علت سرنگونی ی رژیم پهلوی، بر خلاف ادعای سران رژیم جمهوری ی اسلامی، اگر خواسته های اقتصادی نداشت بی شک بر مبنای عدم آزادیهای سیاسی و مبارزه بر علیه سانسور و شکنجه های ساواک بود نه محدودیت هایی برای اسلام. چرا که محمد رضا پهلوی نه تنها خود و خوانواده اش حاجی بودند بلکه بارها خود را کمر بسته ی امام رضا و در ارتباط با امام زمان میخواند. حکومت پهلوی دستگاه جهنمی ی ساواک خود را چنان گسترده بود که هنرمندان را حتی در بکار بردن لغت های مشخصی ممنوع کرده بود.

پرویز ناتل‌خانلری (که از سال ۱۳۲۲ تا ۱۳۵۷ مجله “سخن” را منتشر کرد) در مجله بخارا، سال پانزدهم، شماره ۹۴، مرداد و شهریور ۹۲ چنین مینویسد:

                  «…. شعری از اخوان ثالث چاپ شد که یکی از مصراع‌های آن این بود: «در کوچه ما صدای انفجار شنیده می‌شد» مجله باز توقیف شد …… جمال میرصادقی یک مجموعه از داستان‌های کوتاه خود را چاپ کرده بود که بیشتر آنها در «سخن» قبلا انتشار یافته بود. اسم این مجموعه را «هراس» گذاشته بود. گفتند در کشور شاهنشاهی هراس معنی ندارد و باید اسم کتاب را عوض کنند ……..گفتند که در حدود هفتصد کتاب چاپ شده در توقیف است. توقیف بعضی ها به علت مضمون آن و بعضی دیگر به علت اسم مولف بود …..» (۱)

از سوی دیگر نخبگان جامعه به دلیل خواندن کتابهای داستان و رمان به زندان میافتادند. خسرو گلسرخی در دفاعیه خود چنین گفت: “اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه ی صادق اینگونه متهم سیاسی در ایران هستم …. زندان های ایران پر است از جوانان و جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی میشوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاههای شما آنها را محکوم به زندان میکنند. آنان وقتی که به زندان میروند و بر میگردند، دیگر کتاب را کنار میگذارند. مسلسل به دست میگیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول ها فقط ما را وادار به گلایه میکنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود میبینیم، فقط گلایه است. در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه میکنند. چنانچه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است ….” (۲)

با توجه به شرایط انقلابی و خواسته های مردم ایران بر علیه حکومت دیکتاتوری شاه،‌ هشتم مارس ۱۹۷۹ برابر با ۱۷ اسفند ۱۳۵۷،کمتر از یکماه بعد از سرنگونی ی رژیم پهلوی، زنان ایرانی در اعتراض به “لغو قانون حمایت از خانواده” و “اجباری شدن حجاب اسلامی” ‌در ادارات دولتی توسط دفتر خمینی، به خیابانها ریختند و شعار “نه رو سری، نه روسری”، “آزادی جهانی است، نه غربی است نه شرقی است” و “ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم” را دادند (۳). آنچه مهم بود، درک صحیح زنان (از هر گروه و دسته) از هجوم رژیم جمهوری اسلامی به نحوه ی نگرششان به زن، آزادی و مقوله ی جنسیت بود. زنان به درستی حمله ی رژیم به حقوق انسانها را در آغاز حکومت خمینی و انصارش دریافته بودند. همانهایی که برای رهایی از چنگال شکنجه های ساواک و ممنوعیت در چگونه اندیشیدن به مبارزه پرداخته بودند، نمی خواستند هنوز از زیر بار دیکتاتوری ی چکمه خلاص نشده به زیر بار دیکتاتوری ی نعلین بروند.

اگرچه اسلام و حکومت اسلامی در هر مورد از مسایل خصوصی ی انسانها، همچون نحوه ی وارد شدن به مستراح رفتن مردم مداخله گری میکند، خیلی ها درک نکرده بودند که شعار زنان در هفدهم اسفند ماه ۱۳۵۷ شعار حقانیت انسانها در “چگونه اندیشیدن” و “چگونه زیستن” بود.

عدم آگاهی ی جامعه را میتوان به دلایل متعددی تقسیم کرد. یکی از آنها را میتوان ترویج مذهب توسط رژیم پهلوی و باورهای محمد رضا پهلوی نامید. از قضا افتخار ایشان به مکه رفتنشان با خانواده و ادعایشان در  “کمر بسته بودنشان به امام رضا” و یا “ارتباط غیبی داشتن با امام زمان‌” بود (۴)

«در یکی از شبهای بحرانی کسالتم، مولای متقیان علی ‌علیه‌السلام را به خواب دیدم که در حالی که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته بود، در دست مبارکش جامی بود و به من امر کرد که مایعی را که در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت».(۵)

«همراهان من از اینکه هیچگونه صدمه‌ای ندیده بودم، فوق‌العاده تعجب می ‌کردند. ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فرو افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل(ع) فرزند برومند حضرت علی(ع) ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت».(۶)

 «من در تمام آنچه کرده‌ام و آنچه خواهم کرد خود را عاملی برای اجرای مشیات الهی بیش نمیبینم»(۷)

محمد رضا پهلوی در مصاحبه ای در جواب سوال اینکه “پس در سال ۱۹۷۹ (میلادی) چه اتفاقی افتاد؟ آیا خدا ترا به بیراهه برد یا فراموشت کرد؟” جواب میدهد‌: “.. علامتی از طرف خداوند به من بود که احتمالا زمان به پایان رسیده است”. وقتی دوباره سوال میشود که : “…. آیا براستی باور داری که این خواست خدا بوده که شما اکنون در این جزیره هستید؟” جواب میدهد:‌ “بله، چیز دیگری نمیتواند باشد.” (۸)

از طرف دیگر عدم انتشار کتابهای آگاه کننده در مورد مذهب و علم بود. همانطور که شاملو گفت: “دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم ،دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد.” به عبارت دیگر رژیم پهلوی از یکطرف به “چگونه اندیشیدن” انسانها کار داشت و اسلام به “چگونگی ی پوشش، هم بستری و حتا با کدام پا به مستراح رفتن برای ارضای حاجت”. آن یک روان و اندیشه انسان بودن را به زیر بخیه میکشید و این یک وجود و تن انسان را. گویا این هر دو مکمل یکدیگر بودند.

زنان به درستی هر دوی این اندیشه را در یافته بودند و برای زیر بار نرفتنش بار دیگر به خیابان ریخته بودند. آنچه که طلایه دار تاریخی آن مقطع میتوان شمرد، دفاع یا عدم دفاع آنانی بود که مدعی ی آزادی و عدالت اجتماعی بودند. آنانی که حقوق انسانها را در “مبارزه با امپریالیزم” خلاصه میکردند. این دسته از روشنفکران سرو صدا میکردند که مطالبات شهروندان باید بر مبنای مبارزه با آمریکا یا نظام سرمایه داری باشد. همانگونه که قبل از انقلاب دستجات حزب اللهی بحث کردن در مورد انقلاب و خواسته های انقلابی را منوط به “بعد از مرگ شاه” میکردند، این جمع نیز خواسته های زنان در روز جهانی ی زن را “خواسته های زنان بورژوازی” و بعضا “طرفداران رژیم پهلوی” خطاب کردند. شعارهایی که تبلور خود را در “بحث باشه بعد از مرگ شاه” موکول میکردند.

سوال اینست که آیا “خواسته های اجتماعی از مسیر مطالبات شخصی میگذرد” یا “شهروندان باید منافع شخصی ی خود را فدای منافع جمع نمایند”؟ آیا حقوق شخصی همچون نحوه ی پوشش، همخوابگی، خورد و خوراک، با پای راست یا چپ وارد مستراح شدن و چگونه اندیشیدن، “حقوق شخصی” است یا “استملاکی عمومی”؟ آیا خواسته های عینی و نیازهای روزانه مد نظر هستند یا خواسته های ذهنی و آمالهای فکری، همچون مبارزه با شیطان بزرگ؟

    سی و یکم آگوست ۲۰۱۶، “دونالد ترامپ” مکزیکی های مهاجر را یک مشت “زناکار و خلاف کار” که کارشان وارد کردن مواد مخدر به آمریکا و مرتکب جنایت شدن است نامید. او همچنین  قول داد که  دیوار “خیلی بزرگی” به خرج دولت مکزیک بین آمریکا و مکزیک درست خواهد کرد. در هشتم دسامبر او همچنان خواستار ممانعت هر مسلمانی به داخل آمریکا شد. بعد از مسخره کردن خبرنگار معلول آمریکایی، ترامپ به سراغ زنان رفت. بعد از اطلاق لغاتی چون “چاق”، “خوک”، “نفرت انگیز” و “کثیف”  به برخی از زنان در ملا عام،‌ مدعی شد از آنجا که او معروف و پولدار است زنها به او اجازه خواهند داد که او باچه ی آنها را بمالد (۹ و ۱۰).

او در تلویزیون و مصاحبه های خود نه تنها مستراح رفتن “هیلری کلینتون” را به مسخره گرفت، بلکه او را در عدم راضی کردن شوهر خود متهم کرد. او بعدها ادعا کرد که اگر کلینتون از جنس مذکر بود فقط پنج در صد آرا را به خود متعلق میکرد. تهمت زدن ها به کلینتون و  زنان دیگر تا آخر انتخابات ادامه یافت.

اگرچه تهمت های ترامپ به مکزیکی ها، مسلمانان، مسخره کردن معلولین و یا پاچه ورمالی کردن زنان را در هیچ کجای آمریکا تظاهرات،‌مخالفت یا آکسیونهای همگانی در اعتراض به سخنان او را بوجود نیاورد ولی باعث اخم و تخم کردن بعضی ها شد. اما زنان بعد از باختن هیلری کلینتون و به روی کار آمدن ترامپ به خیابانها ریختند.

راهپیمایی زنان در بیستم و بیست و یکم ژانویه نه تنها خشم کاخ سفید را بر انگیخت، بلکه ترامپ را با هم با مطبوعات در انداخت. مطبوعات مدعی شده بودند که نه تنها آمار تظاهرات زنان در بیست و یکم ژانویه بیشتر از شرکت کنندگان در تحلیف و افتتاحیه ریاست جمهوری ترامپ بوده بلکه مراسم افتتاحیه او بمراتب کمتر از افتتاحیه “اوباما” در سال ۲۰۰۹ بود. روز بعد ترامپ و سخنگوی کاخ سفید، مطبوعات آمریکا را دروغگو خطاب کرده و آنها را به جنگ خواندند. او تا آنجا پیشرفت که خبرنگاران را “نادرست ترین موجودات روی زمین” خواند.(۱۱)

اگر قبل از سال ۵۸ مطبوعات و رسانه های عمومی بخاطر وابستگی های آنها به رژیم پهلوی و گستردگی ی سانسور، نوشته و یا نظراتی بر علیه رژیم پهلوی نمی گفتند و اتفاقا تعداد انگشت شماری روزنامه در کشور وجود داشت، در سال ۱۳۵۸ صدها نشریات از زیرزمین ها به خیابانها سرازیر شدند و این خود آغاز در گیری ی رژیم خمینی و نهایتا بسته شدن مجلات و روزنامه های منتقد و دگر اندیش شد.

امروز نیز در گیری ی کاخ سفید با مطبوعات آمریکا یاد آور مبارزات مطبوعات در سالهای ۱۳۵۸ که منجر به بسته شدن روزنامه های “آیندگان”، “آهنگر” و صدها مطبوعات دیگر شد می باشد. اگر رژیم خمینی توانست سر در چاپخانه های روزنامه ها را تخته کند، دانشگاهها را ببندد و مخالفین را به جوخه های اعدام بسپارد، آیا “دونالد ترامپ” توان چنین جنایاتی را دارد؟

آیا گفته ی هگل که “تاریخ دوبار تکرار میشود” و ادامه ی آن توسط “کارل مارکس” که “یکبار بصورت تراژیک و دگر بار بصورت کمدی” صحت دارد؟ آیا حکومت کاخ سفید توانایی بستن روزنامه ها و دستگیر کردن مخالفین و اعدام آنها را دارد؟ شاید بتوان سوال کرد که اگر زنان ایران نتوانستند حقانیت خود را در سال ۱۳۵۷ به کرسی بنشانند، آیا زنان آمریکا توان تغییر حکومت، مقابله با آن و یا خواست تغییر آنرا دارند؟

         از سوی دیگر آنانکه، علیرغم مدعی ی برابری طلبی و آزادیخواهی بودن، خواسته های زنان در اوایل انقلاب ایران را نمایش “سوسول ها”، “زنان بدکاره” و “ته ماندگان رژیم پهلوی” میدانستند امروز در کجای ثقل جهان ایستاده اند؟ آنها که برای رسیدن به آمال آزادیخواهی خود تا آنجا پیش رفتند که هر صدای مخالفی بر علیه رژیم جمهوری اسلامی را “مزدوران امپریالیزم” و “ماجراجو” نامیدند، امروز چگونه میاندیشند؟ نگاه آنان آیا از زاویه ی مطالبات شخصی بود یا از فلسفه ای نشات میگرفت که مدعی بود “دشمن دشمن من، دوست من است”؟

اگر امروز ترامپ به حرمت زنان، به کرامت مکزیکی ها توهین کرده و تمامی ی مسلمانان را تروریست مینامد، جایگاه من که نه زن، نه مکزیکی و شدیدا ضد اسلام و حکومت اسلامی هستم کجاست؟ آیا جایگاه من بی تفاوتی است؟ اگر امروز ترامپ ادعای مخالفت با رژیم اسلامی را ادامه میدهد (علیرغم معاملات پنهانی آنان از زمان جیمی کارتر و رونالد ریگان) جایگاه من دفاع از او یا مخالفت با اوست؟

از سویی دیگر امروز مردان آمریکا و کناره های دنیا، بر خلاف اسفند ماه ۱۳۵۷، همراه با زنان و کودکان خود به خیابان ها ریخته اند و شعارهایی بی برو بگرد بر علیه ترامپ میدهند. موافقین آزادی، ترامپ را به نژاد پرستی متهم کرده و او را به جنگ میطلبند. آیا سکوت در برابر فشار، به آنان که از ما نیستند، علامت رضا نیست؟

آیا آنها که همچون حزب توده و اکثریت سکوت را حربه کردند و حتا حاضر به همکاری ی با رژیم اسلامی شدند، خود در آن هیمه به آتش کشیده نشدند؟

آنگاه که جمهوری اسلامی با تاب و تلاش تمام در تمامی ی روزی نامه های خود، دستگیری ی پسر چهار ساله ی ایرانی ی مقیم آمریکا را بیرق خود در مخالفت با ترامپ به دفاع از حقوق انسانها کرده، آیا میتوان اعدام و شکنجه ی “افشین” کودک دوازده ساله ای که در سال ۱۳۶۱ بعد از شکنجه های طولانی اعدام شد را فراموش کرد؟ آیا پرونده ی جنایات رژیم را آنطور که خلخالی جلاد خود توضیح میدهد را میتوان به فراموشی سپرد؟:

«خلخالی پیرامون اعدام پسر نوجوانی که نشریه ارگان مجاهدین خلق را می‌خوانده ‌است می‌گوید: « برای خیلی از همکارانم سوال بود که چگونه می‌شود این‌ها را سر جایشان نشاند. عصر از پیش امام بازگشته بودم….. داشتیم می‌آمدیم داخل کوچه منزل که از شیشه ماشین دیدم دوت ا بچه پانزده – شانزده ساله گویا مخفیانه چیزی با هم رد و بدل کردند. دستور دادم بگیرند و بگردندشان ببینم ماجرا چیه. خودم از کیف پسره این روزنامه مجاهدین را در آوردم. یادم هست فامیلش شریعتی بود… همانجا پسره را با گلوله زدم و به همراهانم گفتم اینجوری باید با این جانوران برخورد کرد!»

آیا آنها که حکومت “دوران سازندگی” را حکومت «نوید دهنده ی پایان دوران افراط گرایی عقیدتی، خشونت سیاسی، فشار اجتماعی و محرومیت اقتصادی به عنوان جنبه‌های جدایی ناپذیر “حاکمیت” و امید به بازگشت به خردورزی» معرفی می کردند  و حکومت هشت ساله ی خاتمی را “دوران سازندگی” یا “گفتگوهای تمدن” معرفی می کردند و مردم را وادار به سکوت، به آمال خویش دست یافتند؟ آیا آنها صرفا خادمانی بودند در جهت ابقای رژیم ج. ا. و ادامه ی سیاست زن ستیزی؟

“….ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستاده ام ؟
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام … ؟

«خسرو گلسرخی»


علی دروازه غاری

فوریه ۲۰۱۷


 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)