شورت فولادی براى أقدس خانم.
چند وقت پیش با یکى دوستان همشهرى ام صحبت مى کردم، پکر بود و مى گفت حوصله ندارم، دلیلش را پرسیدم گفت: مادرم پایش را در یک کفش کرده است که حتماً باید در أربعین به زیارت کربلا مشرف شوم، آنهم بصورت پیاده که بیشتر مقبول بارى تعالى گردد. پدرم هم مى گوید من نمى توانم باهات بیایم و اگر مى روى حتماً باید دل محمد( اسم دوستم) را بدست بیاورى و او را راضى کنى که باهم بروید. دوستم مى گفت حالا ماندم چکار بکنم، نه بگویم دلش را میشکنم و بعد از اینهمه سال مادرم یک درخواست از من مى کند و من برآورده اش نمى سازم و مطمعنم بدین طریق سالها عذاب وجدان خواهم کشید و اگر آرى بگویم پا بر اصول خود مى گذارم و در این ناامنى عراق جان او و خودم را به خطر مى اندازم و به طریقى دیگر ممکن است سالها دچار عذاب وجدان بشوم.
با محمد خیلى وقت است رفیق هستم و به عادت همگانى خواستم تکه اى در این میان بیندازم بهش گفتم راهى خوب براى حل مشکل تو دارم که در نهایت باعث رضایت تو و مادر و پدرت خواهد شد. محمد هیجان زده شد و گفت چه راهى؟ گفتم حاج حسن جوشکار و تراشکار مشهور نقده را که میشناسى که معروف است با یک تکه آهن و چکش هر چى دلت خواست برایت درست مى کند؟ گفت مى شناسم اما مشکل ما به جوشکارى و آهن چه ربطى دارد؟ گفتم دوست من مشکل من و شما امنیت است، از حاج حسن بخواه برایتان دو شورت فولادین از آهن آبدیده به قطر یک سانتى متر بسازد و یکى از این شورتها را تو بر تن کن و دیگر را بر ماتحت مادرت بپوشان و به خوشى و سلامتى در امنیت کامل به زیارت کربلا مشرف شده و از برکات معنوى زیارت برخوردار شوید و به این طریق حق فرزندى را براى مادرت بجا بیاور. چند دقیقه اى خندیدیم و گفت راه حل خوبى است، دقیقه اى صبر کن و هم مادرم چندبارى جویاى حالت شده است و بهتر است هم با او صحبت کرده و سلامى بدهى و این راه حل طلایى را به مادرم بگو که سر به سرش بگذاریم. گفتم بابا خودت بگو من رویم نمى شود، خلاصه از من انکار و از محمد اصرار و در نهایت قبول کردم که راه حل پیشنهادى به مادر محمد بگویم، سلام و علیکى کردیم با أقدس خانم و جویاى حال هم شدیم و او کمى سربه سرم گذاشت از سوتى هاى دوران بچگى. در آخر با ترس آمیخته با شرم گفتم به سلامتى محمد مى گفت مى خواهید به زیارت کربلا مشرف بشوید؟ أقدس خانم با لحنى روحانى گفت: أنشالله اگر خدا بخواهد و محمد راضى بشود امسال آقا طلبمان کرده است که به زیارتش مشرف بشویم، برای تو و محمد هم در آنجا دعا مى کنم که دخترى خل و چِل مانند خودتان قسمت تان بشود و از این دربه درى و تنهایى نجات پیدا کنید! منهم که دیدم دماغش چاغ است و حتى در زیارت کربلا هم بهم تکه مى پراند گفتم أقدس خانم شما مثل مادر من هستى و من بیش از بیست سال به خانه شما رفت و آمد کرده ام و مانند مادرم همیشه برایم عزیز هستى! أقدس خانم با لطف و لحن و محبت آمیزى گفت قربانت بشوم تو هم مثل ممد واسه من عزیزى. گفتم بى زحمت اگه خواستید به زیارت مشرف بشوید مواظب خودتان باشید راهها در عراق کمى ناامن است، به ممد هم گفتم از حاج حسن جوشکار به حساب من خواهش کنید برایتان دو شورت فولادین از آهن آبدیده بسازد که أنشالله سالم رفته و سالم بگردید! أقدس خانم قهقه اى زد و بعد از دقیقه اى خنده گفت: نگو اما خوب چسباندى ( دئمه یوخ، یاخچى یاپیشدیردین) اما پسرم شورت آهنى را أنشالله وقتى به سفر حج و مکه مکرمه نائل شدیم باید بپوشیم که خود را از دستمالى ماموران گمرک عربستان در هنگام بازرسى چمدانها محافظت کنیم. در سفر کربلا خطر داعش وجود دارد و شورت آهنى عاجز از محافظت در برابر بمب گذارى انتحارى و تیراندازى است، پیراهن و شلوار آهنى شاید پیشنهاد بهترى باشد! خندیدم دوباره و بعد از چند دقیقه با أقدس خانم خداحافظى کردم و به بیست و یکى که برایم کشید آفرین گفتم. با خود فکر کردم که این مردم هر خطرى را بجان مى خرند و هر تحقیر و یا سختى راه را آگاهانه به جان مى خرند و با صرف هزینه اى گزاف به سرزمین ناشناخته اى مى روند که روح آشفته خود را با دیدن تکه آهنى یا دیوارى آجرى و بى روح تسکین بدهند. او مى داند که خطر مـرگ برایش و براى عزیزش وجود دارد اما باز نمى تواند در برابر وسوسه رفتن مقاومت کند. مسله اصلى ناآگاهى او نیست، او آگاهانه اسیر اعتقادات خویش است. اینکه محرم و صفر است که اسلام را نگه داشته است نشان از نبوغ شگرف گوینده اش دارد، او اگر هیچ کارى نکرده بود با فهم و کشف این مسله مهم بایسته است که از نامش به عنوان مخترع یاد کرد. أقدس خانم هم با سه میلیون نفر از ایرانیها به زیارت کربلا رفت. سه میلیون

شورت آهنى

شورت آهنى

نفر…..!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)