سهم اقدس خانم و پسرش از دوران سازندگى!
زندگى على آیینه تمام نماى تلاش انسان براى جدال بر زنده ماندن بود. پدرى مریض و از کار افتاده که کنج خانه اى نمور و تاریک عاجزانه نظاره گر گرسنگى و فقر عزیزانش بود و مادرش أقدس خانم که در خانه دیگران کار یا کلفتى مى کرد و غذاى از خود بهتران را مى پخت، خانه شان را تمیز مى کرد با آسمى که داشت سر تنور نانشان را مى پخت تا شکم چند بچه قد و نیم قدش را سیر کند. چهره خاندان اقدس خانم نشان از غمى عمیق داشت، چشمان زیبایش همیشه رو به سوى مکانى مجهول بود هیچ وقت ندیدم چشم در چشم کسى نگاه کند و یا حتى به زمین چشم بدوزد با کمر خمیده اش همیشه رو به آسمان نگاه مى کرد. بعضى وقتها سرفه هاى وحشتناکش را در سینه اش حبس مى کرد تا مشترى ها ازش چِندش شان نیاید و کارش را از دست ندهد، هر چه باشد زنى که دایماً سرفه بکند گزینه خوبى براى آشپزى و کلفتى از ما بهتران نیست. على پسر بزرگ اقدس خانم بود و بنوعى نور امیدش بود، پسرى مرتب و در عین حال تیزهوش و خجالتى. اقدس خانم با لباسهایى که از خانه هایى که در آن کار مى کرد به سر و وضع على مى رسید و با تمام قوا على را تشویق مى کرد که درس بخواند بلکه از این فلاکت و بدبختى رهایى یافته و براى خود آدمى بشود. اما على میخواست کار بکند تا دیگر احتیاجى به کار کردن مادرش در خانه دیگران نباشد. در شهرى کوچک وقتى مادرت براى تکه نانى در خانه دیگران کار مى کند مانند یک جذامى هستى، همه بنوعى تحقیرت مى کنند، هزاران حرف و حدیث پشت سرت مى گویند: حتى گاهى سکوت و نگاه ساده نوعى حس تحقیر را به قربانى القا مى کند. اما اقدس خانم خودش را به هر درى مى زد تا فکر ترک تحصیل را از سر على دور کند، همیشه مى خندید و هیچ وقت از سختى کار شکایت نمى کرد تا نشان بدهد چقدر از کارش راضى است. در حول و حوش سال شصت و شش بود که در نهایت على از رشته ریاضى از دانشگاه قبول شد روزى که على از دانشگاه قبول شد از دور برق شادى را از چشمان اقدس خانم میشد دید، طرز صحبت کردنش، طرز راه رفتنش و همه چیز نشان از یک تغییر بزرگ داشت. بقول خودش على در نهایت میتوانست مثل آدمها زندگى کند و براى خودش آدمى بشود. اما در دانشگاه از ثبت نام على سرباز زده بودند و گفته بودند در گزینش نهایى صلاحیت على را بخاطر معتقد نبودن به شرع اسلام و ولایت فقیه احراز نکرده اند و چند نفر از اهالى محل گفته اند که على موى صورتش را مى تراشد و کمونیست است. اقدس خانم که دیوانه شده بود مى گفت این یک الف بچه است کمونیست مى داند چیست، اصلاً یک کیلو خیار بدهید دست این بچه اگر توانست آنها را درست و حسابى پوست بکند آنوقت هر کارى صلاح دانستید بکنید. اما خوب قانون را نمى شود عوض کرد و اصولاً کسى گوشش به این حرفها بدهکار نبود، اهالى محل و شهر طومار امضا کردند که ما شهادت مى دهیم على کمونیست نیست و بچه نماز خوان و سر به زیرى است و چندتن از کسانى که اقدس خانم هم خانه شان کار کرده بود اینور و آنور رفتند و در نهایت از ترم دوم على در دانشگاه ثبت نام کرد و مشغول تحصیل علم شد. این چهار سال با سختى و مشقاتش تمام شد، على در طول تابستان کارگرى مى کرد و اقدس خانم هم که همیشه مشغول کار در خانه مردم بود و امیدوار بود که بچه هاى دیگرش را هم به دانشگاه بفرستد تا بلکه آنها هم مثل على آدم بشوند. جنگ چند سالى بود تمام شده بود و کشور به نیروى کار ماهر احتیاج داشت و على هم پشت سر هم روزنامه مى خرید و در آزمون استخدامى شرکت مى کرد تا بلکه در جایى استخدام شده و بکارى مشغول شود. تا مراحل آخر مى رفت و یکدفعه در مرحله گزینش رد مى شد! یکى از دستمال کشها زاغ سیاهش را مى زد و وقتى مامور پرس و جوى گزینش به کوچه مى آمد مى گفت: على صورتش را با تیغ مى زند، یقه پیراهنش را تا آخر نمى بندد و آن را روى شلوارش نمى اندازد، زیاد مسجد نمى آید و وقتى مى آید معلوم است که زورکى بخاطر ترس از گزینش مى آید به احتمال زیاد کمونیست است. چند سالى بدین منوال گذشت نه در على دیگر توانى براى جستجوى کار دولتى و استخدام ماند و نه بخاطر اینکه اصولاً سیل فارغ التحصیلان دانشگاه آنقدر زیاد شدند که دیگر معلوم بود نوبت على به سر آمده بود و او باید خود فکرى به حال روز خودش مى کرد و او براى گذران زندگى در بهار و تابستانها در ساختمان و زمین هاى کشاورزى کارگرى مى کند و در پاییز و زمستان درشکه اش را هل مى دهد و روى آن میوه و حلوا مى فروشد. سهم على هم از دولت سازندگى این بود! سرنوشت على ها قتل امید در قعر قلبها توسط سردار سازندگى بود. آنها فقط زندگى و آینده على را نابود نکردند، اشتباه نکنید آنها امید را در دل تک تک انسانها نابود کردند آنها حتى به امید جوانه بسته در عمق دل مادرى زحمتکش و درد کشیده هم رحم نکردند.

قهرمان قنبرى

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)