*وهم در بیداری : دریچه ای به مهرداد عارفانی ( بخش اول، دوم و سوم)

بخش اول :
مهرداد عارفانی شعری که ضرورت دارد…وضعیتی در شعر که می کشد و زنده می کند…نگاهی برای دیگرگونه دیدن جهانی که چشمی نمی بیند…مهرداد عارفانی زایش بی هنگام دردی که تنها کلمه می داند و شعر .

1. مرگ بر خدا

برای خاورمیانه/ فلسطین و اسرائیل/ مرگ بر خدا/برای تمام گریه ها /عروسک های تکه پاره٬ اشک ها ٬بغض ها/ برای زمین رها شده /مرگ بر خدا /برای کودکان قتل عام شده /سرهای بریده /خونهای ریخته در خیابان ها/ مرگ بر خدا /با هر درختی که باید کاشت /با هر پرنده ای که از قفس آزاد می شود/ حتی برای همین مگس که از پنجره بیرونش می کنم /و نمی کشم /مرگ بر خدا /روی تمام گلدسته ها/مرگ بر خدا /برای تمام کودکان کار/ وقتی از کنار میوه فروشی رد می شوند از کنار انار /و آب دهان با طعم سیب فرو می برند/ مرگ بر خدا /برای طعم خوب نان /بازی گل یا پوچ در زندان در شب قبل از اعدام/ برای آن که ماه فاحشه زیبا شود/ وقتی تو را می بوسم در پیاده رو/ پلیس ها خنده کنند /برای یک قاچ هندوانه در تابستان عاشق/ اعتماد گوزنها و /اهلی شدن آدم ها /ریختن ترس پلنگ از چراغ های شهر/ بازی در زمین چمن /عطر خوب چای /بوی پرتقال/ مرگ بر خدا /برای پنج به علاوه ی یک /معادن الماس در کنگو/ برای پالایشگاه آبادان /کرکوک سرگردان و /قونیه/ برای برج های در هم کوفته ی بغداد /کشته های جنگ /مرگ بر خدا /یک نفر یک گندمزار به من نشان بدهد/ بروم بروم با یک ساقه ی علف در دندان /دراز بکشم /با کلاه رفیق چه گوارا /مثل اسکل ها به آسمان آبی و صلح نگاه کنم.
در مرگ بر خدا نیز با وضعیت ساختاری استعاره در شعر مواجه ایم. با هر برابر تکرار مرگ بر خدا شاعر در موقعیت های متفاوت و متضاد ، رفتاری یکسان را نشان میدهد که نهایتش سطر مرگ بر خداست. خدا و مرگی که بر خدا می فرستد وجه و عمق می یابد در شعر. خدا همان خدایی که آفریینده جهان است یا خدای درونی شاعر و انسان یا بازتابی از خودش که کافر است و تنها مومن به خود که مرگ می فرستد بر ناتوانی اش از ضرورت دردی که ایجاد شده در ناتوانی آفرینش و نجات بخشی جهان از سطر اول با موقعیت های مکانی مواجه ایم خاورمیانه، فلسطین و اسراییل فرقی ندارد باز برای آنها تنها مرگ بر خدا…بعد در پاساژ بعدی سراغ ادمها و حساس ترین وضعیت ها می رسد کودکان..سپس به تظاهرات و سرهای بریده خون های ریخته ، انگار در همین چند سطر کوتاه کودکانند که قد کشیده اند و حالا در خیابان ها با سرهای بریده و خونی مواجه ایم که نهایتا باز هم مرگ بر خدا.. در ساختار عمودی شعر با هر بار مرگ بر خدا یک فرم منشوری چند وجه ای ایجاد کرده است که از مکان ها و آدمها و طول عمرشان در ساختار عمودی سطرها به عشق بازی حتی می رسد…به خود می رسد…به شب قبل از اعدام….به چشمی که اکنون می بیند و حساس است نسبت به دردی که در جامعه سیاسی و اجتماعی امروز معاصر ایران زنده زنده می تپد و هلاک می کند حتی کودکان کار را و اینها درونی و شخصی شاعر و راوی اش شده است و با فردیت اش بهشان می پردازد که دیگر مرگ برخدا شعار نیست و شعر و شعور است و در انتها با کنایه ای به آسمان صلح و آبی خیره می شود که نیست در گندمزاری که نیست و در ذهن همچنان تکرار می شود مرگ بر خدا.

2.

آخ اگر مصدق زنده بود
می آمد دم مجلس
ما هم می رفتیم و شما را روی دوش هایمان می آوردیم
آخ اگر ستارخان اینجا بود
تف می کرد به غیرت ما
می آمد و
اوین را باز می کردیم ٬ شما را روی اسب می بردیم
میرزا کجاست؟
می گویند : رفته تنگستان با علی دلواری
نشسته نقشه می کشد
می گوید :
همین روزها می آییم و
خدا را چه دیدی
یک پادگان بوسه و تفنگ می آوریم
و می رقصیم و پله های اوین
پر از شکوفه و ترانه می شود
مشخصه این شعر و بسیاری از شعرهای عارفانی استعاره ای ست که در کل متن و ساختار شعر اتفاق می افتد . در این کار نیز با استعاره در طول سطرها مواجه نیستیم. ارجاعات تاریخی هویت خود را در متن باز می یابند به عنوان مثال در اینجا مصدق، ستارخان، میرزا و…به زیست امروزین موقعیت ها و پدیده ها و حتی اشیا در شعر گره می خورند به عنوان مثال تاریخ با اوین گره می خورد اشیا و پدیده ها و موقعیت های امروز ناتوان اند در پرداخت وضعیت چنین شعری و راوی تاریخ را در شعر به مجادله می کشد. تعیین وضعیت می کند وضعیتی تاریخی که قبلن از سر گرفته شده اما در شعر هویت خود را باز می یابد و اتفاقی رخ خواهد داد که تکرار تاریخ است در جهان شعری که تکرار مکررات نیست در واقع این افراد و موقعیت های تاریخی را به مجادله و مبارزه میکشد با جهان امروز که ناتوان است و بیرون از فضای شعر بر شعر تحمیل نمی شوند اتفاقی که نمی افتد در جهان واقع سیاسی و اجتماعی امروز ایران آزادی اوین است بطور مثال در شعر، اوین هم دیگر اوین نیست بلکه اوین پدیده ای ست که پله هایش وضعیتی ست که پر از شکوفه و ترانه و بوسه و تفنگ می شوند. در این چند سطر در طول عمودی چه اتفاقی رخ می دهد با بوسه و تفنگ. کارکردی عاشقانه از عاملی که می کشد حال سلاحی که آلتی ست که وضعیت دیگرگونه عاشقانه ای به خود می گیرد اوینی که ما میدانیم در بند است.اما بهار می شکفد و کلمات اند که از دامان تاریخ با آشنایی زدایی بر پله های اوین شعر و ترانه می شوند و زایش همان آدم هایی که بر دوش ..یا اسب و…در تاریخ می روند و در واقع تاریخ است در شعر که همان گونه که اشاره کردم زنده می تپد و موقعیت خود را پرداخت کرده و هویت و فردیت خود را دارد و منجر به این اتفاق نیفتادنی می شود که آیا آزادی اوین است با زایش بهار و ترانه؟. و مرده هایند که از دل تاریخ به نجات مرده ها پرداخته اند که زنده تر از زنده گان مرده امروزند.البته سخن فراوان است در باب این شعر و دیگر آثار که در تحلیلی برای کشف و شهود بیشتر به نام دریچه ای به مهرداد عارفانی در حال پرداخت و تدوین است.

3.
تابستان ۶۷

*
باران نام ها را می شوید
شمع را خاموش
گل ها را پر از آب و شیون ها را خیس می کند
انگار مثلث برموداست
سه گوشه ی سیاه و سه گونه مرگ
سه زاویه
سه خواب گوناگون و رفتاری همسان
خیلی ها از قاب آلومینیوم
رنگ پریده از آفتاب و شلوار ارتشی
با چفیه بر گردن و دو انگشت باز
نگاهشان توی باد می دود
آنطرف خیلی ها
سنگ در کنار سنگ
خط نستعلیق
سیمان و میله ها
پدر بزرگ ، مادر بزرگ
رئیس مدرسه
خیاط و نانوا
خلاصه زیادند و
تعدادشان بیشتر است
سر و صدا نمی کنند و این پهلو به آن پهلو نمی شوند
این طرف ولی وضعیتی داریم
نه اسمی روی سنگ
نه بوی گلاب و فانوس
بلوک های سیمانی
گاهی نشانه ی کوچکی
مثلن یک سنگ
اگر نیمه شب بروی
بوی پتوها ی اوین را می شنوی
و باروت و باران که توی هم می روند
بینی را خراش می دهد
صداهایی در هم را خواهی شنید
مورس می زنند و نقب از قبر توی قبر
خبرهای تازه می برند
خیال مردن ندارند
بدون لب ، بدون پوست
هر شب توی شهر می روند و
توی حفره های جمجمه
چشمشان سالم است
چرا که چشم ها بسته بود و گلوله ها صاف توی سینه رفتند
و شش ها را دریدند
روی پل صدای آب مزاحم است
یک بار شنیده ام
مرا ببوس خواندند و رفتند
هر شب کارشان این است
نیمه شب روی پل بروید
می شود شنید
گوشهاتان را سفت بگیرید و خم شوید و آرنج تکیه دهید
نرده های پل محکمند و سرد.
تابستان 67 مانند برخی دیگر از کارهای عارفانی مشخصه خودش را دارد بیشتر ازین لحاظ که در طول سطرها با استعاره مواجه نیستیم استعاره کلی در ساختار متن اتفاق می افتد شعر شدیدا ساختمند است و پدیده ها و اشیا و موقعیت ها رو در روی هم با هم برخورد کرده و ایجاد وضعیت و موقعیت جدید و بدیع را می سازند. بسیاری کارها تاحدی هم همین تابستان 67 بدون اینکه نحو جملات و سطرها بهم بریزد با هوشیاری ایجاد یک فضای سوررئالیستی می کند مخصوصا از همان سطر به بعد: این طرف وضعیتی داریم ، در واقع ضرورت یک وضعیت جدید است هم در فرم و ساختار و محتوا و هم دردی که زایش خلاقیت و آگاهی ست به وضعیت موجود اجتماعی سیاسی معاصر ایران پرداخته که شعار گونه در شعر باهاش برخورد نشده بلکه شخصی و بازتاب و تکثیر زیست راوی و شاعرش است. من وهم و ترس آشکارا را حین خوانش این تابستان 67 را با تمامی حواسم حس کردم و البته هنگام شنیدن اجرایش که گذشته از نکات تکنیکی مونوتن نبودن صدا، زیر و بمی کلمات را خوب دانسته و پرداخته، بسامد صدا که یکنواخت نیست…با حسی اندیشیده اجرا می کند کارها که بر عاطفه و قوه ادراک و حواس من مخاطب و البته فکرم اثر می کند…سخن بسیار است که در این مجال اندک نمی گنجد اما قطعن بر این آثار و مجموعه آدرس مفصل تر و بصورت یک تحلیل کلی در حال نوشتنم. تنها میتوان گفت تابستان 67 و تابستان 95 ندارد جنایت جنایت است چه زیرپوستی و پنهانی چه آشکارا توسط این سیستم…اما به شعریت و هنر رساندن قتل ، جنایت، تابستان 67 از دست هر مولف و شاعری بر نمی یابد چیزی که ذهن را مستقیم معطوف به این وضعیتی تاریخی منظم وار می کند…مرده هایی که زنده اند بی نام، بی نشان، بی سنگ قبری و تنها اشیا است که هویت یک مرگ وانسان را مشخص می کند چقدر دردناک است که حتی در شعر برخی اشیا و سنگ ها نام دارند اما برخی همان نام را ندارند و سرگردان با چشم هایی حفره و اگاه بدنبال دیدن اند. چشم هایی که هنوز می بینند و هیچ تیربارانی نتوانسته بینایی انها را کور کند. چشم دریچه ای به دیدن و نگاه کردن دنیاست. دنیای درون و بیرون. و هنوز بعد از تیرباران هم این چشم است که می بیند حتی در فضای خونین و وهم آلود و سیاه جامعه امروزی که هدفی جز کور کردن بینایی ادمهایش با بی نام و نشان کردن آنها ندارد. اما هر چه بی نشان تر بیناتر. و این شعرهای عارفانی جدا از وضعیت سانتی مانتالیسم متن های شعاری امروز داخل و خارج ایران است که جز مداحی دیکتاتوری ندارند .

4. نه می بخشم نه می توانم فراموش کنم

آیا دوباره با زانوهایم راه خواهم رفت
با ویزای شینگن
روی سیم های خاردار خواهم رقصید؟
با کودکان حلبچه تا لندن می دویم
به آذربایجان هم می گوییم روستاهایش را بیاورد
برویم برویم فرنگ گشتی بزنیم
برگشتنی با دوستان مرده روی تپه های اوین
چهارشنبه سوری حالی دارد…….نه ؟
ای کاش می توانستم ببخشم یا فراموش کنم
ولی بی خوابم
طناب افتاده توی گلو صدایم عوض شده
توی سرم سربازان مرده رژه می روند
پوتین ها و ساعت ها و تفنگ هاشان را برده اند
و آن ها هنوز سنگر به سنگر سینه خیز می روند
و چاقوی فرو رفته در کتفم را
هر شب بیرون می کشند
چرک کرده نمی توانم درست راه بروم
صدایی نمی آید نه خمپاره نه مین
نه گلوله ای شلیک می شود نه تانکی می گذرد
ای کاش می توانستم تو را ببخشم
ای کاش می توانستم
وقتی خلاص می زدی
این طوری نگاهم نکن
هر کاری می کنم فراموشم نمی شود
تقابل و تضاد و هم سویی وضعیتی عاشقانه و جنگ در برابر پدیده ها و اشیایی که به عمق فاجعه می زنند در شعر..تاریخ در شعر مرور می شود البته تاریخ زیست راوی از پناهندگی تا جنگ و عاشقانه ای که دارد اتفاق می افتد عشق نیز در شعر درگیر جنگ است جنگ راوی با معشوق، جنگ راوی با خودش و انجایی که شعر اتفاق می افتد و به عمق فاجعه می زند : در سرم سربازان مرده رژه می روند… ایجاد یک فضای سوررئالیستی باز بی آنکه در این شعر نیز نحو جملات و سطرها بهم بریزد..برخورد با جوارح انسان و ایجاد و خلق موقعیت هایی که زاییده شعر است گلو با اینکه گلوست اما دیگر گلو نیست یا صدا یا کتف یا سر همه در ایجاد یک وضعیت سوررئالیتسی پدیده ها را بی آنکه بخواهد اشیا را از فضای خارجی بیرونی بر شعر تحمیل کند در شعر زاییده می شوند و در ساختار شعر به پیش میروند در واقع پدیده ها و اشیا این همانی و این زمانی در ساختار شعرند و همان طور که سخن رفت ازفضای بیرون بر شعر تحمیل نمی شوند. مثل برخورد طنابی که در گلو افتاده…صدایی که عوض شده…کتفی که چاقو درش است…سری که سربازان مرده درش رژه می روند….و حتی سربازها مانند راوی د زمان شعر از زمان گسسته اند درواقع ساعت ها، پوتین ها، تفنگ هاشان را برده اند نه زمانی را رویت میکنند نه پاهایی برای رفتن و حرکت دارند ونه گلوله ای برای جنگیدن باز مانند راوی که روی سیم های خاردار می رود و می رقصد آنها نیز سینه خیز می روند اما صدایی و پژواکی به گوش نمی رسد نه حتی مین، گلوله و…جز پژواک راوی با برخورد با اشیا و پدیده ها در ایجاد یک فضای وهم الود و جنگی و حتی عاشقانه به کنایه ای هم مبدل می شود و طنزی تلخ با دوستان مرده بر تپه های اوین چهارشنبه سوری!

بخش دوم :
مهرداد عارفانی چشمی برزخی در خواب در بیداری رویای واقعیت می بیند هستی که چشمی نمی بیند نگاه می کند زمان در برابر چشم ها می ایستد…
1.آدرس
چمدان نمی خواهد بیاوری/از هواپیما که پیاده شدی صاف بیا میدان آزادی/ به تاکسی بگو تو را بیاورد خیابان فریدون فرخزاد/ میدان علی صارمی مترو هست /از پله ها پایین بیا /خط قرمز را بگیر /ایستگاه ستار بهشتی پیاده شو/ از پله ها بیا بالا /حالا در خیابان کیانوش آسا هستی/ توی باران قدم بزن /می رسی به میدان فرزاد کمانگر/ پارک ستاره ها درخت های سرسبزی دارد/ دو مجسمه می بینی /لب روی لب/ یکی سهراب /دیگری ندا /کمی قدم بزن آن سوی پارک /خیابان محبوبه آشتیانی /یک میدان هست/ یقه ی پالتو ات را بالا بکش /من با چروک های پیشانی /چشم هایی پر از گریه/ به یک تیر برق تکیه داده ام /نگران که گم نشوی.
در آدرس نیز گریزی نیست از برخورد ساختاری با استعاره در کل متن و دیگر کمتر به این موضوع در پرداخت شعرها اشاره خواهم کرد چرا که ویژگی بارز آدرس نیز همین است و بسیاری از شعرهای دیگر که البته در هر کدام به نحو خود پرداخت شده است و زاییده همان متن است این کارکرد نه اینکه در هر شعر به صورت مکانیکی تکرار شده باشد. اما در آدرس سطر به سطر در عمود متن که پیش برویم ادرس هایی جانشین هم می شوند ادرس هایی که تنها در ذهن راوی و متن شکل گرفته اند آدرس هایی از فرزاد کمانگر یا ستار بهشتی و..کدهایی که ذهنیت متن را هم در نیستی و هم هستی برزخی شان به مجادله می کشاند، در واقع آدرس که به طور معمولش مبدا و مقصدی دارد اینجا هویت و کارکرد و در واقع در متن فردیت خودش را یافته نه مبدای نه مقصدی بلکه این مبداها و مقصدها تنها در عبور از آدرس هایی ست که حتی یک سلسله روادید تاریخی را به ذهن متن مبادرت می ورزد بیش تر ازین جنبه که چشمی برزخی که دنیای معاصر متن را دیگرگون دیده و کرده خیابان هایی که نام ستار بهشتی ها و نداها و فرزاد های کمانگر را بر دوش می کشند در واقع در متن نیز موقعیت ها و مکان ها و حتی نام ها و کاراکترها دارند مرتب قتل عام می شوند در ذهن راوی برای ایجاد یک پرداخت بی واسطه و راوی که با هوشیاری تمام به زعم مثال مسافر متن را که وجه یافته و می تواند از گذار از تمام این کاراکترها ان ها نیز باشد زیر چشم برزخی و پر گریه خود دارد با تیر برقی که نشانی از روشنایی ست ؟ این برخورد با ادرس ها و مکان ها و حتی اشیا در شعر و وسعت جهان بینی متن و پتانسیلش برای بازپرداخت وضعیتی که ضرورت دارد ازآدرس و آدرس هایی که حتی در متن به نحوی اخته شده متن را در متن به تاویل می کشاند و نام ها از فریدون فرخ زاد گرفته تا فرزاد کمانگر تا ستار بهشتی تا غیره در متن بازخورد قتل اعدام خودشان را دارند نام هایی که با دادن هر ادرس که به واقع نیست کشته می شوند و راوی که نگران مسافری ست در متن از عبور از تمام این ادرس های قتل عام شده آیا نگران قتل عام برگشت خود است خود راوی که از آزادی بر می گردد شاید باز به چشم خودش زیر تیر چراغ برق؟
2.دگردیسی
توی کوره ی آدم سوزی عاشق شدم /برهنه بودیم و نگران/ پیش از این همدیگر را ندیده بودیم /همانطور که عشق بازی می کردیم /بازوهامان در هم کباب شد/ دست هایش را اتم به اتم سفت گرفته ام/ موها که سوخت /صابون شدیم /و روی پوست و سینه ی سربازان /غلت زدیم واز سیفون /رفتیم در کانال /بعد /باهم از ریشه های یک درخت بالا رفتیم و از شاخه ها زدیم توی برگ /تبخیر شدیم و /رفتیم آن بالا ابر شدیم /حالا هی می رویم این طرف /هی می رویم آن طرف
تقابل و کشش و حتی هم سویی توامان از عشق بازی و مرگ در کوره های آدم سوزی آشوییتس ،دگردیسی در واقع متنی ست که بی پروا عشق و عشق بازی از آن کارکرد کلاسیکس اش را از شکل می اندازد…اینکه بیشتر اشیا در متن دگردیسی زاییده فضایی دو سویه اند بین تخیل زایای متن و معاشقه در کوره های ادم سوزی وبعد از سطر “بعد” پیوند بی واسطه کاراکترها با طبیعتی که شاخصه متن است برای بازپرداخت دیگرگون دیدن آدم هایی که در کوره ها سوختند و اتم به اتم به معاشقه ای در متن پرداختند که متن را همانگونه که اشاره کردم از فضای تنها آشوییتس یا معاشقه ای کلاسیک مبرا می کند یک فضای سوررئالیستی هم بخشیده به شعر که باز بسیار محتاط و زیر پوستی در متن عمل می کند درواقع ساختار اثر چند وجهی ست در بازخورد این وضعیت ها یک جنگ یک مجادله تن به تن با کوره ها ی آشوییتس و طبیعتی که که در متن رخنه می کند و متن در آن با موقعیت ها و پدیده ها و کاراکترهایی که تا آخرین لحظه سوختن حتی در متن در حال معاشقه اند اما نه معاشقه ای تنها تن به تن و اتم به اتم بلکه این همانی میان طبیعت و شخصیت ها و اشیا که باز در دگردیسی زایای متن اند و نه اینکه از فضای بیرونی برش تحمیل شوند متن را به سمت دگردیسی از اختگی آشوییتس و معاشقه و جنگ می کشاند.

3.جنگ

توی جنگ نمی شود /کفش پاشنه بلند پوشید /می شود؟ /دامن کوتاه برای جبهه نیست / برای استتار رژ لب نمی زنند/ توی شهری که دخترهاش /سینه هایی به عریانی آزادی دارند /با پوتین لگد می زنند /هیچ کس ، آن دیگری را نمی بیند /و تابستان خون گریه میکند/ اگر پلیس بفهمد/ پر می شود از آژیر /حقوق بشر می ریزد از دیوار/ ولی با یک ارتش دیوانه که سایه است و نور/ و کلاه خودشان /گلدان زنگ زده ای پر از علف های هرز /چگونه می شود جنگید؟ /رگبارهاشان شیشه ای را نمی شکند/ لیوانی از میز پرتاب نمی شود/ این کافه خیلی دنج است/ دختری موبلوند می آید /خمپاره ها روی میز آبجو می شوند/ سربازی از توی میز رد می شود/ خم راه می رود /کاشی ها در هوا اسلوموشن/ هرچه با دوربین عکس می گیرم /نمی شود /سیگاری روشن می کنم/ صدای آکاردئون می آید /این شهر شلوغ است /خیلی شلوغ /ولی تمام جمعیتش فقط یک نفر است.
برخورد با زن و جنسیت یافتن جنگ تا حدی فضاسازی می کند تا زدن آن ضربه کاری در شعر با سطر “خمپاره ها روی میز آبجو می شوند” و در ادامه “سربازی از توی میزرد می شود” شعر اینجا اتفاق می افتد البته از همان سطرهای ابتدایی وجب به وجب در متن و ساختارش این فضا رابازسازی کرده فضایی وهم آلود و البته چشمی برزخی راوی که مثل یک دوربین فضای پیرامون و حتی حاشیه متن را زیر نظر دارد روایت می کند آشنایی زادیی در این متن از ویژگی های جنسیت یافته زن در متن تا ایجاد فضایی وهم آلود بعد از سطرهای اشاره شده …راوی حتی در کافه ،بر میز، بر دیوار و کلن در برخورد با پیرامونش در متن با اشیا ، فضا ها ، مکان ها، موقعیت ها درگیر جنگ است ، در واقع علاوه برخورد بی واسطه انها و آن فضاسازی ساختاری در متن و استعاره ای که در ساختار متن اتفاق می افتد جنگ دیگر تنها جنگ نیست..این جنگ علاوه بر جنگ یک آشنایی زادیی هوشیارانه دارد در ساختار و در تک تک اشیا تا حدی البته و دیگر تکنیک های بکار رفته در متن و البته جنگ با عاشقانه ای که نیست حتی با موهایی بلوند و آنقدر راوی درگیر جنگ تن به تن است در متن با اشیا ، پیرامونش، و…که حتی خمپاره ها بر میز آبجو می شوند و در همین سطر هم یک جنگ رخ می دهد میان ذهنیت راوی و متنش درایجاد فضایی حتی وهم آلود و تا حدی سوررئالیستی ، جنگی که سربازانی از توی میز رد می شوند جنگ اشیا و چشم برزخی راوی و کاراکترها نمود و بازتاب خود را دارند در جنگ و البته ارتشی که رگبارهاشان شیشه را نمی شکند…لیوانی حتی ازمیز پرت نمی شود…در اینجا جنگ در واقع خوابی در بیداری نفوذ کرده و حتی وهمی در بیداری و حتی در همان سطرهای بخش اول با بار کنایه آمیز متن ما را سطر به سطر نه در سیری خطی بلکه سیالیت زمانی پرتاب می کند به شهری شلوغ که تنها جمعیتش یک نفر است !

4.آدم ها

آدم ها /همین آدم های ساده ای که می توانند /با هم چای بنوشند /توی اینترنت چت کنند/ یا در یک جشن عروسی با هم برقصند و لبخند روی لب عکس بگیرند/ می توانند اعضای یک جوخه باشند/ آنها را که می رقصند /کنار دیوار بگذارند/ چمپاتمه بزنند /به جای دوربین توی مگسک نگاه کرده و /کامیونت را پر کنند از اجسادی که خون از گلگیر چکه کند/ گاهی آرزو می کنم سگ می شدم /یا گربه /حتی قناری توی قفس /یا مار می شدم/ عقرب هم خوب بود /ولی آدم شدم.
اتفاقی که در متن رخ می دهد در آدم ها فراتر از استعاره ای تنها ساختاری ست..اتفاقی که ذهنیت مخاطب در برخورد متن با متن را به چالش می کند در واقع آدم ها دیگر آدم ها نیستند این نفوذ کردن چشم برزخی راوی در متن و نگاهی دیگرگونه به کاراکترها و حتی فضاسازی دربرخورد آدم ها و شخصیت ها با یکدیگر که حتی از خود راوی متن نیز مبرا نیست..آدم هایی که در حال چای نوشیدن و چت کردن و رقصیدن در عروسی اند سپس یک آن با ایجاد پاساژی راوی در متن ضربه اش را می زند این ادم ها همان اعضای جوخه اند و تمنای راوی برای سگ و گربه و جاندارانی که به متن نیز نفوذ کرده اند در واقع در سطرهای پیشین بی آنکه شعارزدگی وجود داشته باشد ان خوی حیوانی انسان با استعاری کردن اتفاقی ساختاری در متن و آشنایی زدایی از آدم ها در متن و چشم برزخی راوی نفوذ کرده است آدم هایی که خوی درنده شان از حیوان هم حیوان تر است! و درواقع این نگاه به ادم ها در متن به خود چشم راوی هم بر می گردد آدم هایی که زاویه بازخورد و نگاه هشان یک آن از دوربین به مگسک تغییر موضع که نه در واقع همان چشم است و همان نگاه تغییر وضعیتی می دهد که در متن ایجادش به ضرورتی می انجامد که راوی در انتها به حرف می آید ولی آدم شدم!

5.اتوبان در مه

توی اتوبان نمی شود دنده عقب بروم /می شود؟ /خط های ممتد پیدا نیست/ جاده ی فرعی هم ندارد/ بدون تابلو /خطرناک و لغزنده است/ گاز با ترمز قاطی شده /سقف را باد برده/ شیشه ها را مه بلعیده/ بدون دنده مانده ام /بروم؟ /بمانم؟ /برگردم؟ مسافرکشی توی خط ویژه دل می خواهد/ هر شب با لباس های خاک آلود/ بیایند /سوار شوند ا/ستخوان هاشان توی مه شب نما باشد /خیس و سرد و توی ماشین گرم /انگار از استادیوم آزادی بیرون ریخته اند /خیلی ویژه است/ مثل آزادی و انقلاب نیست /مسیرش سیخکی خاک است و سنگ /به جای تیر برق/ توی خیابان هاش شمع روشن کرده اند /هی باید دور بزنم /مصیبت این که اصلن توی نقشه نیست/ آن طرف بهتر بود /توی نقشه می دانستی کجا می روی /اسم آدم ها روی خانه ها نوشته بود /درست که خانه هایش پنجره نداشت/ ولی از هر ایوانی بوی گلاب می آمد و/ شمع و فانوس و خلاصه آبادی بود /از اینجا به بعد فقط باید برگردم /هی برگردم لباس ها را توی ذهنم تازه کنم /یکی دوتا هم نیست /توی حفره های استخوان و جمجمه سخت است /توی مه چشم را نقاشی کنم /ابرو بگذارم /رنگ پوست از کجا بیاورم نصفه شب؟ /رفو نمی شود سوراخ سوراخ روی سینه ها /یکی یکی باید اینها را ببرم خانه هایشان/ تحویل مادرم بدهم /سوزن فرو ببرد توی پوست /رفو بکند – بند بزند – اتو بکشد نفتالین بزند /مثل اولش بشوند و/ صبح رژه بروند توی پارک لاله /بیست ساله /پانزده ساله/ هجده ساله /با پوست تازه چشم تازه ناخن های تازه /دندان های سفید و گونه های سرخ.
در اتوبان در مه در متن با شخصیت هایی مواجه ایم که چون اینه ای به ذهن و چشم راوی متبادر می شوند اجسادی قتل عام شده نه تنها در محتوای متن بلکه در ابزارها و تکنیک های متن حتی این بازخورد وجود دارد راوی متن در جاده ای یکی یکی این اجساد را که دارند زنده می شوند و در واقع هنوز زنده اند هویت و زندگی می بخشد در متن تنها با دست های مادر رفو می کند چشم، ابرو، پوست و در واقع حتی جوارح و اعضایشان در متن آن بازخورد پیشینه خود را ندارد بلکه با خیلی از اجساد قتل عام شده ای مواجه ایم که در گورهای بی نام و نشان در اتوبان و جاده شب ها راوی در ذهن و نگاهش حتی در حال جمع آوری آنهاست و در واقع ان ها و این جاده بر می گردند به پارک لاله در صبح و حتی بیست ساله های امروز هم می توانند همان اجساد قتل عام شده دیروز باشند و ادامه آنها و بالعکس حتی جدا ازین برخورد و نگاه و حاشیه سازی ها در متن که اصل متن اند راوی مرتب پاساژ عوض می کند و در ایجاد فضایی وهم آلود در همان سطرهای ابتدایی نه دیگر اتوبان تنها اتوبان است نه جاده و نه گاز و دنده و ترمز و شیشه و ماشینی که این کاراکترها و اجساد را حتی جمع آوری می کند یک آشنایی زادیی بیشتر ساختاری و هوشیارانه متن را به پیش می برد اشیا و مکان ها و فضا ها در خدمت متن اند و ما لحظه به لحظه و سطر به سطر نه تنها در سیر خطی با آنها به پیش میرویم یکی از ویژگی های درخور و بارز اتوبان در مه و برخی دیگر از کارهای عارفانی همین خلق اشیا در متن است که دیگر صرفن کلمات نیستند بلکه ما با اشیایی مواجه می شویم در متن نه در سیری خطی بلکه در زمانی دژانره شده که از همان آغازتا ابتدای متن ذره ذره خلق می شوند و از فضای بیرون یک آن به متن تحمیل نمی شوند بلکه آن فضاها، موقیعیت ها، اشیا خلق شده بی واسطه پرداخت شده اند در متن و اما در اتوبان در مه با ایجاد یک وضعیت تاریخی حتی که نمود این همانی و این زمانی در متن البته دارد نه در زمانی ذهنیت متن را به چالش می کشد از قتل عام آدم ها به دست سیستمی که زمان و مکان ندارد در متن و می تواند صبحی در پارک لاله باشد با دندان های سفید و گونه های سرخ حتی و باز به خاک و خون بکشد که البته همان طور که در تحلیل ابتدایی دریچه ای به مهرداد عارفانی در تابستان 67 نیز اشاره شد این بازخورد وضعیتی تاریخی و حتی جنایت خیلی باید مراقبت کرد ازش که تمی شعارگونه در متن نیابد و از دست هر شاعری بر نمی آید اما عارفانی با چشمی برزخی تصویر هزار صورت بی چهره را در همین اتوبان در مه در تکثر متن که چون اینه ای بازتاب جوارح و اندام و آدم هاست ادم هایی را خلق می شوند در متن که باز در آستانه تیرباران اند در ادامه متنی که تمام نشده است حتی با لب و دندان و گونه هایی سرخ.

6.خیابان خطرناک

در خیابانی خطرناک پیچیده ام
در محله ای که گنده لات ها
تسبیح در دست و انگشتر نقره ای
پنجه بوکس در جیب و ضامن دار
چپ چپ نگاهم می کنند
راست راست کافیست خیره شوی در چشمی
سر روی گردن بچرخد به پـُشت
کف گرگی یکی دو تا هم نیست
کله توی دماغ زیر دستمال یزدی
چاقوی دسته استخوان
هوا دارد تیغه ها که چپ می شوم
درد می سوزد
در کوچه ای بدون لامپ
تکیه بر تیربرق خاموش
زیر بارانی که نمی داند دارد می بارد

http://www.jazma.org/…/314-khiaban-khatarnak-mehrdad-arefan…

لینک اجرای خیابان خطرناک را زیر متن موجود است و باید شنید. در واقع لحن و صدا و ضرباهنگ صدا و البته بسامد صدا در اجرای خیابان خطرناک چندان تغییر نمی کند و در یک راستا هستند از این بابت و مشخصه خیابان خطرناک و اجرایش نیز همین است در واقع یک حس سکون را صدا و اجرا انتقال می دهد اگر قایل باشیم به این منظر که موسیقی یا هر صدایی یک تصور ذهنی و ایجاد یک تصویر در ذهن می کند حالا این صدا و اجرا بر خلاف وضعیت متن که به ظاهر متن خبر از ترس و قتل می دهد با یک ثابت و عدم ترس و اطمینان و محکم اجرا می شود و در فضای خیابان خطرناک هم اشیا بجا در خدمت متن هستند و در متن خلق می شوند برای ایجاد و پرداخت یک وضعیتی که نهایتا معلق زیر تیر چراغ برق در راستای غیاب در متن ما با قتل مواجه نیستیم با جنازه آیا یا مثلن شی ای یا شخصی که هنوز زنده زیر تیر چراغ برق در تاویل متن و البته مخاطب معلق است. این همه شی که تاریخ خود را در متن می یابند از کشتن و کشتار گنده لات ها در متن و به زعم در ایران معاصر در متن که باز زنده شده اند و فردیت خود را باز یافته اند اشیا قتاله و کارکرد خود را دارند و حتی از ریخت و شکل در متن می افتند و دیگر صرفن بار معنایی شان و البته بار معنایی متن را متوجه کشتار و قتل نمی کنند بلکه ضربه کاری تر و وضعیت فجیع تر است همان اتفاقی که در ساختار متن رخ می دهد برخورد بی واسطه اشیا و موقعیت ها و پدیده ها که از فضای بیرونی به متن تحمیل نمی شوند بلکه پرداخت شده اند در متن ، آن استعاره کشی ظاهری در طول سطرها حتی اسطوره کشی در متن و این قتل و کشتار طبیعی و زایای متن است که اجرا هم بسیار خوب از پسش برآمده در واقع ان ثبات و استحکام حین اجرا که خروج ازترسی نابهنگام است یک وضعیت تضاد و تقابل با متن ایجاد می کند. در واقع در خیابان خطرناک اگر بخواهیم از متن به تاویل در متن برسیم به نحوی زیستن در خطرناک است با اشیایی که دیگر نه تنها الت قتاله به تنهایی نیستند بلکه زایش قتل و کشتاری اند زاییده متن..دقیقن مانند زیستن در خطرناک دیروز و امروز این سرزمین که تنها ذهنیت متن را به سمت خیابان خطرناک پرتاب می کند .

7.با من برقص

با من برقص
پیش از آن که زیبایی ات حرام شود
بعد از اولین بوسه
تمام کودکان کار با ما خواهند رقصید
حتی تمام آدم های بی تفاوتی که هر روز از کنارمان رد می شوند و
برای نخستین بار می بینیم و
چهره هاشان یکی نیست
با من برقص پیش از آن که دیر
پیش از آن که تنهایی برنده ی این بازی شود
قبل از سپیده دمی که می آید
با موهای سیاه و چشم های براق ات بیا
با پوست سیاه و سپیدت
سرخ وزرد
با تمام زبان هایی که حرف می زنی
بیا و برقص
با طعم خردل
از بخار بمب های شیمیایی
با گلوله ای در پیشانی
با سرهای بریده شده
با دخترت که سخت در آغوش گرفته ای در حلبچه
از عکس بیرون بیا
بیا و برقص
کافیست جرئت کنی
دست ها را باز
در موسیقی آتشبارها
روی خرابه ها
تیرآهن های فرو ریخته
بگذار لب هایت را آن قدر ببوسم
که جنگ
تمام تمام شود
در با من برقص تقابل و تضاد و حتی هم سویی عشق و جنگ، شعر یک آن از اواسطش ضربه خود را می زند به ناگاه جایی که : با طعم خردل…بمب های شیمیایی…تا جایی که ضربه و تکانه کاری تر می شود : از عکس بیرون بیا…رقص دیگر همان جنگ است و جنگ نمود دیگری از رقص که با بوسیدن ،جنگ و رقص هم آیا تمام می شود؟ لبی که از بوسیدن عاجز است لبی در قاب را می بوسد لب از شکل می افتد بوسه از شکل، می بوسد زنی را با کودکی در آغوشش از حلبچه از فضای قاب بیرون می زند و با راوی در متن به رقص و بوسه برخواهد خواست رقصی در فضای شیمیایی و سرهای بریده و خون، و البته این استعاره ای که با کارکرد خودش در ساختار متن اتفاق می افتد این سیالیت فضا و آشنایی زدایی از بوسه و جنگ و رقص این چشم برزخی راوی در بوسه و رقصی و آشنایی زدایی ش برای به اتمام رساندن حتی جنگی تن به تن .عاشقانه ای که دیگر عاشقانه نیست و آن نمود کلاسیک عشق و عاشقانگی را ندارد بلکه هویت و کارکرد خود را مانند موقعیت ها و پدیده ها و اشیا در متن باز می یابد نشانه هایی از غیاب نه حضور که چنانچه تمام متن را در ذهنیت متن بتکانی چون پازلی جنگ و رقص و بوسه ای که شکل و زایش غیابی ، خلاقیت و البته درد و گشایشی از ناتوانی راوی در به بر کشیدن قاب و لب هایی و جان بخشی به هویت تنی که از دست رفته یک احیای در متن که حتی به خون بوسه می زند با چنان غیابی که حتی در خواب در بیداری جنگ به پایان می رسد با اینکه در واقع پایانی برای جنگ نیست و برای رقصیدن با واژه ها در بیا با من برقص….. .

بخش سوم :

مهرداد عارفانی شعر و امکانی برای درک حضور دیگری، درک حضور انسانی که در متن و جامعه امروز جز کشتارگاهی برای وجود و نفس کشیدن و ادامه حیاتش نیست….مهرداد عارفانی چشمی که در اشیا و انسان و موقعیت ها و پدیده ها رسوخ می کند و با دیگرگونه دیدن آینه ای برابر چشم ها برای دیدن و دریافتن.
مسخره تر از این نمی شود

با فشار یک دگمه
پناهجویان از کابل تلویزیون می ریزند روی صفحه
تخته پاره های کشتی یه چوبی
کودکان شناور روی آب
دریا در کانال قبل مهربان بود و زیبا
موسیقی ٬ اندام برهنه و رقص
کانال بعد
زندگی یه ماهی ها
راز بقا
قبل از پخش در تلویزیون
پیش از فشار دادن دگمه ی کنترل
امواج چه می‌کنند؟
توی هوا به هم می خورند و توی هم می روند؟
مثل کلاف های نخ
به هم پیچیده اند؟
مسخره تر از این نمی شود
با فشار یک دگمه
در یکی از واگن های مترو بمب منفجر شده است
کانال بعد
در زندان گوهر دشت
چهار نفر اعدامی
پیش از رسیدن به صفحه ی تلویزیون
فرو رفته اند در فرکانسی دور
خیلی اتفاقی گره خورده اند با
خودکشی نهنگ ها
اگر می شد هوا را رنگ می کردی
همین اتاق ساده
پر می‌شد از تارهای امواج
حالا اگر بخواهی از میز صبحانه بلند بشوی
کفش را بپوشی
بروی در آسانسور به همسایه ات بگویی سلام
باید به یک مزرعه ی آفتاب گردان فکر کنی
وگرنه دستت می خورد به موج سرهای بریده در سوریه
پاهایت گیر میکند به فرکانس بازار دختران برده فروشی
با کله می افتی در حلقه های چرخان موجی که می خورد به شیشه های پنجره
و ارتشی از کودتا روی لامپ تاب خواهد خورد
حتی کودکان کارتن خواب را می شود دید
با ترازوی وزن
که روی طاقچه نشسته اند
و مامور شهرداری از پشت پنجره چنگ میزند بر شیشه
اگر هوا رنگ بشود
اگر رنگ بشود هوا

ذهن متاثر از درد و حساس و هوشیار و خلاق راوی در برخورد با پدیده ها و موقعیت ها و حتی اشیا در شعر که دیگر تنها کلمه نیستند دیگرگونه عمل می کند حتی برخورد ذهنیتی فیزیکی و آن استدلال محض ریاضی در امواج با شعر پیوند زده شده و ان استنناج ریاضی وار شرایط کنش و واکنش فیزیکی فراتر از هستی اش با هستی شعر پیوند خورده و همزمان از آن می گریزد. با ایجاد فضایی وهم آلود حتی که جز بیداری و هوشیاری نیست امواج به اتاق و میز صبحانه کشیده می شوند و تنها وضعیتی که در شعر نمود کنش دیگری دارد در میان آن همه تصاویر که ذره ذره از ابتدا در شعر پرداخت و ساخته می شوند و البته امواجی از کشتار و اعدام و قتل و برده فروشی و…و…تنها وضعیت که ذهن درد مند راوی را معطوف به دیگرگونه دیدن و حتی نجات بخشی می کند همان مزرعه آفتابگردان است که گویا در میان امواج و ان همه امواج از متن روییده موجی در ذهن خود راوی و تصویری که در میان هوا چه رنگ بشود چه نشود او به آن فکر می کند در خلال تمامی پرداخت ها و تکنیک های ساختاری استعاری در شعر و آشنایی زادیی از پاساژها و موقعیت هایی که هرموج و هرکانال با زدن دگمه ای در متن ایجاد کرده باز مزرعه آفتابگردان است که ایجاد توازن و پاساژگردی در شعر می کند در میان امواجی که راوی و متن در میان هجوم آن ها حتی بر لامپ کودتا می شود و به نحوی روشنایی فضای متن و ذهن راوی و اتاق را در شعر به تیرگی می گراید اما باز این گل های آفتابگردانند که از چشم برزخی راوی حتی نور را منعکس می کنند تا هوا رنگ بشود …اما رنگ می شود ؟

2.دیدیم تمشک شده ایم

زیر یک درخت خشک
که آجرهای نارنجی محاصره اش کرده بودند
میرزا میرزا کردیم
صورت هامان شبیه هم شده بود
نگهبان ها نمی توانستد ما را از هم تشخیص بدهند
برای همین : تیرباران دسته جمعی شدیم
من یکی از همان هایی بودم که نیمه شب سیمان شدم
بعد
دیدیم تمشک شده ایم
وتمام بلوک های سیمانی را محاصره کردیم
کلاغها از کتاب صمد بهرنگی آمدند
و دو خرگوش مهربان
با سه سنجاب
خاک‌ها را کنار زدند و
من توانستم دستم را تکان بدهم
سیمان خشک نشده بود
که
خودمختاری جمهوری تابستان اعلام شد
مثل سینمای هالیوود رعد و برق زد
علف های هرز در تیرگی درخشیدند
و با تابستان عکس سلفی گرفتیم
توی هم رفته بودیم
و خون از خاک بالا می آمد
چیزی به جز صدای بلدیزرها نمی شنیدیم
خون هایمان در هم قاطی شده بود
اوی مثبت
اوی منفی
چه فرق می‌کند ؟!
تمامشان قرمز است
انگشتهایمان توی هم کلید شده بود
بعد باران بارید

در دیده ایم تمشک شده ایم آشنایی زادیی صرف نیست که هویتی دیگرگونه به متن می بخشد بلکه برخورد و بازنمود بی واسطه اشیا و پدیده ها و موقعیت ها در متن است که فضای بیرون به آن راه ندارد همه چیز در متن اتفاق افتاده و پرداخته شده . ضرورت متنی این چنین که حتی خون ودیگر اشیا و پدیده ها و وضعیت ها که از چشم برزخی راوی روایت می شوند روایت صرف نیستند و در واقع روایت گری نیست سیر زمانی و منطقی را در هم می شکند راوی از دل فضایی به فضایی دیگر، موقعیت و پاساژی به پاساژ دیگر ما با متنی مواجه ایم و درگیر می شویم که اشیا و حتی حیوانات اند که نجات بخش اند حتی برای متن و هم برای خون ها و تیرباران های جمعی البته باید همان طور که متن در متن رسوخ می کند در تک تک اتم ها و سلول های متن رسوخ کرد و از هم شکافت شان برای حتی فراروی از موقعیت خونین متن اخته از استعاره کشی و حتی اسطوره کشی در متن و ایجاد اتفاقی در ساختارش که تنها استعاره ای ساختاری نیست. اشیا ، پدیده ها و موقعیت ها از همان ابتدا ذره ذره در متن پرداخت شده و از فضای بیرونی بر آن تحمیل نمی شوند زایای متن اند حتی ارجاعات تاریخی تیرباران ها و کشتارها در متن و بازپرداخت خود را در متن داشتند و گفتن از کشتار، قتل، جنایت یک ذهنیت کنش مند و حتی قاتل می خواهد که متن را در متن بکشد و زنده کند بیشتر از جنبه تکنیک ها ، موقعیت های پیشین و هم از منظر اینکه شعارگونه نباشد که البته در این متن و شعر هم نیست. و البته با ایجاد کنایه و طنز نیز فضای خونین شعر برای درک و دریافت متعادل تر می شود مانند که انجا که تابستان مثل سینمای هالیوود رعد و برق می زند و این از نمونه شگردهای بارز کارهای عارفانی ست که در فضایی که خونین و وهم الود ناگهان با ایجاد پاساژی از طنز و کنایه حتی تلخ ذهنیت و کنش متن و راوی و مخاطب در متن را از هر چه بازنمود دیگری در فضاهای وهم آلود تهی می کند.

3.اعدام بازی/ ازمجموعه پیچ

ساعت پنج صبح نماز را خواندیم و خنده کنان/ من بودم و وکیل بود و قاری قرآن /دو تا پاسبان و یک سرباز/ گل گفتیم و گل شنفتیم/ توی راه تخمه شکستیم و این قدر خندیدیم که نگو /که نپرس/ طناب را آوردند /رفتم روی صندلی/ آویزان شدم نیشم باز٬خنده ام گرفت /پایین که آمدم/ گردنم کمی درد می کند /می دانید: الان آخر ماه است و /ما جماعت کارگر/ از پایین نفس می کشیم/ شما را نمی دانم.
در برخورد با وضعیتی مانند اعدام در متن و ایجاد کنایه ای و طنزی تلخ در انتهای متن و تاحدی در همان ابتدا مخصوصا انجا که : ما جماعت کارگر/از پایین نفس می کشیم..جز بازی کنایی و ایجاد ساختاری استعاری از اعدام و بازی با ان در متن و ذهنیت راوی و البته متن نیست و البته بسا بیشتر این آشنایی زدایی ها از اعدام و باز پرداختش در متن این برخوردهای طنز با موقعیت های حتی مذهبی در متن و…براستی چه چیزی ذهنیت کنش مند متن را از اعدام در متن و بازی با آن اخته می کند جز پرداخت دیگرگونه اعدام در متن از همان ابتدا ذره ذره و کنایات و طنزهای تلخی که ذهنیت متن و مخاطب را به متن و تنها متن گره می زند حتی اعدامی که در متن رخ میدهد از استعاره کشی و بازی های زبانی که صرفا یک بازنمود کهنه و مستعمل و متاصل بودند اگر بودند و از فضای بیرون بر اعدام بازی تحمیل می شدند اما متن شسته رفته است و عاری از تمام انچه که بخواهد از فضای بیرون برش تحمیل شود حالا چه پاساژها ، چه اشیا و پدیده ها و موقعیت ها و تمامی انها در چهارچوب متن از ابتدا به انتها با خلاقیت و هوشیاری پرداخت می شوند و از تصویر زشت اعدام به بازی با اعدام و اعدام بازی می رسیم و در اوج لذت و درد در متن کارگرها از پایین نفس می شکند و حتی اعدام هم نمی تواند نفس متن و ذهنیت دردمند و کنش مند و خلاق راوی را بکشد البته می کشد و در همان آن زنده می کند در اعدام بازی.
4. من یک تانک هستم
که فکر می‌کند آدم است
و در یک آپارتمان زندگی می‌کنم
از دماغم بوی باروت می‌آید
زنگ زده‌ام
و از خاک‌های انباشته در زانوهای زنجیرم
علف‌هایی روییده‌اند
که وقتی پنجره باز می‌شود تکان می‌خورند
من یک تانک هستم
نشسته‌ام روبروی تلویزیون
یک فنجان چای و سیگار
به تانک‌هایی نگاه می‌کنم در سوریه که جوان هستند
به نفربرهایی حسودی‌ام می شود در عراق
که باسن‌های یشمی دارند
اندام زنانه‌ی تانک‌ها را دید می‌زنم در کوبانی
و حس شهوتناکی در رگ‌های فلزی‌ام می‌دود
آهن به آهن می‌سایم و راه می‌روم
برای همین هر شب پلیس می‌آید در می‌زند
می‌گوید کمی آرامتر
همسایه‌ها خوابیده‌اند.

این جان بخشی به تانک و این به هیئت انسانی درامدن تانک اگاهانه در ناخوداگاه راوی و متن بازنمود دیگری دارد درواقع صرفن آن صنعت جان بخشی به اشیا در متن نیست بیشتر از این جنبه که اینجا شی هست که تانک ،در ذهنیت متن ، آدمی را مرده تصور می کند و در هیئت شی ای خودش جان می یابد نه شی ای که توسط انسان جان بخشی شده باشد در متن. و آن ذهن دردمند راوی در برابر جهان و البته کنش مند و خلاق و هوشیار با تانک ها که باز نمود و باز پرداخت وضعیت های جنگی هستند برخوردی عاشقانه نه از نوع عاشقانگی کلاسیکش بلکه تقابل و هم سویی جنگ و عشق در تانک هایی که فکر می کنند ادمند لزوما نه تنها در عراق و سوریه و کوبانی که دیگر تنها مکان و زمانی برای معاشقه و جنگ به تنهایی در متن نیستند بلکه هویت خود را بازنمود یافته اند در ذهن کنش مند یک راوی در متن که تانک است به معاشقه در جنگ می پردازند و انجا ضربه خود را در متن می زند : و حس شهوتناکی در رگ های فلزی ام می دود/ آهن به آهن می سایم و راه می روم….جای اندام به اندام…که حتی پلیس را به متن می کشاند البته نه از فضای بیرونی این موقعیت را بلکه زاییده متن است همسایه که آدمند خوابند و راوی متن که تانکی ست با اشیا بیدار و هوشیار ر حال جنگ و معاشقه.

5.تیرباران

پشه بند را زدیم زیر تیرک ها
از چهار طرف نخ کشیدیم
خوابیدیم
روی تیرک ها گره زدیم
هر چه گفتم:
عزیزم
من یک گلوله توی قلبم خورد
گفتی نه
باز هم پشه بند را خوب نبسته ای
بغلم کن
بخواب
گفتم عشق من :
پیشانی ات را گلوله شکافت
گفتی :
دوباره دایی جان ناپلئون شدی؟
سر و صدا نکن
بخواب
بچه ها بیدار می شوند
صدای جیر جیرک می آمد
تابستان داغی بود
برق رفته بود
تو خوابت برد
خوابیدی

برخورد فضای تیرباران و فضایی که دیگر عاشقانه نیست و معلق ماندن بین آنها و در هر کدام از آنها و ریزپرداختی وریزپردازی فضایی کوتاه در متن تا حدی کنایی و طنزی تلخ ما را با متنی مواجه می کند که تیرباران است. بی آنکه بتوان شی ای و موقعیتی و پدیده ای را از متن جابجا کرد و در حین برداشتن اش ساختار متن آنقدر چفت و بست یافته و محکم است که فرو می ریزد …در ایجاد فضایی وهم آلود بین خواب و بیداری در واقع در خواب در بیداری دارند تیرباران می شوند کاراکترها در متن چشمی رویت می کند چشمی به خواب می رود و چشمی هر دو را در تعلیق میان خواب و بیداری و تیرباران در فرا ی زمان و مکان در سکون و حرکت نگاه میدارد مثل دوربینی ریزپردازی و ریزپرداختی می کند در متن. آن کاراکتری در متن که تیرباران می شود و تیرباران را رویت می کند ،دیگری اما که نمی بیند به خواب می رود و انکه تیرباران می شود و می بیند بیدار و هوشیار است در متن. و متن هم تیرباران می شود از تمامی تکنیک های روایی و استعاری در طول سطرها و کهنه و مستعمل و مستاصل و تنها با تکنیکی که ساخته پرداخته خود تیرباران است متن را زایا در خود متن خلاقانه باز پرداخت می کند.

.شهریور و مهر1395
سارا بهرام زاده بندر ماه شهر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)