به پلک بر هم زدنی سی و هشت سال را پشت سر نهادیم، البته من و شما از این منظر به موضوع نمی نگریم، بلکه این دیدگاه خواننده صفحات تاریخ ایران مربوط به دوره حکومت اسلامی در ایران از لابلای کتاب تاریخ جهان است، احتمالاً فنجانی قهوه در دست و یا گیلاسی زده و سرمست، پکی به سیگارش می زند و خمیازه ای می کشد و همچون فالگیرها مجدداً انگشت لای کتاب می کند و صفحات جدیدی را باز می کند و اینگونه از عمق فاجعه خود را بیرون می کشد. اما برای ما که در متن دوره مورد بحث بودیم و هستیم، مثل آن است که انگشتمان لای کتاب تاریخ گیر کرده باشد.
چند دسته شدیم، عده ای ماندند و در خود ایران همه عمر را صرف مبارزه کردند، نه صرفاً مبارزه سیاسی، همه که سیاسی نیستند، مبارزه فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، هنری و خلاصه مبارزه ای پایان ناپذیر و فرسایشی با یک رویکرد تهاجمی و تمامیت خواه در همه عرصه ها، از میان آنها تعدادی در دل وطن به قتل رسیدند، خیلی از آنهایی که به مرگ طبیعی از دنیا رفتند هم عملاً به قتل رسیدند، همه عمر را جنگیدند و بدون آنکه به خواست قلبیشان که چشیدن مزه زندگی در ایرانی آزاد بود برسند به عالمی دیگر مهاجرت کردند. عده ای دیگر جلای وطن کردند، خواسته یا ناخواسته، با عناوینی مختلف همچون پناهنده سیاسی، پناهنده اجتماعی، مهاجرت شغلی یا تحصیلی و غیره، سی و هشت سال از ایران گفتند و برای ایران نوشتند و به یادش شعر گفتند و ترانه خواندند و خلاصه با عشق ایران روزگار سپری کردند، از این میان هم تعدادی به قتل رسیدند و خیلی ها هم که به مرگ طبیعی مردند عملاً به قتل رسیدند، آنها هم از دیار غربت به عالم دیگر مهاجرت کردند، بدون آنکه به خواست قلبیشان که چشیدن مزه زندگی در ایرانی آزاد بود برسند، از میان مانده ها برخی فرزندانی سی وهشت ساله دارند، ایرانیانی که هرگز وطن را ندیدند و بتبع دوری، عرقی هم به میهن ندارند که البته این خوشبینانه اش است، چه بسا کشور زادگاه را موطن اصلی خود می دانند و با توجه به فرهنگی که در آن رشد کرده اند حال با ایران محبوب و معبود پدر و مادر مشکلاتی هم دارند، ناحق هم نیست، وقتی هیچگاه فرصتی نیافتی که خانه پدری یا مادری را از نزدیک ببینی و در کوچه پس کوچه هایش رها شوی و بازیگوشی کنی طبعاً یادگار و خاطره ای هم برایت ساخته نشده، که پایبند و دلبسته ات کند.
سی و هشت سال قبل تقریباً در چنین روزهایی محمد رضا شاه پهلوی آخرین روزهای سلطنتش را تجربه می کرد، آخرین سخنرانی ها را ایراد و آخرین مصاحبه های مطبوعاتی خود را برگزار می کرد، هر چند هیچکس از جمله خود او باور نمیکرد که روزهای آخر است و این خصلت سیاست، البته سیاست در کشورهایی همچون کشور ما است، به ناگاه قدرت اعطا می کنیم و به ناگاه عطیه را باز پس می گیریم. صبح ها زنده باد مصدق و بعد از ظهرها جاوید شاه، امروز زنده باد سبز و فردا درود بر بنفش، هیچ مبنا و معیاری برای اعطای قدرت به داوطلبان و متقاضیان قدرت سیاسی نداریم، فارغ از تجربیات گذشته یا پیشبینی فردا جلو می رویم، می شود گفت عملاً در عالم سیاست به روز زندگی می کنیم. درهر حال شاه قصه ما به پایان راه رسیده بود و بار سفر بست و رفت و با رفتنش نه تنها سلطنت خودش یا سلسله ای که به آن متصل بود که اصولاً نظام سلطنتی را هم در چمدان گذاشت و با خود برد.
فردایش جارچی ها در کوچه پس کوچه های شهر کوس و دمامه زدند و مردم هم به سازشان رقصیدند. بلبشویی بود، در انقلاب روسیه خانواده سلطنتی را در زیرزمین قتل عام کردند، در انقلاب فرانسه در حالیکه فرانسوی ها در اطراف هلهله شادی سر می دادند گردنشان تسلیم تیغه گیوتین شد، در مورد خانواده سلطنتی ایران خوشبختانه تاریخ تکرار نشد و موفق شدند بموقع از کشور خارج شوند، ولی سابقه عملکرد آقایان فاتحین جای هیچ شک و تردیدی باقی نمی گذارد که اگر تصمیم می گرفتند در ایران بمانند و یا به هر طریق قادر به خروج از کشور نمی شدند قتل عامی بمراتب فجیع تر از انقلاب فرانسه و روسیه را در تاریخ ثبت و ضبط می کردیم، شاه و خانواده اش معجزه آسا از کوران حوادث گریختند اما اطرافیان تاج و تخت در حالیکه در دست امان نامه آیت الله ها و حجت الاسلام ها یعنی روحانیون سابق و فاتحان نبرد آن دوره را می فشردند اینبار نه در زیرزمین که شبانه روی پشت بامی که همزمان در اتاقهای زیرینش آیت الله ها نماز می خواندند تیرباران شدند، چند صباحی آلبوم عکس اجساد شب قبل تیرباران شده صفحه اول روزنامه های ایران را به خود اختصاص داده بود، الحمد الله هنوز سلفی گرفتن با اجساد رایج نشده بود اما بودند کسانیکه از عکس گرفتن با اجساد تیرباران شده ها معروفیتی کسب کردند و به نان و نوایی رسیدند.
چند پاراگراف بالا نه مقدمه بحث اصلی که صرفا برای این بود که شما را همراه خود به سی و هشت سال قبل ببرم و حال و هوای آن دوران را برایتان زنده کنم، همین و اما …

بخاطر دارم که در ماه های آخر حکومت پهلوی شرایط بگونه ای پیش رفت که پادشاه فقید پست نخست وزیری را به حراج گذاشته بود، پادشاه لیستی از اسامی اهل سیاست که توسط مشاورینش تهیه و پیشنهاد داده شده بود را در دست داشت و یکی یکی به آنها پست نخست وزیری را پیشنهاد می داد، ترافیک ملاقات های دربار همه را متعجب کرده بود، موضوع ملاقات پیشنهاد پست نخست وزیری با اختیارات کامل بود!، در لیستی که پادشاه در دست داشت غالباً اسامی مغضوبین چند دهه گذشته به چشم می خورد، از نظامیان بازنشسته تا رهبران جبهه ملی، از سران نهضت آزادی تا فعالان سیاسی مستقل و غیره و غیره، از پیشنهاد به کسانی همچون علی امینی، کریم سنجابی، دکتر صدیقی همه خبردار شدند و تعدادی هم بودند که هیچکس خبردار نشد و در تاریخ هم ثبت نگردید.
اما پاسخ و عکس العمل نفرات لیست بسیار جالب بود، هر کدام به نحوی از قبول پیشنهاد سخاوتمندانه پادشاه طفره رفتند و از دربار خارج شدند و شاه را در دریایی از گیجی و بهت غرق کردند، دکتر امینی شرط خروج شاه از ایران و کمی بعد دکتر صدیقی برعکس شرط عدم خروج شاه از ایران را مطرح کردند، قاطعانه می شود گفت که اکثر اسامی لیست پیشنهادی تا چند ماه قبل با تمام وجود از این پیشنهاد بدون هیچ قید و شرطی استقبال می کردند نه صرفاً بر اساس جاه طلبی سیاسی بلکه به این خاطر که می دانستند قادر خواهند بود قدم مثبتی برای کشور و مردم بردارند اما به فاصله چند ماه یعنی همان زمانی که شاه به دست و پا افتاده بود دیگر امکان اصلاح امور بدون تغییرات ریشه ای و بنیادین در نظام سیاسی ممکن نبود. علی امینی، غلامحسین صدیقی، کریم سنجابی و مابقی همگی می دانستند که «دوره اصلاحات گذشته و زمان تغییر در کلیت نظام فرا رسیده است».
در این بین یک نفر بر خلاف جریان آب شنا کرد، شادروان شاپور بختیار بقول خودش همچون مرغ طوفان دل به دریا زد و وارد دریای آتش شد، اما تقریباً همه از جمله خود او بخوبی واقف بودند راهی را پیش گرفته که پیشاپیش محکوم به شکست است. حکومت بر پایه های مختلفی سوار است که فقط یکی از آنها صدراعظم است، پایه های دیگر حکومت شاه همه فرو ریخته بود، ارتش بعنوان یکی از پایه های نظام شاهنشاهی انضباط و روحیه خود را از دست داده بود و فرماندهانش پیشاپیش به بهانه های مختلف از کشور گریخته بودند، اصلی ترین پایه حکومت اعتماد مردم بود که از مدتها قبل فرو ریخته بود، نمایندگان مجلس همه انتصابی و غالباً عروسک های وابسته به خود شاه و دربارش بودند و عادت به تصمیم گیری قاطع نداشتند، در چنین اوضاعی یقیناً پیروزی شاپور بختیار بیشتر نیاز به یک معجزه داشت تا سیاست و درایت. عمر دوره نخست وزیری شاپور بختیار به اندازه حکومت پهلوی بود البته به روز نه به سال! این یعنی معجزه ای صورت نگرفت.
حال برگردیم به امروزمان، در خبرها آمده بود که “نظام نیاز به بازسازی دارد”، این تیتر بزرگ روزنامه وقایع اتفاقیه و بسیاری از نشریات و خبرگزاری ها و سایت های سیاسی داخلی و خارجی در روزهای اخیر بود، چهره خبرساز از قدیمی ترین و بانفوذ ترین چهره های سیاسی 38 سال گذشته ایران است، حجت الاسلام ناطق نوری، رئیس دفتر بازرسی رهبری نظام، یکی از شخصیت های سیاسی که معروف است بعد از هاشمی رفسنجانی قوی ترین لابی را در میان مراجع مذهبی دارد.
تقریباً همزمان با این خبر جنجالی آقای جواد ظریف، دارنده نشان افتخار ملی و ملقب به امیرکبیر دیپلماسی ایران، با حجب و حیای ذاتی کاندیداتوری خود را در انتخابات ریاست جمهوری آتی منتفی اعلام کرد و بعنوان توضیح گفت: “این توان را در خود نمی بینم!”. خبر کاندیداتوری خانم دستجردی که سابقه وزارت دارند نیز توسط شخص ایشان منتفی اعلام شد و دلیل هم سربسته اما تقریبا مشابه آقای ظریف بود. سیف الله معاصر یعنی سردار قاسم سلیمانی هم قبلاً نظر مشابهی داشتند و انصراف دادند، دیروز خبر احتمال کاندیداتوری چند تن از نمایندگان مجلس شورا منتشر شد، از جمله آقای علی مطهری، ظاهراً همه نفرات با عجله خبر را تکذیب کردند و اعلام نمودند که به هیچ عنوان تصمیم به کاندید شدن ندارند(تا این لحظه که من می نویسم)، جالب اینکه شنیدم کاندیداهای مادام العمر و خستگی ناپذیر همیشه در صحنه کشورمان یعنی آقایان محسن رضایی و غرضی هم کوتاه آمدند و تصمیم گرفتند که کاندید نشوند!
شباهت های کلی فضای سیاسی چند ماهه اخیر با چند ماه پایانی حکومت پهلوی، این شبهه را برای همه ایجاد نموده، که تیم رهبری ایران و سخنگوی آن آیت الله خامنه ای درست مشابه وضعیت شاه در سال 57 به بن بست رسیده است و اینبار پست ریاست جمهوری به حراج گذاشته شده اما برغم حراج هم خاطرخواه و استقبال کننده ای ندارد. جسته و گریخته می خوانیم و می شنویم که ترافیک رفت و آمدهای خصوصی به بیت رهبری و همزمان ترافیک اتوبان تهران قم هر روز سنگین تر می شود، کار بجایی رسیده که تلون طیف مصاحبه شوندگان از صاحبان صنایع دست پرورده خود آقایان (تکنوکرات های اسلامی) تا احمدی نژادیست ها، از قبیله آقای هاشمی تا پیروان آقای خاتمی، از سرداران قدیم سپاه و اطلاعات تا نمایندگان مجلس را در خود دارد.
اینکه کدامیک از این مصاحبه شوندگان در این ترافیک سنگین قرعه را بنام خود کند بنظرم خیلی اهمیت ندارد، احتمالاً و چرا که نه، خود آقای روحانی، کنکوری است که فقط یک داوطلب دارد فلذا منطقاً قبولی روی شاخش است، اما نکته مهم خود انتخابات و خروجی آن نیست، این است که آیا حصول نتیجه ای مطلوب برای ایران و ایرانی در آن متصور است یا نه؟!
اجازه بدهید بازهم به عقب برگردم و بگویم، متن نامه – معروف به نامه سه امضایی – شادروان کریم سنجابی، داریوش فروهر، شاپور بختیار خطاب به شاه با حال و هوای این روزهای سیاست ایران آنقدر همخوانی و مناسبت دارد که می توان بخش هایی از آن را عیناً کپی و برای آیت الله خامنه ای ارسال کرد، هر چند قطع یقین نتیجه اش همانی خواهد بود که سی و نه سال قبل شاهد بودیم؟!
آنها نوشته بودند: (بیست و دوم خرداد ۱۳۵۶)، پیشگاه اعلیحضرت همایونی، شاهنشاه
“افزایندگی تنگناها و نابسامانیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور چنان دورنمای خطرناکی را در برابر دیدگان هر ایرانی قرار داده که امضاء کنندگان زیر بنابر وظیفه ملی و دینی در برابر خدا و خلق خدا با توجه به اینکه در مقامات پارلمانی و قضایی و دولتی کشور کسی را که صاحب تشخیص و تصمیم بوده، مسئولیت و مأموریتی غیر از پیروی از «منویات ملوکانه» داشته باشد نمی‌شناسیم و در حالی که تمام امور مملکت از طریق صدور فرمانها انجام می‌شود و انتخاب نمایندگان ملت و انشاء قوانین و تأسیس حزب و حتی انقلاب در کف اقتدار شخص اعلیحضرت قرار دارد که همه اختیارات و افتخارات و بنابراین مسئولیتها را منحصر و متوجه به خود فرموده‌اند این مشروحه را علی‌رغم خطرات سنگین تقدیم حضور می‌نماییم.، … تنها راه بازگشت و رشد ایمان و شخصیت فردی و همکاری ملی و خلاصی از تنگناها و دشواری‌هایی که آینده ایران را تهدید می‌کند ترک حکومت استبدادی، تمکین مطلق به اصول مشروطیت، احیاء حقوق ملت، احترام واقعی به قانون اساسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر، انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات، آزادی زندانیان و تبعید شدگان سیاسی و استقرار حکومتی است که متکی بر اکثریت نمایندگان منتخب از طرف ملت باشد و خود را بر طبق قانون اساسی مسئول اداره مملکت بداند.”
سال بعد از تاریخ این نامه بساط سلطنت دوهزار و پانصد ساله برچیده شد، شاه قربانی نشنیدن ها و بی توجهی به حرف ها و نصایح منتقدین و دلسوزان کشور شد.
حساسیت تصمیم گیری های سیاسی در 38 سال قبل به سال و ماه بود اما این روزها به هفته و روز شده است، تیم رهبری حکومت اسلامی در ایران با نشنیدن ها و بی توجهی ها لبه پرتگاه قرار گرفته است و یک قدم بیشتر با سقوط فاصله ندارد، اینبار هم فقط آیت الله خامنه ای و یا سلسله روحانیون شیعه نیست که از ایران می رود بلکه سابقه هزار و چهارصد ساله حکومت اسلامی و نظام سیاسی اسلام را هم باید در چمدان بگذارند وبا خود ببرند، البته این در شرایطی است که همچون خانواده پهلوی فرصت لازم برای خروج از کشور را پیدا کنند، وگرنه …

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)