کارو و ویگن جزو فداییان فرقه دمکرات آذربایجان بودند!

کارو و ویگن

کارو و ویگن

این که کارو و ویگن جزو فداییان فرقه دمکرات آذربایجان بودند تقریبا در هیچ کدام از منابعی که به بیوگرافی آنها پرداخته اند نمی دانم به عمد یا به سهو اشاره نشده است.

پدر بزرگ مادری‌ آنها اهل همدان بوده. فردی سرشناس و متمول. اما پدرشان از مهاجرینی بوده که در زمان مناقشه دولت عثمانی با ارامنه به ایران آمد و دست سرنوشت او را به باغ پدر زن اش کشاند. آنها هم به او اجازه دادند در باغ زندگی کند. پس از گذشت مدتی پدر درهمانجا ازدواج کرد و در جوانی می میرد کارو در همین زمینه مینویسد:

«هنوز پدرم زنده بود که ما از دامنه « الوند » دور شدیم…. رفتیم اراک … (پدرم به تجارت فرش اشتغال داشت ،گمان میکنم کارش ایجاب کرده بود که ما را به اراک ببرد ) … همه در همدان به دنیا آمدیم . بعد به بروجرد رفتیم . حدود دو سال آنجا زندگی کردیم که پدرم در سن جوانی سخت مریض شد، در « بروجرد » بود که پدرم – به فرمان سرنوشت – نا بهنگام تر از آنچه انتظار میرفت ، به خواهران و برادرن خودش پیوست … یک دایی داشتیم که در اراک کارخانه مشروب سازی داشت با نام “مشروب باده”. دایی ام پیغام داده بود که به منزل آنها برویم. »

یک سالی هم آنجا بودند که روزی آب رودخانه ویگن را با خودش برد. مسافت زیادی ویگن به همراه جریان آب ‌رفت تا اینکه در نقطه ای که رودخانه دو شاخه می‌شد، آب او را به داخل باغ یکی از اشراف زادگان اراکی برده بود و در آنجا باغبانی او را از داخل آب بیرون کشیده بود.از آن به بعد “ویگن” دچار حمله‌هایی مثل صرع می‌شد طوری که دندان‌هایش کلید می‌شد و غش می‌کرد.

کارو راجع به این دوره مینویسد:

«تا هنگامیکه پدرم بود ، سفره ما ، افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا نکرد . به هر حال از آنروزی که پدر ما مرد ، از همان روز که یک صلیب گمنام – پدر نازنین ما را – در جوار کلیسایی گمانم در را بروجرد – ملایر ، زیر خروارها خاک ، مصلوب کرد ، آفتاب زندگی ما هم ، در سپیده دم بیدار از آرزوهایمان ، غروب کرد . و بعد از آن هرچه بود ، درد بود .درد بی پدری ..درد بی …. بعد از آن هر چه بود حسرت بود ، آه بود . احتیاج بود و دربه دری … و دریغ که من و ویگن ، وقتی پدر ما مرد ، آنقدر بی خبر از دو جهان بودیم ، آنقدر بی خبر و کوچک ، که حتی با یک قطره اشک ، ترانه ای به نام « لالایی » برای خواب ابدی پدر نازنینمان نسرودیم …. به ما هیچ نگفتند که او مرده است …. به ما گفتند که به سفری دور و دراز رفته . ما هم بچه تر از آن بودیم که بفهمیم « سفر دور و دراز » یعنی چه؟ …..و کشیدیم بار گرسنگی را شهر یه شهر ، خانه به خانه … …. وهیچ نفهمیدیم چطور شد که یکباره – خود را در زادگاه « ستار خان » یافتیم . »

این خانواده رنجدیده مقارن با 1320 به مراغه رسیدند و در روستای برج (بوش) نزدیک مراغه اسکان یافتند کارو در همین زمینه مینویسد:

« نان » ما را به آنجا کشانده بود …. و نان آور ما ، برادر بزرگ ما « زوان » بود … « زوان » یک مرد…..یک انسان محل کارش نزدیک دهی بود به نام « برج » نمیدانم کدام سمت « مراغه » …دهی زیبا ، سبز و سراپا صفا . با مردمی پای تا سر سادگی و انسانیت حیف دهات نیست و دهاتی ها ؟! خاک بر سر شهر و دیوارهای آفتاب گیرش !… سلام بر هر پرنده گمنام ، با ناله ی شبگیر آفتاب گیرش !… سلام به صفای دهات ! … …سلام به دهات : طبیعی ترین تکیه گاه طبیعت انسانی … ما هشت بچه بودیم – رویهمرفته 81 سال داشتیم …. شانزده سال از 81 سال از آن خود « زوان » بود به عبارت ساده تر ، یک پسر 16 ساله ، بار پرورش یک جمع 65 ساله را ، به دوش گرفته بود .

اول تابستان بود که وارد « برج » شدیم …. سه ماه تابستان را زیر سایه ی زوان و مادمان – با خر سواری ها …ازکول یکدیگر پریدنها ودنبال پروانه های وحشت زده ، دویدن ها ، با خنده های مستانه در پهنه ی چمن ها ….با استفاده از بازی انور آفتاب . با علفهای بیصاحب دمن ها … با کتک خوردن ها . کتک زدنها گذراندیم …. …. دوران کوچ کردنها شروع شده بود . دوران کوچ کردنها و پوچ کردنهای زندگی .

خدا میداند با چه فلاکتی ، مادرما و سرپرست ما « زوان » ، ما را به « مراغه » رسانیدند. نمیدانم این روزها « مراغه » چه قیافه ای دارد ؟!…»

کارو از کودکی عاشق کتاب بود و ویگن عاشق گیتار زدن و خواهرشان ‍‍‍‍ژولیت نقاشی میکرد ، کوچکترها هم بازی میکردند

وقتی سوم شهریور 1320 پیش آمد و متفقین به ایران سرازیر شدند کارو می نویسد: « در مراغه بودیم که نخستین بار جای سایه سرا پا لطیف شاخه های درختان بی منت را سایه سراپا سرنیزههای سربازان خارجی غصب کردند. »

وقتی فرقه دمکرات آذربایجان در تبریز ظهور کرد خانواده دردریان نیز از مراغه به تبریز رفتند کارو می نویسد: «ای شاهگلی تبریز ! … یادت هست ، چقدر آب آن استخر فریبایت را ، هم آهنگ با تک تک « نت » هایی که از گیتار ویگن پر میگرفتند ، با اشکهای خودم نوازش

میدادم؟!.. تو « شاهگلی » عزیز … شاید گرفتاریهای روزگار، آن روزگاری که من شاهد بودم ، با تو و با تبریز چکار کرد ، از یادت برده باشد …. اما من تو را – تبریز عزیز تو را که گهواره ی آواره ی خیلی از مردان بزرگ روزگار بوده است ، تبریز تو را که در خیلی از سالها ، خیلی از دوران المبار ، خواب آرزوی هیچ کردن ایران را ، از چشم حریص قداره کشان روزگار ربوده است …هرگز از یاد نخواهم برد…..

من و ویگن – مدتها در تبریز، مشترکاً یک شلوار داشتیم و یک جفت کفش …عجیب است ! …با همه ادعایم اینجا کمی دروغ گفتم : اجازه بدهید دروغم را پس بگیرم ! من و ویگن مشترکا یک « کاریکاتور شلوار » داشتیم و یک جفت کفش عصبانی که اغلب اوقات پاهای ما خارج از کفش به سر میبردند … و آخ که این انگشتان پاهای ما ، از کفشهایی که هیچ عصبانی نبودند ، چقدر تو ری خوردند … شبها ، در اتاق ما ، تنها اتاقی که داشتیم ، محشری بر پا بود . شبها اتاق ما- اتاق عریانی که داشتیم ، عین کندوی عسل بود کندویی که زنبور عسل داشت ، اما عسل نداشت . »

دو برادر 17 و 18 سال داشتند که کارو کتاب را و ویگن گیتارش را به کنار نهادند و به فرقه پیوستند ودر در جرگه فداییان پیشه وری در آمدند . حالا دیگر هرکدام از آنها یک شلوار جداگانه داشتند کارو می نویسد:

«حالا دیگر ما دو برادر صاحب دوشلوار سربازی و دوتفنگ شده بودیم.. . »

وقتی ارتش به آذربایجان حمله کرد و به کشتار فرقه ای ها پرداخت هر دو برادر نیز برای حفظ جانشان به همراه خانواده راهی تهران شدند

… اولین ترانه‌ای که ویگن اجرا کرد اسم اش “سلام بر غم” بود که شعرش را کارو گفته بود:

بر تو سلام ای غم

ای که جا داری همیشه در دل من

ویگن زیاد از اشعار کارو استفاده می‌کرد. اما با هم اختلاف نظر داشتند کارو با حکومت مشکل داشت و ضد خانواده سلطنتی بود اما ویگن با درباریان رفت و آمد داشت. ویگن در آمد خوبی داشت و با خانواده سلطنتی نشست و برخاست می‌کرد. همان وقت‌ها که اوج شهرت ویگن بود و در دهه 40 حداقل شبی بیست، سی هزار تومان درآمد داشت. کارو همچنان در مورد فقر می سرود …روحشان شاد…

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 03 آذر 1394 ساعت 01:26

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)