بر لبه تیغ گذر کردن دشوار است؛به همین گونه،دانایان گویند که راه رستگاری دشوار است.
کاتا اوپانیشاد
ویلیام سامرست موام نویسنده انگلیسی تبار مقیم فرانسه در سال ۱۸۷۴ در پاریس دیده به جهان گشود و در سن ۹۱ سالگی در شهر نیس ،چهره در نقاب خاک کشید. وی جز پرکارترین نویسندگان قرن بیستم است . از او نمایشنامه ها و داستان های فراوانی به جا مانده ،آثار او به زبان های مختلف ترجمه شده و بر اساس داستان هایش فیلم هایی ساخته شده است.
شاهکار موام،لبه ی تیغ، در سال ۱۹۴۴ منتشر شد،داستان لبه ی تیغ در خاطرات نویسنده روایت می شود و در حین خواندن گویا موام در کنار ما نشسته و حکایت جذابی را برای ما بازگو می کند.
نثر موام در بیشتر قسمت های کتاب ساده،بدون ابهام و پیچیدگی است. گفتگوی کاراکتر ها بسیار پربار و غنی است،شاید ابتدای رمان کسل کننده باشد،اما به مرور زمان با پیشروی داستان و مداقه در احوال و کردار شخصیت ها با برداشت جدیدی از زندگی فردی و اجتماعی مواجه می شوید….
در ابتدای رمان موام می نویسد:
هرگز رمانی را با این همه بیم آغاز نکرده‌ام. اگر بر این کتاب نام رمان می‌نهم، از آن روست که برای آن نام دیگری نمی‌دانم.داستان چندانی برای گفتن ندارم و پایان کارم نیز مرگ یا ازدواج نیست. البته مرگ پایان بدیهی همه داستان‌هاست اما ازدواج نیز داستان را سرانجامی می‌دهد و آنان که خود را صاحب ذوق می‌دانند، بی سبب داستان‌هایی را که به شادی پایان می‌‌پذیرد، به دیده طنز می‌نگرند …چه بسا می‌توانستم تخیل خود را به کار گیرم و آن فاصله‌ها را به صورتی دلپسند پرکنم و این حکایت را دلپذیرتر سازم اما قصد چنین کاری ندارم. تنها می‌خواهم آنچه را خود از آن آگاهی داشته‌ام، بر صفحه کاغذ بیاورم.
شخصیت های کلیدی داستان علاوه بر خود موام،لاری به عنوان کاراکتر شاخص ، ایزابل و الیوت،سوزان روویه و سوفی است.
موام به واسطه ی آشنایی با الیوت، با خانواده ایزابل آشنا می شود و سرگذشت خانواده و افراد مرتبط با آن را روایت می کند. گاه میان روایت هایش از کاراکتر های مختلف داستان ده سال فاصله می افتد، موام علاوه بر اینکه نقش راوی داستان را بر عهده دارد،کنش های خاصی را نیز بروز می دهد گاه در نقش فرزانه ای ظاهر می شود و دیدگاهش را به دیگران عرضه می کند و گاهی قاضی منصفی می شود که کردار شخصیت های مختلف داستان را قضاوت می کند،در کل موام بسیار دلسوز است و خود را در غم و شادی شخصیت های داستان شریک می داند….
لاری در بحبوحه ی جنگ وارد نیروی هوایی شده و با دوستی آشنا می شود که سرشار از شور زندگی است .اما طی سانحه ای دوستش که با فداکاری او را از چنگال مرگ رهانیده، جان می سپارد و لاری از خود می پرسد به راستی مرگ چه چیزی را از او گرفت؟این شر و بدی که در ذات ما زمینیان ریشه دوانده از کجا نشات می گیرد و خداوند این حقیقت لایزال ابدی در کجا مسکنت گزیده و اگر بر تارک هفت آسمان نشسته چرا سکوت کرده؟پرسش ها برای او سرآغاز دانایی شد دانایی به این امر که هیچ نمی داند، مطالعه را آغاز نمود و در فرانسه ۱۰ سال پشت سر هم کتب فلسفی خواند سپس کار یدی را برای رفع خستگی ذهنی خویش برگزید، بنابراین به آلمان رفت و در معدن مشغول به کار شد، با دوستی عارف مسلک حشر و نشر داشت. سپس تصمیم گرفت به صومعه برود.
کشیشی به او گفت:
((تو مردی سخت متدین هستی که به خدا ایمان ندارد.خداوند خودش تو را راهنمایی خواهد کرد.تو بالاخره یک روز برخواهی گشت حالا به اینجا برگردی یا به جای دیگر،فقط خدا می داند.))
صفحه ۳۴۷
لاری شخصیت خاص و ویژه ای دارد ، او در عین حال که می تواند عشق بورزد فارغ از هر گونه دلبستگی است ،وی سالک مدرنی است که به مقام سرگشتگی و حیرت نایل آمده، در مواجهه با امر متعالی به دنبال مذهب و فلسفه ای است که هم عقل را ارضا کند و هم دلش را،لاری سودای یک زندگی اصیل را در سر می پروراند ، برای همین به وسوسه های دیگران برای برگزیدن یک زندگی معمول و متعادل و راهی که دیگران می روند پشت پا می زند ، با اقبال خود شیر یا خط بازی می کند ، در سلک عارفان جای می گیرد ، رخت جوکیان به تن کرده و در پناه تقدس به آرامش می رسد و در لایتنهی ها به بار می نشیند…
ایزابل زنی زیبا رو است که در دایره عشق لاری گرفتار آمده،بر خلاف لاری که از کنکاش هستی لذت می برد،ایزابل جویای ثروت و احترام است و از زندگی پر تجمل لذت می برد….
الیوت (دایی ایزابل) مردی اشرافی و صاحب منصب است.وی همواره در محافل بزرگان می نشیند، دلالی می کند و از این راه کسب درآمد می کند. ارزش دیگران برای او فقط به میزان شهرت و محبوبیت شخص وابسته است، عشق افراطی او به اشرافیت باعث می شود در رویایش مکانی مخصوص اشراف در عرش خدا ببیند. زندگی اش همچون یک زندگی بدون اصالت است،زندگی که در آن روابط با دیگران، بر حسب خوش آیند و بدآیند آن ها می چرخد،حتی دین نیز برایش جنبه ی تجملاتی دارد و در رکاب فلان اسقف یا کاردینال بودن را برای شهرت اش می پسندد و در نقطه ی پایانی سرگذشت وی ،موام می نویسد زندگانی احمقانه و بی نتیجه او را از برابر دیده ی خیال گذراندم اکنون دیگر از آن مهمانی دادن ها و با شاه زادگان و بزرگان نشستن ها چه سود؟اینان او را از یادبرده اند….
این دغل دوستان که می بینی/مگسانند گرد شیرینی
مواعظ سعدی شیرین سخن
سوفی،همبازی دوران کودکی لاری است،در تصادف همسر و فرزندش را از دست می دهد و از آنجا به بعد خود را درون جهنمی می بیند و برای تخدیر رنج های زندگی خویش ،به افیون و فحشا روی می آورد، بر حسب تصادف لاری را می بیند و این بار لاری تصمیم می گیرد مسیح شود و مریم مجدلیه را از گناه توبه دهد ….
سوفی :می دانی زندگی روی هم رفته جهنم است،اما اگر آدم تا آنجایی که می تواند از آن لذت نبرد،خیلی احمق است.
صفحه ۳۰۳
لبه تیغ پیام آور یک زندگی اصیل است،زندگی که در آن باورهایمان را تقلیدی و تعبدی نپذیریم به دنبال شهرت و جاه و مقام نباشیم با پرهیزگاری و بردباری زندگی را به سر ببریم و بدانیم تحول آگاهی ما نیز تاثیر وسیعی بر جای می گذارد همچنین در لبه ی تیغ هر کس بنا بر استعاره ی خویش از زندگی به آنچه می خواهد می رسد….
بخش هایی از رمان
((به نظر من آن ها که می گویند عشق بدون شهوت می تواند وجود داشته باشد،چرند می گویند.وقتی مردم می گویند بعد از آنکه شهوت مرد،عشق هنوز زنده است،دارند از چیز دیگری صحبت می کنند که عشق نیست.انس و مهر و همخویی و عادت است.بیش از همه چیز عادت))
صفحه ۲۳۷
((فقط می خواستم به تو بگویم فداکاری شهوتی چنان نیرومند است که در برابر آن شهوت نفس ناچیز است.این شهوت قربانی خود را در عین اثبات شخصیتش نابود می کند.کسی یا چیزی که انسان خود را به خاطرش فدا می کند اهمیتی ندارد،ممکن است شایسته آن فداکاری باشد،ممکن است نباشد.هیچ شرابی تا این پایه مستی آور،هیچ عشقی تا این اندازه در هم شکننده،هیچ گناهی تا این حد وسوسه انگیز نیست.انسان هنگامی که خود را فدا می کند،برای یک آن از خدای خود نیز بزرگتر است،زیرا خدا که لایتناهی و قادر مطلق است،نمی تواند خود را فدا کند.))
صفحه ۲۸۳
((درسی که او به آن ها می داد خیلی ساده بود به آن ها می آموخت که ما بزرگتر از آن هستیم که خودمان می دانیم.می گفت راه رهایی دانش است.می گفت شرط رستگاری ترک دنیا نیست.دست کشیدن از خود است.می گفت کاری که انسان بدون در نظر داشتن نفع خود انجام بدهد،فکر را صفا می دهد.می گفت وظیفه فرصتی است که به آدم می دهند تا بتواند خود را فراموش کند و با نفس کل یکی شود.))
صفحه۳۵۶
((من هم همین فکر را می کردم نمی توانستم باور کنم که خدا بر خلاف بندگانش باشد و از آن ها توقع تعریف داشته باشد ما وقتی در نیروی هوایی کار می کردیم ،اگر کسی از راه تملق و بادمجان دور قاب چینی از افسر مافوق خود شغل ساده ای می گرفت ،همه نسبت به او بدبین می شدیم من نمی توانستم قبول کنم از کسی که با چاپلوسی می خواهد رستگاری برای خودش دست و پا کند ،خوشش می آید فکر می کردم اگر خدایی به بزرگی آن که ما فرض می کنیم وجود داشته باشد ،بی شک بهترین ستایش برای او آن خواهد بود که هر کس به مقتضای آن چه می فهمد بکوشد و خوب باشد.))ُ
صفحه۳۴۵

سامرست موام

سامرست موام

#لبه تیغ#دین#سامرست موام#معرفی رمان#هنر زندگی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)