به مناسبت شانزده آذر و بیانیه دانشجویان مستقل
امیرحسین بریمانی

همچون رانسیر باید بگوییم که سیاست، به دنبال بازشناسی قدرت و مطالعه کیفیت و چگونگی توزیع آن در میان سطوح مختلف ساز و کار گفتمان قدرت و نهایتن تجمیع قوای آن در پلیس نیست بلکه پروبلماتیک (موضوع) اصلی سیاست، در سهم خواهی گروه های ناشمرده مردمی تعریف می شود. بدین اعتبار می توانیم کنش های دانشجویی را مصداق مناسبی از یک کنش سیاسی بدانیم چراکه دانشجویان، نمونه بارزی از گروه های مردمی ای هستند که توسط گفتمان قدرت، به رسمیت شناخته نمی شود. البته به جز تشکل های دانشجویی ای که به بازتولید ایدئولوژی تثبیت شده گفتمان قدرت می پردازند؛ ازین روی، تعجب برانگیز نیست اگر عضوی از تشکل های اسلامی دانشگاه های ایران، در رسانه های رسمی حضور بیابد و به نقد حاکمیت فعلی بپردازد چون چنین عضوی، نهایتن کاری جز طفره رفتن از هسته آسیب زای حاکمیت نمی کند و با اهمیت دادن به جزییات و نتایج دست چندمِ تصمیم گیری هایی بنیادین، بصورتی ضمنی، به بازتائید کلیت گفتمان قدرت می پردازد. درواقع این دانشجویان تصمیم گرفته اند تا به صورتی ناهماهنگ، دست به طرد مفهوم دلوزیِ “شدنِ انقلابی” بزنند و از آن پس، رویکردی از جز به کل داشته باشند که در ادامه بدان خواهیم پرداخت. این ناهماهنگیِ ذکر شده، گویای شکل گیری ناخودآگاهی جمعی در میان عده ای از دانشجویان است که با توجه به دستاورد منفی این ناخودآگاه جمعی (که همین طردِ “شدن انقلابی” ست)، می باید به مبارزه با آن پرداخت. نکته جالب اینکه گرچه این دانشجویانِ ظاهرن رادیکال، خود به این امر آگاه اند که زمان تغییرِ کلیات هیچ گاه فرا نخواهد رسید اما باز هم اصلاح طلبی را بهترین گزینه ممکن قلمداد می کنند. پافشاری دانشجویان بر سر جزییاتِ بی اهمیت، تاثیری ضمنی بر اذهان عمومی دارد که آن، تحقیرِ نگاه خیره ی مردم به دولت است؛ درواقع دانشجویان با پافشاری بر تغییر جزییات، پیام محقرانه ای به جنبش های چپ می دهند: مردم نمی باید امر ناممکن را (که همان تغییر در ساختارهای بنیادی تر سیستم است) از حاکمیت بخواهند بدین دلیل که اکثریت، فاقد صلاحیت برای ایجاد تغییرات بزرگ هستند! ازین روی، تشکل های نیمه چپ دانشجویی (!) به دستاوردهای کوچک و اغلبن ناکام خود اکتفا می کنند؛ درواقع باید گفت که این عده، بر سر ضرورت سرکوب شدنشان از سوی پلیس، توافقی نانوشته دارند چراکه احساس می کنند کوچک ترین فعالیت رادیکال آنان، به ضرر امنیت داخلی تمام خواهد شد و این وانفسای خاورمیانه و وجود نیروی تهدیدآمیزی همچون داعش، موقعیت کنونی را فاقد بستری مناسب برای تحول خواهی ساخته است. ما هیچ گاه نمی توانیم مطمئن باشیم که دانشجویان ظاهرن اصلاح طلب، شعاری همچون “مرگ بر آمریکا” سر نمی دهند و همزمان، نسبت به اوضاع موجود نیز معترض هستند! البته نباید از ذکر این نکته نیز بازبمانیم که انقلاب هشتاد و هشت، همچون روان ضربه ای بر جنبش های دانشجویی وارد آمد و آثار مخرب جبران ناپذیری بر خواست های دانشجویی گذاشت؛ پس از سرکوب هشتاد و هشت و حتی نمونه متقدم و البته دانشجویانه تر آن یعنی کوی دانشگاه، وحشتی جمعی از پلیس (در معنای رانسیریِ آن) به وجود آمد که تاثیر عمده ای بر تقلیل یافتن امیال تشکل های دانشجویی به چیزهای بی اهمیت داشت. درواقع باید بگوییم که این قشر، نمی تواند از اندوه حاصل از سرکوب هشتاد و هشت خلاصی بیابد مگراینکه امکان تکرار شدن آن را نادیده بگیرد که چنین چیزی با توجه به افزایش سطح عمومی سرکوب و اطلاع رسانی دقیق و به روز اعمال سرکوب گرانه پلیس، ممکن نیست. فارغ از سهم سرکوب های پیشین در تقلیل یافتن خواست های تشکل های دانشجویی، به نظر می رسد که باید تعیین کنندگیِ نقش آموزش و پرورشِ دولتی در سنین کودکیِ افراد جامعه را جدی بگیریم و بپذیریم که پروژه آلترناتیو زدایی از نسل های جدید توسط حاکمیت فعلی، تا حد قابل قبولی به ثمر نشسته است! اگرچه اکثریت قشر بورژوایِ امروز، بنابر سرشت ذاتن نارضایت مندِ خود، در تضادهای عمیقی با قدرت قرار می گیرند اما حتی در بهترین حالت نیز، اقلیتِ فعال راست گرا (که با تخفیف می توان برچسب نامعلوم “نیمه چپ” را به اینان اهدا کرد)، موثرتر از اکثریتِ منفعل چپ است. درنتیجه باید نشانگانی همچون پایگاه بسیج، برنامه های ظاهرن اعتراض آمیزِ رسانه ی ملی و غیره را زنگ خطری بدانیم برای پیکره ی تحول خواهی ایران چراکه اساسن کنش سیاسی محسوب نمی شود اما در اذهان عمومی، چنین انگاره ای را ایجاد می کند که تنها شیوه درست تغییرخواهی، گرویدن به جریان اصلاح طلبی است!
با توجه به مسائلی ازین دست، اهمیت بیانیه ای تحت عنوان دانشجویان مستقل، بیش از پیش آشکار می شود. این بیانیه، نزاعی نابرابر میان دانشجویان و پلیس را از نو پیش می کشد؛ نزاعی که نتیجه آن، از پیش واضح است و تا به حال، سرانجامی جز بی توجهی گفتمان قدرت، سرکوب و نهایتن افزایش نارضایتی میان دانشجویان نداشته است. حال با درنظر گرفتن نتیجه از پیش معلومِ این نزاع، ضرورت دامن زدن بدان، بیش از پیش آشکار می شود؛ خواست برابری، نخستین گام برای تحقق آن به شمار می رود و این بیانیه، دست کم چنین خواستی را به دانشجویان یادآوری می کند. به عبارتی بهتر می توان گفت بیانیه هایی ازین قبیل، ناخودآگاه جمعی ای با ایده هایی انقلابی را موجب می گردد حتی اگر خواسته ی ساده و البته تعیین کننده ای جز برابری نداشته باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)