بابا نشسته پای کامپیوتر آه می کشد . من زیر چشمی نگاه می کنم ببینم دارد چه خبری می خواند . عکس ستار بهشتی را می بینم . من دوست ندارم عکس ستار بهشتی را ببینم چون من را یاد سایه می اندازد و لازم است بگویم سایه اسم یک پسر است . خوب دختری که شبیه ستار بهشتی باشد چندان جالب نیست . و این که کسی که زیر شکنجه کشته شده باشد شبیه دوستت باشد هیچ خوب نیست . دو برابر می کند غم و بغض آدم را . باری ! بابا آه می کشد . بابا خدای نشریات زرد اینترنتی ست . هر خبر بدی را با شدت و حدت بیشتری می خواند . خبرهایی که همین جوریش قلب آدم را درد می آورند . بعد آه می کشد . فحش هم می دهد . بی شرف ها . یا حرامزاده ها . برادره وی پی ان بابا را از کار انداخته . می گوید می نشیند هی از صبح تا شب این خبرها را می خواند حرص می خورد سکته می کند .

بابا امسال فرم های گرین کارت را پر کرده . مامان را برده دو تایی عکس انداخته اند و شرکت کرده اند . من مسخره شان کرده ام . من چپ نیستم اما با گرین کارت مشکل دارم . با این جوری نگاه از بالای امریکا که حالا راه تان می دهیم مشکل دارم . من با چپ ها هم مشکل دارم . من به همه مشکل دارم . باری ! هر دو روز یک بار می پرسد جواب قرعه کشی نیامد ؟ خیلی عجله دارد که زودتر برود . می پرسم گیرم هم آمد و گیرم هم که شماها قبول شدید . می خواهید بروید امریکا چی کار کنید . می گوید هیچ کار ! می گوید ما کارهامان را کرده ایم . می خواهیم برویم استراحت کنیم . نمی خواهم بحث های سرمایه داری و این ها پیش بیاید و با برادره دعوام شود ، برادره فکر می کند من چپم . اما من چپ نیستم . برای همین نمی گویم فکر کردید چون امریکاست و راه تان داده اند یک پولی هم دو دستی می دهند دست تان !  می گوید می خواهیم برویم جایی که این گند و گه ها نباشند . توی این خانه بعد از هشتاد و هشت فحش دادن به مسئولین مملکت مشکلی ندارد . کسی اخم و تخم نمی کند . من هم نکردم . اما دلم گرفت .
من احمدی نژاد را از این بابت نمی بخشم . خوب می دانم دلیل برای این که این آدم را نبخشیم زیاد است اما این دلیل برای من از همه پر رنگ تر است . احمدی نژاد خانوادهء من را پژمرده کرده . آن ها خسته و غمگینند و توی یک نگرانی مدام از آینده به سر می برند . من ؟ توی یک بی آیندگی عجیب به سر می بروم . بعید می دانم آیندهء خیلی زیادی در راه باشد .
نمی گویم خوب بیایید برویم شهرستان . چون من شورش را در آورده ام بس که هر چند روز یک بار بند می کنم که بیایید برویم شمال زندگی کنیم . یک فانتزی عجیبی از شمال دارم که اگر برویم آن جا نشاط به خانواده ام بر می گردد . چون بهترین سال های کودکی ام را توی اسکلهء ابری بندرانزلی گذرانده ام . و آن ها همیشه غر زده اند که بارندگی امسال کمتر شده و من فکر کرده ام وا ! دیگر بیشتر از این ؟
نمی گویم چون نخواهیم رفت . همین جا می مانیم . هر روز شست دقیقهء بی بی سی را می بینیم و بی نگرانی از اخم و تخم دیگران به مسئولین کشور فحش های زشت می دهیم . و هر روز پژمرده تر می شویم .
ممنونم آقای احمدی نژاد . سلام آقای احمدی نژاد .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)