موسیقی پاپ یا به طور گسترده تر، موسیقی تجاری، چیزی جز تجویز رسانه ای نیست. با اعتقاد به منحصر به فرد بودن هر انسان و بالتبع منحصر به فرد بودن علایق انسان ها، باید انتظار داشت هر فرد سلیقه خاصی در انتخاب موسیقی و در کل، تغذیه شنیداری خود داشته باشد ولی شرایط حال حاضر موسیقی تجاری تولید داخل به گونه ای این موضوع را نقض میکند.


با گوش سپردن به سیل عظیمی از تولید داخل که کیفیت پوچی داشته و تقریبا میتوان همه  را  در یک سبک بسیار خاص و محدود از موسیقی گنجاند متوجه میشویم که اکثریت مردم علایق یکسانی دارند یا اصلا علایق ندارند! یا به طور واضح تر سلیقه ندارند.

در دوره های قبل زمانی که رسانه به این شکل وجود خارجی نداشت فاصله آهنگساز و شنونده کم بود. به گونه ای که آهنگساز هر چه مینوشت برای اکثریت قابل فهم بود، سمفونی های بتهوون در زمان خودش برای همه قابل درک بود، در قرن نوزدهم راخمانینوف میفهمیدند و مردم کلاد دبوسی گوش میدادند. در مقابل، امروز که به قول آرنولد شوئنبرگ که مینویسد “امروزه با اختراع رادیو و وسایل پخش موسیقی، موسیقی بیشتر به سروصدا تبدیل شده است” .
امروزه فاصله آهنگساز و شنونده تا اندازه ای زیاد شده است که در درجه اول به احتمال زیاد شنونده یا اگر بخواهیم بهتر بگوییم مصرف کننده موسیقی، آهنگساز را نخواهد شناخت یا اگر بشناسد ساخته وی را موسیقی تلقی نخواهد کرد. به طور ساده تر به اندازه ای فاصله ی بین هنرمند و مصرف کننده زیاد شده که تعریف آنها از موسیقی و هنر با یکدیگر فرق میکند.
مشکل دقیقا از این کلمه مصرف کننده ناشی میشود، زمانی که هنر به کالا تبدیل شده و به فروش میرسد و برای شرکتهای پخش فقط درآمد حاصل از فروش کار مطرح است، نه عمق اثر. هر کاری مستر و رکورد خوبی خورده باشد و بیشتر مردم را سرگرم کند در درجه ی اول انتخاب شرکتهای پخش قرار دارند. هنرمند نماها نیز از آب گل آلود ماهی گرفته و با تولید آثاری که روز به روز سطحی تر و بی محتوا تر میشود، به این موضوع دامن میزنند.
به نظر حقیر با اختراع رادیو و تلویزیون و وسایل پخش در قرن بیستم به تدریج علایق اکثریت رو به زوال رفت، این موضوع به همراه آوارگیهای حاصل از مدرنیسم و افزایش سرعت زندگی در کلانشهرها، زندگی ماشینی، افزایش جمعیت ، مادی شدن زندگی و در نهایت امپریالیسم منجر شد تا ما به جنبه ی کاربردی موسیقی بیشتر از جنبه زیبایی توجه نشان دهیم، به عبارت دیگر موسیقی از هنر زیبا به سمت هنر کاربردی نقل مکان کرد.
در هنر کاربردی دیگر به زیبایی به آن معنایی که در هنرهای زیبا به آن توجه میشود، پرداخته نمیشود. یعنی کاربرد در درجه اول اهمیت قرار گرفته و موسیقی بیشتر برای نشاط بخشیدن هنگام کار در کارگاهها مورد استفاده قرار میگیرد.
در قرن بیستم موسیقی کاربردی برای رقص های پوچ و بی محتوا مورد استفاده قرار گرفت که یا شبیه به ورزش صبحگاهیست یا رقص زنیست برای جلب توجه مردان (تقریبا محتوای تمام رقص های عروسی حال حاضر ایران). مساله دیگر هنر نیست، مساله خوشگذرانی و وقت تلف کردن است.
میلان کوندرا در جهالت مینویسد، “شوئنبرگ میگفت برای آیندگان موسیقی نوشته ام ولی حال اگر او بود میدید که کسی شوئنبرگ گوش نمیدهد، شوئنبرگ انسان کوچکی نبود، وی آیندگان را زیاد از حد بزرگ فرض میکرد” وی متصور بود سلایق مردم بهتر خواهد شد و روزی وی را خواهند فهمید ولی دیری نپایید که انواع وسایل پخش و ذخیره ی موسیقی به بازار آمد و در دسترس همگان قرار گرفت و باعث کاهش ارزش موسیقی شد، اگر در قرن 19 قرار بود یک سمفونی را اجرا کنند حاضران چنان با جان و دل به آن اثر گوش میسپردند که انگار اولین و آخرین باریست که آن قطعه را میشنوند و در بسیاری از مواقع واقعا اینگونه بود. ولی حال ممکن است ما همان سمفونی را در گوشی موبایل خود داشته باشیم و فقط به خاطر آنکه طول سمفونی زیاد است مدام گوش دادن به آن را به بعد موکول کنیم و احتمالا هیچ موقع تا انتهای آن را گوش ندهیم، چون عادت داریم حین رانندگی یا حین آشپزی یا در حال کار یکسری صداهای منظم را بشنویم که مدام تکرار میشود و اسم آنرا موسیقی بگذاریم.
من مخالف موسیقی های انرژی زا یا کاربردی نیستم ولی مساله این است که فرد موسیقی رقص را در هدفون میشوند! یعنی فرد قصد دارد با خود برقصد (که نمیرقصد). این موضوع هیچ گاه برای من قابل درک نبوده مگر در حالتی که به قطعه ای یک حس نوستالوژی داشته باشم که خوشبختانه ندارم! فرد هنگام خستگی، هنگام خواب، هنگام ورزش، عروسی، هنگام عاشق شدن و کلا تفاوتی ندارد، وی همیشه به یک نوع موسیقی گوش میدهد، چون سلیقه ندارد. چون اصلا موسیقی نمیشناسد.

بحث به هیچ وجه در آهنگسازان اروپایی خلاصه نمیشود، آهنگسازان موسیقی نو سنتی ایرانی یا حتی سنتی ایرانی نیز همین حالا توسط اکثریت قابل فهم نیستند برای مثال به احتمال زیاد اکثریت علی قمصری یا سیامک آقایی را نمیشناسند، یا درک نمیکنند. قضیه  دراینجا ختم نمیشود، بالاخره سطح بندی هایی برای خود موسیقی  پاپ در داخل خود، وجود دارد، مردم حتی بین پاپ بد و بدتر سراغ پاپ بدتر میروند چون بالاخره سرگرم کننده تر و بی محتواتر هستند و کاری به کار آنها ندارد فقط گوشه ای برای خود سرو صدا میکند و احتمالا ناله ای از یک عشق سوخته است یا توصیفی آرمان گرایانه از یک زندگی آرام و خوشبخت است.
بنده بیشتر احساسات صرف، سانتیمنتالیسم پوچ و سطحی را در مردم مشاهده میکنم، آنها میخواهند قطعه ی موسیقی همان لحظه ی اول به نتیجه برسد، چون به خاطر مسائلی که ذکر شد وقت زیادی ندارند، آنها زمان کافی برای منتظر ماندن و زیاده از حد فکر کردن ندارند آنها نمیخواهند فکر کنند یا یک ابرقدرت نمیخواهد آنها فکر کنند. آنها عموما موسیقی باکلام درک میکنند چون آنها به احتمال زیاد اصلا موسیقی را درک نمیکنند آنها فقط کلام را درک میکنند اگر کلام را از موسیقی بگیرید آنها نمیتوانند به آن گوش فرادهند زیرا گمراه میشوند، آنها نمیدانند معنی موسیقی چیست، چون چیزی در چنته ندارند و همه ی این موارد ضریب هوشی پایین آنها را اثبات نمیکند، در این مساله مردم مقصر نیستند. مدرنیسم و انقلاب صنعتی مقصر است.
حال چاره چیست، برای به نتیجه رسیدن باید ده ها آهنگساز داخلی و پرقدرت دور هم جمع شده و کاری انجام دهند تا به گونه ای موسیقی جایگاه خود را دوباره بین مردم پیدا کند. پیشنهاد حقیر همان قضیه i+1 است که در آن i سطح مردم میباشد و ما بایستی یک سطح بالاتر از حد مردم تولید موسیقی داشته باشیم تا بتوانیم در دراز مدت روی سلیقه آنها کار کنیم. کودکان باید آزادانه در معرض موسیقی قرار بگیرند و شروع به تجزیه و تحلیل آن بکنند، بهتر است همه ی افراد جامعه حداقل چند ماهی به کلاسهای موسیقی بروند، هر از چند گاهی به تئاتر سری بزنند و اگر ممکن بود سالی یک رمان بخوانند و چند فیلم درست حسابی تماشا کنند. این موارد برای انسانها تولید میشود نه برای دیوارِ تالارها و موسیقی برای فهمیدن است نه تکان خوردن.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)