دوستت دارم

آیا همانقدر که زندگی را دوست دارم؟

من غریبه ام در کشور خارجی و تو کشور، مرا پذیرا شده ای

و من اکنون تو را مالک شده ام

تو تنها امکان من شدی

زندگی در پس پشت تو پنهان است؟

تو، زندگی، در من فراشده ای، فروشده ای

 unnamed

شعر فوق الهام گرفته شده است از بخشی از سخنان دِریدا که در زیر می آید. و صد البته مایه ی اصلی شعر عنصر شکل گرفته از یک حقیقت است. (1)

 

دِریدا در آخرین مصاحبه اش قبل از مرگ در سال  ۲۰۰۴ جملات قصار ژرفی گفت که تاریخی اند (که البته پیش از این در کتاب هایش آن ها را توصیف کرده بود، اما این مصاحبه گفتاری جامع است از اغلب نظریه های دِریدا (2). اما این قطعات کوچک زیرین از گفت و گوی بلند ژان بیرِنبوم در مصاحبه ی فوق در لوموند با دریدا، یک حقیقت در وی را بیشتر از هر سخنش شفاف می سازد: علت اینکه چرا “زبان” در فلسفه ی او جایی این همه والا دارد. دِریدا یک الجزایری عرب زبان بود که فرانسه زبان زندگیش می شود و می گوید که عشق از عشق به زبان عبور می کند:

 

“… به همان اندازه که من زندگی را دوست می دارم، زندگیِ خود را، آن چه که مرا بوجود آورده است را، دوست می دارم و هم آن عنصری که از آن بوجود آمده است، زبان را ، این زبان فرانسه را، تنها زبانی که به من یاد داد رشد کنم، و تنها زبانی که می توانم بگویم نسبت به آن مسئول هستم.

به این دلیل است که در نوشتار من نوعی، نمی توانم بگویم کژی، اما دست کاری در برخورد به این زبان وجود دارد. با عشق. عشق در کل از عشقِ به زبان عبور می کند، که نه ملیت گراست و نه محافظه کار؛ اما نیاز به اثبات دارد، و به نمونه. با زبان هرکاری نمی کنیم، زبان از قبل در ما وجود دارد. زبان ما بقای ما را حفظ می کند. اگر زبان چیزی را به کار می گیریم، باید در آن لطافت داشته باشیم، و قانون رازآلودش را در بی حرمتی حرمت بداریم. این وفاداری در بی وفائی است: وقتی من در زبان فرانسه دخل و تصرف می کنم، آن را با حرمتی ظریف انجام می دهم در آنچه که معتقد هستم قطعیت این زبان است، در زندگیش، در تحولش. من برخی متون موجود را بدون خنده، و گاهی بدون تحقیر، نمی خوانم، آنهائی را که گمان می برند بدون عشق “در واقع” اورتوگراف یا سینتکس “کلاسیک” یک زبان فرانسه  را با اندک هوایی از باکرگی و انزال هوشمندانه دست کاری می شود کرد. در حالی که زبان باشکوه فرانسه، بیشتر از همیشه غیرقابل لمس، در حالیکه در انتظار آینده است به آنان می نگرد. این صحنه ی مسخره را به شکلی ظالمانه در “کارت پستال” ( انتشارات فلاماریون، 1980 ) توصیف کرده ام.

بگذار جراحت های تاریخ زبان فرانسه را پشت سر گذاریم، این چیزیست که من به آن علاقه دارم. من با این شور است که، برای فرانسه ،دست کم به چیزی که زبان فرانسه از قرن ها

پیش اندرونی  کرده است، دیده می افکنم. من فرض می کنم که این زبان را من دوست می دارم همانگونه که زندگیم را دوست می دارم، و گاهی اوقات آن را بیشتر از این یا آن فرانسوی اصیل؛ اینست که آن را من به مانند غریبه ای دوست دارم که او را پذیرا شده اند، غریبه ای که این زبان را به تملک خود در آورده است انگار که تنها امکان است برای او . شور و دست بالا گرفتن.

دست بالا گرفتن از اینجا می آید: من فقط یک زبان دارم، و در عین حال این زبان به من تعلق ندارد. یک تاریخ منحصر بفرد این قانون یونیورسال را در من تشدید کرده است:  یک زبان تعلق پذیر نیست. نه به طور طبیعی و نه به شکل ذاتی. “

 


  1. زبان فرانسه برای من زبان عشق، فلسفه، ادبیات، آزادی و زندگی است. هم چنانکه پاریس برای من خانه ایست که همواره دل به آنجا دارم. اکنون که یار من، مایه ی الهام من سو به زبان فرانسه و پاریس دارد، این زبان و این شهر مرا باز به شدت به خود می خواند با دِریدا، با بَدیو، با دولوز، با نِروال، با………………

  2. برگردان مطلب از لوموند: مهین میلانی

  3. http://milanimahin.blogspot.ca/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)