت را ارزش می‌داند وبه قوی تر از خودش کرنش می کند و برضعیف‌تر از خود زور می‌گوید، ملت پرورش یافته نیز چنین می کند ونمی داند که این رفتاراجتماعی تخم چه نوع نگرشی در ارتزاق وفرهنگ عمومی می پراکند با این همه باز هم درست نیست که حاکمیت و ملت را همدست یکدیگر وهم‌سنگ هم در یک ترازو قرار دهیم. همدستی یعنی توافقی توطئه‌گرایانه وبرنامه‌ریزی شده بین دو طرف، همدستی یعنی توافقی آگاهانه و آزادانه بر روی یک روش عملی برای نتایج مشخص و بالاخره همدستی یعنی شراکت. پس سنگینی کفه‌ی مسئولیت آنها که برای تغیییرات ارزش‌های انسانی به ارزش‌های موجود برنامه‌ریزی کرده و هزینه نموده‌اند کجاست؟ مسئولیت حاکمیتی که می‌کشد، شکنجه می‌کند و می‌ترساند تا قدرت را تبدیل به یک ارزش کند وسپس این ارزش را مبدل به وسیله‌ای نماید تا هم حاکمیت از آن برای ماندگاری‌اش در سطحی وسیع بهره ببرد و هم ملتی که به قدرت بعنوان یک ارزش می نگرد ناگزیر خود را به استوانه‌ی قدرت نزدیک کند، کجاست؟ مثالی دیگر: وقتی امنیت شغلی از دست می‌رود ملت نگران می‌شود، می‌ترسد نان‌اش به تعویق بیافتاد. ملتی که متشکل نیست و بلد نیست با خطرات عدم امنیت شغلی چگونه برخورد کند پس به سابقه‌ی تاریخی خود بازمی گردد، اگر نانی را که می‌خورده توآم با کار وتلاش و انسانیت بوده باشد با آن کنار می‌آید و در شرایطی مناسب برای ایجاد امنیت شغلی دست به کاری جمعی می‌زند. ولی در فضایی کاسبکارانه و با ترویج ارزش‌های دلالی بدیهی است که به مجیزگویی، رشوه‌خواری، برای دیگران زدن و جاسوسی روی آورد. در حالی که این فضایی را که ملت در آن تنفس می‌کند را حاکمیت عامدانه ایجاد کرده و ملت به اندازه‌ی حاکمیت در آنچه روی می‌دهد سهیم نیست. هر چند که رفتاری مشابه با حاکمیت داشته باشد، پس همدست نیست.

– در مقاله نویسنده از همدستی حتی جلوتر رفته و ملت را در مواردی مرتجع‌تر از حاکمیت دیده است و می‌گوید به هر صورت حاکمیت به استانداردهایی تن می‌دهد. براستی کدام استانداردها، استاندارد درون زندان‌ها یا استانداردهای تولید؟ استانداردهای سیستم قضا یا استانداردهای درون نظام آموزشی؟ واقعآ کجا استانداردی مدرن وجود دارد؟ شاید بر روی کاغذ و یا در بخشی از متن قانون اساسی که هیچگاه حاکمیت به آن تن نداده و نمی‌دهد. نه در حقوق شهروندی و نه حتی در همین حادثه‌ی پلاسکو خبری ازهیچ استانداردی در کار نیست. پس همدستی‌ای در کار نیست.

– ای کاش ما ملتی طلبکار داشتیم که به دنبال وصول طلب خود بود اما متاسفانه ملتی رند داریم که می‌خواهد در رفتار فردی‌اش بدون زحمت پول درآورد، بدون هزینه به آزادی برسد و بدون تلاش برای کسب آگاهی به عدالت اجتماعی دست یابد. اتفاقآ حاکمیتی هم نداریم که حاضر باشد صاف و ساده بدهی‌اش را به ملت بپردازد. او اهل بالا کشیدن طلب و در مواردی پرداخت قطره چکانی است. او ترجیح می‌دهد که بدهکار اصلی را خود مردم معرفی کند تا از یکدیگر طلب‌شان را وصول کنند زیرا هم ساده‌تر است و هم کم هزینه‌تر. در واقع روحیه‌ی طلبکاری ملت از حاکمیت روحیه‌ی پسندیده‌ای است به شرطی که در رفتار جمعی و توآم با آگاهی و آمادگی پرداخت هزینه باشد. کمترین نتیجه‌ی این روحیه حاکمیت را موظف به پرداخت حقوقی می‌کند که با دریافت‌اش وضع ملت از همه نظر و بخصوص از نظر فرهنگی به کلی دگرگون می‌گردد و حاکمیت از این دگرگونی می‌هراسد. از این رو است که به دنبال تطمیع بخشی خود فروخته از ملت می‌گردد اما اگر همه را خود فروخته تصور کنیم در واقع حاکمیت بدهی‌اش را برای خرید یک ملت پرداخت کرده است که در تمام این سال‌ها چنین نبوده است. پس همدستی‌ای در کار نیست.

هر جایی که حاکمیت توانسته بخشی از ملت را جیره‌خوار خود کند که حیات‌اش به حیات حاکمیت بسته باشد از قدرت بیشتری برخوردار است و توهم مردمی بودن را ایجاد می‌کند.

هر جایی که حاکمیت توانسته ارزش‌های خود را با برنامه‌ریزی به ارزش‌های جامعه تبدیل کند از ماندگاری بیشتری برخوردار می‌باشد.

هر جایی که حاکمیت توانسته جلوی شکل‌گیری نهادها و تشکل‌ها را بگیرد (محل رفتارهای جمعی) ملت دیرتر به راههایی برای تغییر ارزش‌های فرهنگی می‌رسد و از ارزش‌های قدرت حاکم در رفتار فردی تاثیر می‌پذیرد.

هر جایی که حاکمیت توانسته توهم مبارزه را در ملت زنده نگاه دارد (در بهترین شکل شرکت در انتخابات حکومتی به قصد اصلاحات بی خطر و بدترین شکل‌اش رواج هجوگویی و جک گویی برای حاکمان در فضای مجازی) از زیرکی بیشتری در مدیریت سیاسی برخوردار است.

-آن‌گونه که آقای نیکفر از همدستی دولت و ملت سخن گفته است قاعدتا” نبایستی اختلاف جدی‌ای مابین این دو شریک وجود داشته باشد زیرا هر جا که بنا است صدای ملت در آید دولت تطمیع‌اش می‌کند ولی یادمان نرود بخش بزرگی از همین ملت طماع و کاسبکار که حاضر نیست برای هیچ خواسته‌اش هزینه بدهد در رفتاری جمعی کل سال 88  را باتوم خورد. درست است که بخش وسیعی از ملت بدنبال تغییرات یا اصلاحات بدون هزینه می‌باشد و درست است که جوگیر است و در مواردی تحت تاثیر شرایط مسیری را می‌رود که نمی‌داند چیست و عمدتا” سرخورده و پشیمان می‌شود اما پاسخ آقای نیکفر به این سوال چیست آیا ما با ملتی مواجهیم که نمی‌خواهد سرنوشت‌اش را تغییر دهد یا با ملتی مواجهیم که نمی‌داند چرا نمی‌خواهد سرنوشت‌اش را تغییر دهد.

– مهمترین نکته در این اشتباه مهم (همدستی حاکمیت و ملت) توجه نکردن به آن است که حاکمیت قابل تغییر نیست اما ملت همواره قابلیت تغییر را دارد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)