ظلمات است بترس از خطر گمراهی
(حافظ)

در بخش نخست گفتیم که جدا انگاری فرهنگ و طبیعت، ریشه ای دیرین در تاریخ اندیشه دارد. غربیان از دیرباز، فرهنگ و طبیعت را رویاروی یکدیگر می پنداشته اند. در فرهنگ های شرقی نیز، جدال عقل و دل، نمادی از این چگونگی ست. در فلسفه غربی، برابر گذاری فرهنگ و طبیعت و کوشش در شناسایی اندازه اهمیت هر یک در شکل گیری انسان و جامعه، رشته ای بسیار کهن و داز دامن است. نیز این پرسش که انسان پدیده ای طبیعی ست یا فرهنگی، از دیرباز در گستره انسان شناسی، ذهن انگیز بوده است.

انقلاب صنعتی اروپا و دستاوردهای بسیار چشمگیر آن پس از سده نوزدهم میلادی، نقش فرهنگ در زندگی انسان را پُرنماتر نمود. یکی از پرسش های اساسی در آن روزگار این بود که چه چیزی انسان را در چنین جایگاهی نشانده است که اینگونه آسان برجهان و پدیده های آن چیره شده است و همه چیز آن را در راستای سود و رفاهِ خود سربراه و خمش پذیر و ابزارگون کرده است؟ پاسخ این پرسش همیشه؛ “فرهنگ” بود. مراد از فرهنگ، همه اُلگوهای رفتاری و کرداری مردم هر سرزمین برای رویارویی با زیستبومشان است که از راه آموزش و پرورش از نسلی به نسل دیگر سپرده می شود.

پس از پیدایش نگرش برآیشی در گستره آکادمیکِ مدرن، پژوهش هایی در حوزه کردارشناسی و جانورشناسی، این پرسش را دامن زد که اگر برخوردِ جانوران با زیستبومشان ریشه در الگوهای رفتاری و کرداری غریزی دارد، آیا پرتوی از این چگونگی را در ساختار و بافتارِ رفتاری و کرداری انسان نیز می توان یافت؟ هرگونه پاسخی به این پرسش، واتاب های ژرفی می توانست داشته باشد. اگر پاسخ “آری” می بود، آنگاه پاسخ دهنده باید می پذیرفت که فرهنگ انسان نیز بازتابی از ساختار غریزی اوست. اما اگر پاسخ “نه”، می بود، انسان، بیرون از رده جانوران پنداشته می شد و نگرش برآیشی دربرگیرنده وی نمی توانست باشد. البته پیش تر داروین به بانگ بلند، آشکارا گفته بود که همه ی رفتارها و کردارهای انسان، ازخوردن و خفتن و زادورود کردن گرفته تا کش و قوس های عاطفی و روانی او، همه در راستای کمک به سازگاری و ماندگاری وی در جهان برآمده اند. اما داروین درباره این نکته که آن همه غریزی هستند یا آموزشی، سخنی بمیان نیاورده بود.

در سال ۱۹۷۵ میلادی، ادوارد آزبورن ویلسون، حشره شناس نامدار آمریکایی، کتابی بنام؛ “زیست شناسی اجتماعی: سنتز نوین۱” منتشر کرد که جنجال انگیزترین کتاب در زمینه زیست شناسی در سده بیستم میلادی بود. نکته کانونی ویلسون در آن کتاب این است که رفتارها و کردارهای اجتماعی همه جانوران برآیندی از برآیش آنان است و برای سازگارتر ساختن زیستِ آنان در راستای ماندگاری بیشترشان برآمده اند. ویلسون در نگرش خود، حساب انسان را از جانوران دیگر جدا نکرده است و در بخش آغازین و پایانی آن کتاب، اهمیت پژوهش درباره رفتارها و کردارهای انسان به شیوه روشمندِ جانورشناسان را گوشزد کرده است و بر آن است که بررسی های جانور شناسی نشان داده اند که بسیاری از رفتارهای گیردارِ انسان مانند؛ خاک و خون پرستی، خویشخوشداری، ایثار، بیگانه ستیزی و رفتارهای زیانمند ِ گروهی، زمینه های برآیشی دارند و دگرگون شدنی نیستند. رفتارها و کردارهای انسان از دیدگاه زیست شناسی اجتماعی، برآیندی از نیازهای او به ماندگاری هستند و در پیوند با نیازهای ریستبوم اش پدید می آیند. یعنی که الگوی کرداری در پی رویارویی ِانسان با زیستبوم اش پدید می آید تا او را در سازگارتر شدن با آن زیستبوم و ماندگاری بیشتر در آن یاری کند و چون ریستبوم هر زینده، هماره در حال دگرگون شدن است، رفتارها و کردارهای انسان نیز چون جانوران دیگر، ناگریز از پیروی از ویژگی های زیستبومی خویش است.

زیست شناسی اجتماعی و گزاره های آن درباره انسان، موج های گرانی از واکنش های بسیار ستیزه جویانه از سوی بسیاری از رفتار پژوهان، رفتار شناسان و جامعه شناسان برانگیخت. برخی ویلسون را گوهر گرا خواندند و پیامدهای ناخوشایند نگرش او را بدو گوشزد کردند. برای نمونه، این که اگر کردارهای انسان بنیادهای برآیشی دارند و طبیعی هستند، چگونه می توان فردِ بزه کاری را که بفرمان ژن های خود دست به کاری – هرچند ناروا- زده است، مجازات کرد؟ نیز این که اگر فرهنگ را طبیعی بدانیم و زمینه های حقیقی نابرابری و تهیدستی مردم برخی از کشورها را نادیده بگیریم، آنگاه بدام نژادپرستی می افتیم و ناگزیریم که برخی از نژادها را برتر و بهتر و سازگارتر و ماندگارتر از دیگران بدانیم. ژرفای این ستیز چنان بود که شماری از ژن پژوهان، فسیل شناسان، و مردم شناسان، گروهی را برای بررسی و مبارزه با گزاره های زیست شناسی اجتماعی شکل دادند تا به خیال خود بازتاب نگرش ویلسون را در گستره آکادمیک کاهش دهند.

البته جدال بر سر نگرش ویلسون یک سویه نبود و دانشمندان بزرگی چون نوام چامسکی به پشتیبانی از آن سخن گفتند. چامسکی که دانشمندی نامدار در گستره زبان شناسی ست، در این باره نوشت که؛ “اگر دگرخواهانِ رادیکال، خواستارِ جهانی بهترهستند، نخست باید پنداره ای از ذاتِ پایدارِ انسان در ذهن خود داشته باشند، تا بتوانند در راستای رسیدن به جهانی که دمساز با آن ذاتِ است، مبارزه کنند. “جهانِ بهتر هنگامی معنا خواهد داشت که بدانیم که چرا چیزی را ارزشمند می انگاریم. باید بدانیم که آنچه را “بهتر”، می پنداریم، از چه رو و برای چیست؟” چامسکی همچنین برآن بود که دشمنان ویلسون درباره ذات گرایی او بزرگ نمایی کرده اند. ویلسون خود نوشته بود که آنچه در زیست شناسی حقیقت دارد، نباید زمینه ی گرفت و دادِ ما با دیگران و یا بنیادِ برنامه ریزهای دولت باشد. کار زیست شناس، برهنه کردن حقیقت است، چه زشت و چه زیبا.

ادوارد ویلسون در پی جنجالی که بر سر کتاب زیست شناسی اجتماعی درگرفت، در سال ۱۹۷۸ کتاب دیگری بنام؛ “درباره ی طبیعت انسان۲” منتشر کرد. وی در این کتاب، که چون کتاب پیشینِ او جنجالی شد، به بررسی ویژگی های رفتاری انسان و جامعه انسانی از چشم اندازِ برآیشی پرداخت. فشرده سخن ویلسون در این کتاب این است که رفتارها، کردارها و ویژگی های فرهنگی انسان را نمی توان بی چشمداشت به تاریخ برآیشی وی شناسایی کرد. تن و جان انسان و شیوه کارکردن آن در رویارویی با زیستبوم ویژه ای شکل می گیرد و الگوهای رفتاری و کرداری ویژه ای را پدید می آورد که به مجموعه آن ها فرهنگ می گویند. پس فرهنگ، در چارچوبِ مثلثِ انسان، برآیش و زیستبوم شکل می گیرد و معنا پذیر است. وی برآن است که کوشش های فلسفی و جامعه شناسیکی که فرهنگ را مفهوم مجردی می پندارند و زمینه های برآیشی و زیستبومی آن را نادیده می انگارند، به فرهنگ نگاهی افسانه ای- دینی دارند.

امروزه نگرش ادوارد ویلسون، بخشی از گستره بزرگتری بنام، “برآیش شناسی اجتماعی” است که دربرگیرنده روانشناسی برآیشی، رفتار شناسی برآیشی، زیستبوم شناسی و روانپزشکی برآیشی می باشد. از چشم اندازِ این گستره، فرهنگ با همه گوناگونی و پیچیدگی اش، خود برآیندی از طبیعت انسان است. گرایش های فرهنگی مانند، آئین، اخلاق، ایثار، خاک و خون پرستی، رده بندی مردم، نقش زن و مرد، ارجگذاری فلسفه و ادبیات و هنر، نیک و بد، نیز همه تراوه هایی از طبیعت انسان هستند که شیوه پیدایش و دگرگونی آن ها در هر سرزمین، این توهم را برای ما پدید می آورد که این گرایش های رفتاری و کرداری، هیچ پیوندِ یکراستی با ساختار ژنتیک ما ندارند. اما راست آن است که فرهنگ، شیوه چگونه زیستن انسان برروی زمین است و آنچه فرهنگی را از فرهنگِ دیگری جدا می کند، ویژگی های کاربردی آن است. برای نمونه، فرهنگ مردمان بیابان زی، فرهنگ سازگاری با کویر و گرما و کم آبی ست. اخلاق در چنان فرهنگی در راستای نکوداری آب و انباردن آن و کشت و کار زمانمند و صرفه جویی و گرما گریزی و آموختنِ فوت و فن کندن چاه و قنات و پروردن گیاهان و میوه های آبدار است. زیبایی نیز در چنان فرهنگی با همین ارزش های فرهنگی سروکار دارد. ببینید در زبان فارسی که زبان مردم سرزمین های نیمه خشک است، واژه “آب”، پیشوند و پسوند چه تصاویر شاعرانه ای شده است؛ آبان، آباد، آبوار، آبناک، آبگون، آبستن،آبرو، آبسال، آبگینه، آبنوس، آبی، آب و رنگ، خوشاب، گلاب، سراب و … این همه برای آن است که آب، در فرهنگ کویری این زبان، نماد تراوت و تازگی و پاکی و رویش و شادابی ست و همین که کسی بگوید؛ کبوتر تشنه از گلوی چشمه آب می خورد، بسیارانی آن را شعر خواهند پنداشت. دیگران نیز خواهند پذیرفت که این جمله به شعر نزدیک است.

واروی این چگونگی را در فرهنگ اسکیموها می توان یافت. در آن فرهنگ که بر روی برف و یخ شکل گرفته است، ماندگاری در گروی دورماندن از سرما و خیسی و زیان های پیایند آن است. اگر فردوس بیابان زیان، سرزمینی آبسال و سرسبز و خُنک، با نهرهایی روان و چشمه هایی جوشان و فوّار است، بهشت اسکیموها جایی گرم و خشک است که در میان میدانی از آتش با شعله های سربه فلک کشیده ای که روز و شب بسوی آسمان زبانه می کشند و تاریکا و سرمای جهان را روشن می دارند. این همان پنداره ای ست که بیابان زیان از دوزخ دارند. پرت نشویم.

اگر فرهنگ انسان ریشه در ذات برآیشی وی دارد، پس چگونه است که او نه چون چارپایان، زندگی گروهی و گله ای دارد و نه جایگاه وی در جامعه را زورِبازوی او تعیین می کند؟ چرا انسان با کاربردِ زبان به قراردادهای گوناگون اجتماعی و قانون و تشریفات و اخلاق و ادبیات و هنر دست یافته است؟ تعارف کردنِ خوراک و نوشاک به دیگران در جهان جانوری چه معنایی دارد؟ آرایش و ویرایش و پیرایش و ستایش را چگونه می توان از چشم انداز فرهنگ طبیعی توجیه کرد؟ جهان جانوری چگونه به درک زیبایی و لذت بردن از آن می رسد؟ اگر همه کشش ها و کوشش های انسان در راستای سازگاری و ماندگاری اوست، پس چگونه است که برخی گهگاه از این هدف سر باز می زنند و خودکشی می کنند. خدا، عشق، شعر، موسیقی، سوز و ساز، هجران، گذشت، مهربانی، روان گردانی، قهر و آشتی و گفتمان هایی از این دست را چگونه می توان در بیرون از چارچوب فرهنگ انسان مختار توجیه کرد؟ چه می گویی؟

پاسخ برآیش شناسان به همه ی آن پرسش ها این است که فرهنگ، تراوه ای برآیشی و فرهنگمندی، توانی سازگارانه در راستای ماندگاری بیشتر در جهان است. فرهنگ، دستگاهی برای آسان کردن زندگی انسان اجتماعی ست. این دستگاه، زمانی پدید آمده است که انسان برای ماندگاری در جهان نیاز به همکاری برای شکار و جدال با جانوران درنده و تنومند دیگر داشته است. برآیش فرهنگ، در گروی توانایی های مغزی بزرگی مانند، حافظه، ذهن و زبان است. تا زمانی که زمینه های زیستی این سه در مغز انسان نبود، از فرهنگ و برآیندهای آن نیز خبری نبود. همچنان که امروز چون جانوران دیگر ذهن و زبان و حافظه ندارند، همگی همانگونه می زیند، که پیشینیان آن ها در ده هزار سال یا صد هزار سال یا یک ملیون سال پیش.

همه آئین ها و راه ها و رسم های گوناگون فرهنگی که جامعه شناسان آن ها را به فرهنگ نسبت می دهند، برآیندی از شاخه های الگوهای برآیشی چندی هستند که نزدیک به بیش از ۷۰ میلیون سال پیش، در دوران یخبندان پلیستوسین۳ شکل گرفته اند. اکنون که سازگاری و ماندگاری انسان برروی زمین در گروی کارکردِ این الگوهاست، هریک به کردارِ پایدار برآیشی روگردانده است و در ژرفای ژنتیک انسان جا گرفته است. نمونه این چگونگی، حس درونی زنانگی و مردانگی و پنداره آن در ذهن انسان است. مردان و زنانی که خود را در تنی ناسازگار می پندارند، یعنی زنی که می پندارد که مرد است و به خطا در تن مردی زندگی می کند، خوب می داند که فرهنگ و آموزش و پرورش، نه تنها نتوانسته است به او بپذیراند که زن است، بلکه از همان اوان کودکی که لباس پسرانه برتن او کرده اند، در می یافته است که اشتباهی رُخ داده است و کسی آن را در نیافته است. این چگونگی، بخشی از داده های طبیعی انسان است که آموزش و پرورش و فشارهای فرهنگی و اجتماعی هیچ سودی در دگرگون کردن آن ندارند. واروی این چگونگی نیز، کوشش در بار آوردن کودکان به گونه ای ست که یا چیزی از فهرست الگوهای رفتاری و کرداری برآیشی آنان برداشته شود و یا چیزی بدان فهرست افزوده شود. نمونه این چگونگی، کوشش در پیش گیری از درگیریِ آتش عشق، میان سروران و بردگان، مسلمانان و کافران، فرزندان ارباب و رعیت و یا برهمنان و آلودگان است. نمونه دیگر، چله نشینی برای سرکوب کردن آتش هوا و هوس و شهوت با چله نشینی و بی خوابی و گرسنگی و ریاضت کشی جانکاه است که هیچ پایانداد سودمندی ندارد. در ادبیات فارسی، داستان شیخ صنعان، نمادی از پیروزی کردارهای پایدارِ برآیشی۴برسنت های طبیعت ستیز است.

نگرش برآیشی به فرهنگ، بازتابی از گسترش دانش ژنتیک در چند دهه گذشته است. پژوهش های چندی در آن گستره نشان داده اند که هر ژن، استراتژی ویژه خود را برای ماندگاری دارد. یکی از نمایه های این استراتژی، حسابگری برای سازگاری با زیستبوم و ماندگاری در آن است. کار ژن ها ماندن در جهان و گذر کردن از نسلی به نسل دیگر است. از چشم انداز ژنتیک، تنِ آدمی ابزاری برای پرورش و سپارش ِ ژن های او از اکنون به آینده است. از این رهگذر، هر نسلِ هر زینده، حلقه ای از زنجیره نژادی ست که گذشته را به آینده پیوند می دهد. حسابگری ژنتیک، یعنی این که اگر بتوان در هنگام خطر، ژن های فرسوده ی زنی ۵۰ ساله را فدای دختر ۵ ساله او کرد، این چگونگی گامی درست در راستای ماندگاری بیشتر ژن هایی ست که رو به آینده دارند و هنوز فرصت باروری نداشته اند. چنین است که مادر آن دختر، در هنگامِ خطر، آماده جانسپاری در راه نجات دختر خود می شود. این چگونگی همیشه آنی رخ می دهد و هیچ نیازی به اندیشیدن و درنگ ندارد. این استراتژی ژنتیک که در همه جانوران دیده می شود، زمینه ساز کردار پایداری برآیشی ویژه ای در انسان است که “از خود گذشتن”، خوانده می شود. همین یک استراتژی ژنتیک، سرچشمه بسیاری از کردارهای نیکوی انسانی مانند؛ گذشت، همدلی، همکاری، همراهی، پرستاری از کودکان و شهادت است. در جهانی که رقابت برای سازه های کمیاب سازندگی۵، یعنی هرآنچه جانوران برای ماندگاری نیاز دارند، بسیار توانفرساست، توانایی همکاری و همدستی و هماهنگی در کاری مانند شکار و یا کشاورزی و دامداری، توانایی انسان را برای بدست آوردن خوراک و نوشاک و پوشاک و هرآنچه برای ماندگاری مورد نیاز است، چند برابرمی کند. استراتژی ژنتیک از خود گذشتن، یکی از پایه های طبیعی اخلاق برآیشی ست.

از چشم اندازِ نگرش برآیشی، مجموعه استراتژی های ژنتیک در ژرفساخت نهادِ انسان، بنیادهای طبیعی رفتارها وکردارهای فرهنگی هستند. هر یک از این استراتژی های در گذار از هزاره های پُر خیزوخوابِ تاریخ برآیشی انسان، با سودِ آشکار و پنهانی که برای سازگاری و ماندگاری او داشته اند، سبب شده اند که دارندگانِ آن ها اندک، اندک بر دیگران در بهزیستی و دیرمیری پیشی بگیرند. برای نمونه، آنان که دارای ژن ایثارگری هستند که همکاری و همیاری و همراهی را میدان می دهد، دسترسی بهتر به خوراک و نوشاک داشته اند و زندگی درازتری از خودخواهان و تکروان و خود شیفتگان داشته اند. این چگونگی سبب شده است که نسل آنان نابود شود و تنها نسل گروه نخست بر روی زمین بمانند. این چگونگی را درباره زبان، ادبیات، موسیقی، دین، شوخی، خشم، خشونت، ترفندمندی و هرآنچه اجتماعی و فرهنگی پنداشته می شوند، می توان گفت. البته هریک از این پدیده ها در هر سرزمین ویژگی های بومی خود را دارد که از اهمیت چندانی برخوردار نیست. آنچه مهم است این است که همه مردم دنیا در همه سرزمین ها، برای نمونه، شوخ طبعی را خوش می دارند، اگرچه هرآنچه در جایی شوخی انگاشته می شود، می تواند در جای دیگر جدی پنداشته شود.

نگرش نوام چامسکی به زبان در دهه میانی سده بیستم میلادی و پرداختن وی به ساختار دستوری و پیوند آن با بنیادهای طبیعیِ توانِ آموزشِ زبان در مغز انسان، گام بزرگی در فرهنگ شناسی برآیشی بود. نخستین کتاب چامسکی با نام؛ “ساختار منطقی تئوری زبان” در سال ۱۹۵۵ منتشر شد. اگرچه درآن زمان هنوز زمینه های زیستی زبان در مغز انسان شناسایی نشده بود، اما چامسکی دریافته بود که آسانی فراگیری زبان در میان همه گروه های انسانی، نشان از زمینه طبیعی دارد و از نسلی به نسل دیگر سپرده می شود. از اینرو، چامسکی برای نخستین بار نوشت که همه مردم، ساختار زبانی همگون، فارغ از تفاوت های فرهنگی و اجتماعی دارند. یعنی که زمینه ی آموزش زبان در همگان یکسان است. این نگرش درست رویاروی تئوری پذیرفته شده زبان در آن زمان بود که زبان را آموختنی و فرهنگی و اجتماعی می پنداشت.۶

اگر در کنار نوزاد انسان، نوزادِ گربه و یا هرجانورِ دیگری را نیز بزرگ کنیم، نوزاد انسان اندک، اندک زبان باز می کند و سخن می گوید، اما نوزاد گربه نه. این ساده ترین آزمایش برای راست آزمایی تئوری چامسکی ست که زبان را دارای زمینه ای طبیعی می انگارد. وی برآن بود که درمغز انسان، چیزی بنام، ” دستگاه فراگیری زبان” (Language Acquisition Device)، وجود دارد که آموزش زبان را آسان می کند. این دستگاه، دستور زبان پایه را که چامسکی آن را دستور جهانی می خواند، در خود دارد.

تئوری چامسکی درباره زبان، راهگشای پرداختن به دیگر زمینه های زیستی فرهنگ از چشم انداز برآیشی شد. از آن پس، بررسی درباره موضوعاتی که تا پیش از آن نامناسب پنداشته می شدند، به گستره پژوهش های روانشناسی برآیشی کشیده شدند. موضوعاتی چون؛ تفاوت های میان زن و مرد، خشونت، هوش، عشق و …. پیش تر، بررسی وپژوهش درباره این مفاهیم به دو دلیل ناشایسته پنداشته می شد. نخست بهره برداری های سیاسی حکومت های فاشیست از برخی از اندیشه های برآیش شناسی و دیگر اخلاق لیبرالِ حاکم بر روزگار ما در اروپا. حکومت های فاشیست در گذشته، مانند نازی های در آلمان، با کژبرداری از تئوری داروین به روایتِ هربرت اسپنسر، برآیش هستی را که روندی افقی و ناارزشداورانه است، خطی عمودی پنداشته بودند تا با نگرش تبعیض گرایانه آنان همخوان باشد. از اینرو، آنان برایش هستی را “تکامل هستی”، انگاشتند. دیدگاهی تکاملی که از چشم اندارِ آن، انسان سفید پوست آلمانی، در بالاترین پله ی آن نشسته بود و رنگین پوستان و سیاهان را نژادهای فرودست تری از خود می پنداشت.

نکته دیگر آنکه چون نگرش سیاسی حاکم بر هر زمان، نهادهای دین، دانش، ادبیات و هنر را ابزارِ تایید خود می خواهد، شیوه کارکرد ِ این نهادها هماره با گیرها و گرفتاری های زیادی روبروست. از میان این همه، آزمایش ها و پژوهش های دانشی که در پی برهنه کردن حقیقتِ پدیدارهای جهان هستند و تن به تور ایدئولوژی و اخلاق حاکم بر زمان نمی دهند، به ناگزیر همیشه در تیررس پاسداران خود- گماشته فرهنگ حاکم بر زمانه هستند. این فرهنگ در روزگار ما فرهنگ لیبرال غربی ست که برخی از گزاره های آرمانی خود را پذیره های پرسش ناپذیر حقیقت می پندارد. روزگاری سردمداران کلیسا در برابر دانشمندانی چون گالیله و داروین می ایستادند و با جُستاوردهای آنان مبارزه می کردند. اکنون اربابان رسانه های غربی خود را پاسداران اخلاق لیبرال می دانند و بازتاب پژوهش های علمی را مُهرِتاییدِ پذیره های نگره های خود می خواهند. این گونه است که امروزه در حوزه های آکادمیک غربی، در بررسی زمینه تفاوت های میان زن و مرد، تنها به سازه های فرهنگی و اجتماعی بسنده می کنند. نیز آنکه گفتن و یا نوشتنِ این سخن که، خشونت بخشی از ساختار کرداری انسان است و کاربردِ بجای آن ماندگاری بیشتر انسان برروی زمین را سبب می شود، گره بر ابروی اخلاق گرایان لیبرال می اندازد.
—————-
یادداشت ها:

1. Wilson, E. O., (1975), Sociobiology: A New Synthesis. Cambridge, MA: Harvard University Press.

2. Wilson, E.O., (1979), On Human Nature, Cambridge, MA: Harvard University Press.

3. دوران یخبندان پلیستوسین نزدیک به دو میلیون سال پیش آغاز شد و تا دوازده هزار سال پیش دنباله داشت

4. Evolutionary Stable Strategy

5. Scarce Resources

6. Skinner, B.F. (1957). Verbal Behavior. Acton, MA: Copley Publishing Group.
http://www.behavior.org/resources/595.pdf

در گستره ی فرهنگ (1)

…………
نوشته های دیگر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)