30111_48468_2

شروتی از در وارد شد. چهره اش درهم بود. اما من و لوطی و چلچراغ از دیدنش خوشحال شدیم. لوطی گربه‌ای سرراهی ولی اهل بود و چلچراغ خاموش. شروتی قوطی شیر را از پاکت بیرون آورد. انگار یادش نمی آمد که باید با آن چه کند. نیم دایره‌ای دور خودش چرخید. لوطی خود را به او رساند و لبه شلوار شروتی را بو کشید. من ساکت ماندم نمی خواستم بگویم که باید با قوطی شیر چه کند.

باید یا نباید. من چیز مهم تری داشتم که بگویم. در فکر شاهان شهید بودم. چه شهریارانی که سر به باد داده و بی‌سر به خاک افتاده بودند. ما، کدام ما؟ در کدام گلدان؟ بر کدام نقشه؟ کدام مرز؟ شروتی و من و چلچراغ و لوطی؟ یا من و خیالهایم که به لبهای چلچراغ می رسید و می سوخت؟ و تنهایی لوطی در فاصله میان شروتی و دامن خالی من و دستگیره یخچال؟ گله به گله بر هر وجب از حافظه شهریارانی فروافتاده بودند. رضا در مشهد مسموم شده بود. مامون هاج و واج مانده بود و مشهد انگورهای زرین، زهرآگین شده بود مشهد محل شهادت.

به شروتی گفتم میزرا آقاخان کرمانی یکی دیگر بود که زیر درخت نسترن، در تبریز به خاک افتاد. نگاهم کرد. پرسیدم: تاریخ مصرفش را دیدی؟ گفت: آها، ده روز وقت داره. لوطی خیالش راحت شد و رفت پشت شیشه ایوان. دمش را دور خودش حلقه کرد. رضا را نمی گفت، میرزا آقاخان و ستار بهشتی را هم نمی گفت. آنها که وقتی نداشتند. ارانی و جزنی و تیزابی و هدی صابر و میرصیافی و مصدق السلطنه و سلطان پور را هم نمی گفت.

شروتی دستی به سر گربه کشید. دل بولگاکف گر گرفت. مشهد یکی نیست. چلچراغ سراپا خاک گرفته بود اما صبوری می کرد. می دانست که تنبلم و دستم کوتاه است و حوصله شانه کردن موهای سرم را ندارم چه رسد به زدودن تارهای عنکبوت از شاخه‌های بلورینش. تازه بچه عنکبوت های یتیم کجا بروند؟ آواره بشوند به کدام اردوگاه؟ سلطان پور را شب عروسی بردند. میرزا تقی را در فین نیشتر زدند. لب تاریکی ایستادم و داد زدم: تو بگو، کدام را گردن نزدند؟ شروتی خمید و سکوت او را قاپید.
من داد زدم: بگو کجا مشهد نیست؟ لوطی پشت در شیشه‌‌ای ایوان به روشنایی کم رمق روز لبخند می زد. چلچراغ در انتظار آمدن شب سرگیجه گرفته بود. من به دنبال میراث مشهد انگشترهای عقیق کتابخانه را زیر و رو می‌کردم. او هشتمی بود. اما من عزادار هشت میلیون و هشت هزار و هشت صد و هشتاد وهشت پاره تن بودم. بی سر بودم. در دلم خاکی و غباری برای دفن آن همه جنازه نمانده بود. عنکبوت های بی کفن از سینه‌ام می جوشید و داد می زدم مشهد یکی نیست. می‌فهمی؟ یقین دارم مشهد یکی نیست. اگر یقین چیزی باشد که هست، اگر به داشتنش بیارزد، اگر من سهمی از یقین ناب و روشن داشته باشم، می دانم که مشهد یکی نیست.

قایق ها پنجه در پنجه سکوت می گذشتند. شروتی پشت دیوار روزنامه می خواند و من در خیالهای آویزانم زائر مشهد بودم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)